تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










این روزها وقتی به اینجا سر می زنم خیلی دلم می گیره.کسی نمی خواد بیاد و بگه این مدت که من نبودم اینجا چه اتفاقی افتاده.

حرف های ته دل ...

انگار کسی نمی خواد حرفی بزنه.منم حرفی جز اون چیزی که گفتم ندارم.

شاید من هم باید برم...

بهتر دوباره حرفهای ته دلمونو ورق بزنیم شاید به خودمون برگردیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:47  توسط یاس  | 


امام رفت و زمین ماند و مابر زمین ماندیم.

واکنون این ماییم وامانت او...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:48  توسط یاس  | 


وقتی می خواهیم رنگ همه ی شهر سبز باشد و یا لااقل همه شهر را سبز ببینیم باید بدانیم که این شهر همواره خاکستری است. چه دیروز که حاکمی سیاه به تمام شهر سایه افکنده بود و چه آن زمان که تن شهر زیر رگبار گلوله سرخ بود؛ در همه شرایط رنگ شهر خاکستری است...

خاکستری رنگ واقعیت است... یعنی ترکیب سیاه و سفید.... می توان گفت خاکستری یعنی سیاه روشن و یا سفید تار!

این روزها در دل خاکستری شهر سبزه هایی در حال روییدن هستند.در خیابان که راه می روی پسرها دستبند سبز بسته اند....دختران مانتوهای سبز به تن و شال سبز به سر کرده اند. شایعه شده که این سبزی در دل ها هم رخنه کرده است و کم کم دارد دل ها را سبز می سازد.

پسرک دست فروش هم این روز ها سبز سبز است...هم بساطش که روی زمین پهن است و هم در دستش پر شده از سبزی... شال های سبز، روسری های سبز، تی شرت های سبز و...

به سبزی شهر افزوده شده... می گویند دولت مخالف این سبزهاست...اما هنوز باجه های تلفن شهر سبز است... اتوبوس های شهرداری سبز است ، سبزه های پارک ها و میادین سبز است ... و هر آنچه که از اول سبز بوده سبز مانده است! اما هر روز دارد به این سبزی ها اضافه می شود...عده ای به سبزها پیوسته اند در حال افزایش سبزی هستند.

به من می گویند چرا دستبند سبز نمی بندی؟! تو هم که طرفدار موسوی هستی!

به او می گویم دستبند ها را کی از دست باز می کنید؟

می گوید شاید 23 یا 24 خرداد همزمان با جشن پیروزی!

در دل می خندم و می گویم کاش آن روز اگر موسوی پیروز شود مردم بدانند تازه وقت آن رسیده که همه دستبند سبز به دست ببندیم ... باید بدانیم که وقت آن رسیده که کمی هم خودمان تغییر کنیم . کاش بدانیم راه سبز مهمتر از سبز پوش است.کاش تا ابد پای این عهد سبز بمانیم در مسیر سبز برانیم.

باید بدانیم که می توان حقیقت را در واقعیت دید! تن شهر از  من و تو رنگ می گیرد...رنگ خاکستری دیروز شهر؛ رنگ ما بود نه رنگ شهر....باید سبز شویم سبز بمانیم تا شهرمان هم سبز شود و سبز بماند!

تو ای سبز پوش! سبز بپوش اما نه به خاطر هوا و نه به خاطر ریا ! سبز بپوش فقط به خاطر خدا!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:38  توسط MARKZ  | 


همیشه شنیدیم بارون رحمت خداست...اما من می گم:

بارون که می باره توی آسمون رحمته!

روی زمین که میاد نکبته!

زیر زمین که میره برکته!

تعجب نکنید... فهمش خیلی ساده است!

فکر می کنید برای توضیحش یه مقاله باید نوشت؟نه!چند تا جمله کافیه!

وقتی بارون میاد از قفس اتاقت بیا بیرون...

یه نفس عمیق بکش ... حالافهمیدی چرا میگم بارون توی آسمون رحمته!هوای به این لطیفی تنفس کرده بودی؟

حالا یه نگاه بنداز پایین...

مواظب باش ... به پا...اه....

ای راننده احمق!!! این آدم بود نه موش آب کشیده بی شعور!

دریاچه های فصلی توی خیابون رو با همه وجود حس کردی؟حالا فهمیدی چرا میگم بارون که روی زمین میاد نکبته!

حالا بیا زیر این درخت وایسا تا از رحمت خدا...یه نگاه به این درخت بنداز! حالا فهمیدی چرا میگم بارون زیر زمین که میره برکته!

حالا که تا اینجا اومدی اینم بخون و برو:

بارون همیشه رحمته...وقتی هم نکبت شد مقصر خدا نبود...مقصر بنده ی خدا بود!

همیشه همینطوره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:5  توسط MARKZ  | 


دیشب کابوس دیدم...

من در انتهای هرشب نام خدای تو را

به واسطه ی عظمت و زیبایی اش

که گوشه ای از آن در وجود تو مجسم است بر زبانم می آورم

دعا می خوانم...

و با امید بسیار چشم روی هم می گذارم ...

 

دیشب در خواب کابوس دیدم...

من به خاطر زیبایی های بسیاری ...

که از دنیای رویا شنیده ام ...

در انتهای هر شب می خوابم...

چون شنیدن کی بود مانند دیدن!

 

دیشب یک بار دیگر کابوس دیدم...

می گویند در عالم رویا

هر آنچه که می توان وجود آن را متصور بود...

وجود دارد...حتی بودن تو با من!

چشمان من نه به امید بودنمان

بلکه تنها به امید یک دیدار

در انتهای هر شب سنگین می شود...

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:57  توسط MARKZ  | 


آیا هر سوالی پاسخ دارد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط MARKZ  | 


سلام!

سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط پسرای بد 


مادرم امسال هم خانه تکانی عید می کند...

مادر امسال به سختی کارهای خانه را انجام می دهد...

امسال کسی نیست تا به مادرم در خانه تکانی کمک کند...

هر روز که از خانه بیرون می روم آخرین تصویر را از جایی که همه بودن من است به ذهن می سپارم...

- شاید آخرین تصویر از بودنم باشد... -

و شب که به خانه برمی گردم عکس در ذهن را با آنچه میبینم قیاس می کنم و دست مادرم را می بوسم...

مادرم به تنهایی همه نبودن های ما را به دوش می کشد...

 

مادر جان!امسال اتاقم غریبه تر از هر سال دیگر است! امسال همه آن کاغذهایی را که هر سال می خواستی قاطی آشغال ها و لوازم به درد نخور و غبار خانه دور بیاندازی در اتاقم در گوشه ای جا گذاشتی... دیگر آشغال خطابشان نکردی...دیگر به دور از چشم من قسمتی از آن ها را در گوشه زباله دان سر خیابان بی من رها نکردی!

 

شاید امسال مادرم در میان همه نبودن های من فرصتی پیدا کرد تا همان چیزاهایی که به نظرش بی مصرف ترین است بخواند.... شاید مادرم باور کرد که اینها منم! همان "من" ی که از آن متنفرم!

 

مادر جان! هزار ساله باشی !

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:25  توسط MARKZ 


دیروز من:

تنفر همزاد من نیست....

با من متولد نشده است...

تنفر همزاد من نیست

تنفر همراه من نیست

تنفر همراز من نیست

 

امروز من :

تنفر همراه من است

تنفر همراه من شده

تنفر همراز من است

تنفر همراز من شده

تنفر همزاد من است

تنفر همزاد من شده

او با من جدید متولد شده است

همان "من"ی که از آن متنفرم!

 

فردای من:

؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:0  توسط MARKZ  | 


من از همه چیز متنفرم

من از "آن" هایی که "این" می شود

از دوری که نزدیک میشود

از "غریبه" ای که "آشنا" می شود

از "شما" یی که "تو" می شود

و از هر آنچه که نشانه صمیمیت است

و باعث صمیمیت می شود...

از خنده های خودمانی

از عکس یادگاری

از نامه های پنهانی

از دیدارهای رویایی

ازهمه لحظه های پایانی

از خداحافظی بارانی...

من ازهمه اینها متنفرم!

من از"من" از "تو" از "او"...

و حتی از این نوشته

من ازهمه اینها متنفرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:16  توسط MARKZ 


و سرانجام پرچم سفیدم را بالا بردم!
پرچمی که مدتهاست بالا رفتن آن را به تعویق انداختم.

از همان ابتدا متولد شدنم یک هدف داشت! و چه خوب بود هنگامی که هدف؛ دست نیافته شدنش مشخص شد! مینوشتم پایان! و داستان را با کاغذهای سفید ادامه نمیدادم.

کاغذهایی که شاید،شاید امید روشن شدن آتش زیر خاکستری را زنده نگه میداشت.

بارها با خودم مسیر راهم را مرور کردم؛ تا اشتباهم را پیدا کنم. البته شاید توی ناخود آگاهم دنبال برطرف کردن اشتباهم بودم تا باز همان مسیر را بروم.

مدتی است به بهانه ی تجربه اندوزی از اشتباهات آنها را مرور میکنم! و خب کسی نمیداند شاید هنوز هم همان قصد را از دنبال کردن مسیرم دارم.

ولی این بار تصمیمم را نهایی کردم. اینقدر بزرگ شده ام که اگر مشکلی جدید پیش آمد بدون نیاز به گذشته بخواهم آن را حل کنم.

و حال،بی آنکه بخواهم لحظه ای به خود ترحم کنم،همه ی گذشته ام را به گنجینه ای نهادم که کلیدش را قبل از قفل کردن در آن نهاده بودم! و با رضایت کامل آن را برای همیشه بستم!

حال سرم را بالا میگیرم و با لبخندی به دنیا نگاه میکنم.

آری علیرضا تولدی تازه یافته است.

بدرود خاطرات دوران نوجوانی،بدرود روزهای غصه و غم،بدرود اشک شبهای بی پایان من.

و بدرود تو!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:32  توسط نقشینه  | 


برق چشمان فرشته بودم كه هرلحظه از دريچه ي چشمان او خدا را مي ديدم.خوشحال بودم كه دل فرشته نمي شكند و تا هميشه در چشمانش خواهم ماند و خدا را همچنان خواهم ديد.

 اما...دلش شكست .اي كاش مي دانستم دليل جدايي ام را از چشمان او . و من سقوط كردم از آن بالا؛آن بالاي بالا .معلق بودم. احساس پوچي مي كردم.دلم مي خواست نيست مي شدم، اما از او دور نمي شدم.يعني ديگر خدا را نمي ديدم؟آنقدر پايين آمدم تا به ابرهاي زمين پيوستم.از يكي شدن بيزار بودم ولي انگار چاره اي نبود.ابر باريد وباز سقوط كردم.اين بار به كجا...نمي دانستم.كاش به دريا مي افتادم.شايد دوباره بالا مي رفتم.ولي نه.انگار اين جدايي هنوز ادامه داشت.سقوط به بدترين جا؛روي خاك.و بعد نفوذ در اعماق مگر گناه من چه بود؟ديگر اميدي به بازگشت نداشتم.

سالها گذشت و من در اوج نااميدي از درون چشمه اي جوشيدم و اميد در دلم جان گرفت.من دوباره متولد شدم.حالا مي توانستم به دريا برسم و از آنجا... نمي دانم چه مدت گذشت ولي خود را در دريا ديدم و به آسمان چشم دوختم و منتظر لطف خورشيد شدم.و او تمنايم را پاسخ داد، من به اوج رفتم اما انگار دل ابر دوباره باراني شده بود و...نه...باز هم سقوط...چشمانم را بستم ديگر مهم نبود به كجا سقوط مي كنم.

لحظه اي چشم گشودم و چشماني را ديدم كه آسمان را نگاه مي كرد.نگاهش برايم آشنا بود.آري،همچون نگاه فرشته بودديگر از چشمه و دريا و خاك خبري نبود اين بار چشمان او جايگاه امن من بود.حالا شادتر بودم شادتر از بودن در چشمان فرشته.اما چرا شاد؟من كه بايد غمگين مي بودم از اينكه ديگر نمي توانم به خدا برسم. هيچ نميدانستم اين خوشالي ام از چيست. او رفت و من هم با او رفتم.باران مي باريد ولي اينجا ديگر باران نمي باريد.عطري خوش مي داد همه جا. كتابي برداشت.بوسيدش.نفسي عميق كشيد و بازش كرد.من ديدم.جان گرفتم.خدا را درون كلماتش ديدم بوي خدا ميداد صفحاتش كاش دلش مي شكست كاش گريه مي كرد دلش ابري بود چشمانش باريد و من در اغوش كلمات جاي گرفتم و اكنون من تا هميشه اينجا مي مانم اينجا بوي خدا ميدهد اينها حرفهاي خداست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:16  توسط یاس  | 


 

-  وا! چرا اینجوری می کنی ؟

-  به خودم مربوطه!

-  این طفلکی چه گناهی داره ؟

-  همه بد بختی زیر سر همین طفلکیه!

-  خب چرا این رو می کوبی؟

-  به خودم مربوطه!

-         آخرش چی؟ داری میشکنیش!

-         به تو ارتباطی نداره!

-         آخه این دلت بود؟

-         دلم بود؟ دلم بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:52  توسط MARKZ  | 


رازم را به ستاره دریای مغرب می گویم!

شاید تو هم شنیدی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:11  توسط MARKZ 


این متن رو دیروز صبح قاطی کاغذ هام پیدا کردم:

 پله پله...

ترقی یعنی بالا رفتن از پله ها... پله پله تا موفقیت....پله پله تا اوج!

از پله ها یکی یکی بالا می روم ....روبرویم چیزی نیست جز چوبه اعدام....آری من محکومم!

پس می روم پله پله تا مرگ!تا سقوط!

 توضیح: این رو که خوندم فهمیدم چرا مامانم همیشه می خواد کاغذ های من رو دور بریزه!

مامان جون ! عید همه رو دور میریزیم خیالت راحت!

 می خواستم همین جا تموم کنم اما اینم بد نیست بخونید...دیشب نوشتم :

 خاطره...

من با خاطره! من بی خاطره!  زندگی میکنم.

من با یک خاطره برای یک بار زندگی می کنم.

من یک بار زندگی می کنم

یک بار خاطره می شوم

و یک بار میمیرم!

من هر روز متولد می شوم

هر روز خاطره سازی می کنم

و هر روز فراموش می شوم!

من با خاطره! من بی خاطره!  زندگی میکنم.

من با یک خاطره برای یک بار زندگی می کنم.

برای یک بار می میرم

و برای همیشه فراموش می شوم!

این یک خاطره بود...!

یک خاطره از یک دفتر سوخته!

یک خاطره از خاطرات یک فراموش شده!

  توضیح: دومین باره که از خاطره می نویسم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 8:47  توسط MARKZ  |