تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










سلام!خوبين شما؟راستي عليرضا گفته كه من ايميلم رو براي همه بگذارم.شايد به خاطر اينكه خودش قراره بره ازمن خواسته.اما چشم!يه ايميل مخصوص براي وبلاگ ميسازم. راستي فردا روز قدس هست و وظيفه انساني حكم ميكنه كه در راهپيمايي شركت كنيم.شايد با امروز متن "آهاي گلوله كجا ميري؟"از علي رضا رو ميگذاشتم اما اين دفعه هم يه داستان كوتاه ولي جالب براتون گذاشتم.اميدوارم لذت ببرين.

"ارزش زندگي"

پدر وپسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين خورد و داد كشيد:آآآي ي ي!!صدايي از دور دست آمد:آآآي ي ي!!پسر با كنجكاوي فرياد زد:كي هستي؟پاسخ شنيد:كي هستي؟پسرك خشمگين شد وفرياد زد:ترسو!وباز پاسخ شنيد ترسو!پسرك با تعجب از پدرش پرسيد:چه خبر است؟پدر لبخندي زد و بعد با صداي بلند فرياد زد:تو يك قهرمان هستي!صدا پاسخ داد:تو يك قهرمان هستي!پسرك باز بيشتر تعجب كرد.پدرش توضيح داد:مردم ميگويند كه اين انعكاس كوه است ولي در حقيقت اين انعكاس زندگي است.هر چيز كه بگويي يا انجام بدهي،زندگي عينا به تو جواب ميدهد.اگر عشق را بخواهي،عشق بيشتري در قلب به وجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي،آن را حتما بدست خواهي آورد.هر چيزي را كه بخواهي ،زندگي همان را به تو خواهد داد.

 "معين سپهبدي"

                                                                                                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:49  توسط پسرای بد  | 


سلام!بذار اول بگم ايده اين متن اينطوراومد توي ذهنم.راستش تصميم گرفتم بعد از ماه مبارك ديگه من آپ نكنم.راستش حتي پستهاي پاياني روهم نوشتم.  اما حالا كه فكر ميكنم ميبينم يه جورايي نميشه از اين يكي دل كند.اين آخرين پل ارتباطي...از اين مطلب بگذريم.تا اون هفته ببينيم چي ميشه.راستش چند تا مطلب توپ و طرح و عقيده نو دارم كه.... بياييد يه لحظه به كارامون فكر كنيم.ببينيد توي روز چند تا كار رو تصميم ميگيريم انجام بديم و از اين كارها چند تاشون رو انجام ميديم.يه لحظه فكر كنيد... بيايد يه صفحه كاغذ برداريم و مثل مبسر كلاسها- نميدونم املاش درسته يا نه!- كه مينويسند خوبها و بدها،ما بنويسيم مصوب شده ها-بابا! حال كن تيريپ سياسي اومدم- و انجام شده ها.با مداد بنويس؛تاكيد ميكنم با مداد.فكر كنم دسته اول پر باشه.آقا چرا گير بدم به شما.از كاغذ خودم بگم.مثلا براي همين وبلاگ خودمون شما حساب كن.آقا!اينجا ما به جاي وبلاگ كمپاني ايده و طرح هاي جديد راه انداختيم . كه براي هر كدومش ميشه يه وبلاگ درست كرد.اما در اجرا،همه اين طرح ها مثل طرحهاي عمراني كشورمون ميمونه كه وصف حالش رو بهتر از من ميدونيد . مثلا همين سوال هفته.دوبار اجرا شد. يكي در مورد دوست داشتن بود و يكي هم در مورد حجاب.البته من يكي انقدر سر اين سوال دوم ضرر دادم ديگه برام كافيه!حالا اين طرح خوبه دوبار اجرا شد.معرفي كتاب صادق خان روبگو كه داره جون خودش طبق وعده اش بعد از نيمه شعبان هر هفته يه كتاب معرفي مي كنه.اگه ما اين نظرات و طرح هامون رو ميفروختيم الان به من ميگفتن"عليرضا گيتس" صاحب كمپاني "بيگ عقيده سافت  ".حيف شد... . نميدونم حس وطن دوستي ميگه يا شيطونه كه برو شوراي شهر كانديدا شو!!! اما من كه كانديد-يعني احمق!- نيستم كه برم كانديدا بشم.آخه كسي به من راي نميده.من كه هنوز مجردم و فك و فاميل خانومم نيستن كه رايم بدن.رفقامون هم كه به سن راي دادن نرسيدند يا اگه رسيدن كار بد ميكنند راي نميدن.اون دسته از رفقا هم كه البته در اكثريت اند وراي ميدهند ما رو قبول ندارند. بابام هم كه قبولم نداره،همسايمون هم كه دختر نداره. پس كي به من راي بده...البته اين آخر يه كم شوخي بود... بگذريم.در پرانتز بگم من فكر ميكن حتي اگه به كسي هم راي ندادي و برگه سفيد انداختي مهم نيست ولي بايد در انتخابات شركت كرد.باز مثل هميشه ...بگذريم. اون كاغذ كه عرض كردم كه هنوز خدمتتون هست.خب!الان پاكش كن!گفتم با مداد بنويس.تقصيره خودته كه با خودكار نوشتي.من گفتم با مداد بنويس چون هركس مداد داره پاكن هم داره.حالا چه طور من اين رابطه رو اثبات كردم بماند.حالا اگه نميتوني هم پاك كني،يه كاغذ نو بردار.باز دوقسمت كن.شبهاي قدر گذشت.ماه رمضون هم داره تموم ميشه.بنويس كارهاي خوب.كارهاي بد.ديگه چيزي نميگم.

عليرضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:29  توسط پسرای بد 


 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمهام


خداحافظ، کمی غمگین، به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید


خداحافظ،


اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست


نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده ست


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها


واسه اینکه بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ


خداحافظ


خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:57  توسط takta  | 


2 تا از شب های قدر به همین زودی تموم شد ولی هنوز ما اون طوری که باید ازشون استفاده نکریم.تو رو خدا این آخرین و با ارزشترین شب رو از دست ندیم.

درسته این حکایت شب 21 من یکم شبیه حکایت علیرضاست ولی بازم  گفتم تا حداقل روی خودم تاثیر بذاره.

.

ما دیگه کی هستیم؟

ساعت 10 دیشب بود به یکی از دوستام زنگ زدم گفتم میای بریم مراسم احیا ؟

گفت آره . با ماشین بیا دنبالم. گفت به فلانی هم گفتی احیا میریم مسجد بازار؟

گفتم نه.به اون هم زنگ زدم. اون هم حرفش همون بود.بیایین دنبالم!

ساعت 10:30 بود که هر دوشون رو سوار کرده بودم.تا بازار تقریبا 20 دقیقه راه بود. برای اینکه سرمون گرم باشه شروع کردیم به جک گفتن! از انواع جک هایی که برای انوشه انصاری ساختن گرفته تا...(به علت عدم رعایت شئونات اخلاقی از گفتن نوع آن عاجزم).وقتی جک هامون رو آپدیت کردیم, رفتیم سراغ پشت سر این و اون حرف زدن!

نمیدونم چرا غیبت کردن برامون اینقدر عادی شده. یکی نیست بگه امشب شهادته یا جدا از اون امشب شب قدره!

دیگه تقریبا رسیده بودیم از ماشین پیاده شدیم.تو این چند دقیقه ای که تا مسجد مورد نظر راه بود صدای کر کر خنده ی ما قطع نشد.

به در مسجد که رسیدیم گفتم بالاغیرةً این جا رو بیخیال شیم .سرمون رو مثل بچه ی آدم پایین انداختیم و رفتیم یه گوشه ای نشستیم.وقتی که رسیدیم دعای جوشن را تا بند 38 خونده بودند. یه نیم ساعتی که لامپ ها خاموش بود و همه داشتن دعا می خوندن ما هم آروم بودیم. تا اینکه 50 بند اول تموم شد.لامپ ها رو روشن کردند و شروع به پذیرایی کردند.چشمم به چند تا دیگه از بچه ها افتاد که کنار هم نشسته بودند رفتیم پیششون. حالا جمع مان 6 نفری شده بود و خودتون میدونید که  6 تا فک بیشتر از 3 تا فک کار میکنه و دوباره روز از نو روزی از نو!!!... پذیرایی که تموم شد, پیش خودمون گفتیم ,آقا تو رو به قرآن دیگه کسی چیزی نگه که ملت برن رو هوا !

دعا که شروع شد ما هم کم کم آدم شدیم تا اینکه دعا تموم شد و دوباره پذیرایی رو شروع کردند.و دوباره...

این وسط یکی گفت: اگه الان ما رو با یه چشم برزخی ببینن ما چه شکلی هستیم؟

اولش با خنده هر کدوممون رو به یه جک و جونوری تشبیه کردیم. ولی بعدش حسابی رفتم توی فکر. واقعا ما دیگه کی هستیم؟!

خداییش تو این شب قدری هم, دست از لودگی بر نمی داریم؟

حالا اینکه واقعا چه شکلی هستیم رو خدا میدوونه ولی رفتارمون که آدم وار نیست.وقتی قرآن سر گرفتیم ما چند نفر یه حس داشتیم. دیگه از خودمون متنفر بودیم.حالا بود که سرمون حسابی به سنگ خورده بود. پیش خودم گفتم خدا تو که میدونستی من این همه بدم,چرا ما رو به خونت راه دادی؟

تو همیم حین یه مرتبه مداح گفت: ای جوونی که با کوله بار پر از گناه اومدی. گناه تو بیشتر یا رحمت خدا؟ اصلا انگار داشت جواب افکار من و می داد...

 

التماس دعا

 

نقشینه  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:22  توسط نقشینه  | 


سلام!ديشب يه متن نوشتم بذارم توي وبلاگ.اما يه جورايي ديشب اون متن كامل شد.نمي دونم اسمش رو بايد چي بگذارم.خاطره،وصف حال…نمي دونم.فقط مي دونم بايد يه عذرخواهي بكنم از تمام نويسندگان عزيزمون كه من خارج از نوبت آپ كردم.آخه قبلا اينجوري بود ؛وقتي دلمون ميگرفت آپ مي كرديم.به خاطر همين بود كه يه بار يه ماه آپ نميكرديم و يه بار هر روز آپ مي كرديم.بگذريم…ديشب داشتم اتاقم رو مرتب مي كردم.به يه برگه برخوردم.پاي برگه نوشته بود 20 مهر 84.يعني دقيقا يك سال پيش.يه ترانه از خودم بود البته اگه بشه بهش گفت ترانه."وقتي كه تو رو تو لحظه ها شكارت ميكنم…"راستش توي فكر رفتم.يه سال از عمرم رفت و چه فرقي كردم؟پارسال چه چيزهايي داشتم و حالا ندارم.چه روز هاي قشنگي گذشت و قدرش رو ندونستم.چي شد كه مدتها ست كه ديگه نميتونم از اون ترانه ها يا عاشقانه ها بنويسم.عجيبه!اون روز مشكلاتم رو بزرگترين مشكلات دنيا مي دونستم اما گذشتن و مشكلات الآنم هم چنين ميدونم.نمي خوام چيزهايي كه ديشب نوشتم رو دوباره تو اين بازنويسي بنويسم.بگذريم…شب رفتم احيا. وقتي وارد مجلس شدم و به بقيه نگاه كردم؛يهو خجالت كشيدم.نمي دونم چرا؟شايد به خاطر اينكه همه پيرهن مشكي پوشيده بودند و من پيرهن سفيد.دعا شروع شد.هر كسي يه گوشه نشسته بود و برا خودش خلوت كرده بود و گريه ميكرد.تازه اون موقع فهميدم تازه خجالت كشيدم.دلهاي اونها سفيد بود و دل من سياه يا حداقل كورسوهايي در وجودشان بود.ميكروفن دست دايي ام بود.يه جمله گفت بدجوري حالم رو گرفت.گفت:"كاري نكرده باشيم كه روز قيامت از امواتمون و مخصوصا شهدا خجالت بكشيم."…دعا به نصفه رسيد.لامپ ها رو روشن كردن.چشماي همه يا خيس بود يا قرمز اما چشماي من!؟بلند شدم رفتم آشپزخونه و توي پذيرايي كمك كردم.نصفه دوم شروع شد.اما من توي آشپزخونه موندم.داشتم پذيرايي آخر دعا رو آماده ميكردم.يه گوشه نشستم و توي فكر بودم كه يهو دايي ام اومد توي آشپزخونه.گفت:عليرضا!هنوز شيرها رو كه ليوان نكردي.گفتم اگه دعا تموم شد.گفت:آره،حواست كجاست پسر!دير شده!50تاي دوم هم تموم شده بود.بهتر بگم يكي از شبهاي قدر تموم شد اما من تغيير كه نكردم هيچ، بدتر شدم.در جوابش گفتم:"راست ميگي خيلي دير شده!" اما اون منظور من رو نفهميد.بلند شدم و باز توي پذيرايي مهمون هاي خدا كمك كردم.اين حداقل كاري بود كه من ميتونستم انجام بدم.اميدوارم تو از اين شبها استفاده كني.اگه فرصتي پيدا كردي،تو اين شبها من رو هم دعا كن. التماس دعا.

علیرضا


 

هر گاه بنده اي از بندگانم به سوي من يک قدم ( با اخلاص ) پيش آيد ، من ( خدا ) با اشتياق ، چندين قدم به سوي او مي روم تا جائي که بين من و او حايلي نباشد و هرکس مرا دوست داشته باشد ، او را ( بيش از دوستيش نسبت به من ) دوست ميدارم و هرکس عاشقم شود ( عاشقانه تر از او و غير قابل تصورش ) عاشقش مي شوم و هرکس با اين اوصاف از من چيزي بخواهد ، با يک اشاره ، بيش از خواسته اش به او عطا مي کنم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 17:55  توسط پسرای بد 


سلام اين متن رو توي وبلاگ !!!هيشكي منو دوست نداره!!! خوندم.جالب بود آدرسش رو آخر متن نوشتم. روز تولد خودم رو كه خوندم كيف كردم.

( 24 خرداد تا 4 تیر) درخت سیب ( عشق)

فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا با رفتاری مناسب و سنجیده، ماجراجو و بی باک، حساس و ... دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و سایرین هم شما را دوست داشته باشند. با وفا، حساس و بسیار بخشنده و با استعداد. شما عاشق بچه ها هستید.

( 25 اردیبهشت تا 3 خرداد) ( 22 آبان تا 1 آذر) درخت ون ( بلند پروازی)

فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.انتقاد را دوست ندارید. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می دهید. خواستار توجه از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی نیاز دارید.

(22 آذر تا 1 دی) درخت راش ( خلاقیت)

فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد. یک برنامه ریز خوب برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی، فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس و یاری بی نظیر در زندگی به شمار می روید.

(26 تیر تا 4 مرداد) ( 25 دی تا 3 بهمن) درخت سرو ( اعتماد به نفس)

فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور خود را با شرایط مختلف در زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار است. خجالتی نیست و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با اراده، کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد. با استعداد، سخت کوش و اغلب خوش بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.

(15 تا 24 اردیبهشت) ( 12 تا 21 آبان) درخت شاه بلوط ( درستکاری)

هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا، یک طراح و سیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود. بسیار حساس، کوشا، گاهی اوقات برتر از دیگران عمل می کند و گاهی در ارتباطات خود با سایرین سوء تفاهم برایش بوجود می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.

(14 تا 23 مرداد) ( 9 تا 18 بهمن) درخت سدر ( وفاداری)

فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی به اجبار به او می دهد می پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد. سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست دارد از نظر مالی مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط، تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.

(16 تا 25 تیر) ( 12 تا 24 دی) درخت نارون ( بزرگواری)

قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است. تقاضا و خواسته های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و اشتباهات را فراموش نمی کند. با نشاط و سرزنده است و دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت کند. شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم بگیرد. بزرگوار و نجیب، سخاوتمند و شوخ طبع و فردی کارآمد است.

( 14 تا 23 خرداد) ( 12 تا 21 آذر) درخت انجیر ( حساسیت)

فردی مستقل، درستکار، با وفا که از ضد و نقیض گویی و بحث متنفر است. زندگی و دوستانش را دوست دارد. از بچه ها و حیوانات لذت میبرد. اجتماعی و شوخ طبع است و دوست دارد که بعد از ساعت های طولانی کار سخت استراحت کند و از استعداد هنری و هوش بالایی برخوردار است.

(5 تیر تا 15 تیر) ( 2 تا 11 دی) درخت صنوبر ( رمز و راز)

فوق العاده با سلیقه است و نمی تواند تنش و فشار عصبی را تحمل کند. زیبایی را دوست دارد. گاهی افسرده می شود. سرسخت و لجباز است و به همان نسبت که دوست دارد نزدیکان خود را حمایت و مراقبت کند با افراد غریبه هم به همان شکل رفتار میکند. نسبتاً کم ادعا، سخت کوش، با استعداد، فداکار، دور از خودپسندی و فردی که دوستان زیادی دارد و بسیار قابل اعتماد است.

( 24 شهریور تا 3 مهر) ( 22 تا 30 اسفند) درخت فندق ( خارق العادگی)

جذاب و گیرا، شوخ طبع، بسیار فهمیده و فردی که می داند چطور روی دیگران تأثیر ماندگار داشته باشد. در امور اجتماعی، فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج، درستکار، کمال گرا و در رعایت عدل و انصاف قاضی خوبی است.

( 13 تا 22 شهریور ) ( 11 تا 21 اسفند) درخت لیمو ترش ( شک و تردید)

یا هوش و سخت کوش است و آنچه را زندگی به او می دهد می پذیرد. البته بعد از آنکه سعی می کند شرایط بد را به خوب تغییر بدهد. از فشارهای عصبی نفرت دارد. از مسافرت و تعطیلات کوتاه لذت میبرد. ممکن است خشن به نظر بیاید اما واقعاً روحی لطیف دارد. همیشه آماده جانفشانی برای افراد خانواده و دوستان است. بسیار بااستعداد است اما برای استفاده و بهره بردن از آنها باید زمان پیدا کند. خصلت رهبری بالایی دارد و فوق العاده وفادار است.

( 4 تا 13 خرداد) ( 2 تا 11 آذر) درخت ممرز ( خوش سلیقگی)

زیباست و به اوضاع و احوال و ظاهر خود توجه دارد. خوش سلیقه و فداکار است وزندگی را تا جایی که ممکن باشد راحت می گیرد. زندگی را به سوی منطق و انضباط سوق می دهد. به دنبال مهربانی و تقدیر از دوستان است. تصمیم گیری برای او سخت است و فردی بسیار قابل اعتماد به شمار می رود.

( 11 تا 20 فروردین) ( 14 تا 23 مهر) درخت افرا ( استقلال فکری)

فردی معمولی نیست و سرشار از تصور و خلاقیت و ابتکار، خجالتی و تودار، بلندپرواز و مغرور است. متکی به نفس، به دنبال تجارب جدید و گاهی عصبی است اما حافظه و ذهنی قوی دارد و به آسانی یاد می گیرد و همیشه می خواهد اثری خوب روی دیگران داشته باشد.

( 23 شهریور) درخت زیتون ( عقل)

عاشق مهربانی و رأفت، منطقی و متعادل است و از خشونت دوری می کند. بردبار و شکیبا،با نشاط و سرزنده، آرام و عادل است و قلبی رئوف و مهربان دارد. از هرگونه بخل و حسادت دوری می کند. عاشق مطالعه است و از معاشرت با افراد آگاه و فرهیخته لذت می برد.

(24 مرداد تا 2 شهریور) ( 19 تا 30 بهمن) درخت کاج ( صلح وآشتی)

عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق منجر بشود. باید در زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن به دیگران است و تخیلی پویا دارد. دوست دارد شعر بسازد و به مد علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند. با همه خیلی دوستانه رفتار می کند. احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و اطمینان خاطر نیاز دارد.

( 1 تا 14 اردیبهشت) ( 5 تا 13 مرداد) ( 4 تا 8 بهمن) درخت سپیدار (تردید و عدم ثبات)

جذاب به نظرمی آید. با استعداد است.اما اعتماد به نفس بالایی ندارد. در مواقع لزوم بسیار شجاع است و به مهربانی و جوی خوشایند نیاز دارد. بسیار مشکل پسند و غالباً تنها است و طبعی هنرمندانه دارد. هماهنگ کننده خوبی است و به فلسفه علاقمند است. در هر موقعیتی قابل اعتماد است و به طور جدی در امور مشارکت دارد.

( 1 تا 10 فروردین) ( 4 تا 13 مهر) درخت زبان گنجشک ( حساسیت)

سرشار از جذابیت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه دیگران را به خود جلب کند. عاشق زندگی، فعالیت و حتی پیچیدگی ها است. مستقل، خوش سلیقه، پراحساس،یار و هم صحبتی خوب است. کسی که تمایل به عفو و گذشت ندارد.

(21 تا 31 فروردین) ( 24 مهر تا 11 آبان) درخت گردو ( اشتیاق و شور)

نجیب و با دید وسیع نسبت به جهان، خودجوش و بلندپروازی او نامحدود است. فردی غیرقابل انعطاف، شریکی استثنائی اما بدقلق است. همیشه مورد علاقه نیست اما اغلب تمجید و تحسین می شود. مدیر و باهوش، بسیار پر حرارت اما گاهی اوقات مغرور است.

( 3 تا 12 شهریور) ( 1 تا 10 اسفند) درخت بید مجنون ( اندوه)

فردی که دوست دارد از فشارهای روحی دور باشد. زندگی خانوادگی را دوست دارد و سرشار از امید و رؤیا است. جذاب،بسیارمهربان،عاشق زیبایی، با استعداد زیاد در موسیقی، عاشق سفر به نقاط غیرمعمول،خستگی ناپذیر، غیرقابل پیش بینی، درستکار و فردی که می تواند تحت تأثیر قرار بگیرد اما نه هنگامی که در تنگنا باشد. حس ششم خوبی دارد و عاشق خنداندن دیگران است

http://maniran.blogfa.com

"معين سپهبدي"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:18  توسط پسرای بد  | 


سلام!خوبي؟اين آخرين پست من قبل از شبهاي قدر است.گفتم به اين بهونه ازت بخوام كه توي اين شبها به ياد من هم باشي.شايد به واسطه ي پاكاني مثل تو ، خدا من رو هم ببخشه.اين متن رو هم چند ماه پيش نوشته بودم  كه حالا توي وبلاگ قرار ميدم.اميدوارم لذت ببري.موفق باشي.التماس دعا.

"عليرضا"

آن روزها چشماني باز بود و نگاهم مي كرد.دستاني آرام بود و نوازشم مي كرد. گوش هايي امين بود و به حرف هايم گوش ميداد.آغوش گرمي بود كه مامنم مي گشت.همه اينها آن سوي پنجره بر روي آن ديوار سنگي، در آن زمستان سخت بود كه به سوي من گشوده بود.اما امروز آن پنجره بسته است. آن چشمهايي كه منتظرم بود، نگاهم مي كرد و گاه به اندازه يك قطره براي من مي باريد، از من خسته شده اند. آن گوشها هم ديگر امين نيستند و اگر مي توانستند فرياد مي زدند.آن آغوش هم ديگر مامني براي من نيست؛ شايد خود خواهان پناهگاه ديگري است.

و اما آن دست ها...همان دست هاي آرام كه مرا نوازش مي كرد...همان دست ها پنجره را بستند...خودم ديدم!

                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20:33  توسط پسرای بد 


قدرت چشم

.

مطالبی رو که مینویسم شاید که نه، حتماٌ جنبه ی علمی زیادی نداره. درست و غلط بودنش رو هم تضمین نمیکنم ولی خودم بهش ایمان دارم.

اگه به روز از شما بپرسن به کدام عضو بدنتان بیشتر ...................................................................

...........کات!

.

.

.

سلام

واقعا شرمندم مطلبی که قرار بود برای این هفته بنویسم هنوز آماده نشده و از اوون جایی که من سه شنبه ها فقط آپلود میکنم نخواستم نسنجیده مطلبی روی وبلاگ بذارم که بعدا بعضی ها به خاطر بی تجربگی و تازه کار بودن من کلیت وبلاگ رو زیر سوال ببرند.

اگه مشکل خاصی پیش نیاد مطالبم رو حتما برای هفته ی بعد آماده میکنم.البته اگه زنده باشم آخه یکی(یا به قول علیرضای خودمون یه زیدی) خواب دیده که رفتنی هستم و تو خوابش خرمای من رو هم خورده!

.

موضوع ِ خیلی خوبیه  که باید بیش از این حرفها روی اوون کار کنم، واقعا جای کار کردن هم داره ولی این هفته وقتی خواستم نوشته هام رو پاک نویس کنم,دیدم خیلی ناقص هستند و اصلا به دل نمی شینن!

امیدوارم هفته ی بعدی بتونم تمومشون کنم.  بازم شرمنده...

.

خوب این هفته برای اینکه چیزی بنویسم که ارزش گذاشتن رو وبلاگ رو داشته باشه این شعر رو پیدا کردم, شعر قشنگیه و ارزش چندبار خوندن رو هم داره.

 معذرت می خوام که یه کم طولانیه.

.

.

این مثنوی حدیث پریشانی من است                                      بشنو که سوگ نامه ی ویرانی من است

 

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام                                        بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

 

گفتی غزل  بگو غزلم ؛شور و حال مرد                                   بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

 

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم                                                  با رفتنت به خاک سیه مینشانیم,

 

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد                                               بر چشم باد فرصت دیدن نمیدهد

  

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است                                       معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

                                     

دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است                      اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

 

این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است                              من بودنی که عاقبتش, نیست بودن است

                                    

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام                                            فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

 

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام                                       بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

 

بیزارم از تمام رفیقان  نارفیق                                                 این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق

                                   

من را به ابتذال نبودن کشانده اند                                            روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

 

تا این برادران ریا کار زنده اند                                                این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

 

یعقوب درد میکشد و کور میشود                                            یوسف همیشه وصله ی ناجور میشود

 

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند                                                 منصور را هر آینه بر دار میزنند

 

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست                                      حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

 

.

 

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ما میرویم هر که بماند مخیر است

 

ما میرویم گرچه زالطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

 

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش  در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

                                    

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 

.

                                   

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است                                در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

 

اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست                                  باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

 

بر درب آفتاب پی باج میرویم                                                 ما هم بدون بال به معراج میرویم

 

نقشینه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:12  توسط نقشینه  | 


 

دود مي خيزد                

دود مي خيزد ز خلوتگاه من        
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افكندم در آب
ليك از ژرفاي درياي بي خبر
بر تن ديوارها طرح شكست
كس دگر رنگي در اين سامان نديد
چشم مي دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد
 تا بدين منزل پا نهادم پاي را
 از دراي كاروان بگسسته ام
 گر چه مي سوزم از اين آتش به جان
ليك بر اين سوختن دل بسته ام
تيرگي پا مي كشد از بام ها
 صبح مي خندد به راه شهرمن
 دود مي خيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

پانزدهم مهرماه سالرزو تولد سهراب سپهري شاعر معاصر ايراني به سال ‪۱۳۰۷‬ در كاشان متولد شد و در ارديبهشت سال ‪ ۱۳۵۹‬دارفاني را وداع كرد و در صحن امامزاده سلطانعلي بن امام محمد باقر (ع) مشهد اردهال كاشان به خاك سپرده شد.


امروز برابر با پانزدهم مهرماه و هفتم اكتبر است، ‪ ۷۸‬سال پيش در چنين روزي "سهراب سپهري" شاعر معاصر ايراني به سال ‪ ۱۳۰۷‬در كاشان به دنيا آمد.

پدرش "اسدالله سپهري" نقاش و كارمند اداره پست و تلگراف و مادرش "ماه جبين فروغ ايران سپهري" از نوادگان "ميرزا محمد تقي احسان الملك" (ملك المورخين) مورخ كتاب "ناسخ التواريخ" است.

سهراب بعد از گذراندن دوران دبيرستان به سال ‪ ۱۳۲۲‬در تهران به دانشسراي مقدماتي رفت و سپس در سال ‪ ۱۳۲۷‬به استخدام اداره فرهنگ كاشان درآمد و همزمان در اين سال، ديپلم خود را نيز گرفت.

او سپس در هنركده نقاشي دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در سال ‪۱۳۳۲‬ به دريافت نشان درجه اول علمي از دانشكده هنرهاي زيبا نائل شد.

سپهري شاعري نقاش و احساسي بود و اين مساله عاملي شد تا در سن ‪ ۲۳‬سالگي همزمان با تحصيل، نخستين مجموعه اشعارخود را با عنوان "مرگ رنگ" منتشر كند.

وي سپس سفرهاي خود را به شرق و جنوب شرقي آسيا و اروپا آغاز و با مسافرت به بيش از بيست كشور اقدام به برپايي نمايشگاه‌هاي نقاشي در اين كشورها كرد.

دستاورد سهراب از اين سفرها كه تا اوايل انقلاب اسلامي ادامه داشت آشنايي با شعر معاصر جهان و ديدگاههاي متفاوت نسبت به زندگي بود.

سپهري همچنين "زندگي خواب‌ها" و "آواز آفتاب" را در سال ‪ ۱۳۳۸‬منتشر كرد كه مورد استقبال بيشتري قرار گرفت.

از ديگر آثار او مي‌توان به مجموعه كتابهاي "صداي پاي آب"، "شرق اندوه" در ‪" ،۱۳۴۰‬حجم سبز" در ‪" ،۱۳۴۶‬ما هيچ؟ ما نگاه" و "در كنار چمن" اشاره كرد.

وي همچنين خاطره‌هاي خود را در كتابي با عنوان "اتاق آبي" گردآوري كرده است.

سپهري در نقاشي و شعر اسلوب خاصي داشت، نقاشي او بي‌تاثير از نقاشي ژاپن نبوده و شعرش هم از عرفان بودايي رنگ پذيرفته است و در زمان حيات وي و پس از مرگش چند نمايشگاه از آثار نقاشي او در ايران و خارج از كشور برگزار شده است.

او سالكي است كه شعرش از زندگي‌اش جدا نيست از اين رو نسل بعد از او باورش كرد و در كلامش اعتمادي يافت چرا كه خالي از رنگ و ريا بود.

همه وجودش چشم و نگاه بود، در ذهن و زبانش همه پديده‌ها جاندار بوده‌اند و هيچ ذره‌اي از وجود و هستي بي‌دليل و بيهوده خلق نشده بود و هنر برجسته او جان بخشيدن به اشيا، خانه، آب و رويا بود.

سهراب سپهري، شاعر لحظه‌هاي ناب زندگي و سراينده عاشقانه‌ترين واژه‌هاي پاك است.

سپهري شاعر و تصويرگر "گلستانه" از جمله شاعران توانايي است كه هنر برجسته او جان بخشيدن به اشيا، خانه، آب و رويا است.

نوشته‌هاي سهراب و زبان و پي ريزي ساختار منسجم كلام در گفت وگوي شعري او از يك سو و هم‌نمايي و همسان‌سازي آن با زندگي از سوي ديگر، از ويژگيهاي سترگ شعر اين شاعر درد آشناست.

سهراب سپهري سرانجام در ارديبهشت ماه سال ‪ ،۱۳۵۹‬بر اثر ابتلا به سرطان خون در بيمارستان پارس تهران درگذشت.

نخست قرار بود سهراب را طبق وصيت او در روستاي "گلستانه" در حومه كاشان دفن كنند، اما به پيشنهاد يكي از دوستان، او را در صحن شرقي امامزاده سلطانعلي بن محمد باقر(ع) در مشهد اردهال واقع در ‪ ۴۲‬كيلومتري غرب كاشان دفن كردند.

بر روي سنگ قبر سفيد سهراب حك شده است "به سراغ من اگر مي‌آييد ، نرم و آهسته بياييد، تا مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من".

                                                                                         صادق(نماز روزه ها قبول حق)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:34  توسط پسرای بد  | 


مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
 آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
 سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
آه
 مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
 مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
 من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:47  توسط takta  | 


سلام!قبلا يه متن نوشته بودم به نام "آخرين مسافر".خيلي از دوستان بابت اون متن من رو مورد لطف خودشون قرار دادند.از همشون ممنونم.اين متن هم يه جورايي ادامه اون متن هست.به عبارتي قسمت دوم و امشب قسمت سومش رو هم توي دفترم نوشتم.شايد دفعه بعد قسمت سومش رو براتون گذاشتم . فقط نمي دونم چرا نخواستم نظر سنجي از اين پست فعال باشه.اگر كسي خواست نظري بده توي بقيه پست ها بگذاره.برام دعا كنيد.مرسي.    

 

و چشم به جاده دارد.راه زيادي را طي نكرده .هنوز راه زيادي باقي است ولي پاهايش خسته است.گوشه جاده روي تخته سنگي نشسته و به خيالش دارد خستگي در مي كند.درست است كه شب است اما آتش اين ظلمت و تنهايي تنش را مي سوزاند و او را خسته تر مي كند.چند لحظه پيش پايش به سنگي گرفت و به زمين خورد.آخر! جاده خيلي تاريك است . روزي به اميد رسيدن به شهر خورشيد عازم جاده شده .آري !او را مي شناسيد.او همان فانوس دار پير است.همان خورشيد زاده.همان كه ديروز مي گفت : با خورشيد طلوع خواهد كرد.اما حالا در مانده تر از هميشه در جاده نشسته است. پاهاي خسته اش خسته تر شد و مجروح . فانوس دار قصه ما حالا در حسرت است.در حسرت روزهاي رفته و فرداهاي نيامده ولي از دست رفته. در حسرت لحظه لحظه لبخندهايي كه مسافران وقتي عازم جاده بودن به او مي زدند.در حسرت آن تهمت ها كه مي گفتند: تو راه را نمي شناسي ! شايد درست مي گفتند. مي داند كه ميتواند برگردد.قبلا گفته بود.اما نه! قول داده بود با خورشيد برگردد و حال خورشيد كجاست ؟ چاره اي نيست . بايد مسير را ادامه دهد تا شهر خورشيد. بايد بعد از هر افتادن باز بايستد و سنگ جلوي پايش را بردارد تا مانع مسافر بعدي نشود . و مي ترسد از روزي كه خود از پاي در آيد و در اين ظلمت ،همچون سنگي  جلوي پاي مسافران،در خط جاده باقي بماند.شايد همين تخته سنگي هم كه حالا در اين ظلمت روي آن نشسته،پيكر بي جان مسافران پيش از او باشد.مسافراني كه او آنها را عازم اين جاده كرده است.لعنت بر تو فانوس دار! و حالا خيره به آسمان ، زير لب فقط يك جمله مي گويد:"اين راه من بود."آن فانوس دار پير ديروز،آن مسافر امروز، مرد تنهاي فرداست . و تو ديگر او را خورشيد زاده ندان.فردا خورشيد زاده اي ديگر،عازم شهر خورشيد مي شود و در فردايي ديگر با خورشيد طلوع خواهد كرد.   

                                                                                                                              علیرضا

                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 21:29  توسط پسرای بد 


خوب این هم مطلب دوم من ولی خودم هنوز فکر می کنم حالا حالا ها مونده تا جا بیفتم آخه بچه های این گروه خیلی با تجربه و حرفه ایی تر از منن .فقط از اینکه به من اجازه دادن مطلب بنویسم ازشون تشکر میکنم. و از شما ها که مطلب قبلی من و خوندید یه دنیا تشکر می کنم میدونم خیلی ناقص بود اینو بذارین پای اینکه اولین کارم بود

.

.

.

 کی میدونه به کی میگن یه عاشق؟ ببینم اصلا عاشق چه شکلیه؟...دم داره!؟ شاخ داره!؟

یا نه اصلا کی میدونه عشق چیه؟ یا اینکه عشق چه شکلیه؟...نکنه اونم شاخ و دم داره!؟

.

از مقدمه که بگذریم پیروی صحبت های قبلیم می خوام بگم آخه چرا خود ما هم عادت کردیم همیشه به  عاشق به چشم یه جانی نگاه کنیم! به خدا که خیلی هامون اینجوری هستیم.

ببینید منظور از عشق حالا هرچی که می خواد باشه بازم فرقی نمی کنه. می خواد عشق به خدا باشه یا اصلا یه عشق زمینی باشه یا اصلا خیلی ساده تر از اینها. اصلا یکی حاضر خودش رو به خاطر فوتبال بکشه یا اینکه مبتدی تر از این یکی همه روز و شبش رو با کفترهاش سر میکنه(البته الان دیگه این آدم ها کمتر پیدا میشن!) ما به این آدم ها میگیم دیوونه و متاسفانه ما حتی به اوون هایی که بیش ازحد عاشق خدا هم هستند رحم نمیکینم...

آره ممکنه بگید خیلی از عشق ها بیهوده و غیر منطقیند خوب یکی برای چی خودش رو اینقدر به زحمت بیاندازه و دنباله یه توپ دو سه ساعت بدوه وبه دست و پاش آسیب برسونه  یا غیر از این یکی برای چی هر شب ساعت دو  بلند بشه و از خوابش بزنه و تازه نماز مستحبی بخونه  مگه مجوره ؟

میدونید من نمیتونم جواب این سوال ها رو بدم  این ها رو از کسی بپرسید که منطق عشق رو بدونه(در حالی که عشق اصلا ازهیچ منطقی پیروی نمی کنه!)

همون طور که قبلا هم گفتم حتی همه ی اوون هایی که خودشون رو عاشق میدونند هم عشق بقیه رو درک نمی کنند برای همینه که عاشق ها همیشه تنهان.

حالا من از شما می پرسم : با این حال عاشق بودن می صرفه یا نه؟...

 

عاشقی شیوی رندان بلاکش باشد

نقشینه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 21:26  توسط نقشینه  | 


سلام!من معينم.خيلي  وقت بود آپ نكرده بودم.داستان كلاس درس رو كه عليرضا گذاشته بود خوندم و لذت بردم.منم يكي از اين داستان ها رو بلد بودم و گفتم براتون بگذارم.اميدوارم لذت ببريد.

يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ "
دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اينگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد. سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود. سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "
" خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم.
اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. "
ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:39  توسط پسرای بد  | 


قفسي بايد ساخت
هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست
با پرستوها
و كبوترها
همه را بايد يكجا به قفس انداخت
روزگاري است كه پرواز كبوترها
در فضا ممنوع است
كه چرا
به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و هياهوي قناري ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را مي خواندم
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
تا به آنجا كه وصيت مي كرد
گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك
از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
دلم از نام مسيحا لرزيد
از پس پرده اشك
من مسيحا را بالاي صليبش ديدم
با سرخم شده بر سينه كه باز
به نكو كاري پاكي خوبي
عشق مي ورزيد
و پسر هايش را
كه چه سان پاك و مجرد به فلك تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند
و برادرها را خانه برانداخته اند
دود در مزرعه سبز فلك جاري است
تيغه نقره داس مه نو زنگاري است
و آنچه هنگام درو حاصل ماست
لعنت و نفرت و بيزاري است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و غزل هاي قناري ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را مي بندم
از پس پرده اشك
خيره در مزرعه خشك فلك مي نگرم
مي بينم
در دل شعله و دود
مي شود خوشه پروين خاموش
پيش خود مي گويم
عهد خودرايي و خود كامي است
عصر خون آشامي است
كه درخشنده تر از خوشه پروين سپهر
خوشه اشك يتيمان ويتنامي است

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:47  توسط takta  | 


سر جمع خوندنش دو دقيقه هم نميشه...حتما بخونم....با شما بودم ...حتما بخون!

آقا !هزار مرتبه شكر كه امسال هم زنده بوديم و ماه مبارك رو ديديم.ان شاء الله تا شب قدر هم زنده بمونيم تا به قول يه زيدي بازهم كنتور گناهامون رو صفر كنيم.اما آقا!هزار مرتبه شكر كه مردم از اين روزه گرفتن فقط همين گرسنگيش رو ياد گرفتند و بقيه اش رو بي خيال شدند.اصلا نميشه تصور كرد كه مردم اين يك ماه رو روزه واقعي بگيرند!يعني خدا رحم كرده كه مردم روزه واقعي نمي گيرند.وگر نه مي دونيد چه فاجعه اي ميشد...يه لحظه فكر كنيد:

از يه طرف توي مملكت ديگه قتل و دزدي و كلا خلاف نمي شد و نيروي انتظامي بيكار ميشد.دوباره از همين طرف،ملت ديگه دنبال سيگار و ... نميرفتند و حساب كن كلي سيگار فروش و اون "سه نقطه فروش ها!" بيكار مي شدند.اين كه كنارم هم نشسته ميگه بنويس:يه جورايي كافي نت ها و چت روم ها هم خلوت ميشد و تقاضاي ميكروفن و وب كم هم كمميشد و در نتيجه ارزون ميشد. آخ جون!!!...جوون ها هم كمتر توي خيابون الكي ميچرخيدند و كفشهاشون كمتر ساييده ميشد و اون وقت حساب كن اين همه كفش فروش چيكار ميكردند.باز هم همين كه كنارم نشسته ميگه فكر كن ماهواره ها هم خاموش ميشد.پس جوون ها مدهاي روز دنيا را از كجا مي فهميدند و ديگه  اين همه بوتيك چي مي فروختند... .حالا تازه اين طرف و ول كن بيا اون طرف.از اون طرف كه حالا شد همين طرف،تا آخر ماه مبارك همه مردم نماز خون ميشدند و ديگه ستاد اقامه نماز تعطيل ميشد!حساب كن اون همه كارمند كجا ميرفتند!؟تا آخر ماه دخترامون هم همه با حجاب ميشدند و فكر كن پسرا بعد از ظهر كه بيكار شدند ديگه به چه اميدي مي رفتند توي خيابون! پسراي بد!!!اون وقت اميدي نداشتند و ميرفتند سر درس خوندن و اون موقع حساب كن معلم خصوصي ها چيكار ميكردند؟تازه پسر ها توي كنكور قبول ميشدند و دخترهاي بنده خدا كه ديگه با حجاب هم شدند پشت كنكور ميمونند!پس دختر ها يه خاطر كنكور هم كه شده باحجاب نشن!از همين طرف كه نميدونم كدوم طرفه...به آخر ماه نرسيده هر چي فقير توي مملكت بود تموم ميشد و ديگه كميته امداد و اين موسسه هاي خيريه با اين همه كارمند تعطيل ميشد... ميدوني اگه فقيرها تموم بشن چه فاجعه اي ميشه؟!حساب كن.ديگه بچه هاي فقير توي خيابون نيستند كه كفشهات رو برات واكس بزنند يا وزنت كنند يا بهت گل بفروشن...حالا فهميده چقدر خوبه مردم روزه واقعي نميگيرند.اگه بگيرند نصفمون بيكار ميشيم.

خب!اين متن جنبه طنز داشت و خداي ناكرده قصد توهين به مقدسات ويا فرد و گروهي نبود.اميدوارم همه از بركات اين ماه استفاده كنيم و از روزه داران واقعي باشيم.به هرحال در اين ماه  "پسراي بد" رو هم دعا كنيد.فداي تك تك شما.وقت خوش.پيروز باشيد.

راستي وبلاگ دوست عزيزم مشاوركوچولو يه طرح جديد داره . قصد داره با كمك شما در كنار متن هاي مشاوره اي كه ميگذاره، مجموعه داستان هايي از زندگي هاي واقعي و زندگي افراد بزرگ و داستان هاي آموزنده ديگه رو در وبلاگش قرار بده  و وبلاگش رو يه جورايي هم گروهي كنه.در اولين گام هم ما به كمكش رفتيم.به وبلاگش يه سربزنيد و كمكش كنيد.

وبلاگ دوستم مشاور کوچولو...کلیک کن

"عليرضا"  

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:17  توسط پسرای بد  | 


سلام!اين پست هم از اون پست هاي خارج از برنامه است.آخه قرار بود،ديگه اينجوري ننويسيم.در ابتدا از طرف همه ي پسراي بد ،خدمت نويسنده جديد وبلاگمون نقشينه عزيز خير مقدم عرض مي كنم . ان شاء الله كه همكارهاي خوبي براي هم باشيم.پست اول رو كه گذاشته خوب بود.از يه درد گفته كه اين روزها بيشتر لمس ميشه.اما چند تا نكته:

1-     دوستاني كه به وبلاگ ما سر ميزنند،اگر تمايل دارند در بخش خبر نامه هم عضو بشوند،بد نيست!

2-     يه گله كوچولو از بعضي دوستان كه در جواب سر زدن ما به وبلاگهاي قشنگشون،به بازديد ما مي آيند؛اين هم اينكه يه نگاهي به اسم نويسنده مطلب بكنيد واگر خواستين براي كسي كه براتون نظر داده،نظر بدين لطفا در پست هايي كه همون نويسنده نظر، مطلب نوشته نظر بدهيد.آخه بعضي وقتها خيلي ضايعه!مثلا يه متنtaktaمي نويسه،توي نظرات مينويسند:"صادق جان!متن زيبايي نوشته بودي!"البته مقصر ما هستيم.شايد وقتي توي وبلاگ ها نظر ميدهيم بايد به اين نكته اشاره كنيم.

3-     و نكته پاياني در مورد دوست عزيز اينترنتي خودم مشاور كوچولو كه چند وقتي هم هست كه آپ نمي كنه!وبلاگ ما نه گروهيه و نه انفرادي!نميدونيم چه اسمي بايد روش گذاشت.ما يه سري قوانين داريم كه همه ازش پيروي ميكنيم و هر كس پيروي نكنه ديگه از "ما" نيست و از وبلاگ اخراج مبشه.مهمترين قانون ما كه قانون اول ما هم هست اينه كه اينجا من معنا نداره و همه چيز ما هست.در ضمن هيچ كدوم از بچه ها هم وبلاگ رو شخصي نمي دونه.در مورد آقا معين هم سوال كردين كه بايد بگيم ايشون هم تا چند روز ديگه آپ خواهد كرد.البته بعد از صادق و عليرضا وtakta . شما نگرانش نباشيد.در پايان از همه ممنونيم و از شما مي خواهيم كه در اين ماه مبارك براي ما هم دعا كنيد.البته عليرضا پست بهديش در رابطه با همين ماه است و صادق عزيز هم كه اين چند وقت آپ نكرده بود به خاطر اين بود كه عليرضا ازش خواسته بود،كه دلايلش بماند.دعا يادتون نره.

"پسراي بد"

علیرضا  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:4  توسط پسرای بد  | 


سلام شاید بهتر بود قبل از اینکه بخوام مطلبی رو بنویسم اول خودم رو معرفی می کردم ولی این جوری خیلی بی روح میشد مگه نه؟ اصلا اگه مهمه که من کیم ! بگذریم ... فقط بگم اسمم علیرضاس با توجه به وجود داشتن همچین اسمی توگروه پسرهای بد-هرچند که پسر خیلی خیلی خوبیه _ من  به اسم نقشینه مطلب مینوسم.

.

.

تو یه چیزت هست؟ چرا اینقدر تو خودتی؟ چرا گوشه گیر شدی؟ بابا بی معرفت دیگه سراغی از ما نمیگیری؟چرا دیگه دل به درس خوندن نمیدی؟ ای بابا این ترم هم که به زورالتماس به استادها درس ها رو پاس کردی؟ و صد ها شایدم هزاران سوال دیگه مثل این . تا حالا کسی این سوال ها رو ازتون پرسیده ؟ اگه بگین نه مطمئا عاشق نشدین.آره بازم حرف از عشق و عاشقیه ! شاید که نه حتما میگین ای بابا ما سراغ هر وبلاگی که میریم موضوعش همینه ولی این بار من می خوام به جنبه ی دیگر این موضوع نگاه کنم . خوب ببینید حرف من با شما بزرگ تر هاست شما هایی که این حس رو تجربه کردید. اصلا نمی دونم این چه دردیه که هر کی عاشق میشه فکر می کنه تنها عاشق دنیاست و بقیه ی عشق ها همه حوسن. این دقیقا همون دلیلی که با عث می شه بزرگ تر هامون و پدر مادر های ما احساسات پاک ما رو هوا و حوس های جوانی تلقی کنند. آخه چرا؟ تو رو خدا چرا؟ کاشکی یکی پیدا می شد به این ها می گفت آخه حالا دیگه ما بزرگ شدیم و مثلا برای خودمون مردی شدیم. حالا دیگه به ما میگن آقای مهندس! ولی چه سود ... فقط من از خدا می خوام ما جوونا که همش ورد زبونمون شده ما رو درک نمی کنند به بچه هامون رحم کنیم تا وقتی 25 سال دیگه که اومدیم یه سری به این وبلاگ ها زدیم اوضاع از این بهتر باشه.هرچند که چشم من یکی که اینجوری آب نمی خوره ! و حکایت همچنان باقیست....    

نقشینه

۴/۵/۸۵

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:51  توسط نقشینه  | 


به من خوب نگاه کنید

مرا می شناسید...؟

من همانم که می خواستم احساس را ترمیم کنم

می خواستم به روی قلب های خاکستری گلهای سرخ عشق بکارم

می خواستم باشم و بودن را یاد بدهم

می خواستم به درون ششهای تنهایی هوای همدلی را بدمم

می خواستم................

اما اکنون....در این زمان واپسین ............در این ثانیه های آخر تیک تاک ساعت

در این لحظه که سیم های گیتار هنوز در لرزش آخرین نت مانده اند........

مرا ببینید که چه بی توان در گوشه تاریک این زندگی چشم در چشم تنهایی هایم نشسته ام

دست در دستان خاموشی گذاشته ام

آه.........تمام رهگذرانی که از میان خیابانهای زندگی ام عبور می کنند

حتی آنهایی که قاب عکسی از خود به جای گذاشته اند

مرا نمی بینند...................احساس نمی کنند

و من .............کسی که می گفت می خواهد احساس را ترمیم کند

دیگر برای همیشه بی احساس شدم...............وآنچه من برای خود ترمیم کردم............مرگ بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:35  توسط takta  |