تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










سلام! شب يلداتون مبارك.اميدوارم همين طور كه يلدا طولاني ترين شب است ،شاديهاتون هم طولاني ترين باشه.توي اين شب همه ميرن خونه بزرگهاي فاميل.مادر بزرگها و پدربزرگها.يلدا براي ايرانيان همراه با خاطرات زيبايي است.خاطراتي كه تا ابد در ذهن هايمان باقي ميماند.اين شعر هم تقديم به همه شما:

از هندوانه تا غزل،كرسي و قليان آشناست                                 گفتم ز شب هاي دگر يلداي ايران آشناست

راستي به ياد و نامه همتون يه فال هم گرفتم....اومده:

سلام! شب يلداتون مبارك.اميدوارم همين طور كه يلدا طولاني ترين شب است ،شاديهاتون هم طولاني ترين باشه.توي اين شب همه ميرن خونه بزرگهاي فاميل.مادر بزرگها و پدربزرگها.يلدا براي ايرانيان همراه با خاطرات زيبايي است.خاطراتي كه تا ابد در ذهن هايمان باقي ميماند.اين شعر هم تقديم به همه شما:

از هندوانه تا غزل،كرسي و قليان آشناست                                 گفتم ز شب هاي دگر يلداي ايران آشناست

راستي به ياد و نامه همتون يه فال هم گرفتم....اومده:

منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز                                            چه شكرگويمت اي كارساز بنده نواز

MARKZ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:26  توسط پسرای بد  | 


سلام خیلی وقته که قرار بود چند تا پست انتقادی بذارم توی وبلاگ ، ولی این چند وقته اینقدر سرم شلوغ بوده که حتی وقت روشن کردن کامپیوترم رو نداشتم . اول تصمیم گرفته بودم در مورد این دانشگاه ها حرف بزنم و کلی بد و بیراه، حداقل بار این دانشگاه خودمون بکنم واز سوسک هایی صحبت کنم که به خاطر بی توجهی ما همگی به شکل وحشیانه ای مردند و در غذای سلف ما به صورت کباب دراومدند( بیچاره ها، خدا بیامرزدشون)).
.
ولی دیدم قبل از انتقاد کردن به این و آن اول از خودمان(خودم) شروع کنیم.
.
جمعه ی هفته ی پیش بود، قرار بود من برای نشریه ی داخلی انجمن علمی عمران!( میدونم اسمش خیلی طولانیه) چند تا سخن پند آموز برای گوشه های صفحه های آن پیدا کنم . رفتم سراغ کتاب هام شروع کردم به نوشتن سخنان کوتاه از شکسپیر و خلیل جبران و ادموند اسپنر و الیزابت بارت برونینگ و…
خلاصه یه 40،30 تا از تاپ ترین جمله هاشون رو نوشتم تا فردا ببرم و در صورت تایید چاپ بشن ، بعد از این کاملا تصادفی نگاهم به صفحه ی اول مجله ی همشهری جوان افتاد که یه 7 ماهی میشه هر هفته می خونمش دیدم یه جمله از امام حسین توش نوشته وقتی چند بار خوندمش دیدم ارزش این جمله خیلی بیشتر از همه ی جمله هایی بود که قرار بود فردا برای نشریه ببرم فورا همه ی جمله ها رو خط زدم و رفتم سراغ مجله های قدیمیم تا همه ی جمله هاشون رو بنویسم.
.
آقا من همه ی این حرف ها رو زدم تا بگم ما واقعا قدر چیزهایی رو که دارین، نمیدونیم مثلا من به عنوان یه بچه مسلمون هیچ کدوم از این سخنان رو نشنیده بودم حتی اگه یکی هم برام تعریف میکرد، هیچ موقع نمی تونستم حدث بزنم، این جملات از بزرگان دینمان هست. ما همیشه تا حرف از روشنفکری میشه میریم سراغ … درصورتی که روشنفکر ترین آدم های دنیا همین امامان معصوم ما هستند. اصلا اگه از این مثال هم بگذریم ما توی همه ی ضمینه ها اینجوری هستیم ، همیشه سعی کردیم چیزهای دیگران رو بدست آوریم هیچ موقع سعی نکردیم تا چیزهایی که خودمان داریم رو بشناسیم و از اون ها استفاده کنیم… .
.
برای نمونه چند تا از این جملات رو مینویسم:

- چه بسیار سخنانی که پاسخ شان سکوت است امام علی(ع)
-اول همسفرت رو پیدا کن، بعد پا در راه بگذار پیامبر اعظم(ص)
تخته سنگ براق لغزنده ای که پای دانایان روی آن قرار نمیگیرد،طمع است. امام علی(ع)
تو پناه منی، وقتی راه ها با همه وسعتشان و زمین با همه گستردگی،بر من تنگ میشود. امام حسین(ع)
دل ها هم مثل بدن خسته می شوند. با حکمت های لطیف، دوباره دل ها رو تازه کنید. امام علی (ع)
از مسیرنشانه ها اگر بیایم،راه دور می شود. کی دوربوده ای که نشانه ها بخواهند مرا به تو برسانند. امام حسین(ع)
دختر، رازت را عروس هر خاستگاری مکن ( این رو دقیقا به خاطر ندارم از کدوم امام بود)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:7  توسط نقشینه  | 


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود
:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد
.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را
.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد
.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت
:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم
.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم
.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌
:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم
.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:9  توسط takta  | 


سلام.امروز من و صادق با هم رفتيم تا اين فيلم رو ببينيم .انقدر ماجراي خنده دار قبل از تماشاي فيلم برامون اتفاق افتاد كه براي تعريف كردنش بايد يه وبلاگ مجزا بسازم.اما از اين حرفها بگذريم.... نقدهاي زيادي براي اين فيلم خونده بودم و يه جورايي مي خواستم اون نقدها رو هم در هنگام تماشا در نظر بگيرم....خيلي نقدهايي كه ونده بودم درست بود.به هر حال هر اثري يك سري ضعف هايي دارد اما به نظر من سكانس هاي پاياني و آن اجراي موسيقي همه نقص ها رو جبران كرد....اما از آخر فيلم بگم.از وقتي كه فيلم تموم شد... . آخر فيلم نه كسي مي خنديد نه حرفي ميزد و نه حتي كسي تشويقي مي كرد...فقط سكوت بود و سكوت.همه به چشمهاي هم نگاه ميكردند.من معمولا زياد سينما نميرم و فقط براي ديدن كارهاي قوي و معروف به سينما مي روم.اما در همون مواردي كه من ديده بودم،هيچ وقت آخر يك فيلم تماشاگرها اينگونه نبودند.آخر فيلم من و صادق بدون اين كه حرفي بزنيم بلند شديم و به راه خود ادامه داديم.يه جورايي يادمون نبود كه باهميم.به نظر من اين فيلم جزء آن دسته از فيلم هاست كه فقط بايد ديد،همين طور كه هست و كسي نبايد نقدي بر آن بنويسد.اين فيلم اثر جاودان رسول ملاقلي پور است.صادق مي گفت: خدا را شكر كه زنده بودم تا همچين فيلمي رو ببينم .با خودم فكر ميكردم اگه ميشه مادرها جايي غير از بهشت برن.اين فيلم براي كساني كه در خانواده هاشون معلول وجود دارد و در ضمن جنگ تحميلي را احساس كرده اند رنگ ديگري دارد.وقتي از سالن سينما اومديم بيرون بارون مي آمد.ما كه چتر نداشتيم؛اما اونهايي هم كه داشتن چترهاشون رو باز نكردن.

                                                                                                                          MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 18:16  توسط پسرای بد 


سلام!امروز 23 آذرماه سال 85است.اينجا مهد تمدن باستان،بهشت جاويد جهان، ايران است.امروز ايران اسلامي رنگ ديگري به خود گرفته...اما من امروز رو يه جور ديگه براتون تعريف ميكنم:

صبح زود بيدار شدم كه برم دانشگاه.خيابون رجايي رو پياده مي رفتم.توي فكر3تا پروژه اي بودم كه بايد براي هفته آينده آماده اش كنم.در همين فكر ها بودم كه چشمم افتاد به مامور شهرداري كه مشغول جارو كردن بود.به زمين كه نگاه كردم ديدم چقدر كاغذ تبليغاتي روي زمين بود.وقتي با دقت به كاغذ ها نگاه مي كردم ميديدم چه مقدساتي رو بدون اينكه متوجه بشيم از رويش رد ميشيم.توي اون پستر هايي كه روي زمين  افتاده بود از پرچم مقدس كشومون تا آيات مقدس كتاب حق- قرآن-بود؛كه پا گذاشتن روي آنها يعني...؟!

من فكر ميكنم اون عزيزاني كه اين پستر ها رو طراحي ميكنند بايد به اين نكات هم توجه كنند.با توجه به اين كه ميدانيم اين پسترها به احتمال زياد يا پاره مي شود يا زير دست و پا مي افتد نبايد از اين مقدسات استفاده كنيم.در يه دسته ديگه از اين پستر ها عكس مرقد مطهر آقا امام رضا(ع) بود و در دسته اي ديگر عكس رجال بزرگ سياسي ايران همچون:امام خميني به چشم مي خورد.به هر حال بايد به اين مسائل مهم كه كمتر به چشم مي آيد هم توجه كرد.پاره كردن آيات الهي و پرچم كشور توهين ندانسته به كليه ارزش هاي موجود است.نكته ديگه كه بد نيست عرض كنم،ن.ع پستر هاست.خدمت يكي از دوستان عرض ميكردم كه اين پسترها واقعا ارزشي ندارد.در اين پسترها يك عكس و اسم و اسم حزب آورده شده.اين اطلاعاتي به ما نمي دهد.در حاليكه بيشترين حجم تبليغات كانديداها همين پسترهاست.جالب بود كه امسال تعدادي از كانديداها با عكسهايي هنري به ميدان آمده بودند.به هر حال اميدوارم بيشتر به اين نكته توجه كنيم.

اما امرود يه مشكل تا حدودي منكراتي براي من پيش اومد كه تاسف انگيز بود كه در ادامه مطلب به اون اشاره مي كنم...

MARKZ


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:57  توسط پسرای بد  | 


سلام!كم كم داريم به انتخابات نزديك مي شويم.كوچه و خيابون ها،همه پر شده از عكس ها و شعارها!اگه دقت كنيم مي فهميم كه واقعا پول زيادي صرف انتخابات مي شه.اما از اين چيزها بگذريم؛به نظر شما واقعا بايد در انتخابات شركت كرد يا نه؟

نظر من اين هست كه شركت در انتخابات رو بايد از به چه كسي راي دادن جدا كرد .البته نمي خواهم در مورد خصوصيات  يك كانديداي خوب صحبت كنم؛فقط مي خواهم در مورد اصل شركت كردن در انتخابات صحبت كنم.بعضي ها معتقدند كه هر راي نوعي آري گفتن به كليت نظام هست.من هم تا حدودي با اين حرف موافقم.اما اين مسئله را بايد در ذهن داشته باشيم كه انتخابات حقي است كه طبق قانون اساسي براي هر فرد تعيين شده و هر فرد مي تواند از حق خود استفاده كند.در ضمن ما نبايد فكر كنيم كه راي ما تاثيري ندارد.البته راي ما در شمارش يكي است اما آن يك راي يك حضور است.در جامعه امروز مشكلات اقتصادي براي اكثريت وجود دارد اما باز اين مشكلات دليل بر عدم حضور نمي شود.حتما الآن مي گوييد:"نفست از جاي گرم بلند مي شود!" نه! من هم يك نفر مثل شما هستم كه در كنار شما زندگي مي كنم. من شخصا تمام مشكلات امروز ايران را به خاطر دور شدن از معنويت مي دانم.از اين مطلب هم بگذريم.من شخصا معتقدم شوراي شهر بايد غير سياسي باشد.واقعيت مطلب اين است كه در بين كانديدا ها واقعا افرادي هم هستند كه فقط به قصد خدمت آمده اند.در ضمن من معتقدم افرادي كه در انتخابات شركت نمي كنند،حق انتقاد ندارند.چون در موقع عمل به هر دليل چه از ترس و ... از زير مسئوليت شانه خالي كرده اند.

اما من سعي مي كنم كانديدايي را انتخاب كنم كه اولا متدين باشد در ثاني دانشي مربوط به امور شوراها داشته باشد و از همه مهمتر فقر را چشيده باشد.اميدوارم بهترين انتخاب ها را داشته باشيد.به اميد فردايي زيبا براي ايران اسلامي.

MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 13:58  توسط پسرای بد  | 


يادم باشد،حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد.

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد.

راهي نروم،كه بيراه باشد.

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را... .

يه متن براي انتخابات آماده كردم كه ان شاءالله خيلي زود قرار ميدم.اما چي شد كه اين پست رو نوشتم.دو سه هفته پيش بود فرصتي شد كه به وبلاگهاي زيادي سر بزنم.وبلاگ هاي گوناگوني رو ديدم.اما يه دسته از وبلاگها بود كه به نظر من اشتباه مي كردند.در اين وبلاگها به صراحت تمام مثلا نوشته بود من فلاني عاشق فلاني هستم. هر كسي در زندگيش احتمال داره اين جور مسائل براش پيش بيايد اما دليل نميشه كه اسم و فاميل  طرف مقابلش رو  اينجوري به معرض نمايش بگذاره. به هر حال جدا از وبلاگهاي انحرافي كه به ترويج مسائل ضد ديني و ضدارزشي مي پردازند ؛اين گونه وبلاگها هم ميتوانند حداقل براي يك نفر دردسر ساز باشند.يادمان باشد ما در دنياي حقيقي زندگي مي كنيم و اينجا دنيايي مجازي است كه آدم ها با صورتكهاي متفاوت در آن حضور دارند .

اما در اين ميات يك وبلاگ جديد آمده كه سبك جديدي را آغاز  كرده. طبق پست اولش تمام پستها يش را خطاب به يك نفر است و اميد دارد كه آن يك نفر بيايد و بخواند.اميدوارم به خواستش برسه.وبلاگ قشنگيه.

اما متاسفانه خيلي از جوانها از جمله خودم از مشكلات فرار مي كنيم و به جاي حل آن به دنيايي مجازي پناه آورده ايم.چه خوب مي شود روزي برسد كه ما انسانها بتوانيم مشكلاتمان را بدون هيچ ترسي براي هم بيان كنيم و به جاي صرف انرژي براي دويدن جهت فرار به حل مشكل مي پرداختيم.

بد نيست يه بحثي رو در همين رابطه شروع كنيم و بفهميم واقعا بري چي وبلاگ ساختيم.

MARKZ   

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:15  توسط پسرای بد  | 


سلام

در ابتدا 16 آذر روز سیب زمنینی ببخشید دانشجو! رو به همه دانشجو های گرامی بخصوص بچه مهندس های عزیز تبریک میگم.

.

.

.

مغوله ی دانشجو رابطه ی کاملا مستقیم با نسل جوون داره نسلی که شاید دغدغه ی اصلیش دانشگاه باشه چون کار و ازدواج و مسکن رو که بدون کنکور خیرات نمیکنن!!!

در ابتدای بحث صحبت از سیب زمینی شد باید در این باره بگم که این حرفیه که خودمون توی دهن خودمون گذاشتیم ، سال پیش بود که توی دانشگاهمون همایش<< ما سیب زمینی نیستیم!>> رو راه انداخته بودند ، اون زمان میخواستم هرچی فوحشه به دست اندر کارهای همایش که گروهی از بچه بسیجی های دانشگاه بودند بدم آخه راه انداختن چنین بحثی اونم از طرف تشکل های دانشجویی واقعا مزحکه ، درست مثل این میمونه که ما بخواهیم از تهمتی که خودمون به خودمون دادیم دفاع کنیم!!! بی خود نیست که به ما میگن سیب زمینی!

در اینجا توجه شما رو به یه سری آمار و ارقام جالب جلب کنم

 

_ دانشجویان عموما اشتیاقی به عضویت در تشکل های دانشجویی ندارند.(2/62 موافق 8/38 مخالف)

توضیح اینکه واقعا دانشجوها هیچ علاقه ی به بحثهای بی پایه و اساس سیاسی ندارند منظورم این نیست که دانشجو ها سیاسی نیستند یا اینکه نباید باشند فقط منظورم اینه که یه دانشجو اینقدر دغدغه های مهمتری برای خودش داره که حوصله این بحث های تموم نشدنی رو نداره.

 

_ در حال حاضر ورود به دانشگاه برای کسب مدرک است تا معلومات و تخصص(2/77 موافق 8/28 مخالف)

فکر نکنم توی این مورد کسی شکی داشته باشه یه نگاهی به نمره های درس های تخصصی نشون میده که  بیشتر دانشجوها یعنی همون 77 در صد فقط سعی میکنن به هر قیمتی که شده پاسش کنن

 

برای قبول در دانشگاه بیشتر مسائل شخصی و محذورات فردی و خانوادگی مهم است، نه اشتیاق به علم و فعالیت<<دانشگاه>> بیشتر جوانان یا به دلیل فشار خانوادگی و اطرافیان (23 در صد) یا به دلیل اجتناب از سر شکستگی خانواده(46 در صد) و یا ترس از سر شکستگی بین دوستان(45 در صد) و یا به دلیل چشم و هم چشمی با دیگران(47 در صد) به دنبال قبول شدن در دانشگاه هستند.

 

_ نگرش دانشجویان 18 ساله و کمتر که عموما سال اولی هستند، در مقایسه با دانشجویان که سن بالاتری دارند(از 19 تا 30 سال) و احتمالا  پخته ترو با تجربه تر هستند، نظر چندان مثبتی به دانشگاه و فعالیت در آن ندارند.

 

باز هم در پایان این روز رو به همه ی دانشجو های عزیز تبریک میگویم ، به امید اون روز که خودمون یه فکری به حال خودمون بکنیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:25  توسط نقشینه  | 


سلام!قبل از اينكه شروع كنم؛چون بدون نوبت آپ كردم در نتيجه نظر سنجي رو فعال نكردم.

ولادت آقا امام رضا را خدمت همه شما تبريك عرض ميكنم و از امام رضا ميخوام كه...

امروز مامانم از مدرسه كه اومد گفت امروز توي دبستان به بچه ها گفتم هر كس از آقا هرچي ميخواد روي كاغذ بنويسه.حالا مامانم كاغذ ها رو اورده بود خونه و من هم مشغول خوندنشون شدم.آن بچه هاي معصوم چه آرزوهاي معصومي داشتند.همه از آقاسلامتي براي خانواده شون رو خواسته بودند.از آقا خواسته بودن كه به مشهد مشرف بشن و... .اما اين وسط يه سري از آرزو ها و خواسته ها رنگ ديگه اي داشت.يكي از آقا خواسته بود كه مامان و باباش با هم آشتي كنند؛يكي ديگه خواسته بود آقا كاري كنه كه ديگه باباش رو نبينه؛يكي خواسته بود با خاله اش آشتي كنه؛يكه خواسته بود خدا به مامانش يه ني ني بده؛اون يكي خواسته بود داداشش تيزهوشان قبول بشه؛يكي از آقا ماشين خواسته بود؛يكي هم يه خونه بزرگ.تازه اين آخري گفته بود خونه ما بزرگ هست اما يه خونه بزرگتر ميخوام.خلاصه هر كسي يه آرزويي داشته بود.اين بچه هاي معصوم چه آرزوهاي جالبي دارند....اميدوارم همه شون به آرزوهاشون برسند.اما من هرچي فكر كردم يادم نيومد وقتي دبستان بودم از آقا چي مي خواستم.اما حالا خيلي دوست دارم آقا زيارتش رو قسمتم كنه.راستي شما از آقا چي ميخواين؟

MARKZ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 14:4  توسط پسرای بد 


در این کرانه ی ماتم مرا ضمانت کن

من آهوانه به بندم مرا ضمانت کن

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 13:31  توسط نقشینه  | 


سلام!اميدوارم حالتون خوب باشه.در ابتدا لازم ميدونم كه به دوستانم بابت فوت دوستانشون تسليت بگم.با خبر شدم كه ديروز عموي گرامي صادق هم فوت كرده؛براي همه اين عزيزان طلب آمرزش ومغفرت و براي بازماندگانشان طلب صبر از درگاه الهي را دارم.

من آخرين پستي كه گذاشتم همون روز آرزوها بود.اجازه بدين از دوستاني كه اومدن وآرزوهاي  قشنگشون رو برامون نوشتند تشكر كنم و آرزو مي كنم كه آرزوهاشون اگر صلاحشون هست براورده بشه.اما همين طور كه در تيتر خونديد اين بارعليرضا – من - قراره براي هميشه بره .اين دفعه سومه كه ميخواد بره اما اين بار ديگه ميره و ديگه بر نمي گرده .واي!!! دلم نمياد اذيتتون كنم!راستش تصميم گرفتم اسمم رو عوض كنم.تا مشكل دوتا عليرضا رفع بشه.اسمهاي مختلفي به ذهنم رسيده.اول MARZ بود كه به البته به پيشنهاد دوستان MARKZرو انتخاب كردم.معنيش بماند.البته شما هم اگه اسم خوب سراغ داشتين و مناسب من ديديد برام بفرستين.فعلا همين MARKZرو انتخاب كردم.البته در اينجا لازم ميدونم كه يه نكته رو خدمتتون عرض كنم.آن هم اينكه من اسمم به دلايلي خاص برام خيلي مقدسه!اين رو لازم دونستم كه ذكر كنم.خوب.براي اين پست كافيه!!!فعلا.اسم يادتون نره!

MARKZ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 16:18  توسط پسرای بد  | 


اول: معذرت میخوام نقشینه عزیز و هم بقیه دوستان که بی نوبت آپ کردم ولی....

دوم:

این روزا خبر مرگ خیلی می شنوم.... وقتی خبر مرگش رو شنیدم یه شوک بزرگ بود برام.... یه چیز باور نکردنی... الانم حال خودم رو نمی فهمم از دیروز.... یه تصادف بود... یک آن یک لحظه... قبل از اون به چی فکر میکرد؟......شاید به یه آینده روشن در کنار کسی که دوستش داشت...اشکام مجال نوشتن بهم نمیدن....هنوز باورم نشده..... فکر میکنم یه کابوس بده که باید ازش فرار کرد .... جدا شد...خدایا شنیدم بندگان خوبت رو زودتر میبری.... ولی اون سنی نداشت..... زندگی نکرده بود.....هنوز خیلی راه داشت تا به آخر برسه...... ولی همه چیز تموم شده.... ما موندیم و داغ رفتنش.... پروازش.... رسیدن به آرزوش..... یادمه تو آخرین حرفامون ... دم از خستگی می زد.. بهش گفتم قول و قرارت با فلانی چی.....گفت اون می بخشتم....حالا اون بخشیدتت؟ خدایا ...... دیگه نمیتونم بنویسم بچه ها معذرت میخوام....

دوست عزیزم فقط میتونم بگم حسین عزیز برادر مهربون و دوست با وفام روحت شاد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:11  توسط takta  | 


سلام ببخشین یه چند روزی بود که به سبب از دست دادن یکی از صمیمیترین دوستانم دل و دماغ مطلب نوشتن وحتی  مطلب کپی کردن رونداشتم. ولی الان دلم برای پست زدن خیلی تنگ شده.

این پست هم نوشته من نیست ولی کاملا عبرت آموزه فقط در آخر از همه ی شما دوستان که مطلب من رو میخونید خواهش میکنم برای شادی روح محمد عزیز یک حمد تنها بخونین.

سیاه چاله ها سیاه نیستند

میگوید گند بزنید به این زمان و ساعتش را پرت میکند.میگوید مدام تکرار میشود.ساعت 8،ساعت9،ساعت10،بعد فردا دوباره روز از نو روزی از نو.میگوید سیاه چاله است این لعنتی.تویش افتادیم و هیچجور راه نداردکه از آن بزنیم بیرون.میگوید خدایی دشمن از این بزرگتر داریم ما؟اسیریم اصلا...حبس داریم میکشیم بی جهت.میگوید چرا؟چرا؟اصلا چه کسی گفته گیر بیفتیم؟میگوید نگاه!...سه شنبه هر کارش کنی می آید و چهارشنبه خواهی نخواهی می آید و پنجشنبه...و بعد دوباره هفته ی بعد.میگوید آقا ما اصلا نخواستیم.من زیر بارش نمیروم.داد میزند:تکرار و تکرار و... ای مردا شور عقربه ها! چه نیشی میزنند این لعنتی ها. میگوید میخواهمپرتش کنم این زمان رو به ته درک.میگوید اگر نبینی اش نیست.نمیبینم اش تا نباشد.میگوید و میگوید و هی میگوید. سه ماه میگذرد می بینیش بی ساعت با چند تا خط سفید لا به لای موهایش و دوباره همان حرفها.یک سال میگذرد ساکت تر شده و دوباره همان حرفها.دو سال میگذرد و خط سپید بیشتر و باز روز از نو روزی ازنو و ایضا از همان حرفها. کم کم دست خودش هم آمده که حریف زمان نشده. که با چشم بستن،وا داده که توی سیاه چاله ی تاره ای برای خودش دست و پا کرده اقتاده. که خودش افتاده. که حبس در حبس شده، که مانده  که گندیده.

چقدر ثانیه ها بی رحمن،گفته بودن برمیگردن ولی بر نگشتن پس از رفتنشون بی جهت عقربه ها می چرخن!

نقشینه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 19:42  توسط نقشینه  | 


اگر همه ی ما بر گردیم به گذشته و از ابتدای زندگی اعمالمان را بررسی کنیم!!...

داشتم با خودم فکر می کردم اگر برگردم عقب و اعمالم رو بررسی کنم٬در نامه ی اعمالم هزار هزار تا گناه نشسته که خدا با ستاریت اش آنها را از دید دیگران پوشانده . اما اگر حالا ..

گاهی اوقات که از این هزار هزار تا و یا شاید هم بیشتر٬ دستمان یک جایی ٬ پیش یک کسی رو می شود . اول می گوییم خدا خدا خدا .....تو که ستار العیوبی ( نه که بگویم من چی هستم٬ بماند ؟)

زمانی که می گذرد و کمی از شدت شرمم از آن فرد که آبرمیم پیش او رفته می گذرد نه شرم از خدا

توی فکر می افتم چرا این دفعه ... چرا پیش فلانی....

می دانی من فکر می کنم این اتفاقات دو منظر دارد. یکی برای من که مرتکب خطا شدم و یکی هم برای فردی که آبرویم پیش او رفته .

برای من بیشتر می تواند حالت تلنگر را داشته باشد  که اگر خدا ستار نبووووووووود؟ فکر می کنم می فهمم گاهی شرم کردن و خجالت کشیدن هم خوب باشه... و فکر می کنم همین رویداد که خیلی ها فکر می کنند فقط برایشان تو سری خوردنش می ماند و بس و آنقدر ناراحت می شوند تا حدی که خودشان را در تاریکی  وجودشان غرق می کنند ٬ شاید یک لطف الهی باشد٬واز طعم تلخ خجالت ٬ حرکتی را به سوی خدای مهربان آغاز کنند.

اما برای فرد دومی یک آزمایش است که می تواند راز دار دیگری باشند و همان گونه که خدا آبروی او را نمی ریزد آن هم آبروی آن فرد را نریزد . اما خدا می داند که می تواند یا...

اما من گناه کار هم باید همیشه یادم بماند که

          گیرم که ز من درگذرانی به کرم

                                                            با شرم که دانم که چه کردم چه کنم

                                                                                                                    صادق

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 17:45  توسط پسرای بد  |