تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










سلام.من عليرضا هستم.ميخواستم در مورد مهرماه براتون بنويسم اما اين متن رو توي يه كتاب خوندم گفتم اول اين رو براتون توي وبلاگ قرار بدم.خيلي جالبه يه كم طولانيه...اما حتما بخونيد و از دستش نديد.

پرفسور بالاي سكو كلاس فلسفه خود ايستاده و چند شيء را روي ميز گذاشت.وقتي كلاس شروع شد بدون هيچ كلمه اي يك شيشيه بسيار بزرگ مايونز را برداشت و شروع به پر كردن آن با چند توپ گلف كرد.بعد از شاگردانش پرسيد كه آيا اين ظرف پر است ؟ و همه پاسخ مثبت دادند.سپس پروفسر ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تكان داد.سنگريزه ها بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است؟وباز همگي پاسخ مثبت دادند.بعد دوباره پرفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت و خوب البته ماسه ها همه جاهاي خالي را پر كردند.او يكبار ديگر از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است و دانشجويان يك صدا گفتند:بله.بعد پرفسوردو فنجان پر از قهوه از زير ميز بيرون آورد و روي همه محتويات داخل شيشه خالي كرد و گفت : در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها را پر مي كنم.همه دانشجويان خنديدند.در حالي كه صداي خنده فرو مي نشست،پر فسور گفت:حالا من ميخواهم متوجه اين مطلب شويد كه اين شيشه نمايانگر زندگي است.توپ هاي گلف مهمترين چيزها در زندگي هستند- خدايتان،خانواده تان،سلامتيتان،دوستانتان و مهمتر از همه علايقتان- چيزهايي كه اگر همه چيزها از بين برود ولي اينها بمانند، باز زندگيتان پابرجا خواهد ماند.سنگريزه ها ساير چيزهاي با اهميت هستند.مثل:كارتان،خانه تان،ماشينتان و ماسه ها هم ساير چيزها هستند.مسائل خيلي ساده.

پرفسور ادامه داد:اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهيد ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپ هاي گلف نمي ماند،درست عين زندگيتان.اگر شما همه زمان و انرژيتان را روي چيزهاي پيش پا افتاده صرف كنيد؛ديگر جايي و زماني براي مسائلي كه برايتان اهميت دارد باقي نمي ماند.به چيزهايي كه براي شاد بودنتان اهميت داردتوجه زيادي كنيد.زماني را براي چكاب پزشكي بگذاريد، با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با آنها خوش بگذرانيد.هميشه زمان براي تمييز كردن خانه و تعميير خرابي ها هست.هميشه در دسترس باشيد.اول مواظب توپهاي گلف باشيد،چيزهايي كه واقعا برايتان اهميت دارند. موارد داراي اهميت را مشخص كنيد،بقيه چيزها همان ماسه ها هستند.

يكي از دانشجويان دستش را بلند كرد و پرسيد:"پس دو فنجان قهوه چه معنايي داشت؟"پرفسور لبخندي زد و گفت:خوشحالم كه پرسيدي. اين فقط براي اين بود كه به شما نشان بدهم كه مهم نيست زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله است.هميشه جايي در آن براي صرف دو فنجان قهوه با يك دوست هست.

خوب!حالا با من هم عقيده شدي؟ديدي ارزش خوندن داشت.

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 18:17  توسط پسرای بد  | 


 من مرغ آتشم
 مي سوزم از شراره اين عشق سركشم
 چون سوخت پيكرم
 چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
 آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر تولد من
 آغاز مي شود
و من دوباره زندگيم را
 آغاز مي كنم
پر باز مي كنم
 پرواز مي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 19:14  توسط takta  | 


و امروز آن كه چشم به جاده دارد،آنكه كوله بارش بر دوشش است،آن مسافر آماده ي سفر،كسي نيست جز من. سالهاست در اينراه دوستان را بدرقه ميكرديم اما خود نشسته بوديم و حركتي نداشتيم . سالها بود چراغ به دست راه را براي ديگران روشن مي كرديم و همگان را در اين راه بدرقه مي كرديم.ولي افسوس كه خودمان مي نشستيم و راهي نمي شديم.اما مسافر امروز ،منم.هيچ كس به بدرقه ام نيامده.آخر ،همه دوستان راهي شدند و كسي نمانده.همه در حال طي مسيراند.اما حالا جاده تاريك تر از هر موقع و چراغ دار راهي سفر.ره طولاني تر نشده اما پاهاي من خسته تر از گذشته است.اما بايد تن به سفر داد و راهي جاده شد.اينجا ماندن كافي است.اينجا ماندن و شكستن.آن روز كه به اينجا آمدم؛به من گفتند:آخر اين جاده ،آن سوي اين تاريكي ها،شهر خورشيد است.من هم همه را راهي ،راهي كردم كه هيچ وقت طي نكردم.چه اشتباهي!ره را نرفتم ولي مي شناسم.آن سويش شهر خورشيد است.همين امروز آخرين مسافر را راهي كردم و حالا وقت رفتن من است.

من ميروم تا تاريكي ره را پايان بخشم.تا اگر روزي مسافري آمد و راهنمايي نيافت ديگر ره خودش روشن باشد يا لا اقل از آن سوي جاده نور، جلوي پايش، بياندازم.من راهي سفرم .سفري به سمت فردا،سوي شهر آرزوها،به مقصد شهر خورشيد.برخواهم گشت.نميدانم كي!اما مي دانم كه برخواهم گشت.شايد در فصل زمستان،در پايان يك شب سياه.نمي دانم...اما ميدانم كه بر خواهم گشت.ما خورشيد زادگانيم و با خورشيد ، طلوع خواهيم كرد.

                                                                                                                             عليرضا

۱۳۸۵/۶/۲۰

                              

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 9:52  توسط پسرای بد  | 


من تمنا كردم
 كه تو با من باشي
 تو به من گفتي
 هرگز هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مراغصه اين هرگز كشت
 

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:24  توسط takta  | 


سلام!به مناسبت نيمه شعبان يه متن  براي يه مراسم نوشته بودم،تصميم گرفتم توي وبلاگ هم بگذارم كه متاسفانه فايلش از روي سيستمم پاك شده.ان شاءالله در يه فرصت ديگه در وبلاگ خواهم گذاشت.

اما اجازه بدهيد اين عيد بزرگ را خدمت همه شما دوستان تبريك عرض كنم و بياييد همه با هم دعا كنيم براي تعجيل در ظهور آقاو از خدا بخواهيم كه ما هم جزء منتظران واقعي آن حضرت باشيم.ان شاءالله.

اما يه متن ادبي در همين رابطه كه بر خلاف كوتاهيش خيلي قشنگه:

تقصير تو نيست...مقصر منم كه تو نمي آيي.اگر اولين جمعه كه به غروب رسيد و از آمدنت خبري نشد من از فراغ مرده بودم...و اگر پايان هر هفته چند تا جنازه مثل من روي دست جمعه مي ماند...تو تا حالا آمده بودي!

عليرضا

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 16:1  توسط پسرای بد  | 


لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاي دور
در گوشه اي ز خلوت اين دشت هولناك
 جوي غريب مانده ي بي آب و تشنه كام
افتاده سوت و كور
بس سالها گذشته كز آن كوه سربلند
پيك و پيام روشن و پاكي نيامده ست
 وين جوي خشك ، رهگذر چشمه اي كه نيست
در انتظار سايه ي ابري و قطره اي
چشمش به راه مانده ، امديش تبه شده ست
 بس سالها گذشته كه آن چشمه ي بزرگ
 ديگر به سوي معبر ديرين روانه نيست
 خشكيده است ؟ يا ره ديگر گرفته پيش ؟
 او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت
 و اكنون كه نيست ، ساز و سرود و ترانه نيست
در گوشه اي ز خلوت دشت اوفتاده خوار
 بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ
با آن يگانه همدم ديرين دير سال
 آن همنشين تشنه ، چنار كهن ، كه نيست
 بر او نه آشيانه ي مرغ و نه بار و برگ
آنجا ، در انتظار غروبي تشنه است
كز راه مانده مرغي بر او گذر كند
چون بيند آشيانه بسي دور و وقت دير
بر شاخه ي برهنه ي خشكش ، غريب وار
سر زير بال برده ، شبي را سحر كند
 اين است آن يگانه نديمي كه جوي خشك
 همسايه است با وي و همراز و همنشين
 وز سالهاي سال
در گوشه اي ز خلوت اين دشت يكنواخت
گسترده است پيكر رنجور بر زمين
اي جوي خشك ! رهگذر چشمه ي قديم
 وقتي مه ، اين پرنده ي خوشرنگ آسمان
گسترده است بر تو و بر بستر تو بال
 آيا تو هيچ لب به شكايت گشودهاي
 از گردش زمانه و نيرنگ آسمان ؟
من خوب يادم آيد ز آن روز و روزگار
 كاندر تو بود ، هر چه صفا يا سرور بود
 و آن پاك چشمه ي تو ازين دشت ديولاخ
بس دور و دور بود ، و ندانست هيچ كس
 كز كوهسار جودي ، يا كوه طور بود
آنجا كه هيچ ديده نديد و قدم نرفت
 آنجا كه قطره قطره چكد از زبان برگ
آنجا كه ذره ذره تراود ز سقف غار
روشن چو چشم دختر من ، پاك چون بهشت
دوشيزه چون سرشك سحر ، سرد چون تگرگ
من خوب يادم آيد ز آن پيچ و تابهات
 و آنجا كه آهوان ز لبت آب خورده اند
 آنجا كه سايه داشتي از بيدهاي سبز
 آنجا كه بود بر تو پل و بود آسيا
و آنجا كه دختران ده آب از تو برده اند
و اكنون ، چو آشيانه متروك ، مانده اي
 در اين سياه دشت ، پريشان وسوت و كور
آه اي غريب تشنه ! چه شد تا چنين شدي
 لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاي دور ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:13  توسط takta  | 


امروز همون روزي هست كه هميشه ازش مي ترسيدم . امروز همون روزي هست كه هميشه ازش فرار مي كردم . امروز همون روزي هست كه هيچوقت نمي خواستم بهش فكر كنم.آره...امروز روزي هست كه بايد فقط يه جمله بگم.بگم كه من اشتباه كردم.بگم اين همه مدت با خيالات خودم زندگي مي كردم.بايد قبول كنم كه بتي ساختم و پرستيدمش.هميشه با خود مي گفتم اميد داشته باش.درست مي شود و ندانستم كه اين اميد واهي من است كه اين بت را هر روز قوي تر مي كند كه امروز ديگر تواني در من براي شكستنش نيست و امروز بايد ابراهيم شوم تا بت را بشكنم . امروز بايد يك بار ديگر در جاده زندگي بايستم و باز نگاهي به پشت سر،به راه پيموده،بياندازم و نگاهي به راه پيش رو. به كوله بارم نگاه كنم كه چه نداشته هايي را دارم وچه چيزهايي داشتم و حالا ندارم.شايد به زخم هاي تنم هم نگاهي كردم و به همه آنچه كه گذشت انديشيدم تا اين بار از مسيري ديگر حركت كنم.اما حالا جاده تاريك تر از هميشه هست و چشمان من كم سو تر از هر موقع و پاهايم خسته تر از خسته .اما بهتر است كه با همين كوري وهمين پاهاي خسته مسير را ادامه دهم و ديگر اميدي به رهگذران اين ره نداشته باشم.حال فهميدم و تو بدان كه هيچ گاه كسي با ما همسفر نمي شود بلكه ما را با خود همسفر مي كند و به هرجا كه مي خواهد مي برد. به همين خاطر است كه امروزديگر شهر خورشيد كه رسيدن به آن هدفم بود را درپيش رو نمي بينم.هركس مرا به سمتي كشيد تا اين شد كه امروز ديگر از آن پرتو جاودان حتي به اندازه پرتويي به ما نمي رسد.بگذاربا همين كوري به دنبال هزارسراب رويم و درهزاران مرداب فرو رويم. بهتراست انسان درجهل خود بسوزد تا جهل ديگري تاحسرتي در دل نماند و به گناه ديگري نسوزد.

اما امروز بايد نقطه اي گذاشت برپايان اين فصل ازداستان زندگي و با رفتن به خطي جديد آغازي نو را      تجربه كرد.

عليرضا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:33  توسط پسرای بد  | 


سلام

صدای ما را از «thiefyourheart»  می شنوید:

صادق هستم .بعد از مدت ها دوری از وبلاگ معذرت می خواهم که چنین پست غم آلوده ای را نوشته ام اما با این پست دلم را از تمام غم ها شستم و آخرین حرفم را نوشتم تا بعد از این دوباره به طور جدی با علی رضا و دوست قدیم و یار جدیدمان takta شروع به کار کنیم تا بلکه بتوانیم به اهدافی که از ابتدا مد نظرمان بود و سبب شد وبلاگ نویسی را آغاز کنیم برسیم

به امید یاری شما 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 18:4  توسط پسرای بد  | 


وقتی که بعد از مدت ها دیدمت و چشم هایم بغض کرد تا وقتی که اولین قطره های اشک روی گونه ام نشست.حرفم همین بود...آخرین حرفم.

عاشقت بودم عزیزم مثل مجنون.دنباله تو توی بیابان تا نغمه ی عشق را برای تو بخوانم.نمی دونم چرا از توجوابی نشنیدم وتو با چادر فاصله ها از دلم حجاب گرفتی و رفتی و گردوغبار به روی چشم هات پوشیه افکند ودیگر ندیدمت.حالا برای چه آمدی؟

سالهاست که زمستان با بهار دل من دست پیوند داده و شکوفه های آرزویم دیگر بیدار نمی شوند.که ب غم پژمردگی شان دلم را آزار بدهد.توی سرمای زمستان خواب خرگوشی می کردم و عوضش گرمی لحظه ها را احساس.

حالا برای چه آمدی؟

آمدی تا دو روزی من را گرم حرف هایت بکنی و من هم دراوج مستی نفهمم که دارم شکوفه می دهم. بعد ببینم که دیگر نیستی پیشم .به گمانم وقتی که نگاهم به نگاهت افتاد سردی تو بود که پشت نقاب شور انگیز عشق بدنم را مثل بید به لرزه انداخت و دلم از جوشش شرابت صاف شد و رو شد و گفت عاشقتم .

. بگو تا کی دل باید بسوزه و تیکه تیکه بشکن و قطره قطره  آب بشه والا بخدا شمع هم یک روزی پر پروانه را دیده...   تو فقط شنیده بودی که پروانه توعشقش میسوزد اما من آب شدن شمع را چشیده ام .

 حتی حاضر به گفتن کلمه ی عاشق هم نشدی رفتی که رفتی.دیگه وقتی که شب ها بیدار می شدم تا عشقمون را از خدا بخواهم به جای اینکه چشم هایم ببارد پیشونیم شور شور اشک می ریخت و گریه می کرد .

حالا برای چه آمدی؟

                                                          

                                           صادق آقایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 12:9  توسط پسرای بد  | 


سلام!فكر ميكنم تازه وبلاگ در يك مسير خوب و قوي قرار گرفته.بر همين اساس لازم ديديم كه به يك سري تغييرات دست بزنيم.از طرفي روي موضوعات ملموس تر كار كرديم و از سوي ديگرقالب وبلاگ كه باعث شده بود وبلاگ ديربالابيايد را با يه قالب ساده از خود بلاگفا عوض كرديم.البته هنوز دنبال يه قالب خوب و قشنگ هستيم.منظور،اگه سراغ داشتي خبرمون كن.در اين مدت توانستيم رفقاي خوبي هم در بين وبلاگ نويس ها پيدا كنيم.در مجموع تقريبا از وضعيت موجود راضي هستيم.اما نظر شخصي من-عليرضا- اين بود كه براي ادامه ما به تفكراتي جديد نياز داريم.در همين راستا ازيكي از بهترين ها دعوت به همكاري كرديم.taktaي عزيزكه بيشتردرمورد عاشقانه ها و ترانه ها كارخواهد كرد هم دعوت ما رو پذيرفت.

اما برگرديم به گذشته. يادتون پست اول براتون چي نوشتم؟مطمئنم يادتون نيست.نوشته بودم:"يه كاري رو ما شروع كرديم،شروعش با ما بود ادامه اش با شما."حالا يادتون اومد.منظور ما حاضريم متن هاي شما راهمراه با نامتان در وبلاگ قرار دهيم.به عبارتي از همه دعوت به همكاري ميكنيم.شخصا خيلي دوست دارم روزي برسد كه اين وبلاگ داراي دهها نويسنده با دهها علايق مختلف باشد كه كنار هم در محيطي دوستانه به تبادل نظر و شنيدن حرف هاي ته دل همديگر بپردازند.به اميد آن روز... .

روزي كه شروع كرديم 2 نفر بوديم و امروز 4 نفر و فردا....نمي دانم...تو مي داني.

"پسراي بد"

                                                                                                                               عليرضا
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 10:41  توسط پسرای بد  | 



خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو مي دوم گريان
 در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
 و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
 همچنان مي سوزد اين آتش
 نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
 در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گ
گريان ازين بيداد
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
 واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
 و آنچه دارد منظر و ايوان
 من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
 خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
 مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:13  توسط takta  | 


سلام بچه ها من تکتا هستم عضو جدید این گروه و از طرفی تنها دختر این گروه اومدم تا در کنار این بچه ها آپ کنم میدونم که از نظر کیفیت کارم به پای این بچه ها نمیرسه ولی بنا به قولی که دادم از این به بعد در خدمت این گروه هستم .
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:46  توسط takta  | 


سلام!تصميم گرفتيم كه ديگه اين پست آخر در مورد حجاب باشه البته قرار شد چند تا خبر نامه در اين مورد براي اعضا بفرستيم،هر كس دوست داره در بخش خبرنامه عضو بشه.در ضمن ايميل من در پايين آمده كه هر كس خواست به من ايميل بزنه تا نتايج تحقيقم رو مفصل تر براش بفرستم.اما اين موضوع خيلي گسترده بود و حداقل از توان و درك من خارج بود ولي اين نتيجه اي از اندك تحقيق من در مورد حجاب است.قبل از شروع بابت پراكنده گويي در اين پست عذر خواهي ميكنم.اما اصل مطلب:

همان طور كه عرض كردم حجاب چيزي فطري در وجود انسان است و در تاييد اين مطلب به داستان آدم و حوا ودرخت ممنوعه اشاره مي شود.و باز بر اين نكته تاكيد كنم كه حجاب از قبل از اسلام در ساير اديان آمده بوده.در منبعي كه من مطالعه كردم حجاب در چهار آيين اسلام،زردتشت،مسيحيت و يهود مقايسه شده ودر اين مقايسه نشان ميداد كه حجاب مد نظر اسلام حجابي تعديل يافته،آسانتر وجدا از سخت گيري هاي بي مورد است.مثلا در آيين يهود اصلي،پوشاندن صورت و كف دست هم اجباري بوده و گاها به حجاب قناعت نكرده و به پنهان كردن زن مي پرداختند.

همان طور كه يكي از دوستان اشاره كرده است آيت الله طالقاني حجاب را واجب اختياري ميداند.اما به اين مثال كه از يكي از علما عينا نقل كردم توجه كنيد:

حجاب ، براى زن زينت و بيان كننده قيمت و ارزش زن است چرا؟ براى اينكه اگر شما به دكان بقالى برويد زغال را زير پا مى بينيد چون زغال چندان قيمت ندارد. اما وقتى به بازار زرگرى تشريف ببريد ، طلا ها را پشت شيشه مشاهده مى كنيد اگر جواهر قيمتى را براى فلان بزرگ زاده بخواهيد در پشت شيشه هم نخواهيد ديد بلكه بعد از اينكه از صاحب مغازه سؤال كرديد آيا جواهر قيمتى داريد ؟ ايشان اگر داشته باشد دست به جيب كرده وصندوق بزرگى را باز كرده ، و از وسط آن ، صندوق كوچكى در آورده وآن را نيز باز كرده واز وسط ، بسته پنبه اى بيرون آورده و آن را باز مى كند و جواهر را با ترس و لرز بدست شما تحويل مي دهد،راستى چرا زغال را در وسط صندوق آهنى نگذاشته اند؟...ودرادامه اين        گونه بيان مي كند... حجاب محدوديت نيست كه بخواهيم اين محدوديت را از بين ببريم بلكه حجاب مَصونيت است....

اما نوع وشكل حجاب بايد چگونه باشد؟واقعيت اينست كه لباس تابع عرف و سنت هر جامعه است. مثلاً در جامعه عرب از جلباب، دشداشه و عبا استفاده می کرده اند و در جامعه ایرانی از چادر و چارقد.

اما چرا وضعيت حجاب در ايران اينگونه شد ،نمي توان دليلش را فقط اجباري بودن حجاب دانست.فكر ميكنم اگر ما حجاب خوب وبد را تعريف كنيم ويك حجاب مناسبي را به عنوان حجاب معيار بدانيم مشكل حل ميشود. هنوز بعد از 27 سال از انقلاب نميدانيم حجاب معيارمان چيست؟يعني چادر را حجاب ميدانيم يا مانتو.تا در نتيجه با مقايسه با حجاب معيار افراد بي حجاب را بشناسيم.باز يادآوري كنيم حجاب مخصوص زن نيست و نبايد چون قوانين آن بيشتر به چشم مي آيد از حجاب مردان غافل شويم.

اما من مقوله بدحجابي را نتيجه شناخته نشدن فلسفه و معيارهاي حجاب مي دانم.و بد حجابي نوعي توهين به مقوله حجاب است.طبق روايات فردي كه حجابش را رعايت نكند گنهكار است.اما اگر حقيقت به اين دسته از افراد ارائه شود و آنها نپذيرفتند بايد برايشان مجازات تعريف كرد چون نپذيرفتن حق يعني پبروي از باطل.اما من اعتقاد دارم در زمان كنوني كه اكثر جوانان ما افرادي عاقل و صاحب تفكراند اگر مقوله حجاب به بحث گذاشته شود وعلماي دين وصاحبان انديشه و تفكر با جوانان به مباحثه بپردازند ونظر مخالفان هم شنيده شود آنگاه نتيجه حاصل كه چيزي جز حق وحقيقت نخواهد بودنهادينه شده و يا لااقل حجاب به عنوان يك ملزوم در روابط شناخته شده و در نهايت با پذيرش از سوي جوانان حق طلب روبه ور خواهد شد.

بد نيست اشاره اي هم داشته باشيم به روندي كه جامعه اي كه در 27 سال پيش اكثر زنانش چادري بودند را امروز به شكلي كاملا متفاوت درآورد.به ترتيب:چادر،چادر توري كه زائران خانه خدا به ارمغان آوردند،مانتو و مقنعه،مانتو با روسري،مانتو با شال و... .در اين مسير روبه فنا بزرگترين مجرم تلويزون است.آن زمان كه چادر ارزش بود آنها حجاب مانتو را نشان دادند و امروز ديگر حرام صد در صد خدا كه آرايش زن در مقابل مرد نامحرم است هر شب به خانه ها به سوغات مي آورد و تا به آن حد پيش رفته اند كه خود تلويزيون آن را سياه و سفيد مي كند.آري!وقت آن رسيده كه دوباره ارزش ها را زنده كنيم و چشمانمان را باز.من را به كهنه گرايي وكهنه پرستي متهم نكنيد.من هم يكي هستم مثل شما كه به فرداي گشورم اميد دارم.اما هميشه افسوس ميخورم كه چرا ما جوانان به جاي كار وتلاش در جهت رشد خود و ترقي جامعه به مسائل پوچ وظاهري مي پردازيم.

اما اين آخرين پست در باب حجاب بود.بازهم بابت همه چيز،مخصوصا از دوستاني كه با نظراتشان من را ياري كردند ممنونم و اگر باعث ناراحتي كسي شدم، طلب عفو اين حقير را بپذيرد.

Email: www.tanhabatobodan@yahoo.com

ارادتمند و دوستدار همه شما

                                                                                                           عليرضا

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 15:19  توسط پسرای بد  | 


سلام!ديگه خسته شدم از بس كه براي اين پست نوشتم و عوضش كردم.اما اين بار هرچي شد ديگه تغيرش نمي دم.هرچه بادا باد.اجازه بديد يه تشكر ويژه هم داشته باشم از آن دسته از دوستاني كه ما را در اين راه ياري كردند. از خدا براي ادامه اين كار مدد مي جويم و خدا رو گواه ميگيرم كه تمام اين حرف ها جنبه عام دارد و اشره به فردي خاص نداريم.آخه دو سه تا از دوستان از دست ما ناراحت شدند.اما در اين مرحله قصد دارم نظرات شخصي خودم رو بنويسم ودر پست بعدي به نظرات شما بپردازيم."واي چقدر من ديكتاتورم!"اما نظرات من:

من حفظ حجاب رو يك احترام مي دونم.يك حفظ احترام در تعاملات اجتماعي.يك احترام دو طرفه كه در اصل هر فرد ازخود وطرف مقابلش ميگيرد كه نبايد آن را فقط  مخصوص زن ها بدانيم.البته فعلا بحثي درمورد نوع حجاب نداريم و به كليت موضوع مي پردازيم...البته فعلا. من يه سير مطالعاتي راآغازكردم كه بتوانم ان شاءالله پستهاي بعدي رو قوي تر بنويسم .

من در مطالعاتم متوجه شدم ،ما نبايد حجاب رو مقوله اي بدانيم كه براي اولين بار اسلام ارائه كرده باشد.اين مقوله به صورت طبيعي دروجود انسان ها هست.حتي در ايران قبل از ورود اسلام هم حجاب بوده البته با شكلي متفاوت تر.بايد يادمان باشد كه حتي عياش ترين پادشاهان هم اهل حرم خود را پشت پرده نگه مي داشتند .من ميخوام اين رو بگم كه ما بايد درابتدا ظاهروشكل حجاب رو ازفلسفه حجاب جدا كنيم وسعي كنيم آن فلسفه را بپذيريم.اگرسالم بودن روابط اجتماعي را لازم دانسته وحجاب را به عنوان بيمه كننده و حافظ سلامت روابط اجتماعي بدانيم آنگاه حجاب درمسائلي همچون شكل و نوع پوشش تاثيرگذار خواهد شد. خب براي قسمت اول كافيه. اما ادامه دارد...

               عليرضا    

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:50  توسط پسرای بد  |