تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










رفتن یا ماندن؟ پرسشی است بی جواب برای اهل تردید! و همه عالم در این انتخاب اهل تردیداند.اما گاه باید انتخاب کرد بین ماندن یا رفتن.کدام یک؟ ماندن یا رفتن مهم نیست .مهم , بودن است.مهم این است که باشی. حال چه از جنس ماده... چه از جنس یاد؟ مهم بودن است حال یا تنت باشد یا خاطراتت.

رفتن دلیل می خواهد و ماندن هم مثل آن . رفتن خاطره می خواهد و ماندن خاطره سازی! اما رفتن تلخ است و ماندن شیرین ؛و گاه ماندن تلخ است و رفتن زیبا! آن موقع است که باید رخت بست!

اما رفتن هم می تواند زیبا باشد حتی زیباتراز ماندن اگر در آن امیدی باشد و مهمتر از آن اگر در آن یقینی باشد؛ یقینی از جنس بودن.

 گاه باید تلخی رفتن را چشید تا زیبایی ماندن را قدر بدانیم. گاه باید رفت و امروز را فدا کرد تا فردایی جاوید نصیبمان گردد.

گاه رفتن تولدی دوباره است . گاه رفتن شروعی تازه می شود.گاه معنای زندگی و دلیل بودن می شود!

و امروز تو ای مسافر من کوله ات را بستی و آماده شدی برای رفتن.زندگی را رنگ تازه ای بخشیدی و بودن را معنا کردی.

جاده ها تو را به خویش می خوانند! جاده ها منتظراند. چشم انتظارشان نگذار! اگر چه بعد از تو من چشم انتظار خواهم بود و چشم به جاده خواهم دوخت. میدانم که بر میگردی!؟ چون همه جاده ها از این جا آغاز میشوند و در اینجا هم ختم میشوند.درست است اینجا متولد شدی ااما اینجا آخر دنیاست!

برو مسافر من!سفر خوش! نمی گویم به امید دیدار می گویم تا دیدار بعد! بعد از تو نگاهم را به جاده ها خواهم دوخت و خواهم خواند:"تو را من چشم در راهم!!!"

این متن هم زاده ی آخرین دقائق این ساله! البته تند تند نوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد . شاید در ظاهر غمناک باشه اما ذات شادی داره.امیدوارم خوشتون بیاد.در پایان سالی پر برکتی رو برای همه ایرونی های گل آرزو میکنم.امیدوارم مثل خودم این شب آخر شبی به یادموندنی و زیبا براتون باشه. شب خوش و روزگار به کامتان!

نماد های هفت سین.جالبه ببینید!

 

MARKZ

                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:10  توسط پسرای بد  | 


سلام!به پیشنهاد یکی از دوستان دو روز پایان سال رو هم نامگذاری می کنیم.راستش روی اسمش خیلی فکر کردم تا به نتیجه برسم.چند تا گزینه بود اما شاید بهترینش "اندیشه برای فردا" باشه.

خوب که دقت کنی می بینی یه جورایی دیروزمون رو قربانی کردیم تا به امروز برسیم و امروز رو هم فدا میکنیم تا به فردا برسیم.عمر هر روز و هر دیروزی همون 24 ساعته.بیش تر از اون معنا نداره.درسته خودم توی همین وبلاگ براتون نوشتم که بعضی ار ثانیه ها بیش تر از یک ثانیه اند اما واقعیت... .

به هر حال بیاید این آخر سالی به این سالی که گذشت فکر کنیم.نمی خوام شعار بدم یا نصیحت کنم.شاید خیلی ها میگن دیگه فردایی وجود نداره که بخوایم بهش فکر کنیم یا شاید هم بگن امروز با فردا فرق نداره. اما همه این حرف ها هم باز دلیل نمیشه ما به آینده فکر نکنیم و مهمتر از آینده به کارهایی که انجام دادیم.به هر حال فردای اصلی در راهه.... می دونید کی رو میگم!!!

به هرحال روز "اندیشه برای فردا" گرامی باد و  سال نو هم مبارک .

MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:37  توسط پسرای بد  | 


شمارش معکوس دوباره شروع شد!دوباره زمین داره کم کم به آخر مسیرش میرسه تا دوباره یه دور جدید رو شروع کنه.تا با زبون بی زبونی یا شاید هم به زبون گردشی به مردم بگه تا من می گردم زندگی هست و باید زندگی کرد.کاری هم نداره کی گفته تا شقایق هست زندگی باید کرد.اون میگه تا من می گردم زندگی باید کرد. یادم نمیاد کی بود اما یادمه می گفت هفته به سه شنبه که میرسه تموم میشه سال هم به دی که میرسه.اما راستش هیچ وقت نگفت که سن به چند برسه عمر تموم شده. شاید هم نمی گفت چون اون هم مثل خیلی ها از مرگ می ترسید. نمی دونم شاید اون هم مثل مسافر شب ما خورشید زاده بود و میدونه که دوباره با خورشید طلوع می کنه. نمیدونم چرا اینها رو گفتم. بگذریم... .

چند سالی که توی اسفند ماه دیگه از زمستون خبری نیست و هوا بهاری میشه. یکی میگفت آخه سالی که داره میره مسافری که هیچ وقت برنمیگرده. سال بعد هم که زاده اونه و داره کم کم بارور میشه به این راحتی از مادر دل نمی کنه و مادرش رو محکم در آغوش گرفته.

روزهای آخر سال برای هر کسی یه رنگی داره.خیلی ها قبل سال تحویل دلشون میگیره خیلی ها می خندند و ..و...و... .

سال 85 هم خاطره سازی کرد و رفت. توی ذهن ما آدمهای آهنی یه سری خاطرات رو ثبت کرد و در دل بعضی از آدم ها هم زخم ها کاشت. دلبستگی هایی را کاشت و دلبستگی هایی را کشت.روزی معرفت را معنا کرد و روزی معرفت را کشت. روزی انسانیت را نشانمان داد و روزی گفت پس انسانیت کو؟ کمر مردان زیادی را زیر چرخ روزگار شکست و کشت و مردان زیادی را هم از دل خاک رویاند. عزیزان خيلي ها رو ازشون گرفت... ناصریا داره میخونه:"ما که با مرگ بی حساب شدیم!"و به خیلی ها هم سوغات ها داد.با همه این تفاسیر سال 1385 هم گذشت.

برای خود من که سالی بود که بالا و پایین خیلی داشت. نمی دونم خوبیش بیشتر از بدیش بود یا بلعکس. بعضی روزهاش شده خاطرات جاوید و بعضی روزهاش هم...بماند!امسال اگه عمرم رو گرفت به جاش به من خیلی درس ها و تجربه ها وعبرت ها رو داد. شاید من تنها آدمی هستم که میگه:"از این معامله خوشحالم". با توام  روزگار!گوش کن:" ما کلاغان دگر عقاب شدیم!".اما من دیگه به جواب روزگار گوش نمی کنم که میگه : "من هم جبارتر!!!"

خب! شاید این آخرین پست امسال این وبلاگ باشه. از همه دوستانی که در این سال با ما همراه بودند سپاسگذارم.شرمنده دوستانی هستم که به ما سر زدند و ما به بازدیدشون نرفتیم!راستش سال 85 در دنیای واقعی سر ما خیلی شلوغ بود!به هر حال. از ما که کسی خوبی نمی بینه؛ اما اگه بدی دیدید حلال کنید.  در پایان از طرف خودم و دوستانم در "پسرای بد" برای شما و همه ایرونی های گل در هرجای این کره خاکی هستند آرزوی توفیق و موفقیت در سال جدید رو دارم.اگه ساعت 3 صبح موقع سال تحویل بیدار بودید برای ما هم دعا کنید. یکی از اون دور داد میزنه برای کنکوری ها هم دعا کنید! همیشه بهاری باشید و جاوید .روز خوش... ایام به کامتان و سال نو مبارکتان!

دوستدار همه شما

 MARKZ

 

رنگ سال گذشته را دارد

همه لحظه های امسالم

365حسرت را

همچنان میکشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن

من به فنجان تو نمی گنجم!

دیده ام در جهان نه با چشمی

که به تکرار می کشد فالم

"یک نفر از غبار می آید"

مژده ی  تازه تو تکراری است

یک نفر از غبار آمد و زد

زخم های همیشه بر بالم!!!

                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:51  توسط پسرای بد  | 


سلام! امروز می خوام یه سایت رو بهتون معرفی کنم .خب چرا تعجب کردین ! به ما نمیاد. خیر سرمون می خوایم فرهنگ سازی کنیم . اما از شوخی بگذریم و جدی بشیم!

احتمالا اونایی که گهگاه و یا دائم به کلوب سر میزنند با اسم این سایت آشنا هستند.این سایت متعلق به حجت الاسلام حاج آقای انصاریان می باشد که به زبانهای مختلف هم ترجمه شده .این سایت از قسمت های گوناگون ساخته شده. اما به نظر من بهترین قسمتش بخش پاسخگویی به سولات می باشد.در این بخش شما برای اونها سوالاتتون رو میل می کنید و بعد از چند روز اونها جواب رو به صورت خصوصی براتون میل می کنند. اما ویپگی این برنامه اینه که در هر جوابیه یک کد قرار داره که بوسیله اون کد میتونید سوالات رو به صورت دنباله دار دنبال کنید.البته که این توضیح ها توضیح جامعی نیست و بهتره که به این سایت سر بزنید.راستش من یه کم کمبود وقت دارم.شرمنده! آخه امشب مهمون داریم.

حتما به این سایت سر بزنید.

www.erfan.ir

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:31  توسط پسرای بد 


شبی به ندایی گوش سپردم که فرمان داد: به خودت رجوع کن!
به خود رجوع کردم , تمام وجودم را جست و جو کردم.نمی گو یم بی هدف؛ هدفم اطاعت امر بود؛ اما خود نمی دانستم که باید به دنبال چه گردم. از سر تا به پا و از پای تا سر را هزاران بار جستجو کردم. نگاه را , کوچه پس کوچه های دل را و "من" را.همه را گشتم و جز تو... .
تو را هم که سالها پیش یافته بودم! نمی دانم به دنبال چه باید گشت .اینجا چیزی یا کسی نیست که بیابم. وای بر من! شاید این همان گمگشته ام باشد! دگر در نگاهم, در دلم , در اندیشه ام و هر آنچه که پی معنای من می آید, نیست حتی اثری از آنچه می پرستیدمش. آن که آفریدم.خدایم را می گویم.خدا دگر در من وجود ندارد. نگو کفر می گویم! نگو! اگر چه می دانم کافرم!اما همین کافر دلتنگ است.
به جستجوی تو می گردم.همه جا هستی؛ می بینمت؛ حست می کنم.در همه جا هستی جز دل من. این دل بود که هدیه مخصوص خدا به اشرف مخلوقاتش بود! پس این دل را چه شد؟! وای بر من! نفرین بر من!خدایا! دلتنگم! دلتنگ دلتنگم! آری همین کافر... . دلتنگ توام! مرا نزد خویش بخوان!
MARKZ
               
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:29  توسط پسرای بد  | 


 دو تا ترانه كه آخرشه....

لبت نگوید و پیداست . میگوید دلت آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری
نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست . آن من
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری
تو رو چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک . جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری
تیغ تاتاری...
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک . جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری
تیغ تاتاری...


 ۱۰ثانیه تا انتها، پایونی بی سر و صدا
بی خبر از هر شب و روز، من و یه شمع نیمه سوز،
یکی گذشت از ثانیه 9 تای دیگه باقیه،
ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه،
اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها که می گذشت، ای کاش تو این 1 ثانیه بی بودنش نمیگذشت،
ساعت میگه 2 ثانیه، 8 تای دیگه باقیه
یه عمر نشستم منتظر کی میگه اینا بازیه،
فقیر بودن جرم منه، عاشق بودن تنها گناه،
یه عمری چشم به در بودم این و خرابم چشم به راه،
ساعت بازم بهم میگه 3 ثانیه رفته دیگه
خبر داری چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانیه،
هی با خودم گفتم میاد امیدتو ندی به باد
داد میزدم پس کی میاد کسی جوابم و نداد،
من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه
ثانیه پشت سر هم رفتن تا 6 و 7 و 8
لحظه تو گوشام داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت
من موندم و 2 ثانیه ازم فقط این باقیه
هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ساقیه
آی ای خنک باد سحر واسش ببر تو این خبر
بگو که من تا آخرین خیره بودن چشام به در
، ثانیه 9 هم که رفت مونده فقط 1 ثانیه
سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه،
قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم
منتظرت موندم یه وقت نگی که عاشق نبودم،
ثانیه 10 گل یاس راحت شدم دیگه خلاص،
آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه چه بی هراس،
قشنگترین ثانیه هام این 10 تا بود که زود گذشت،
رویای شیرین بود و ناب چون با خیال تو گذشت.

MARKZ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:37  توسط پسرای بد  |