تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










این ماجرا واقعی است...
تو این روزایی که آسمون نمی دونه هواش تابستونیه یا پاییزی .... حال و هوای نوشتن در مورد پروانه ای که این روزها توی باغچه حیاطمونه به سرم زد ... اون هم درست وقتی که سه روزه دفتر خاطراتم رو با تعدادی از خط خطی هام مجبور شدم آتیش بزنم...
ظهر وارد خونه شدم دیدم روی میز کامپیوترم مثل همیشه وسایل گلسازی خواهرم پخشه...بین اون ها چشمم خورد به یه پروانه قشنگ...در حیرت بودم که چه طور بشر تونسته به این زیبایی این پروانه رو بسازه...مطمئن بودم بشر عقلش به اینجا ها نمیرسه و با خودم گفتم این یک پروانه خشک شده است.
از خواهرم شنیده بودم کهچه وحشیانه برای خشک کردن این حشرات اونها رو توی سیانور میندازن.
به پروانه نزدیک شدم که دیدم طفلکی ترسید و کمی از جاش تکون خورد...منم از ترس به اندازه نصف قد خودم پریدم هوا!
این جمله یادتون باشه: پروانه نمی تونست بپره! اینو هنوز هم مطمئن هستم!
همینطور که دنیا بی خیال من شده منم بی خیال پروانه شدم و خوابیدم...
عصر پروانه توی اتاق نبود....بابا چون پروانه بی قراری می کرده وی اتاق برده بودش توی حیاط.....البته من ایم بال زدن های پروانه رو گذاشتم بی قراری...بابام می گفت پیله پروانه در حالی که پروانه ازش خارج نشده بوده از درخت باغچه جدا شده و پروانه نتونسته کامل رشد کنه... بابا راست می گفت ....آخه بال سمت چپ پروانه سالم نبود...
اما اصل حرفم اینجاس:
توی ماشین به بابا گفتم این پروانه چند روز دیگه که بیشتر عمر نمیکنه...
توی فکرم مدام این چند جمله تکرار می شد...
باد پاییزی به سرعت داره میوزد...پروانه در پیش باد تسلیم است و باد اون رو مدتی توی آسمون نگه می دارد...
در حیاط خانه ما این پروانه تنها حشره یا لااقل تنها پروانه ای است که پرواز می کند...
عمر پروانه زیاد نیست...
پروانه در عمر کوتاه خود احتمالا فرصت دیدن پرواز پروانه های دیگر را نخواهد داشت...
پروانه غریزه دارد و کسی هم در این دنیا به اون نخواهد آموخت که پرواز یعنی چه و تنها او تصوری از آن در ذات خود دارد....
حالا سوالم از پروانه این است که آیا او می داند که پرواز واقعیش به چه شکل است؟
آیا می داند تا کجا و تا چه ارتفاعی می تواند پرواز کند؟
آیا می داند که پرواز تن سپردن به باد نیست؟
آیا پروانه اوج خود را این می داند؟
آیا پروانه حالا خوشحال است؟
آیا پروانه ، پروانه ای دیگر را خواهد دید؟
آیا معنی پرواز را می فهمد؟

توی ماشین به بابا گفتم این پروانه چند روز دیگه که بیشتر عمر نمیکنه...

پ . ن : این ماجرا واقعی است!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط MARKZ  | 


پدر!مادر! متهمیم!
هر سال به بهانه شب های قدر چند خطی می نویسم...خدا را شکر که امسال هم چنین است.
مطالبی که در ادامه می نویسم فکر می کنم قسمتی از زندگی همه پسرهای ایرونیه...
پ . ن : الان که این متن تموم شد برگشتم بالا و این توضیح رو براتون می نویسم. چیزی که در پست قبلی نوشتم یه حقیقت بود. در ضمن این پستی هم که در ادامه خواهید خوند قرار بود به این صورت باشه که از توجوانی شروع کنم و به دوران جوانی برسم. اما یه کم طولانی شد و حتی سیزده چهارده سالگی هم ناتموم ماند.
مطالبی که نوشتم دردهایی است که در آن سنین خودم و دوستانم داشتیم و هنوز هم آن درد ها را می شنوم.
امیدوارم این متن ها بتونه در کاهش این درد ها موثر باشه...
امیدوارم روزی پسر نوجوانی این متن ها را بخواند و کمی بخندد و لحظه ای به خود و آینده ای که باید داشته باشد بیاندیشد....
سعی کردم تا حدودی خودمانی بنویسم...امیدوارم کاستی های قلمم را به بزرگواری خودتان ببخشید....
به خاطر تاثیر زیادی که خواندن کتاب "پدر!مادر!ما متهمیم!" استاد شهید دکتر شریعتی بر من و تشویق شما بزرگواران به خواندن این کتاب ، با کسب اجازه از استاد شهید نام این سری مطالب را عنوان کتاب ایشان انتخاب میکنم.
البته به این مطلب هم اعتقاد دارم که هرچه امروز هستیم نتیجه تصمیم و عمل خودمان است و اگر فقط می گویم در عنوان به اسامی مقدس پدر و مادر اشاره می کنم به خاطر این مطلب است که قربانیان امروز همان ÷در و مادران فردایند.
پی نوشت طولانی شد.شاید باید گفت مقدمه ای بود برای انجام این کار.از همه نوجوانان و جوانانی که این مطالب را خواهند خواند میخواهم در تدوین این مطالب من را یاری نمایند.
ان شاء الله با رسیدن این پست ها به سن خودم و مشکلات خودم عملا از دنیای مجازی وبلاگ نوسی خواهم رفت.


بالاخره پسر سیزده ساله هم می فهمد!

سیزده یا چهارده ساله که میشی کم کم میشنوی که داری به سن بلوغ شرعی می رسی....اون موقع توی کلاس دینی و قرآن گوشاتو تیز می کنی که ببینی معلمت در مورد سن بلوغ چی میگه؟ آخه از رفقا چیزهایی در مورد بلوغ زود رس شنیدی...
معلم سرکلاس وقتی می خواد از بلوغ زودرس بگه یه کم خجالت میکشه...مثلا میگه فلان ناحیه مو در می آورد و اون موقع تو دنبال فلان ناحیه تو بدنت می گردی...چون معلم شرمش میشه صراحتا نام فلان ناحیه رو بگه!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:19  توسط MARKZ  | 


راستش موندم که موقع اون رسیده که بگم عمر این وبلاگ هم به آخر رسیده یا نه؟

وبلاگ دوستای قدیمیمون هم بسته شده...

شاید به خاطر همینه که غریب موندیم...

فکر می کنم سوال بالا نیاز به جواب دادن نداره...

حال و روز اینجا جواب سوال بالاست

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط پسرای بد  | 


سپاس و ستایش خدای راست که دین خود را به ما آموخت و آیین خود را ویژه ی ما گردانید و ما را به راه های احسان خویش کشاند تا به مدد ستایش او به سوی خشنودی اش ره پوییم؛ستایشی که از ما بپذیرد و خشنود گردد.

سپاس و ستایش خدای راست که ماه خود،ماه رمضان را راهی از راه های احسان خویش قرار داد،ماه روزه و ماه اسلام و ماه پاکی و پاک کننده و ماه آزمایش و ماه به پا خواستن برای شب زنده داری و ماهی که در آن قرآن چون رهنمونی برای مردم و چون نشانه هایی آشکار از راه راست و جداکننده ی درست از نادرست است. برای همین برتری آن را بر ماه های دیگر با حرمتی بی شمار و فضیلت های بسیار آشکار ساخت.از این رو برای بزرگداشت این ماه آنچه را که در ماه های دیگر جایز می شمرد،حرام کرد و به گرامیداشت آن خوردنی ها ونوشیدنی ها را ممنوع کرد و برای آن وقتی معلوم مقرر فرمود که اگر پیشتر انجام گیرد،خدای -عز و جل- اجازت نفرماید و اگر باز پس اندازد،نپذیرد.

خدایا!بر محمد و دودمانش درود فرست و شناخت فضیلت و برتری این ماه و بزرگداشت حرمت آن را و خویشتن بانی از آنچه را نهی کرده ای،بر دلمان بیفکن و ما را به روزه داری آن یاری فرما،آن سان که اعضای خویش را از گناه باز داریم و آن ها را در راه رضای تو به کار گیریم،چنان که گوشهامان را به سخنان بیهوده نسپاریم و با چشمانمان به تماشای سرگرمی ها نشتابیم و دستهایمان را به آنچه حرام کرده ای،نگشاییم و به سوی ناروایی ها گام برنداریم و در شکم هایمان،جز آنچه حلال کرده ای،نگنجد و زبانمان جز به یاد تو نگردد و جز در آنچه مایه ی قرب ما گردد،نکوشیم و جز به آنچه که ما را از عذاب تو باز می دارد،اقدام نورزیم.آن گاه همه ی کارهای ما را از خودنمایی ریاکاران و شهرت خواهی مسند جویان،خالص گردان تا در انجام دادن وظیفه ی بندگی،کسی را با نو انباز نگیریم و در کارها جز تو را نخواهیم.

خدایا!بر محمد و دودمانش درود فرست و چون در هر شب از شب های این ماه بندگانی به عفو تو آزاد می گردند،یا چشم پوشی ات آنان را می بخشد،پس ما را نیز از آنانی قرار ده که عفو و آمرزش گذشت تو را دریافته اند و از بهترین ها که سزاوار این ماه و یاوران آن اند،به حساب آور!

خدایا!در این ماه رمضان،ما را از بندگی ات سرشار کن و اوقات آن را به زیور طاعت بیارای و به روزه ی روزهایش،و نماز لابه و زاری و خاکساری و خواری در پیشگاهت،مدد فرما تا اینکه روز آن،گواه غفلت ما نباشد و شب آن،شاهد گناه ما نگردد.

خدایا!بر محمد و دودمانش درود فرست ،در هر وقت و هر لحظه و در هر حال،به شمار آنان که درود و رحمتشان فرستاده ای؛چندین برابر،تا آن جا که جز تو شماره نتواند کند؛چرا که تو همان کنی که خواهی!

                                                                                                 صحیفه ی سجادیه

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:49  توسط یاس  | 


باورم نمیشد یه روز نامه به تو اون هم  اینجا بنویسم...اما امان از وقتی که ناباوری ها بشه باور...

سلام!سلام به تو! به تو یار چندین ساله ! به تو رفیق دیرینه! چرا میگم دیرینه ؟! آخه اگه من و تو چند سال عمر کردیم؟ حالا حساب کن مهمترین سال های عمرمون رو با هم بودیم... نوجوونی و  جوونی!

تو این مدت هر حرفی داشتم به تو گفتم! مخصوصا حرفهایی که به هر کسی نمی شد گفت! به تو گفتم...

نمی دونم می فهمی چقدر مهمه یا نه....منظورم اینه می فهمی شنیدن حرفهای یه نفر که فقط به تو میگه چقدر مهمه!

رفیق! این همه از این نامه گذشت و هنوز نپرسیدم حالت چطوره؟ بی معرفت شدم ؟آره؟

شاید آره!

رفیق گلم! شنیدم حالت خرابه! البته هم شنیدم و هم دیدم!آخه می گن شنیدن کی بود مانند دیدن!

یادته تو این چند سال خودمو به آب و آتیش می زدم تا تو رو ببینم؟ حالا فکر می کنم دلخوری که چرا وقت دیدارتم انقدر سردم!نمی دونم واژه سرد درسته یا نه؟ شاید واژه خنثی بهتر باشه!

آره! خنثی بهتره! راستش این چند وقت فرصت زیادی نداشتم!سعی کردم بیام ببینمت هر روز!به بهونه های مختلفم دیدمت اما نتونستم کاری کنم....نتونستم چیزی بگم...گرچه خیلی خرف داشتم...

راستش چند وقته پنچرم...

تو که میشناسی منو!می دونی چی چیزایی می تونه پنچرم کنه!

رفیق خوبم ! همیشه سعی کردم  تو رو تغییر بدم... به خیال خودم بهترت کنم...راستش هنوزم فکر می کنم اون تغییرها درسته اما...

یه اعتراف!

آدم نمی تونه همه چیز رو تغییر بده....آدم باید یاد بگیره نمی تونه بعضی چیزا رو تغییر بده!

تو داری راه خودتو ادامه می دی. البته منم شاید بتونم کمی موثر باشم ...نمی دونم!

خلاصه وبلاگ عزیزم! ازت ممنونم که این مدت ناگفته هام رو برای بقیه گفتی!

خیلی از سختی ها رو برام آسون کردی...

همیشه برام گوشی شنوا بودی!

نمی دونم می دونی چقدر دیگه زنده ای یا نه!؟ راستش دیگه حوصله ام به نوشتن ادامه نامه نمی رسه.

بی معرفت شدم؟!

فقط بدون که شنیدم 2 سال بعد از آخرین پست وبلاگ ها رو حذف می کنن!

وبلاگ عزیزم! همه تلاشمو می کنم که حالا حالاها زنده باشی!

فعلا!

تا فرصتی دیگر برای نوشتن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط پسرای بد  | 


 

ناگهان همه چيز را گذاشت و رفت،بدون اين كه دليل رفتنش را گفته باشد.

هيچ كس نمي داند كجا رفته.مدت ها از رفتنش مي گذرد و هيچ خبري از او نيست.يك روز نامه اي از او رسيد،در نامه اش نوشته بود:(جايي كه هست ،همه چيز خوب است.همه ي گل ها بوي خودشان را مي دهند و هيچ كس به ديگري حسودي نمي كند.)

نوشته بود كه به زودي براي ديدنمان مي آيد؛همه خوشحال شديم و چشم به راه بوديم كه بيايد،اما روزها گذشت و خبري از او نشد.

تازه فهميده بوديم كه نبودنش چقدر سخت است.

يادم مي آيد وقتي كه بود كسي گفت:اگر بيشتر از اين اينجا بماند،همه مان بدبخت خواهيم شد.

ولي او كه كاري نمي كرد،چرا بدبخت شويم؟؟

چند روز پيش از همان هايي كه نمي خواستند او اينجا  باشد شنيدم كه مي گفتند:اگر به همين زودي نيايد،روزها از اين سخت تر خواهد شد.مي خواستم بپرسم مگر همين شما نبوديد كه مي گفتيد ماندنش باعث بدبختيست،چرا اكنون بودنش را آرزو مي كنيد؟اصلاً شايد حرف هاي شما را شنيده و براي همين بي خبر از اينجا رفت.آري! مطمئناً همه ي آن حرف ها به گوشش رسيده!او گفته بود به زودي خواهد آمد،پس چرا آمدنش اين همه طول كشيده؟كاش كسي به او خبر مي داد كه همه منتظر آمدنش هستند.

امروز نامه اي از او رسيد.نامه اي كوتاه با چند جمله:

"سلام.

نمي خواستم بد قولي كنم،اما اجازه نمي دهند بيايم،مي گويند نديديم كسي به آسمان نگاه كند و بودنت را (طلب) كند،آن ها فقط و فقط( منتظر)ند...

                                                                                             دلتنگ شما

                                                                                                 باران"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:59  توسط یاس  | 


بسم رب المهدي

 *اين روايت سري كه در همه ي احوال كمكمان خواهد كرد را به طمع يك دعاي خير؛به همه ي آنهايي كه به دل ما سری مي زنند،هديه مي كنم.باشد كه راه نمايمان باشد!

رسول خدا خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:

 يا علي!در جايي كه مردم به فضايل(مستحبات)مي پردازند،تو به فرايض(واجبات)بپرداز!

 يا علي!وقتي مردم مشغول عيوب ديگرانند،تو خود را مشغول عيوب نفس خويش كن!

 يا علي!وقتي مردم مشغول دنيا و زينت دادن آن هستند،تو خود را مشغول آخرتت كن!

يا علي!وقتي مردم عبادت هايشان را زياد مي كنند،تو عمل هاي انتخاب شده و به جا انجام بده!

 يا علي!وقتي مردم به خلق متوسل مي شوند،تو به خدا متوسل شو!

*در اين روايت بنا به فرموده ي پيامبر(ص)،6000 كلمه نهفته شده كه تنها حضرت علي (ع) به آنها پي برده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:15  توسط یاس  | 


این روزها وقتی به اینجا سر می زنم خیلی دلم می گیره.کسی نمی خواد بیاد و بگه این مدت که من نبودم اینجا چه اتفاقی افتاده.

حرف های ته دل ...

انگار کسی نمی خواد حرفی بزنه.منم حرفی جز اون چیزی که گفتم ندارم.

شاید من هم باید برم...

بهتر دوباره حرفهای ته دلمونو ورق بزنیم شاید به خودمون برگردیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:47  توسط یاس  | 


امام رفت و زمین ماند و مابر زمین ماندیم.

واکنون این ماییم وامانت او...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:48  توسط یاس  | 


وقتی می خواهیم رنگ همه ی شهر سبز باشد و یا لااقل همه شهر را سبز ببینیم باید بدانیم که این شهر همواره خاکستری است. چه دیروز که حاکمی سیاه به تمام شهر سایه افکنده بود و چه آن زمان که تن شهر زیر رگبار گلوله سرخ بود؛ در همه شرایط رنگ شهر خاکستری است...

خاکستری رنگ واقعیت است... یعنی ترکیب سیاه و سفید.... می توان گفت خاکستری یعنی سیاه روشن و یا سفید تار!

این روزها در دل خاکستری شهر سبزه هایی در حال روییدن هستند.در خیابان که راه می روی پسرها دستبند سبز بسته اند....دختران مانتوهای سبز به تن و شال سبز به سر کرده اند. شایعه شده که این سبزی در دل ها هم رخنه کرده است و کم کم دارد دل ها را سبز می سازد.

پسرک دست فروش هم این روز ها سبز سبز است...هم بساطش که روی زمین پهن است و هم در دستش پر شده از سبزی... شال های سبز، روسری های سبز، تی شرت های سبز و...

به سبزی شهر افزوده شده... می گویند دولت مخالف این سبزهاست...اما هنوز باجه های تلفن شهر سبز است... اتوبوس های شهرداری سبز است ، سبزه های پارک ها و میادین سبز است ... و هر آنچه که از اول سبز بوده سبز مانده است! اما هر روز دارد به این سبزی ها اضافه می شود...عده ای به سبزها پیوسته اند در حال افزایش سبزی هستند.

به من می گویند چرا دستبند سبز نمی بندی؟! تو هم که طرفدار موسوی هستی!

به او می گویم دستبند ها را کی از دست باز می کنید؟

می گوید شاید 23 یا 24 خرداد همزمان با جشن پیروزی!

در دل می خندم و می گویم کاش آن روز اگر موسوی پیروز شود مردم بدانند تازه وقت آن رسیده که همه دستبند سبز به دست ببندیم ... باید بدانیم که وقت آن رسیده که کمی هم خودمان تغییر کنیم . کاش بدانیم راه سبز مهمتر از سبز پوش است.کاش تا ابد پای این عهد سبز بمانیم در مسیر سبز برانیم.

باید بدانیم که می توان حقیقت را در واقعیت دید! تن شهر از  من و تو رنگ می گیرد...رنگ خاکستری دیروز شهر؛ رنگ ما بود نه رنگ شهر....باید سبز شویم سبز بمانیم تا شهرمان هم سبز شود و سبز بماند!

تو ای سبز پوش! سبز بپوش اما نه به خاطر هوا و نه به خاطر ریا ! سبز بپوش فقط به خاطر خدا!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:38  توسط MARKZ  | 


همیشه شنیدیم بارون رحمت خداست...اما من می گم:

بارون که می باره توی آسمون رحمته!

روی زمین که میاد نکبته!

زیر زمین که میره برکته!

تعجب نکنید... فهمش خیلی ساده است!

فکر می کنید برای توضیحش یه مقاله باید نوشت؟نه!چند تا جمله کافیه!

وقتی بارون میاد از قفس اتاقت بیا بیرون...

یه نفس عمیق بکش ... حالافهمیدی چرا میگم بارون توی آسمون رحمته!هوای به این لطیفی تنفس کرده بودی؟

حالا یه نگاه بنداز پایین...

مواظب باش ... به پا...اه....

ای راننده احمق!!! این آدم بود نه موش آب کشیده بی شعور!

دریاچه های فصلی توی خیابون رو با همه وجود حس کردی؟حالا فهمیدی چرا میگم بارون که روی زمین میاد نکبته!

حالا بیا زیر این درخت وایسا تا از رحمت خدا...یه نگاه به این درخت بنداز! حالا فهمیدی چرا میگم بارون زیر زمین که میره برکته!

حالا که تا اینجا اومدی اینم بخون و برو:

بارون همیشه رحمته...وقتی هم نکبت شد مقصر خدا نبود...مقصر بنده ی خدا بود!

همیشه همینطوره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:5  توسط MARKZ  | 


دیشب کابوس دیدم...

من در انتهای هرشب نام خدای تو را

به واسطه ی عظمت و زیبایی اش

که گوشه ای از آن در وجود تو مجسم است بر زبانم می آورم

دعا می خوانم...

و با امید بسیار چشم روی هم می گذارم ...

 

دیشب در خواب کابوس دیدم...

من به خاطر زیبایی های بسیاری ...

که از دنیای رویا شنیده ام ...

در انتهای هر شب می خوابم...

چون شنیدن کی بود مانند دیدن!

 

دیشب یک بار دیگر کابوس دیدم...

می گویند در عالم رویا

هر آنچه که می توان وجود آن را متصور بود...

وجود دارد...حتی بودن تو با من!

چشمان من نه به امید بودنمان

بلکه تنها به امید یک دیدار

در انتهای هر شب سنگین می شود...

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:57  توسط MARKZ  | 


آیا هر سوالی پاسخ دارد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط MARKZ  | 


سلام!

سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط پسرای بد 


مادرم امسال هم خانه تکانی عید می کند...

مادر امسال به سختی کارهای خانه را انجام می دهد...

امسال کسی نیست تا به مادرم در خانه تکانی کمک کند...

هر روز که از خانه بیرون می روم آخرین تصویر را از جایی که همه بودن من است به ذهن می سپارم...

- شاید آخرین تصویر از بودنم باشد... -

و شب که به خانه برمی گردم عکس در ذهن را با آنچه میبینم قیاس می کنم و دست مادرم را می بوسم...

مادرم به تنهایی همه نبودن های ما را به دوش می کشد...

 

مادر جان!امسال اتاقم غریبه تر از هر سال دیگر است! امسال همه آن کاغذهایی را که هر سال می خواستی قاطی آشغال ها و لوازم به درد نخور و غبار خانه دور بیاندازی در اتاقم در گوشه ای جا گذاشتی... دیگر آشغال خطابشان نکردی...دیگر به دور از چشم من قسمتی از آن ها را در گوشه زباله دان سر خیابان بی من رها نکردی!

 

شاید امسال مادرم در میان همه نبودن های من فرصتی پیدا کرد تا همان چیزاهایی که به نظرش بی مصرف ترین است بخواند.... شاید مادرم باور کرد که اینها منم! همان "من" ی که از آن متنفرم!

 

مادر جان! هزار ساله باشی !

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:25  توسط MARKZ