این ماجرا واقعی است...
تو این روزایی که آسمون نمی دونه هواش تابستونیه یا پاییزی .... حال و هوای نوشتن در مورد پروانه ای که این روزها توی باغچه حیاطمونه به سرم زد ... اون هم درست وقتی که سه روزه دفتر خاطراتم رو با تعدادی از خط خطی هام مجبور شدم آتیش بزنم...
ظهر وارد خونه شدم دیدم روی میز کامپیوترم مثل همیشه وسایل گلسازی خواهرم پخشه...بین اون ها چشمم خورد به یه پروانه قشنگ...در حیرت بودم که چه طور بشر تونسته به این زیبایی این پروانه رو بسازه...مطمئن بودم بشر عقلش به اینجا ها نمیرسه و با خودم گفتم این یک پروانه خشک شده است.
از خواهرم شنیده بودم کهچه وحشیانه برای خشک کردن این حشرات اونها رو توی سیانور میندازن.
به پروانه نزدیک شدم که دیدم طفلکی ترسید و کمی از جاش تکون خورد...منم از ترس به اندازه نصف قد خودم پریدم هوا!
این جمله یادتون باشه: پروانه نمی تونست بپره! اینو هنوز هم مطمئن هستم!
همینطور که دنیا بی خیال من شده منم بی خیال پروانه شدم و خوابیدم...
عصر پروانه توی اتاق نبود....بابا چون پروانه بی قراری می کرده وی اتاق برده بودش توی حیاط.....البته من ایم بال زدن های پروانه رو گذاشتم بی قراری...بابام می گفت پیله پروانه در حالی که پروانه ازش خارج نشده بوده از درخت باغچه جدا شده و پروانه نتونسته کامل رشد کنه... بابا راست می گفت ....آخه بال سمت چپ پروانه سالم نبود...
اما اصل حرفم اینجاس:
توی ماشین به بابا گفتم این پروانه چند روز دیگه که بیشتر عمر نمیکنه...
توی فکرم مدام این چند جمله تکرار می شد...
باد پاییزی به سرعت داره میوزد...پروانه در پیش باد تسلیم است و باد اون رو مدتی توی آسمون نگه می دارد...
در حیاط خانه ما این پروانه تنها حشره یا لااقل تنها پروانه ای است که پرواز می کند...
عمر پروانه زیاد نیست...
پروانه در عمر کوتاه خود احتمالا فرصت دیدن پرواز پروانه های دیگر را نخواهد داشت...
پروانه غریزه دارد و کسی هم در این دنیا به اون نخواهد آموخت که پرواز یعنی چه و تنها او تصوری از آن در ذات خود دارد....
حالا سوالم از پروانه این است که آیا او می داند که پرواز واقعیش به چه شکل است؟
آیا می داند تا کجا و تا چه ارتفاعی می تواند پرواز کند؟
آیا می داند که پرواز تن سپردن به باد نیست؟
آیا پروانه اوج خود را این می داند؟
آیا پروانه حالا خوشحال است؟
آیا پروانه ، پروانه ای دیگر را خواهد دید؟
آیا معنی پرواز را می فهمد؟
توی ماشین به بابا گفتم این پروانه چند روز دیگه که بیشتر عمر نمیکنه...
پ . ن : این ماجرا واقعی است!
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط MARKZ
|