
می خواستم یه چیزی بنویسم.راستش موضوع کم آوردم. گفتم یه سر برم توی خیابون شاید یه موضوعی پیدا کنم. از خونه اومدم بیرون.تصمیم گرفته بودم با دقت به همه چیز نگاه کنم تا بهترین موضوع رو انتخاب کنم...
همین که در رو پشت سرم بستم ؛ دیدم آشغال هایی رو که دیشب گذاشتیم لب در، هنوز شهرداری نیومده ببره. در مورد آشغال ها بنویسم...نه بابا! همین طور که اسم آشغال رو گذاشتن طلای کثیف این موضوع هم کثیفه! حالا 1000 تا کتاب در این مورد بنویس؛ آخرش چی؟ نتیجه به جز اینه:
لطفا آشغال ها را ساعت 21 در کیسه های در بسته در محفظه های مخصوص زباله قرار دهید.با تشکر شهرداری.
بی خیال! اومدم سر خیابون.این خیابون خط ویژه است و اکثرا تاکسی های ویژه توی اون تردد دارن. همیشه باید کلی وقت منتظر بمونی تا بیان. وقتی هم میان دو سه تایی با هم میان. نمی کنن یه برنامه بریزن که هر چند دقیقه ای یکی بیاد تا مردم تکلیف خودشون رو بدونن و بهتر سرویس دهی بشن.خلاصه تاکسی اومد.رفتم سوار تاکسی شم که منصرف شدم.آخه داشتم دنبال موضوع می گشتم؛ توی اتوبوس موضوع بهتر پیدا میشه. تاکسی ها یکی یکی رد شدن.راستی می شد در مورد تاکسی ها هم نوشتا! در مورد این که به بهونه نداشتن پول خرد کرایه بیشتر می گیرن یا همین بی برنامگی زمانیشون!
بابا! برا تاکسی اگه چیزی بگم فردا که دیگه جلو پای من ترمز نمی زنه بی خیال این یکی میشم!
به به به! اتوبوس آمد.سوار که میشی جولوت یه تابلو نوشته این اتوبوس از محل بودجه تبصره 13 خریداری شده.یه همچین چیزایی...
در مورد این اتوبوس فقط در حد دیر اومدنش میشه حرف زد؛ حرف دیگه ای بزنم فیلتر میشیم.مخصوصا در مورد تابلو.مثلا حق ندارم بگم ...خب حق ندارم بگم دیگه!
سوار اتوبوس می شوم جای نشستن نیست پس میله را می چسبم! میشه در مورد عدم وجود میله به اندازه کافی در اتوبوس ها هم نوشت! اما حیف که فعلا از خیر نوشتن در مورد اتوبوس گذشتم!
اتوبوس ترمز کرد...وای پرس شدم.توی این اتوبوس ها آدم یاد دو تا مطلب میوفته...
یکی اینکه قانون جاذبه دروغه یا شاید همه جا وجود نداره.چون شما در اتوبوس با اینکه جرم دارید اما نیروی جاذبه بهت اعمال نمیشه و در نتیجه پاهات رو زمین نیست و به صورت معلق در هوایی.
دوم یاد این کامیون های دو طبقه ی حمل گوسفند.مخصوصا زمانی که ترمز می گیرن و گوسفند ها به سمت جلو فشرده میشن.
تو اتوبوس پیرمرده میگه :....... نون هم گرون شد .........! شرمنده این نقطه چین ها رو نمیشه بیان کرد. آقا دمت گرم! در مورد نان و قیمت نان صحبت کنم.آیا تولید نان صنعتی به صرفه هست؟ موضوعش عالیه!
نه بابا! خودت فکر کن!تا چای و برنج و سیمان هست آخه نوبت به نان میرسه؟
از اتوبوس پیاده شدم.
اینجا چهارراه اصلی شهر است و این هم یکی از خیابان های پر تردد.پیاده به راه می افتیم به دنبال سوژه!البته در این خیابان پسرهای زیادی برای پیدا کردن موارد دیگر پیاده روی می کنند.مثلا:...فکرت جای بد نره! مثلا گوشی مبایل، تی شرت ... بابا اصلا دختر توی این خیابون نیست!!!
اوه! My God !!! عدم وجود اماکن تفریحی برای جوانان.موضوع مناسبیه!
اما حیف تکراری و گفتن از اون بی ثمره.
همچنان میروم و زیر لب می خوانم:
می روم جایز نیست من رفتم!
مدارس غیر انتفاعی...دست فروش های خیابانی ...بچه های کار...همه این موضوعات هم تکراریه!
اوه اینجا رو! بابا این پدره چه باحاله.داره با آب سرد این منبع هلو برای پسرش میشوره.اون پسرجلفه هم دنباله ...
مغازه داره چه چپ چپی بهش میره.نه به پسر جلفه ها! نه! به پدره! خب حق داره! اصلا نه به خاطر گرون شدن یخ ها! آب اصراف میشه!
اما یه چیزی...
این هلو چرا یه دونه بیشتر نیست؟ دست پدر که پاکت هلو نیست؟ واا...
رد شدم.جلوتر یه پسر بچه داشت هلو میفروخت.اون پدره از همین جا فقط یه دونه هلو برای پسرش خریده بود.شاید وقتی هم خریده به پسرش گفته رفتی خونه به آبجیت نگی برات هلو خریدم...
یا شاید هم فروشنده یه دونه هلو به این پسر بچه داده...
اعصابم به هم ریخت.سوژه خوبیه برای نوشتن؟ آره! اما راستش من نمی دونم اسم این سوژه رو چی بگذارم!
بی خیال!از همون جا سوار آژانس شدم برگردم خونه. پیاده که شدم کرایه ی راننده رو دادم.راننده گفت :کمه! گرون شده!
حال کل کل باهاش رو نداشتم پولش رو دادم واومدم توی خونه!
حالا توی اتاقم نشستم و به چیزهایی که امروز دیدم فکر میکنم و فقط به این نتیجه رسیدم...
وقتی سوژه ای نداری که در موردش بنویسی...بهتره به دنبال سوژه نگردی و خیلی راخت اصلا ننویسی!
پ . ن اول : ساقی جان! ادامه اش با تو...
پ . ن دوم : امتحانات شروع میشه یه مدت شاید....عرض کردم شاید آپ نکنم!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط MARKZ
|