قبلا يه سوال كرديم "از كجا بفهميم يه نفر را وا قعا دوست داريم؟"اما كسي جواب نداد.نمي دونم چرا؟...شايد به خاطر همين كه كسي نمي تونه به اين راحتي به اين سوال پاسخ بده.به خاطر همين منتظر نمونديم تا شما جواب سوالمون رو بديد و خودمون رفتيم دنبال جواب...توي وبلاگ هاي شما ها...اكثر شماها-وبلاگ هاي شما-رنگ سياه رو براي چهره،اشك را براي چشم وغم وانتظاررا براي دل انتخاب كرده بودند...آره،نمي گم اوضاع منم بهتر از اينه... آره، من هم قراره چند وقت ديگه سياه بشم،خيلي وقت پيش سياه شدم ...اما يه سوال:
آهاي عاشقا!آخر و عاقبت ما چيه؟ دواي درد ما چيه؟تو رو خدا نگيد بايد انتظار بكشيم تابياد...نگيد...آخه تو يه وبلاگ، يه شعر نوشته بود كه آخر طرف،دل رو دعوت ميكنه.دل هم به عقل ميگه:"ديدي اين انتظار بيهوده نبود...ديدي آخر..."خودم هم نمي دونم چي مي خوام بگم،فقط مي خوام بدونم ديگه بايد چيكار كنم؟
نه اشكي درچشم مانده...نه طاقتي دردل...ونه فرصتي براي تن...
مي دونم خيلي ها براي آروم شدن دلشون وبلاگ مي نويسند.هر كسي يه جوري...يكي نامه هاش رو مي نويسه...يكي هم شعر مي نويسه ويكي هم مثل ما اينجوري...يكي جرأت كرده اسم دلش رو گفته...يكي هم مثل من، حتي اسم خودش رو هم نگفته.فقط هر كس اين رو خوند،به هر عاشقي رسيدبگه:"اگه واقعا عاشقي، برو جواب جوابش رو بده...والا ديگه نگو عاشقي وجوانمرد."
كي جواب درد بي درمون من پيدا ميشه
كي ميشه كجا ميشه كه من آروم بگيرم...
به اميد پايان انتظارها...
عليرضا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 18:40  توسط پسرای بد
|