خدايا!من خيلي خوابم مي آيد؛اما مادر بزرگ خوابش نمي آيد.او اينجا كنار من خوابيده و هي غلت مي زند و ناله مي كند.معلوم است دوباره قرص هايش تمام شده.براي اينكه من زود بخوابم،هي براي من لالايي مي گويد.خدايا!تو هم براي او لالايي مي گويي؟
اين دعاي قبل از خواب بود كه از زبان يك كودك نوشته شده بود . من اين مطلب رو به صورت اتفاقي در يكي از مجلات كودكان خواندم.خنده داره... نه.اما بقيه اش رو من مي نويسم:
اون دعا دعاي يكي مثل من بود ....اما لا اقل 15 سال پيش.حالا ديگه مادربزرگ تنها شده.حالا ديگه شب ها من پيش مادر بزرگ نيستم.آخه من بزرگ شدم.شبها توي اتاق خودم و روي تخت خودم مي خوابم تازه تازگي ها شب ها مادر بزرگ خيلي ناله مي كنه.
خيلي وقت ديگه بعد از ظهر ها به مادر بزرگ سر نزدم،آخه بعدازظهرها با رفقا ميرم بيرون و خيلي بيشتر خوش ميگذره.راستي خيلي وقت با مادربزرگ صحبت هم نمي كنم.آخه آخرين باري كه نصيحتم كرد خيلي بهم برخورد.يادش رفته بود كه من كلي درس خوندم و از اون... .
خيلي وقت به قصه هاش گوش نكردم.آخه خوندن فلان رمان خارجي خيلي بيشتر حال ميده.خيلي وقت ديگه به خاطره هاي قديميش و اين كه چه جوري زندگي ميكردن گوش نمي كنم،آخه خوندن زندگي نامه فلان خواننده يا هنرپيشه بيشتر حال ميده و مهمتره.
خيلي وقت كه وقتي با دوستام توي خيابون مي بينمش سريع خودم رو قايم ميكنم آخه تيپش قديميه...جلوي بچه ها شرمنده ميشم.تازه خودش قايم باشك رو يادم داد.بچه كه بودم هميشه با هم بازي ميكرديم... .
باز هم بايد اعتراف كنم... نه!ديگه كافيه!
آره! اين واقعيتي است كه در عصر آهن رخ داده.خيلي وقت هست كه مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها متهم به گهنه گرايي شده اند و محكوم به تنهايي.گواه حرفم هم وجود جايي به نام سالمندان هست.البته وجود چنين جايي لازم است اما نه به اين گستردگي.نه !راستي بايد اين جور جاها روگسترش بدهيم.آخه يه روز ما هم پير ميشيم.
عليرضا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:57  توسط پسرای بد
|