ا..هم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اعوذ با... من الشيطان الرجيم
آن را كه خبر شد خبري باز نيامد
تقديم به آستان سرخترين لاله هاي گلزار
هديه به شهيدي كه باز نمي گردد: شهيد عليرضا ذراتي
بسم رب الشهداء و الصديقين
در سطر سطر اين متن، می خواهم تو را، تکرار کنم؛ و مي خواهم فعل هر جمله ام، نام زيباي تو باشد، عموجان!
مي دانم كه بعد از اين تو را به ياد نخواهم آورد و دنيا قلبم را اسير مافيها خواهد كرد و از همنوايي با تو، بازم خواهد داشت؛ عليرضا!
چقدر دلم برايت تنگ شده است، عموجان! به اندازه ي يك آسمان پر از غروب دلم برايت تنگ شده است.
آسمان سينه ام چه قدر غمبار است. به اندازه ي يك مصيبت ديده كه مرگ اقوامش را يكجا و يكباره شنيده، به جرعه هاي اشك نيازمندم. عليرضا!
عموجان! كاش مي شد يكبار هم كه شده، ببينمت. حيف كه ديگر نمي شود.
غروبهاي اين هفته، دلم چون پرنده اي شكسته بال، در هوايت پر مي كشيد و بي سرانجام بر زمين مي خورد.
لاله ي خون عذار من! آرزو داشتم باز گردي و ملاقاتت كنم. اما حيف كه گفتند نمي آيي. يك پلاك خاك خورده هم از تو نياوردند كه بي گمان براي دل من شفابخش تر از پيراهن يوسف مي شد.
خبر دادند كه از تو ديگر خبر نمي آيد. حق نيز چنين بود. آن را كه خبر شد خبري باز نيامد.
عموجان! فداي جوانانه ترين لبخندهايت! اگر مي آمدي آمدنت چه تسلايم مي داد. آمدنت چه خوب بود.
و نيامدنت خوبتر و تو همچون هميشه، خوبتر را برگزيدي.
سالهاي انتظارِ ما را نا اميد كردي و عرشيان را گفتي؛ براي ما فرش نشينان خاك نشين، خبر نيامدنت را بياورند. دست مريزاد! عمو جان! با خود نينديشيدي مادر پيرت، فرداها را چگونه به شب رساند. او كه تمام اميدش در سالهاي انتظار به آمدنت بود.
اما من مي گويم چه خوب كردي، آب پاكي را بر دستان ما ريختي. براي ما چه خوب شد نيامدي.
نمي گويي مادر چشم انتظارت، چگونه به خاليترين قبر دنيا رضا دهد. به خود نگفتي اگر نيايي، پدرت عصر يك پنج شنبه، كنار يك سنگ قبر خالي، به اندازه ي يك عمر، پير خواهد شد.
اما براي ما چه خوب شد نيامدي كه اگر مي آمدي، نمي دانم بايد از كدامين كوچه ي شهر عبورت مي داديم تا بوي تعفن آور گناه و عصيان مشامت را نيازارد. اگر مي آمدي نمي دانم بايد كدامين خيابان را آذين مي بستيم كه با گناه چهره به چهره نشوي.
فكر نكردي عمو جان! برادران و خواهرانت در نبود تو از لطيف ترين برادر دنيا محروم مي شوند. فكر نكردي، با نيامدنت، سهم من و هم نسلان من از ايثار و شهامت چه مي شود؟ تو كه نمي آيي، بايد در كدامين فصل زندگي، خوبي را بيابيم؟
اگر مي آمدي نمي دانم بايد از كدامين گذر، به خانه مي رسانديمت كه با چهارراه هاي گناه و پاساژهاي فريب و پياده روهاي نفاق روبرو نشوي. اگر مي آمدي نمي دانم بايد در كدامين اطاق خانه مي نشانديمت تا نيمه شب، بي دغدغه تا طلوع، نافله بخواني.
فكر نكردي سهم بچه هاي آينده از ايثار چه خواهد شد؟ كدامين دست بايد دنيا را به سامان رساند؟ چرا بعد از اين همه سال، آمدنت را تاب نياوردي و دلهايمان را بي تاب نيامدنت كردي؟ سزاوار ما اين نبود!
اگر مي آمدي نمي دانم بايد كدامين قرآن را به دستت مي داديم كه در طاقچه ي غفلت، خاك، نخورده باشد. ما كه نمي توانستيم براي ميهماني تو خدا را به روي زمين بياوريم. پس چه خوب كردي تو خود به ميهماني خدا رفتي.
خودت هيچ، پيكرت را چرا از ما خسته دلان مانده در راه، دريغ كردي؟ عمو جان!
انصافت كجاست. لاله ي پرپر من!
اگر مي آمدي كدامين قلب با صفا يافت مي شد كه يكي دو دقيقه ميهمانش شوي. ما به درد تو نمي خورديم. سزاوار نبود بيايي.
عمو جان! اگر مي آمدي قول مي دادم همة مان خوب باشيم.
نه! نه، نه؛ خوب نمي شديم. به تو عطش نداشتيم. تو جواب تشنگي ما نبودي. تو را هم به انزوا مي كشيديم. چه خوب شد نيامدي.
از امروز مادربزرگ پير، به تمامي گمنامان عالم عشق خواهد ورزيد و پدر بزرگ خسته دل، مزار همه ي شهيدان گمنام را با گلاب خواهد شست، چرا كه يكي از آن همه، از آن توست.
و ما مردم شهر، كوچه اي را بن بست خواهيم كرد و بن بستي را به نامت. بن بست شهيد گمنام.
مگر نمي دانيد شهيد گمنام بن بست ندارد. اين من و امثال من هستند كه در بن بست دنيا گرفتار آمده ايم.
و ما مردم دنيا، در بياباني، ميانه ي راه، پلاك گمشده اي دفن خواهيم كرد و رويش خواهيم نوشت: قبر شهيد گمنام.
و نخواهيم فهميد شهيد گمنام كه قبر ندارد. اين ماييم كه در قبر تاريك پول پرستي و خيال، جان سپرده ايم.
ديگر در شهرمان جای تو خالی نيست. قلبمان براي تو جايي ندارد. عليرضا!
ما را ببخش عمو جان! مبادا دعايمان نكني. به آستان تو محتاج ترينيم.
پرنده! دعا كن كه طاقت ندارم براي پريدن شهامت ندارم
چگونه نمانم كه حتي كمي هم به چشمان پاكت شباهت ندارم
صدا مي زني نام من را وليكن زباني براي اجابت ندارم
ببين از تو پنهان نباشد كه حتي براي پريدن لياقت ندارم
چگونه بگويم برايت برادر مجالي براي شهادت ندارم
نوشته: سيد مهدي سيدي
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:6  توسط پسرای بد
|