تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










یادمه تو قصه های مادر بزرگ دنیای آدما دنیای قشنگی بود نه دروغ بود نه ریا همه چی واقعی بود  هرچقدر هم.....

یادمه همیشه از مادر بزرگ میپرسیدم این دنیایی که میگی کجاست؟

با  لبخند قشنگش میگفت همین جایی که تو هستی

من توی دنیای قصه ها غرق شدم ولی...... دنیای ما آدما با دنیای قصه ها خیلی فرق داشت... هرسال که می گذشت میگفتم شاید سال دیگه بهش برسم به قشنگی هاش به واقعیت هایی که توی قصه ها بود ولی افسوس......

من گشتم و گشتم زمان هم با من گذشت حالا دیگه نه مادربزرگ هست نه قصه هاش نه لبخند قشنگش ..... اون این دنیای زشت و دیگه ندید ... حالا نوبت من قصه بگم ولی هرکی ازم پرسی این دنیا کجاست ...... میگم همان جا که او بود و او رفت ....

دنیای ما دنیای زیبایی نیست برای قصه شدن ..... برای رویا بودن..... دنیای پر از دروغ پر از زیا٬ نیرنگ٬ و من هیچ وقت از این نیا قصه نخواهم گفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 21:22  توسط takta  | 


سلام ای عزیزی که...

بله فقط با تو ام نه با هیج کس دیگر نه با شمارنده وبلاگ فقط با تو ام

 نمیدانم  که درد مندی یا نه ؟اما مطمئن هستم که درد آشنایی ...

چرا که اگر نبودی با زبان قلم و کاغذ آشنا نبودی، چرا که اگر درد آشنا نبودی وفا نمی کردی و با جفا سازگاری، اگر درد آشنا نبودی صداقت نداشتی هر چند صادقی پیدا نکردی، اگر درد آشنا نبودی دردی را احساس نمی کردی تا آن را بنویسی...

        پس چرا کلماتت التیام بخش ناراحتی های من اند، چرا... !! 

خودت را دست کم نگیر ، ابری میتواند ببارد که خودش بغز کرده باشد و بدنش از درد روزگار کبود.نه نمی خواهم القا کنم وفا کن و جفا کش باش،صادق باش و صداقتی نخواه، مهربان باش و بی مهری بین ،نه فقط به عنوان برادری کوچک تر می خواهم اگر جفا کشیدی وفارا فراموش نکن ،اگر صداقتی ندیدی، صادق را فراموش نکن واگر مهری ندیدی مهربانی را فراموش نکن و خدا را به واسطه ی دلت که دل آزار نیست شکر کن.

                                                                                                             صادق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:27  توسط پسرای بد  | 


سلام!سلامي گرم از اين گوشه دنيا به تمام دنيا...يه سلام پر از شور و نشاط خدمت اون عزيزاني كه آلان حالشون گرفته و دارن اين مطلب رو ميخونند.در همين جا از تمام دوستاني كه وبلاگ ما رو انتخاب كردند تشكر ميكنيم. اگه يادتون باشه يكي از طرحهاي  اصلي وبلاگ ما نام گذاري ايام بود كه خيلي از دوستان هم اين كار رو پسنديدند و ما رو تشويق كردند.در همين راستا 18و19آبان برابر9و10نوامبر رو روز" آرزوها" نام گذاري كرديم.به هر حال هر كسي آرزويي داره...يكي پول ميخواد يكي سفر به خونه خدا،بكي هم... نميدونم به هرحال هر كسي يكي يا چند تا آرزو داره.اما با خودم فكر مي كردم آرزو با هدف چه فرقي داره؟شايد آرزوها محالند و هدف ها رسيدني.هرچي باشه اين رو مطمئنم زندگي با آرزوها و هدفها معنا پيدا ميكنه.پس روز آرزوها گرامي باد.

 اما حالا از شما چي ميخوايم...اگه خواستين جواب بدين.

فرق آرزو با هدف چيه ؟ و مهمتر اينكه بزرگترين آرزوت چيه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:52  توسط پسرای بد  | 


سلام درسته که علیرضا قرار بود در باره ی این فیلم جنجالی زهره((زهرا امیر ابراهیمی)) مطلب بنویسه ولی اگه اجازه بدین من این مطلب رو بنویسم و همونطور که علیرضا قبلا گفته بود ما کاری به راست و دروغش نداریم و اصلا هم نمی خواهیم از کسی دفاع کنیم ولی...

.

بازی کثیف

تقدیم به همه ی آن هایی که بدون عذاب وجدان <<آن فیلم >> را دیدند

.

شب ها چطوری میخوابید؟این روزها کابوس نمی ببینید؟ می توانید در خیلبان راحت راه بروید؟ شام و نهارتان راحت از گلویتان پایین می رود؟ یعنی با هموهن راحتی که نشستید و این فیلم را نگاه کردید،حالا هم به همان راحتی که تکه های این فیلم را برای دوستانتان بلوتوث کردید و لینکش را در وبلاگتان گذاشتید و سی دی اش را برای رفیق تان بردید و صحنه هایش را برای بقیه تعریف کردید وآن ها را به دیدن آن ترغیب کردید، به همان راحتی دارید زندگی تان را می کنید؟آن روزی که خبر خودکشی اش را(که بعدا تکذیب شد)  شنیدید،اصلا خم به ابرویتان آمد؟ این فکر به ذهنتان نیامد که خیلی از ما در فشار های روحی که به او دارد وارد میشود وهر کسی را ممکن است از پای دربیاورد و به هر کاری وادارد،مقصر هستیم؟

.

چی؟ ما تقصیری نداریم؟ همه ی تقصیرها گردن آن آدم کثیفی است که اولین بار پخشش کرده؟ پس ما چی؟ ما باعث نشدیم که آبروی این آدم پیش حتی یک نفر دیگر برود؟ می گویید اگر شما نمی گفتید و سی دی اش را به دوست و آشنا نمی دادید، از یه جای دیگر می فهمیدند؛فکر میکنید این توجیه مناسبی است؟ فکر می کنید این قضیه حتی ذره ای از مسئولیت ما کم میکند؟فکر نمی کنید همه ی ما به اندازه ی همان آدم یا آدم های کثیف اصلی، کثیف هستیم؟

.

اصلا چرا نگاه کردید؟بهترین دلیلی که می توانید بیاورید، کنجکاوی است، مگه نه؟ فکر می کنید این دلیل مناسبی است برای نگاه کردن به خصوصی ترین بخش های زندگی یک نفر . دیدن چیزهایی که می دانید او راضی به دیدن آن ها نیست. در بقیه زندگی هم همین جوری علم می کنید؟بی اجازه به سراغ دفتر خاطرات برادر و خواهر و دوست و رفیق می روید؟ بی اجازه آلبوم خانوادگی دختر خاله تان را ورق می زنید؟ به اجازه به داخل خانه ی مردم سرک می کشید؟ اگر در بقیه زندگیتان هم همینجوری هستید که دیگر حرفی نمی ماند! ولی اگه اینجور آدمی نیستید آخه چرا؟ آخر چطور خودتان را راضی کردید به تماشای چنین فیلمی بشینید؟ یعنی برایتان مهم نیست کسی فیلم خصوصی مادر و خواهر و همسرتان را نگاه کند؟

.

تقصیر خودش بوده؟میخواست این کار احمقانه رو نکند؟ یعنی حالا که این کار احمقانه رو کرده ما مجاز هستیم هر کاری دلمان می خواهد انجام دهیم و آبروی او را ببریم؟ یعنی همه ی ما در زندگی مان این قدر پاک و بی عیب هستیم که با ابن جسارت،درباره ی گناهان دیگران حرف بزنیم و شاد و خوشحال،آن ها را ببینیم و قهقهه بزنیم؟ اگه خدا یک لحظه بی خیال ستارالعیوب بودنش بشود و پرونده ی ما را عیان کند، مطمئن هستیم که اوضاع مان خیلی بهتر است!؟

آخر چرا یک لحظه خودمان را جای او نگذاشتیم و با چنین اعتماد به نفسی، آبروی یک نفر را بردیم؟ کجا رفت آن غیرت و ناموس پرستی  که نیاکانمان داشتند؟ چطور به همین راحتی همه ی آن گذشته را زیر پا له کردیم و وارد چنین بازی کثیفی شدیم؟ اصلا بی خیال دین و مذهب و انسانیت،چرا یک لحظه فکر نکردیم که این اتفاق ممکن است برای ما هم بیافتد؟<<خدا حال و وضعیت قومی را تغییر نمی دهد تا خود موجب تغییر وضعیت خویش شوند>> .

وای بر حال ما و آینده ای که با دستان خودمان داریم می سازیم.

 

نقشینه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:40  توسط نقشینه  | 


سلام دیگه طاقت نیاوردم....

تمام كه شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم.
راهی به رهایی می‌جستم.
كدام راه؟
نمی‌دانستم.
ستم
بر سرزمین سرنوشتم
پایدار ماند.
از بند نرستم.
اینك
از اندكی بودن آمده‌ام،
از روزهای گرفته بارانی
و رطوبت مهلك تنی
در پیچ و تاب،
از شب بلند التهاب
كه روز ناغافل
به رویمان افتاد.
حال
سفری به انتهای شب
به غروبی ممتد
به روزی بی‌رمق و آفتابی
كه بوی خاطرات كهنه می‌دهد.
سفری به یادبود بودن‌ها
به سرزمین آرزوهای محال.
بدرود،
آغوش باز نیاز!
بدرود،
تندیس باران خورده انتظار
در پیچ خیابان!
بدرود،
مسیر خیس كوهستانی!
بدرود،
احساس خوش سرگردانی
در پس كوچه‌های پرسه‌ای ناگهانی!

روبرو
لحظه‌های كشدار دلمردگی
در چین و چروك این به اصطلاح زندگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:12  توسط takta  | 


زندگی مدادی را دوست دارم

چرا که اگر از راهی اشتباه رفتی می توانی  برگردی و آن را پاک کنی.

زندگی مدادی را دوست دارم

چرا که اگر روزگار به اهالیش سخت شد با آن کنار می آیند و شادی هایشان را تقسیم می کنند و تکه تکه می شوند و هر کدام سر شان را می تراشند و زندگی ای را می سرایند.

زندگی مدادی را دوست دارم

و تو هم بدان که اگر مدادی زندگی کنی و در زندگی مدادت را تحت فشار نگذاری می توانی مدت طولانی با ان بنویسی و آن هم با نرمی و خوش رنگی و یک رنگی همراهیت می کند و می توانی همیشه با آن بنویسی

زندگی مدادی را دوست دارم

جرا که اگر یکی از آنها به مقام و مسندی رسیدند وسر ی در سر ها بالا گرفتند مانند خودکار جوهره ی خود را از دست نمی دهند .

زندگی مدادی را دوست دارم

چرا که اگر در آن از طرفی به بن بست رسیدی و هیچ امیدی به آن مسیر نداشتی می توانی طرف دیگر اش را بتراشی و باز بنویسی که 

زندگی مدادی را دوست دارم

                                                                                                                                                              صادق

                                                                                                                                                            ۸۵/۸/۲۰

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 10:59  توسط پسرای بد  | 


عشق مثل آبه

        مي توني  تو دستات قايمش کني

 اما آخرش...

     يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني نيست

                                            قطره قطره چکيد 

                                                       بدون اون که بفهمي

                                                                 دستات پر از خاطره است...

اين رو از وبلاگ     naz2khtar.blogfa   خوندم. ديدم قشنگه گفتم تو وبلاگ هم بگذارم.

"معين سپهبدي"

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 16:25  توسط پسرای بد  | 


لطفا انصاریان نباشیم!

.

نه، من اصلا قصد ندارم در مورد فوتبال صحبت کنم.و داستان من مستقیما ربطی به فوتبال نداره،

در ضمن نمی خوام برادران و خواهران استقلالی(ببخشید یادم رفته بود تسلیت بگم !!!) را زیر سوال ببرم. و شاید بشه اسم موضوع بحث را_لطفا نیکبخت نباشید_ گذاشت و از اون دیدگاه به موضوع نگاه کرد ولی ...

.

.

.

برمیگردیم به 5 ماه پیش یعنی درست آخرین لحظات نقل وانتقالات لیگ برتر(!!!) ایران.

اون زمان که علی انصاریان خودمون توی بزرگترین دو راهی زنگیش قرار گرفته بود. دو راهی هایی که احتمالا برای همه ی ما پیش میاد_البته نه اینجوری_انصاریان بود و دو راه 1_ماندن در پرسپولیس و تحمل نیمکت نشینی و بی مهری های یک مربی خارجی 2_ قید همه چیز رو زدن

و یک راه سوم که او اصلا به آن فکر نکرد.

علی راه دوم را انتخاب کرد و قید پرسپولیس و 10 سال خاطره های تلخ و شیرین و برد ها و اشک های مردم و محبت 20 میلیون پرسپولیسی که او را نماد غیرت در کل فوتبال ایران میدانستند را زیر پا گذاشت و به تیم استقلال رفت.آخه به چه قیمتی؟

شاید تا قبل از بازی پرسپولیس و استقلال همه فکر میردند علی، همان علی پرسپولیس است ولی آیا واقعا بود؟

نمیدونم شما هم دوربین خبر ساز شب بعد از بازی رادیدید یا نه؟. اونجایی که علی انصاریان داشت سوار اتویوس میشد تا به همراه بازیکنان استقلال به ورزشگاه برود(قبل از بازی).

یکی از طرفدار های پرسپولیس در حالی که اشک میریخت جلو آمد و داد زد بی معرفت. به خدا وقتی علی برگشت و نگاه به چهره ی گریان آن مرد کرد،اشک توی چشاش جمع شد.آن مرد داد میزد و میگفت تو عشق من بودی و هستی،من میدونم که تو هنوز پرسپولیسی هستی تو رو خدا برگرد. از همون جا بود که علی دست و پاش دیگه میلی به رفتن نداشت. و وقتی علی توی 90 دقیقه بازی از سوی طرفدارهای پرسپولیس(حتی بیش از استقلالی ها)تشویق شد، دیگه پاهاش میلی به دویدن نداشت ولی...

.

.

.

اون همه ی پل های پشت سرش رو خراب کرده بود. کل حرف من اینه: وقتی ما با یه مشکل جدید روبرو میشویم نباید زود تصمیم بگیریم. متاسفانه عادت کردیم تا سر راهمان یک مشکل بزرگ پیش میاد مثل علی قید همه چیز رو بزنیم. البته قضاوت در مورد او هنوز زوده وشاید او روزهای بهتری را پیش رو داشته باشه ولی به چه قیمتی؟

.

حالا دوباره بر میگردیم سر نتیجه ی اخلاقی خودمون.یاد بگیریم(مخصوصا خودم)قبل از انجام کارها یه کم به آخر و عاقبتش فکر کنیم. هیچ وقت همه ی پل های پشت سرمون رو خراب نکنیم.یادمون باشه هر چیز بدرد نخوری یه روزی بدرد می خوره. همیشه در مقابل مشکلات دو راه پیش خودمون تصور نکنیم. همیشه نگیم یا آره یا نه. ما میتونیم هم آره باشیم هم نه!

و همیشه راه سومی هم هست. 

.

و به قول حجت الاسلام مارمولک: راه های رسیدن به خدا به عدد آدم هاست!!!

 

 

نقشینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:22  توسط نقشینه  | 


سلام!قرار بود در مورد شايعه جديد- زهره- بنويسم.البته نه در مورد خود شايعه بلكه در مورد حواشي آن.اما با توجه به اين داستان كه جديدا شنيدم،پست شايعه بماند براي بعد.شايد براي وقتي كه قشنگ مردم اين شايعه رو فراموش كردند.فقط همين بس كه آرزو ميكنم كه اين شايعه درست نباشه.اما بشنويد از داستان "يك مجنون و دو ليلي"كه يكي از دوستان در جواب "يك ليلا و دو مجنون" براي من تعريف كرد.اما اگه ميخواي بخونيش روي ادامه مطلب كليك كن.آخ كه چقدر من بد جنــّــسم!!!

"عليرضا"

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:41  توسط پسرای بد  | 


سلام! ما هم از اخبار جديد خبر داريم. البته ظاهرا براي پست بعدي در مورد شايعه جديد عليرضا خواهد نوشت، البته از نگاهي ديگر.اما يه داستان توپه ديگه.قابل توجه بعضي ها!بخونيد و لذت ببريد.

زني از خانه خارج شد و به حياط رفت و ديد كه سه پيرمرد با ريش هاي بلند و سفيد نشسته اند.زن آنها را به جا نياورد و گفت:من شما را نمي شناسم اما اگر گرسنه ايد به داخل منزل بياييد تا غذايي بخوريد.آنها پرسيدند آيا مرد خانه خانه است؟ زن گفت: نه او نيست.آنان گفتند تا او نيايد ما وارد خانه نميشويم.هنگام عصر شوهر زن به خانه آمد. و ماوقع را از زن شنيد و گفت برو آنها را بياور.زن به حياط رفت تا آنها را بياورد.آن سه مرد گفتند ما سه نفر با هم وارد نميشويم.زن علت را جويا شد.يكي از مردان انگشت به سمت ديگري گرفت و گفت: نام او ثروت است و نام آن يكي موفقيت و من هم عشق هستم و ادامه داد:حال به خانه برو و موضوع را با همسرت در ميان بگذار تا معلوم شود كداميك وارد شويم.زن به درون رفت و ماجرا را بازگو كرد.شوهر با هيجان گفت:بگذار ثروت به خانه ما بيايد تا خانه مان از ثروت انباشته شود.اما زن گفت:به نظر من موفقيت بيايد.در همين حين دختر نوجوانشان كه نظاره گر بود پيشنهاد داد:بهتر نيست از عشق بخواهيم كه به خانه مان بيايد تا خانه ما پر از محبت شود؟زن و شوهر قبول كردند و زن رفت و گفت: كداميك عشق هستيد؟با من وارد شو و مهمان ما باش!پيرمردي كه عشق نام داشت بلند شد و به طرف در آمد اما آن دو پيرمرد هم برخاستند و دنبال وي آمدند.زن گفت: من فقط از عشق دعوت كردم شما براي چه مياييد؟آن مردان پير پاسخ گفتند:اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد او مي آمد و بقيه پشت در مي ماندند،اما چون عشق را دعوت كرديد هرجا كه او برود ما نيز با او مي رويم.هر جا عشق باشد،ثروت و موفقيت هم خواهد بود.

راستي شما كدوم رو انتخاب ميكردين؟حالا كه آخر قصه رو ميدونيد حتما ميگين عشق،آره؟

"معين سپهبدي" 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:45  توسط پسرای بد  | 


خوش به حال تویی که گوسفندی!

 

نخندید! این یادداشت نامه ای است به اولین گوسفند شبیه سازی شده ی ایران

.

.

.

رویانا جان سلام! شنیده ام که حال و احوالت روز به روز بهتر می شود. شنیده ام دیگر روی پای خودت می ایستی.می گویند دکتر ها به زنده ماندنت امیدوارند.تبریک می گویم. به زندگی خوش آمدی.خوشحالی نه؟

فکرش را هم نمی کردی که به محض باز شدن پایت به این دنیا،این همه آدم دور و برت را بگیرند. هر روز نازت را بکشند وشش دانگ حواسشان باشد که تو آب توی دلت تکان نخورد.خوشحالی سوگلی شده ای نه؟

رویانا!راستش را بخواهی،من خیلی از آمدنت خوشحال نیستم.اول به خاطر خودت. فکر کردی اینجا کجاست؟ فکر کردی اوضاع همیشه این طوری می ماند؟ نه بنده ی خدا! قشنگی های دنیایی که تو را واردش کرده اند،همین فردا تمام می شود.همین که قد کشیدی و بزرگ شدی همه چیز عوض می شود. این تغییر را به چشم خودت خواهی دید.وقتی که آدم ها یادشان می افتد برای تو برنامه ها داشته اند. وقتی که می شوی وسیله ی پیشرفت علم.وسیله ی پیشرفت تکنولوژی.ما که آدم بودیم و این همه ادعا داشتیم،این روز ها وسیله ایم.برای اینکه فرزندانمان راحت تر از پدرانشان باشند.وسیله ایم برای اینکه دنیا پیشرفت کند،دنیا پر بشود از اتومبیل و ماشین ظرفشویی و مایکروفر.لبریز از دم و دستگاه های دیجیتال.ما ها که آدمزادیم این روزها گرفتار تا بوق سگ کار کردن و دلهره و نفس تنگی شدی ایم، چه برسد به تویی که گوسفندی و شبیه سازی شده ای و آزمایشگاهی .

.

رویانا نگرانم! برای خودم هم نگرانم.یک زمان بود که آدمیزاد جماعت برای خودش هویت داشت تا ازش می پرسیدی کی هستی، فوری جد وآبادش را ردیف می کرد برایت. اصل و نسبش را به رخت می کشید.اما حالا که توی شبیه سازی شده را به زور به دنیا آورده اند،من هم نگران شده ام.

نکند که به دنیا آمدن تو مقدمه ای باشد برای پیدا شدن آدم های شبیه سازی شده؟ نکند فردا روز، همین دو مثقال هویتی که به زور نگه داشتیه ایم ازمان بگیرند.نکند یک وقت علم آن قدر پیشرفت کند که دیگر آدمیزاد بودنمان را فراموش کنیم و وسیله شدن را بکنیم هدف برای خودمان.

باز خوش به حال تو که گوسفندی. خوش به حال تو که تمام دغدغه ات همان نیم لیتر شیری است که هرروز سر ساعت به خوردت می دهند. تو اگر وسیله هم باشی خیلی نگران آینده ی گوسفند ها نخواهی بود.

لعنتی! کاش حداقل خواندن بلد بودی...!

نقشنینه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:34  توسط نقشینه  | 


سلام!اولا ببخشيد خارج از نوبت آپيدم.آخه اين ماجرا انقدر برام جالب بود كه مجبور شدم اين كار رو انجام بدم وبه خاطرش حتي نظر سنجي رو هم فعال بگذارم. راستش ميخوام مثل آقاي رفيع-طنز نويس معروف- قصه اين ماجراي واقعي رو بنويسم . اما بشنويد ماجرا را:

امروز پدر اينجانب بعد از تشريف فرمايي به منزل و صرف نهار اين ماجرا را تعريف كرده و اين گونه فرمودند كه ظاهرا امروز در هنگام خارج شدن از محل كار با اين حادثه مواجه شده.ظاهرا نامبرده در هنگام خروج از محل كار و حركت به سمت اتومبيلشان ديده اند كه دو تا پسر كه حدودا شانزده ساله كه در ضمن براي موهايشان از ژل طبيعي استفاده كرده بودند به جان هم افتاده و از آنجا كه محصملات كشاورزي گران شد و با توجه به نياز جامعه به اين محصولات در حال كشت بادمجان هستند البته در پاي چشم يكديگرو متاسفانه در اين ميان همه ملت،از خدا بيخبر بوده و حاضر به جداسازي اين دو نفر نشده اند.نامبرده همان طور كه به سمت ماشين ميرفته درحين كشت بادمجان و لا به لاي كلماتي چون "آخ!"،"كوفت!"،"آلان ميكشمت!"و از اين قبيل، شنيده كه يكي از پسران عزيز فرموده اند.......


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 17:0  توسط پسرای بد  | 


"عوارض بعد از مهموني"

پنج شنبه شب خونه يكي از اقوام مهموني بوديم.جاي شما خالي نبود؛چون واقعا ديگه دور سفره جا نبود.به هر حال مهموني قشنگي بود.اما ازاين مطلب بگذريم.توي مهموني پسرعموم يه سوال پرسيد برام جالب بود. گفت: "يه سوال ازت بپرسم راستش رو ميگي؟چي شد كه اينجوري شد؟يعني..."بهش گفتم بعضي وقت ها نبايد دنبال دليل گشت و بايد نتيجه رو ديد.گفت:براي چي؟جوابش رو ندادم و اين طور ادامه دادم ...بعضي وقت ها هم پيدا كردن و نكردن دليل فايده نداره چون نميشه دليلش روبيان كرد . مطمئنم پسر عموم منظورم رو نفهميد و شايد شما هم نفهميد،شايد يه روزي بالاخره معني حرفم رو بفهمه...اما ادامش رو اينجوري براي شما بگم.البته پسر عموم اين وسط بي تقصيره:

"به كدامين گناه...؟"

به كدامين گناه سوختن را حق ما دانستند و به كدامين گناه عزلت نشيني سهم ما شد و به كدامين گناه امروز بايد لال باشيم و محكوم به شنيدن و ديدن اين همه تحقيرها و به قهر كدامين گناه،آرزويمان كه همان نشنيدن است برآورده نمي شود.به آتش كدام گناه ساخته هايمان را كه سوختيم و ساختيم سوزاندند.آري!خود ميدانيم آنچه كه سزاوارمان بودرا به آتش گناهي نكرده از دست داديم وحال آنچه كه سهم ماستجز نشان حقارت چيزي نيست.خوب ميدانيم كه چنين است.اما دگر نگوييد كه "بدان چنين است." .ما خدايمان را به نعمتي كه سلامتي ناميدندش و آنچه كه سهممان كرد،در نتيجه اين تلاش،چه كم چه زياد چه حقير و چه عظيم شكر ميگوييم و از او مدد ميجوييم براي طي مسير تا رسيدن به آنچه كه سهممان هست و سزاوارمان. درست است كه اكنون پشيمانيم از آنچه كه كرديم و در حسرت آنيم كه نكرديم ولي ميدانيم در اين جاده راه برگشتي برايمان نيست.جاده زندگي يك طرفه است. يك صراط مستقيم ولي با هزاران فرعي به سوي تباهي.جاده زندگي ميانبر ندارد و ما به خيال وجودش به فرعي تباهي رفتيم و كنون دگر راه را طي نمي كنيم و در نيمه راه نشسته ايم. حال اگر مي خواهيد اعتراف به شكست كنيم.باشد!خواهيم گفت:"ما شكست خورديم!!!" اما فرياد خواهيم زد : "هنوز چشممان به فرداست و ميدانيم كه فردا پيروزيم."و تو ديگر نگو:"بدان چنين است."

                                                                                                                               "عليرضا"

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:18  توسط پسرای بد 


چند روز پیش یه پست خداحافظی گذاشتم توی این وبلاگ

ولی اونروز به هیچ وجه قصد رفتن نداشتم

ولی حالا.......

روزی که به این وبلاگ پا گذاشتم و شدم تنها دختر این گروه به قصد موندگاری اومدم و رونق بخشیدن به وبلاگ دوستانم و به خواست خودشون

حالا این وبلاگ به حدی رسیده که دیگه نیازی به کمک تنها دختر گروه نداره حالا واقعا شدن پسرای بد البته پسرای بدی که هیچ کدومشون بد نبودن توی این مدت که من باهاشون بودم واقعا خوب بون و من تنها آرزو میکنم که بچه های خوب این وبلاگ به هر آنچه که میخوان برسن و هم در زندگی و هم در وبلاگ نویسی موفق باشن .....از اینکه یه مدت اینجا خط خطی کردم معذرت میخوام از اینکه  چشمای قشنگتون رو با خوندن متن ها و شعرها خسته کردم معذرت می خوام ..... ولی خوشحالم که این بچه ها با مهربونیشون به من هم فرصتی دادن که حرف های دلم رو بزنم

و خلاصه آخر اینکه تکتا میخواد بره و فقط یه حرف میزنه

اگر بار گران بودیم رفتیم     

اگر نامهربان بودیم رفتیم

باز هم ممنون همتون رو دوست دارم و امیدوارم در همه چیز موفق باشین

علیرضا عزیز ٬ صادق عزیز٬معین عزیز و نقشینه عزیز از همه چیز ممنون و خداحافظ......

اینم از آخرین شعر:

قصه شهر سکوت

 روزي دل من كه تهي بود و غريب
 از شهر سكوت به ديار تو رسيد
 در شهر صدا كه پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد
در سينه ي سردم ، اين شهر سكوت
ديوار سكوت به صداي تو شكست
 شد شهر هياهو ، اين سينه ي من
فرياد دلم به لبانم بنشست
 خورشيد مني ،‌ منم آن بوته ي دشت
من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور
درياي مني ، منم آن قايق خرد
با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور
اكنون تو مرا همه شوري و صدا
 اكنون تو مرا همه نوري و اميد
 در باغ دلم بنشين بار دگر
 اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 23:29  توسط takta  | 


سلام

نه من نمی خوام مثل بعضی ها حالا حالا ها خداحافظی کنم  ولی اگه می خوای بفهمی جریان چیه بقیه متن رو بخون!

درست مثل زولبیا!

این ویژگی خاص ماه رمضان است که همه را تحت تاثیر قرار می دهد و زیاد هم به اعتقادات و تدین آدم ها کار ندارد.انگار آدم ها ناخود آگاه جو گیر می شوند.آمار جرم و جنایت و دزدی و...! پایین می آید و خلافکار ها هم یک ماه غلاف می کنند.

سعی می کنیم مهربان تر شویم و اگر تنه ی کسی در پیاده رو یا دانشگاه به تنه مان خورد، به روی خودمان نمی آوریم.نماز هامون رو سر وقت می خونیم و زبانمان خواسته و ناخواسته کمتر می جنبد!

 

به این فکر می کنم ما آدم هایی که تا خروار خروار غیبت نکنیم و تهمت نزنیم روزمان شب نمی شود و تا به وظیفه ی روشنفکرانه ی خودمان جهت نقد و اصلاح عالم و آدم عمل نکنیم خوابمان نمی برد، چطور ممکن است که در این یک ماه، کمتر حرف می زنیم و حواسمان بیشتر به کلمات و جملاتی است که از دهانمان خارج می شود.

 

ما که اطلاعاتمان آن قدر وسیع است که از دوپینگ وزنه برداران تا مذارکات هسته ای نظر می دهیم و یک طوری حرف می زنیم که انگار صاحب کرامت هستیم و به ما وحی می شود و هر کس نظرش غیر از نظر ماست،نادان وجاهل و خنگ است،در ایام ماه مبارک رمضان بدون این که بحث و جدل راه بیاندازیم، می گوییم <<نمی دانم>> (البته من که زیاد اینجوری نیستم و ماه رمضون زیاد تاثیری برام نداره!!!) و آب پاکی را روی دست طرف می ریزیم که خودش را زیاد خسته نکند.

 

یک مرتبه یاد قرآن هایمان می افتیم. گرد و غبار یک ساله را از روی جلدش پاک می کنیم و از آن جا که ادعای روشنفکری مان می شود و بالاخره باید با مردم عوام فرق هایی داشته باشیم(مثلا به ما میگن آقای مهندس!!!)،به رو خوانی آن اکتفا نمی کنیم و می رویم توی بحر معنا و تفسیرش آیات.

 

ما تو این ماه کلی تغییر می کنیم و آدم دیگری می شویم. اما هر سال وقتی که شب های قدر را رد می کنیم، یک ترسی ته دلم را فرا می گیرد. می ترسم از اینکه این همه خوب شدن ها به کمک دوپینگ یی است که خدا تزریقمان کرده است.دست و پای شیطان را بسته و کلی فرشته دور و برمان ریخته تا هوایمان را داشته باشند که دست از پا خطا نکنیم.

همیشه از این این ترسیده ام که نکند بعد از ماه رمضان و به محض خوردن اولین صبحانه، همه چیز تمام شود و...روز از نو روزی از نو و متاسفانه این ترس و نگرانی، هیچ وقت بیهوده نبوده و همان چیزی اتفاق می افتاد که از آن می ترسیدم.و باز آن همه سیر و سلوک و آدم بازی تعطیل می شود تا رمضان بعدی(خداحافظ علیرضای خوب).

 

قصه ی ما قصه ی زولبیاست.!!ماه که تمام می شود، برایش صف می کشند و کلی محبوب سفره ها می شود. ولی کافی است هلال ماه شوال را ببینند وآن وقت است که مجانی اش هم به درد کسی نمی خورد. همیشه نگران بوده ام و همیشه به سرم آمده. آدم یک ماهه!خوب یک ماهه! درست مثل زولبیا.

 عید بر همه دوستان مبارک

نقشینه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:45  توسط نقشینه  | 


قوانين ما:

قانون اول:اينجا من وجود نداره...همه چيز "ما" است.

دوم: هيچكس ديگه نبايد تنها باشه.

سوم:اينجا كسي از كسي ناراحت نمي شه...و كسي هم نبايد از دست كسي ناراحت بمونه.

چهارم:هر كس فهميد اشتباه كرده بايد قبول كنه و بگه "معذرت"

پنجم: ..........

راستي تو هم مي خواي قانون بنويسي.پس بفرست تا "ما" تصويب كنه....

اين پست جزع اولين پستهاي وبلاگ هست.اما فكر ميكنم امروز بايد دوباره بگذازيمش تا يه چيزهايي يادمون بياد.راستش اين مدت من-عليرضا-خيلي از قوانين روزي پا گذاشتم.طبق قوانين من الآن بايد بگم"معذرت".مخصوصا از نويسندگان اين وبلاگ به خاطر اين پست آخر كه البته حذفش كردم.گفتم يه چندتا قانون بگم تا شايد ما تصويب كنه و به قوانين قبلي اضافه كنه ."اگه از حرف دل كسي خبر داشتيم اما اون نميتونست بيان كنه،فرض كن گفته و جوابش رو بده"."اينجا همه خواهر و برادرحساب ميشوند و بهتر بگم از يك خانواده اند".و... .بقيه اش رو هم اول به نويسندگانمون ميگم بعد به شما.راستي ما سر حرفمون هستيم:

راستي تو هم مي خواي قانون بنويسي.پس بفرست تا "ما" تصويب كنيم....

"پسراي بد & عليرضا"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 9:50  توسط پسرای بد  |