تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










سلام به همه عزیزان و دوستان گرامی

الان دقیقا یادم نیست چقدر وقته دست به قلم نشدم(هرچند اون موقعی هم که میشدم هم زیاد توفیری نمیکرد) ولی شما هم به من حق بدین با داشتن 20 واحد درسی و اون امتحانات سخت سخت که انگار میخوان ارث پدرشان رو از ما بگیرند!! ( البته این رو از دید دانشجویی گفتم وگرنه مقصر ... ماست!!!) حقیقتا وقتی برای وبلاگ نویسی نمی مونه ، البته خدا پدر این علیرضاخان رو بیامرزه که چراغ اینجاروتوی این مدت روشن نگه داشته.

خوب بعد از این همه وقت که نبودم، گشتم و 2 تا موضوع جالب پیدا کردم، امیدوارم رضایت کننده تر از قبل باشه!

 

28.3 در صد جوانان:بله!

داشتم مجله میخوندم که یه مطلب خیلی جالب چشم من و گرفت.

_مطلب این بود<< آیا هیچ وقت به طور جدی فکر کردین که تا آخر عمرتان ازدواج نکنید؟>>

28.3 جوانان مورد سوال گفتند آره! قضیه وقتی درام میشود که بدانید دختران نسبت به پسران بیشتر <<بله>> گفتند._

میدونید این سوالی که خیلی از ما توی جمع دوستان به شوخی از هم می پرسیم. مگه نه ؟ جواب اکثر ما هم با توجه به شرایط روحی که در آن بودیم ، بوده و به احتمال فراوان جواب ما کاملا احساسی بوده، چون بیشتر اونهاییی هم که با قدرت تمام میگویند<<بله>>( به قول یکی از دوستان) اسیر جادوی عشق میشن.

 

اگه خواستین شما هم به این سوال جواب بدین.

 

فلسفه ی دایورت تلفن

 

_دودمان فلسفه ی دایورت کردن تلفن را به باد دادیم رفت!مدل به مدل،مزاحمت تلفنی داشتیم جز همین یک مورد._

قضیه هم از همین ماه رمضان امسال شروع شد.

مثلا یکی از دوستان ما برای ما اس ام اس زد که فلانی خدا خیرت بدهد!اگه زحمتی نیست، ساعت 4 صبح یک زنگی به گوشی من بزن که برای سحر خواب نمانم. ما هم که تریپ مرام!، گفتیم بابا چه زحمتی؟ حتما میزنم و التماس دعا! خلاصه ساعت 4 صبح زنگ زدیم به گوشی رفیقمان و چشمتان روز بد نبیند. یک صدای خوف،خواب آلود از آن طرف گوشی رو برداشت و با صدای بلند و عصبی یک چیزهایی نثارمان کرد که الان هر چی فکر میکنم، چیزی از اونها یادم نمیاد!!!

ما فکر کرده بودیم زنگ زدیم به گوشی رفیقمان، حالا نگو بی مروت برداشته گوشی رو دایورت کرده روی گوشی کسی که میخواست سر به سرش بذاره!

_نکنید آقا! مدیر کل شرکت ارتباطات سیار گفته دایورت کردن تلفن همراه بر روی تلفن دیگران هم جزو مزاحمت های تلفنی محسوب میشود و شامل مجازات های مزاحمین تلفنی میشود._

_ضمنا در خواست کشف مزاحمت تلفنی از طریق اینترنت و اس ام اس هم امکان پذیر خواهد شد._ یعنی تا چند وقت دیگه اس ام اس میزنید  به شرکت ارتباطات سیار و مثلا در خواست می کنید که:

 

Bebin! Ye nafar hast ke man o machal karde

Bizahmat ye hali behesh bedin. Moteshakeram

Rasti !! joke jadid nadari

 

                                                                                                                                                                           علیرضا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 20:24  توسط نقشینه  | 


با خبر شدم كه صادق قراره يه وبلاگ ادبي بزنه...من كه منتظرم تا كار وبلاگ جديدش شروع بشه.

شايد اگر در آن روز كه دگر در راه نيست و آمده است؛ بخواهيم فاصله ها را خلق كنيم؛ موفق باشيم... . شايد بتوانيم همه پل ها را بشكنيم . شايد بتوانيم تمام پنجره ها را ببنديم ؛ شايد بتوانيم هزاران پرده ميانمان بكشيم ؛ شايد بتوانيم حجاب هايي  را خلق كنيم ... . شايد بتوانيم سكوت كنيم تا صدايي هم ميانمان نماند و شايد بتوانيم هزاران "شايد بتوانيم" ديگر را. شايد حتي بتوانيم دلهايمان را از هم دور كنيم و از جنس كينه هزاران سد ميان آنها بكشيم...اما آخر با چشم ها چه كنيم؟ مگر ميشود چشم ها را هم پنهان كرد ؟چشم ها در نهايت همديگر را پيدا مي كنند. آن پنجره اي كه خواستيم ببنديم ؛همان چشم ها هستند. همان صدايي را كه خواستيم با سكوت نابودش كنيم در نگاهي خلاصه است كه نگاه پلي است از ناگفته هاي دلي به دلي ديگر. و آن پرده ها و حجاب ها بر گرداندن نگاه است كه نگاه من عمري خيره به سوي توست و آن چه سدها را مي شكند باران اشكي است كه از همان چشم ها جاري و تبديل به سيلاب مي شود.حال تو بگو!آخر با چشم ها چه كنيم؟ و اين تو نبودي كه گفتي:چشم ها را بايد بست!!!

"20 ديماه 1385"

MARKZ

                                            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:11  توسط پسرای بد  | 


سلام!بعضي از دوستان فرمودند كه چي شده يهو زديد توي اين خط يعني ترانه. به نظر من يك ترانه تفسير يك ثايه است و به قول شاعر "گوياي همه چيز هست و خود ناچيز".این پست البته یه کم طولانیه به هر حال فكر ميكنم تا سالهاي زياد اين ترانه را خيلي ها زمزمه خواهند كرد:

کسی برای من وتو دلش نسوخت
دستامون از هم جدا دستای سرد
کسی برای آخر قصه ما
واسه مرگ عشقمون گریه نکرد
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز
دیگه از یاد رفتنی نیست
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز
دیگه از یاد رفتنی نیست

گاهی وقتاست که سکوت ،
مثل یه عشق یه حس دوست داشتنیه
گاهی وقتاست که نگاه،
بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه
کار تو اشک منو شمرد نه
دلو پس گرفتن و سپرد نه
کار من همیشه از تو گفتنه
دل من محکوم به شکستنه

((آواز))
" گفتی بگو عاشق و بیمار کیستی؟
من عاشق تو ام،تو بگو یار کیستی؟ "

گاهی وقتاست که سکوت ،
مثل یه عشق یه حس دوست داشتنیه
گاهی وقتاست که نگاه،
بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه
کار تو اشک منو شمرد نه
دلو پس گرفتن و سپرد نه
کار من همیشه از تو گفتنه
دل من محکوم به شکستنه
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز
دیگه از یاد رفتنی نیست
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز
دیگه از یاد رفتنی نیست

MARKZ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:10  توسط پسرای بد  | 


سلام...این روزها این پیام به دست خیلی هامون رسیده...حالا واقعا چی کار کنیم؟

 ولنتاين(25 بهمن ماه) يا سپندارمذگان(29 بهمن ماه).... ولنتاين روز عشاق غربي و سپندار مذگان روز عشاق ايراني(ايران باستان--- حتي قديمي تر و تاريخي تر از ولنتاين)... کداميک را انتخاب مي کنيد.... 25 بهمن يا 29 بهمن ماه روز عشاق را جشن ميگيريد؟......من هر دو را جشن ميگيرم چه عيبي دارد که روز عشاق را دوبار جشن بگيريم؟؟

اين هم يه عكس جالب در مورد ولنتاين.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:30  توسط پسرای بد 


من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت ندییيم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا،وايسا دنيا من ميخوام پياده شم



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:1  توسط نقشینه  | 


سلام!اين متن ادامه "آخرين مسافر" هست كه قسمت سوم از اين سري محسوب مي شود." آخرين مسافر 1و 2"  و حالا "پاس نداشتيم آنچه را بايد... .".

پاس نداشتيم آنچه را باييد.آن نعمت ها را.نعمت زيست را؛نعمت بودن را و مهمتر از آن ساده بودن را.آنگاه كه خورشيد چشمانش را بست و مردم هم در پي آن ساعاتي گذراندند و خفتند، آنكه بيدار ماند من بودم.به آسمان نگاه مي كردم و نيم نگاهي هم به دلي كه زماني جنگلي بود و حال كوير تر از كوير.به آسمان نگاه مي كردم و به ستارگانش. ستارگان تا نهايت ادامه داشتن.ستارگان به تعداد نعمت ها يم بودند؛ شايد هم كمتر و نعمتهايي كه داشتم ستارگاني بودند كه ديگر امشب نور نمي دهند ! در اين ميان ستارگان پرنوري بودند كه ديگر خامش شدند. همان نعمت هايي كه به جرم پاس نداشتن از ما گرفتند...معني من بودن . من بودن را چه چيز پيش خود معنا مي كرديم؟غير از صفاتي بود كه"من" را مي ساخت و به آن معنا مي داد.صفاتي كه از تنمان جدا نمي شود مثل اسم و مثل سرنوشت و اي كاش مي شد سرنوشت از سر، نوشت.

ستاره ها كم نور بودند و پور نور.مردم كه كور بودند و نمي ديدند مگر آشنايان بيدار.ستاره ها را گاه كم نور مي بينيم گرچه خورشيدند و گاه پر فروغ گرچه تاريك اند. گاه به رسم رفاقت و صداقت كه از پرنورترين ستاره ها هستند... ستاره اي را مي بخشيم و يادمان باشد كه ستاره پاره اي از تن ماست. مگر مي شود آنها را ديد و به ياد ما نيافتاد؟ بگذريم همان طور كه آنها گذشتند اما من از اين كلام گذشتم و آنها از ستاره ي من.

امشب در آسمان به دنبال يك ستاره مي گردم كه در گذر ايام كم سو ميشد اما من كور بودم و نمي ديدم مثل مردم. امشب ديگر آن ستاره نيست.كاش همه ستاره ها را از من مي گرفتند و آن ستاره را به من پس مي دادند. آن ستاره خورشيد زاده بود همچون آن منجي كه روزي از سرزمين خورشيد خواهد آمد.

MARKZ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 10:15  توسط پسرای بد 


سلام!حالتون كه خوبه ؟خدا رو شكر!!! نمي دونم پست قبلي رو خونديد يا نه؟اين دكلمه اي بود كه در مراسم شهيد عليرضا ذراتي خوانده شد.

در جامعه امروز ما  با توجه به نوع فرهنگ ايراني - اسلامي و از جهتي ويژگي هاي سنين جواني ، حسي به نام الگو پذيري در جامعه ميان مخصوصا نوجوانان و جوانان وجود دارد. اين الگو پذيري است كه به شخصيت ها شكل مي دهد و يادمان باشد رفتار ها هم تا حدودي زاده همين شخصيت ماست.اين الگوهاي مناسب هستند كه مي تواند جامعه را به اوج برند و بلعكس!

نگاهي به تاريخ بياندازيم. راه دوري هم نمي رويم. ببينيم اول انقلاب و سالهاي جنگ الگوها چه كساني و چه چيزهايي بودند واكنون چه؟ غير از اين است كه در حال حاضر الگوي جوانان ما حداقل در مد به چند خواننده وابسته شده.غير از اين است كه به خاطر همين مد بسياري از ارزش ها نابود شد و جايش را به ضد ارزش ها داده اند.

اما الگوي مناسب براي ما چه كساني هستند و به عبارتي يك الگو بايد چه خصوصياتي داشته باشد؟

واقعيت مطلب اين است كه الگوي مسلمانان بايد معصومين (ع) باشند. اما شايد رسيدن به مقامي همچون مقام آانها براي مردم عادي غير قابل تصور و دور از ذهن باشد كه صد البته بايد ما همه تلاشمان را انجام بدهيم تا به معرفتي در حد عقل و فهم خود به بينش معصومين دست يابيم. بعضي وقت ها كه يادم مي افتد عده اي "ميزان" در روز قيامت را پيامبر(ص)و ائمه (ع) مي دانند با خودم مي گويم :"واي بر من!"

شايد با خودمان بگوييم :"آنها معصوم بوده اند و ما"... و ما چه؟

اما واقعيت اين است كه در دنياي امروز هم عده اي از بين مردم عادي به اوج يك انسان عادي رسيدند و به بالاترين درجات الهي دست يافتند. پيشرو در اين عرصه شهداي جنگ تحميلي هستند كه همين جا يادشان را گرامي مي دارم. بايد جامعه را به سمتي برد كه الگوي جوانان ما شهدا باشند و لاغير! باشد كه چنين باشد.

MARKZ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:57  توسط پسرای بد  | 


ا..هم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

اعوذ با... من الشيطان الرجيم

آن را كه خبر شد خبري باز نيامد

تقديم به آستان سرخترين لاله هاي گلزار

هديه به شهيدي كه باز نمي گردد: شهيد عليرضا ذراتي

 

بسم رب الشهداء و الصديقين

 

در سطر سطر اين متن، می خواهم تو را، تکرار کنم؛ و مي خواهم فعل هر جمله ام، نام زيباي تو باشد، عموجان!

مي دانم كه بعد از اين تو را به ياد نخواهم آورد و  دنيا قلبم را اسير مافيها خواهد كرد و از همنوايي با تو، بازم خواهد داشت؛ عليرضا!

چقدر دلم برايت تنگ شده است، عموجان! به اندازه ي يك آسمان پر از غروب دلم برايت تنگ شده است.

آسمان سينه ام چه قدر غمبار است. به اندازه ي يك مصيبت ديده كه مرگ اقوامش را يكجا و يكباره  شنيده، به جرعه هاي اشك نيازمندم. عليرضا!

عموجان! كاش مي شد يكبار هم كه شده، ببينمت. حيف كه ديگر نمي شود.

غروبهاي اين هفته، دلم چون پرنده اي شكسته بال، در هوايت پر مي كشيد و بي سرانجام بر زمين مي خورد.

لاله ي خون عذار من! آرزو داشتم باز گردي و ملاقاتت كنم. اما حيف كه گفتند نمي آيي. يك پلاك خاك خورده هم از تو نياوردند كه بي گمان براي دل من شفابخش تر از پيراهن يوسف مي شد.

خبر دادند كه از تو ديگر خبر نمي آيد. حق نيز چنين بود. آن را كه خبر شد خبري باز نيامد.

عموجان! فداي جوانانه ترين لبخندهايت! اگر مي آمدي آمدنت چه تسلايم مي داد. آمدنت چه خوب بود.

و نيامدنت خوبتر و تو همچون هميشه، خوبتر را برگزيدي.

سالهاي انتظارِ ما را نا اميد كردي و عرشيان را گفتي؛ براي ما فرش نشينان خاك نشين، خبر نيامدنت را بياورند. دست مريزاد! عمو جان! با خود نينديشيدي مادر پيرت، فرداها را چگونه به شب رساند. او كه تمام اميدش در سالهاي انتظار به آمدنت بود.

اما من مي گويم چه خوب كردي، آب پاكي را بر دستان ما ريختي. براي ما چه خوب شد نيامدي.

نمي گويي مادر چشم انتظارت، چگونه به خاليترين قبر دنيا رضا دهد. به خود نگفتي اگر نيايي، پدرت عصر يك پنج شنبه، كنار يك سنگ قبر خالي، به اندازه ي يك عمر، پير خواهد شد.

اما براي ما چه خوب شد نيامدي كه اگر مي آمدي، نمي دانم بايد از كدامين كوچه ي شهر عبورت مي داديم تا بوي تعفن آور گناه و عصيان مشامت را نيازارد. اگر مي آمدي نمي دانم بايد كدامين خيابان را آذين مي بستيم كه با گناه چهره به چهره نشوي.

فكر نكردي عمو جان! برادران و خواهرانت در نبود تو از لطيف ترين برادر دنيا محروم مي شوند. فكر نكردي، با نيامدنت، سهم من و هم نسلان من از ايثار و شهامت چه مي شود؟ تو كه نمي آيي، بايد در كدامين فصل زندگي، خوبي را بيابيم؟

 

 اگر مي آمدي نمي دانم بايد از كدامين گذر، به خانه مي رسانديمت كه با چهارراه هاي گناه و پاساژهاي فريب و پياده روهاي نفاق روبرو نشوي. اگر مي آمدي نمي دانم بايد در كدامين اطاق خانه مي نشانديمت تا نيمه شب، بي دغدغه تا طلوع، نافله بخواني.

فكر نكردي سهم بچه هاي آينده از ايثار چه خواهد شد؟ كدامين دست بايد دنيا را به سامان رساند؟ چرا بعد از اين همه سال، آمدنت را تاب نياوردي و دلهايمان را بي تاب نيامدنت كردي؟ سزاوار ما اين نبود!

اگر مي آمدي نمي دانم بايد كدامين قرآن را به دستت مي داديم كه در طاقچه ي غفلت، خاك، نخورده باشد. ما كه نمي توانستيم براي ميهماني تو خدا را به روي زمين بياوريم. پس چه خوب كردي تو خود به ميهماني خدا رفتي.

خودت هيچ، پيكرت را چرا از ما خسته دلان مانده در راه، دريغ كردي؟ عمو جان!

انصافت كجاست. لاله ي پرپر من!

اگر مي آمدي كدامين قلب با صفا يافت مي شد كه يكي دو دقيقه ميهمانش شوي. ما به درد تو نمي خورديم. سزاوار نبود بيايي.

عمو جان! اگر مي آمدي قول مي دادم همة مان خوب باشيم.

نه! نه، نه؛ خوب نمي شديم. به تو عطش نداشتيم. تو جواب تشنگي ما نبودي. تو را هم به انزوا مي كشيديم. چه خوب شد نيامدي.

از امروز مادربزرگ پير، به تمامي گمنامان عالم عشق خواهد ورزيد و پدر بزرگ خسته دل، مزار همه ي شهيدان گمنام را با گلاب خواهد شست، چرا كه يكي از آن همه، از آن توست.

و ما مردم شهر، كوچه اي را بن بست خواهيم كرد و بن بستي را به نامت. بن بست شهيد گمنام.

مگر نمي دانيد شهيد گمنام بن بست ندارد. اين من و امثال من هستند  كه در بن بست دنيا گرفتار آمده ايم.

و ما مردم دنيا، در بياباني، ميانه ي راه، پلاك گمشده اي دفن خواهيم كرد و رويش خواهيم نوشت: قبر شهيد گمنام.

و نخواهيم فهميد شهيد گمنام كه قبر ندارد. اين ماييم كه در قبر تاريك پول پرستي و خيال، جان سپرده ايم.

ديگر در شهرمان جای تو خالی نيست. قلبمان براي تو جايي ندارد. عليرضا!

ما را ببخش عمو جان! مبادا دعايمان نكني. به آستان تو محتاج ترينيم.

پرنده! دعا كن كه طاقت ندارم                          براي پريدن شهامت ندارم
چگونه نمانم كه حتي كمي هم                         به چشمان پاكت شباهت ندارم
صدا مي زني نام من را وليكن                          زباني براي اجابت ندارم
ببين از تو پنهان نباشد كه حتي                     براي پريدن لياقت ندارم
چگونه بگويم برايت برادر                               مجالي براي شهادت ندارم

 

نوشته: سيد مهدي سيدي

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:6  توسط پسرای بد  | 


سلام خیلی وقته منتظر آلبوم جدید سیاوش قمیشی هستم. برای همین گشتم ببینم چیزی گیرم میاد یا نه

برای همین این شعر رو از آلبومش پیدا کردم.  امیدوارم خوشتون بیاد

غروب تا طلوع

 

از غروب ِ غم رسيدم ..... تا طلوع ِ اين ترانه

 

از سکوت ِ واژه ها تا .... يه شروع ِ عاشقانه

 

هق هق ِ گريه شبهام .... با شروع ِ تو غروب کرد

 

پنجره تبسمي کرد .... صبح ِ تازه اي طلوع کرد

 

عمريه پنجره من ... رو به شبهاي درازه

 

بسوزون طلسم ِ شب رو ...... که طلوعت چاره سازه

 

وقتي قحطي ستارست ... به شب و ستاره شک کن

 

دل به تاريکي نبند و ..... با طلوعت شب رو رد کن

 

واسه طلوع ِ چشمات ... شب به مرثيه نشسته

 

تپش ِ پنجره پيداست ..... قاب ِ عکس ِ غم شکسته

 

عمريه پنجره من ... رو به شبهاي درازه

 

بسوزون طلسم ِ شب رو ...... که طلوعت چاره سازه

 

                                                                          

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:36  توسط نقشینه  | 


سلام!اول يه نكته.اكثر دوستان از فونت نوشته هاي ما ايراد مي گيرند...ما هم قبول داريم!اما توجه كنيد چون حجم مطالب زياد است ما نمي توانيم از سايز بزرگ استفاده كنيم.البته اين پست در فونت يك سري تغييرات داديم.اما اصل مطلب...

امسال هم محرم آمد و در حال سپري شدن هست.دهه اول كه گذشت و حالا دهه دوم مي گذرد.راستش همه اينها را گفتم تا يك بار ديگه به واقعه عاشورا بيانديشيم و ببينيم امسال محرم چه دستاورد هاي اخلاقي و معرفتي از محرم به دست آورده ايم.راستش امسال محرم براي من كه رنگ ديگه اي داشت.

ديشب توي هيئت يه روحاني سخنراني جالب و پر حاشيه اي داشت. در قسمتي از سخنرانيش ماجراي يك دختر رو تعريف كرد.گفت:"يه روز توي پاساژ فلان دختري رو ديدم كه حجابش رو رعايت نكرده.رفتم جلو و باهاش صحبت كردم.گفت 21 سالمه و پدر فوت كرده و امسال كنكور دارم اما درس نمي خونم و بعدازظهر ها توي همين پاساژها ميگذرونم"حالا همه ماجرا بماند...اما اين روحاني به اين دختر ميگه تو با امام زمان عهد ببند كه حجابت را حفظ كني تا او هم معجزه اش رو توي كنكورت نشون بده.ظاهرا اين دختر كنكور قبول ميشه و در نهايت دختري باحجاب ميشود.البته قبول دارم كه براي قبول شدن در كنكور بايد درس خوند اما اين قرار و اين عهد تا حدود زيادي ديد و رفتار اون رو به زندگي عوض كرده . البته به نظر من اگه اون دختر توي كنكور هم قبول نميشد از اين جهت چيزي رو از دست نداده بود.

راستش با خودم فكر كردم؛ بيايم امسال ما هم با امام حسين و امام زمان اين عهد رو ببنديم.بيايم يه كاري كه مي دونيم گناهه و انجام ميديم رو به حرمت اونها ديگه انجام نديم و از اوهنا بخوايم كه در ترك اين گناه به ما كمك كنند و دريچه رحمتشون رو به سوي ما باز كنند.من كه عهد خودم رو با آقا بستم.شما چي؟

MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:39  توسط پسرای بد  | 


سلام!كم كم داره همه وبلاگ ميشهMARKZ.از بقيه مي بينيد كه خبري نيست!!!

اما يه موضوعي به ذهنم رسيد گفتم با شما هم مطرح كنم.اين چند وقت يه كم دارن روي امر به معروف و نهي از منكر بيشتر مانور مي دهند.البته من فعلا به اين مقوله مقدس كاري ندارم. اما من مي خواستم كمي در مورد ارزشها بنويسم.متاسفانه اين چند سال خود ما به راحتي ارزش هاي جامعه  را نابود كرديم و مي كنيم.الآن كه اين رو مي نويسم يه نگاهي به sms هاي مبايلم مي كنم.يكي از فراگير ترين و بزرگترين راه هاي نابود كردن ارزش ها و حتك حرمت ها همين است.نگاه كنيم ؛ببينيم چه چيزهايي را به جك تبديل كرده ايم و به آن مي خنديم. جك هايي كه به قوم و نژاد خاصي از ميهن اشاره ميكند كه جز تفرقه افكني و لبخندي آني ثمري ديگر ندارد و از سوي ديگر ارزشهايي همچون معجزات الهي و مقدسات جامعه.اگر خوب بنگريم ميبينيم خنديدن به اين مسائل خنديدن به خودمان است.اگر جز اين نيست كه زندگاني و طريقت ما بر اساس همين مقدسات است. چندي پيش مطلبي طنز در مورد سرود ملي ايران شنيدم.يادمان نرود كه اين سرود نماد هويت و فرهنگ ماست و به بازي گرفتن آن براي آني خنده اصلا درست نمي باشد.

افسوس كه ارزش هاي زيادي را از دست داديم.از نوع پوشش و مد ها گرفته تا اعتقادات.حالا ديگر چه مذهب گرا ها و چه غير از شنيده جك هايي كه در مقابل شهيد و جانباز و كلا ارزش هاي ديني و ملي است ناراحت نمي شوند.يادمان نرود كه حالا كارمان به جايي رسيده كه گاها براي خدا هم جك مي سازيم.كه اين كار حرام محض است.

اما دولت هم در اين موضوع و در اين روند بي هويتي بي تاثير نبود."اگه اجازه بديد در اين مورد ننويسم." اما بياييد تصميم بگيريم بار ديگر ارزش ها رو زنده كنيم.از چادر و مدهاي ايراني گرفته تا پاس داشت مقدسات و حفظ فرهنگ اصيل ايراني و بدونيد اگر خودمان براي فرهنگمان در عمل ارزش قائل نشويم اين مي شود كه كشور كوچكي مثل قطر در بازي هاي آسيايي چند بار به فرهنگ ايراني توهين كرد.

اميدوارم كه اين مشكل را به كمك هم حل كنيم.

MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 9:48  توسط پسرای بد  | 


دوباره سلام آخش دیگه تموم شد. وای که این دوهفته مثل یه سال گذشت.

با اینکه اون طور که میخواستم تموم نشد ولی به هیچ وجه حاضر نیستم تکرار بشه. الان که بعد از یک ماه دوباره به وبلاگ سر زدم دیدم این یه ماه اینجا خیلی سوت و کور بوده و اینجا حسابی احتیاج به خونه تکونی درست و حسابی داره اینقدر روی نوشته ها خاک گرفته که شاید یک ماه وقت ببره تا اینجا به روال سابق برگرده. در اینجا من هم از همه ی عزیزانی که این چند وقته به ما یر زدن تشکر میکنم و از همشون عذر خواهی میکنم که نتونستم بهشون سر بزنم.

بوی محرمش بیاد      خیمه ماتمش میاد

ستاره از تو آسمون    برای ماتمش میاد

 

 محرم اومد با همون شور و حال همیشگی، خیلی هم به موقع اومد، خیلی از ما ( خودم رومیگم) خیلی از چیزها رو فراموش کرده بودم، خیلی از قول و قرارهامون توی شب قدر رو فراموش کردیم، پاک یادمون رفته بچه مسلمونیم

 چند وقته این سوال توی ذهنم بود که بچه مسلمون بودن به همین محرم و روزه گرفتنه؟ هرچند که اگه این ها  هم نبودند دیگه از مسلمونی هیچی باقی نمی ماند ، درست میگم؟

میدونید حقیقتا لفظ عزاداری خوبه ولی عزاداری بدون اینکه به حقیقتش توجه بشه هیچ ارزشی نداره، این رو من نمیگم از قول شهید مطهری نوشتم، اگه خودمون هم دقت کنیم میبینیم زمانی این عزاداری ارزش داره که یه کم ما رو تغییر بده، این که ما 10 روز پیراهن سیاه بپوشیم که به تنهایی ارزشی نداره، چند تا از ما ،حداقل روز عاشورا نمازمون رو اول وقت میخونیم؟ و هزارتا سوال دیگه از این دست که جواب بیشتر ما به اون ها منفی ِ !

 قصد پند دادن ندارم ، و خیلی خیلی هم کوچکتر از اونی هستم که بخوام پند و اندرز بدم ولی تو رو امسال هممون سعی کنیم یه کم تغییر کنیم، به امید اون روزی که حقیقت قیام امام حسین رو به طور کامل درک کنیم.

 

 

...

... تـشــنـه ام ...

 تـشــنـه ي نـهــايـت ...

هـمــه كـارا رو بـه اســم خـدا شــروع مـي كـنــن

ولـي اگـه مـيــخـواي جـام عــشــــق ســيـــــدالـشــهـدا سـيــرابـت كـنــه،  فـقــط بـايــد يـه چـيــز بـگــي :

ســـلام بــر حــســــيــن

 http://mah_ara.persianblog.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:40  توسط نقشینه  |