تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










میدونم که برادر عزیزم این روز رو روز امید نامگذاری کرده ...... ولی من برای کسانی نوشتم که نا امیدند.... شاید یکی مثل خودم:

و من.....

به جرم عاشقی محکومم

محکوم زندان تن.....با مجازاتی سنگین.....ندیدن تو تا ابد......و زجر کشیدن از غم دوریت........

مرا به جرم عاشقی از تو جدا کردند........ و تورا به از من دور......تو را فرستادند به جایی که دیگر

دستانم دستان تورا لمس نکند....که دیگر چشم هایم چشمان زیبایت را نبیند....صدایت را نشنود....

و من محکومم به جدائی ..... محکوک به اشک.... به حسرت.....محکوم به مرور خاطرات.... من تقاص

روزهای زیبای با تو بودن را......در این زندان پس میدهم......در پرونده عاشقیم.....یا همان قصه عشق

نوشته اند محکوم به جرم عاشقی...حبس تا ابد و تا لحظه مرگ.....

و من به جرم عاشقی محکومم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:46  توسط takta  | 


سلام!يه سلام از جنس نمی دونم چی چی.باورم نمیشه که به همین راحتی یک سال دیگه هم گذشت.پارسال که به این تاریخ رسیدیم  وعده کردیم که اسم این روز رو بگذاریم روز "امید" اونجا نوشتیم:

"اما اولین مناسبت که با توافق همه ی اعضا تصویب شده. از این پس ۳۰و۳۱ اردیبهشت برابر با ۲۰و۲۱ می به عنوان روز امید نام گذاری شده."

 و نوشتیم که:

 "هر کس تولدشه تولدش مبارک ... تولد تو هم مبارک.            

هر کس ازدواج می کنه پیوندشان مبارک... پیوندشان مبارک"

  

خلاصه يك سال گذشت و به عبارتی دوباره باید ما سالگرد روزهایی رو که نام گذاری کردیم رو جشن بگیریم . روزها همین طور تند تند میان و میرن و مناسبت ها هم همين طور. خلاصه روز امید رو خدمت همه پسرای بدی ها  تبریک می گم .

در مورد امید فقط همین رو بگم کافیه: تا امید نباشه حتی آدم ها صبح از خواب بیدار نمی شن. حداقلش اینه که صبح به امید دیدار خورشید از خواب بیدار میشویم. من که نمیتونم دنیا رو یک روز بدون امید تصور کنم. نمی تونم دنیایی رو ببینم که هیچ کس توی اون بدون هیچ امیدی زندگی کنه.شما می تونید؟ راستی به نظر شما امید چه رنگیه؟

یه متن کوتاه هم در مورد روز امید نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاید:

به من نگویید دنیا زشت است که دنیای من زشت ترین است. اما باید زیست. این قانون اول حیات است.قانون اول: تا نفس می کشی زنده محسوب میشوی و فرض می کنیم نخوانده ایم که حادثه ای انسان را می کشد گر چه انسان نفس میکشد و نشنیده ایم که چه جوان هایی که در جوانی پیر شدند.

چاره ای نیست. باید زیست. بار ها نوشته ایم که هر معلولی را علتی است و زیستن هم علت میخواهد. زیستن دلیل می خواهد؛ زیستن چرا می خواهد؛ زیستن هدف می خواهد و امید تنها همراه توست تا رسیدن به آن هدف...به آن آرزو.همیشه با امید باید زیست اما نه با امید واهی.و یادمان باشد که هیچ گاه امید کسی را نا امید نسازیم.شاید امید آخرین داشته او باشد.

در پایان باز هم روز 30و31 اردیبهشت روز امید رو خدمت همه شما تبریک عرض می کنیم.

 برای اینکه پست سال گذشته روز امید را ببینید.اینجاکلیک کنید.

MARKZ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:6  توسط پسرای بد  | 


چندی است که زندگیم.......

شده است مرور خاطرات تلخ گذشته...... و چه پوچ و تو خالیست این خاطرات.......

و لحظه های تلف شده با تو بودنم..... و من از زندگی خسته ام.... و از تو ..... که تمام زندگیم بودی........که در تار و پود هستیم بافته شدی.... و با رفتنت...... تمام وجودم از هم گسست و من نابود شدم در خاطرات تلخ با تو بودنم

و اکنون با وجودی از هم گسیخته در انتظارم.......

در انتظار لحظه پایان........

با مرور آنچه در این دیر بر من گذشت......و تو که خورشیدی بودی در شب های سیاهم

ولی غافل از غروبی غم انگیز....وتو رویای شبانه ام که کابوسی وهم انگیز بود و بس.....و تو ای فرشته شیطان صفت.....

من تمامی این لحظات آخر را به مرور تو می گذرانم......مرور کسی که وجودم هستیم و زندگیم را به تاراج برد....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط takta  | 


سلام! دیگه همه می دونید نظر من در مورد ورزش چیه. اما این متن رو توی مجله اطلا عات هفتگی خوندم و گفتم که اینجا هم بگذارم تا شما هم بخونید.جالبه!

این نامه سهراب سپهری به کیهان ورزشی در سال 51 بوده. او هم مثل خیلی از شما یک عاشق واقعی فوتبال بوده.

MARKZ

و اما نامه:

هفته نامه محترم کیهان ورزشی :

به اندازه کافی با کتاب ها و مجلات فرنگی سروکار دارم.آنچه می خوانم به قلمروی دیگر مربوط است،چون کارم چیز دیگری است.حاشیه نروم، حرفهایی دارم.از حرف ها شروع میکنم, آ« هم به ترتیب در پی ارقام:

1-     کلمه "فوتبالیست" را از کجا آورده اید.در فارسی کلماتی ساخته ایم مثل فیلمساز. در اینجا ریشه یک فعل را گرفته ایم و دنبال یک واژه فرنگی گذاشته ایم, اما در ترکیب این کلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ایم.شما فوتبالیست را از فرنگی ها گرفته اید یا با ابتکار خود ساخته اید؟برای ما ساخته اید یا برای آنان؟و با چه دستوری؟ همین طور واژه "گلر" را ؟

2-     آیا بهتر نیست پاره ای از اسامی را با حروف لاتین بنویسیم؟البته خوانندگان شما می دانند جرج بست را چگونه تلفظ کننداما EVERTONرا چه طور؟ بارها شنبدم این نام را "ارتون"(به ضم الف و سکون ر)تلفظ کردند.

3-     نویسندگان شما گاه می نویسند"سنتر فوروارد" و گاهی"سانتر فوروارد" یک بار "بریان کید" و بار دیگر"برایان کید" آیا تلفظ کلمه ای واحد-آن هم در این گونه موارد- همیشه همان نیست؟

4-      صبح روز شنبه در کیهان ورزشی می خوانیم که روز پیش تماشاگران امجدیه 25هزار نفر بوده اند.عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان سخن از 20 هزار نفر در میان است.آیا برای تعیین ارقامم درست راهی نیست؟ مگر تعداد بلیت های فروش رفته را نمی توان پرسید؟

5-     قیمت بلیت های امجدیه بر چه مبنایی بالا و پایین می روند؟یک روز پنج شنبه بهای بلیت زیر جایگاه صد ریال است و درست فردای آن روز به دویست ریال می رسد. چه حسابی در کار است؟اگر اهمیت مسابقه در کار باشد که با این همه تیم که بازی هر کدام از آنها در سطح خاصی است قیمت بلیت زیر جایگاه باید از پنج ریال تا پانصد ریال  نوسان پیدا کند.نکند عوامل جوی هم موثر است؟ خودتان می دانید که در سرزمین های دیگر بلیت مسابقات نمی تواند چنین نوسانات تند و نا بهنگامی داشته باشد.

6-     چه میشود اگر ما بهای اشتراک بلیت های مسابقات را به فدراسیون و یا باشگاه ها می پرداختیم و آن ها بلیت هر مسابقه را برای ما می فرستادند. چه موانعی بر سر راه موضوع اشتراک است؟ در کشورهای پیشرفته چه می کنند؟

7-     چرا بلندگوی امجدیه قبل از شروع هر مسابقه(چه بزرگ و چه کم اهمیت) اسامی بازیکنان و داوران را اعلام نمی کند.مگر این کار چقدر وقت گوینده را می گیرد؟ این را چه طور باید به او یاد آوری کرد؟

8-     جمعه درست در همان وقتي كه در امجديه مسابقه فوتبال در جريان است، تلويزيون ملي فيلم مسابقه فوتبال را پخش مي كند.آیا مسوول برنامه ورزشی تلویزیون تا این حد از آن چه در زمین ورزش میگذرد بی خبر است؟ و نمی داند که علاقه مندان واقعی برنامه او همان تماشاگران امجدیه اند؟اگر میسر است این را از راه مجله به او گوش زد کنید؟

9-     آیا بهتر نیست کیهان ورزشی هر هفته برنامه مسابقات فوتبال رابه اطلاع خوانندگان خود برساند؟ این کاری بود که در گذشته می کرد و کار درستی بود،انگار باید جواب خود را در بی نظمی کار فدراسیون جستجو کنیم.

10- مفسرین ورزشی که زیر جایگاه امجدیه می نشینند تا آنجا که ما دیده ایم, کمتر به جریان بازی توجه دارند.حرف میزنند،شوخی می کنند و می خندند.تفسیر و گزارش آنان تا چقدر می تواند دقیق باشد؟

11- چرا هیچ وقت کار یک داور را بررسی نمی کنید و همه جنبه های خوب و بدمان را باز نمی نمابید؟ مگر انتقاد درست از داوری مجاز نیست؟

12- جزو مبتنی انتخاب مرد فوتبال سال, اخلاق و نیک رفتاری را نیز به حسابآورید, اما فکر نمی کنید مرد فوتبال نمی تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد؟ چه بهتر که یک بازیکن خوب خصایص اخلاقی خوب هم داشته باشد، اما شما می خواهید عرصه فوتبال، قهرمان و اسطوره انتخاب کنبد. توجه به شایستگی اخلاقی انتخاب شما را مشکوک می کند. درست مثل آن خواهد بود که تابلوی بد یک نقاش را به خاطر اخلاق پسندیده نقاش آن در خور ستایش بدانید.

13- با تعصب بی پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار پرسپولیس است و هم شاگرد بقال.هم دانشجو و هم کارمند یک ادره بسیار خوب.هر کس می تواند علا قه اش را به چیزی ببندد, اما علا قه داشتن هم دلیل و منطقی می خواهد.

زیاد نوشتم.این را میدانم اما اگر بگویم این تنها نامه ای است که در تمام عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته ام، شاید مرا از اطناب معذور دارید.

دوستدار شما- سهرای سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:58  توسط پسرای بد  | 


سلام.این نامه فقط یه نامه است.چون می دونم خیلی از رفقا محبت می کنند و به اینجا سر میزنند؛خواستم سوءتفاهم پیش نیاد.موفق باشید.راستی شمارش معکوس شروع شده...

سلام!سلام به تو ای بهترين دوست ديروز...

خيلی وقته که ديگه به هم نامه نداديم. ياد اون روز های قشنگ بخير! نمی دونم چی شد که همه چيز يهو تموم شد و چيزی از اون روزها  باقی نموند... يا شايد بهتر باشه بگم بهتر که باقی نموند!

چند وقتی ميشه که دوباره برگشتی و به خيال خودت می خوای بر زخم های قديمی مرحم باشی.زخم هايی که خوب می دانی چه کسی به تنم زد و رفت.زندگی به من آموخت که هميشه بهترين ها می تواند بدترين ها باشد. دوست خوب زيباترين است و دوست بد زشت ترين.عشق سازنده ترين است و در عين حال مخرب ترين. عشق مقدس ترين است و پاک ترين و گاهی کثيف ترين.

اما يار قديمی! مرحمی که در دست توست اگر چه شايد علاج زخم من باشد ولی تن من ديگر طاقت تحمل سوزش اين مرحم را ندارد.مرحم گذاشتن به زخم درد دارد که هرکس دردش را به اميد درمان تحمل می کند. اما تن من ديگر با اين اميد هم طاقت اين درد را ندارد. لطفا من و تن را با زخم هايمان بگذار و بگذر.زمان هم می تواند مرحم باشد.فقط درمان طولانی تر است.اين ويژگی مرحم زمان است

و بهترين مرحم ... و بهترين مرحم برای تن نديدن توست . نديدن همان زخم زن ! حال بگذار و بگذر...

MARKZ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:45  توسط پسرای بد  | 


روز وداع بود و جان سوز.....

با غمی که در دلم چون کوهی بزرگ بود......

و لحظات خوشی که رو به اتمام بود......

۶۰ ثانیه تا پایان و لحظه.......

لحظه غمگین وداع......

چشم در چشمانم دوخته بود.......

اما من او را نمیدیدم.......

تنها گذر خاطرات بود و بس.....

خاطرات تلخ و شیرین با هم بودن.......

و اندشیدن به اینکه....

کاخ رویاهایم چه آسان فرو ریخت....

ثانیه ... ثانیه آخر بود....و صدایی از درونم چون آه و اشک هایم که قطره قطره فرو ریخت......

آخرین آجر کاخ رویاهایم فرو ریخت....

و او رفتوو بی آنکه به من نگاهی بیاندازد برای بدرود

.......

و ما آرام زمزمه کردم.....

خداحافظ لحظات خوش زندگیم.......

و برای دفن شدن قلب عاشق و مرده ام گریستم..............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:0  توسط takta  | 


بهم گفت : "فکر کن 60 ثانيه فرصت داشته باشی تا حرفات رو بهم بزنی و بدونی بعد از اون ديگه من رو نمی بينی...خب چی ميگی؟"

خوب می دونستم 60 ثاتيه شروع شده . خيلی فکر کردم چی بگم. دلم گفت:

ميخواي مثل يه بچه خيلی کودکانه و از روی صداقت بگو :"تو رو خدا نرو من بهت احتياج دارم! پيشم بمون خواهش ميكنم!"

نه!

مثل اين فيلم ها هيچی نگو و فقط نگاهش کن و وقتی پرسيد پس چرا حرف نمی زنی بگو:"برای حرف زدن وقت هست ولی برای نگاه کردن نه"

نه!

خودت رو بزن به بی خيالی و بگو :"خب دلم برات تنگ ميشه اما اگه می خوای بری برو"

نه!

يا شايد بهتره دست پيش بگيری و بگي:"تو که نمی تونی بی من زندگی کني پس برای چی ميخوای بری"

نه!

عصبانيت چه طوره؟ فرياد بزن :"تو حق نداری بری!" حسابي مي ترسه !

نه!

تحقيرش کن . چه طوره؟ بگو:" آخه تو فکر می کنی کی هستی؟ می خوای بری برو فکر می کنی چي ميشه؟"

نه!

می خوای خودت شو و فقط بگو:"هرجور صلاح ميدونی؟هر جور راحتی؟" و وقتی مطمئن شدی ميخواد بره بگو :"مواظب خودت باش!خدا نگهدارت باش!"

نه!

ميخوای خود خودت باش و توی اين چند ثانيه 100 تا نصيحتش کن.خوبه؟

نه!

60ثانيه داشت تموم ميشد...ديگه وقتی نمونده بود...

بهش گفتم :"واقعا بعد از اين همه سال نميدونی من چی ميگم؟" گفت : "چرا!خيلی خوب ميدونم چی مي گی!"

نمی دونستم تو فکرش چی ميگذره! اون واقعا فکر مي کنه من چی می گم.راستش من خودم مطمئن نبودم چی می خوام بگم.

 

60ثانيه تمام شد.

-خداحافظ.

- مواظب خودت باش!خدا نگهدارت باشه!

MARKZ

                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:12  توسط پسرای بد  | 


من یک ایرانیم....ایرانی میمانم.....ایرانی میمیرم.....

اینجا خاک من است

این ها یادگار نسل ماست

یادگار آریا.....عیلام.....آشور......

اینها......گذشته من است...... شجره نامه بودنم......

من در اینجا زاده شده ام..... پس اینجا خاک من است..... و تنها دلیل بودنم

من برای این خاک می جنگم میمیرم..... و برای حفظ آریا....عیلام....آشور.....

من برای حفظ تاریخ آریایی...... برای تنها یادگار عیلام......برای یادبود آشور... بابل......و هر آنچه بر این خاک بوده و گذشته میمانم میمیرم و زنده میمانم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:36  توسط takta  | 


دارم از نفس میافتم

ثانیه های آخره.......قلمم آخرین تلاشش رو برای نوشتن میکنه.....دیگه نه جونی برای نوشتن داره.... و نه بهانه ای.... تنها بهانه نوشتنم.....بودنم....پر کشید....رفت......

حالا دارم از نفس میافتم.....

نفسام نفسای آخره

قلمم نای نوشتن نداره....

منم دارم پر میکشم

                               

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:43  توسط takta  | 


سلام!شرمندم به خدا.من که نمی خواستم اين کار رو بکنم شيطون گولم زد اغفال شدم حالا که چيزی نشده حالا ببخشيد من جبران ميکنم من زود فهميدم کارم اشتباهه! بابا اين شيطون فلان فلان خيلی قويه منم خوب آدمم يه لحظه نفهميدم.تا لب پرتگاه رفتم اما برگشتم.خوب بخشيدی؟خيالم راحت باشه؟

راستش صبح بود به فکرم زد يه وبلاگ ديگه بسازم و ساختم.يه اسم توپ و...و...و... . اما به خودم اومدم و ديدم من فقط يه وبلاگ دارم اون هم همين وبلاگ که خيلی هم دوستش دارم چون هميشه همراهم بوده و اين روز ها هم نميدونم چه بدی ای از من ديده که خودش رو ازم قايم ميکونه و وقتی سراغش رو می گيرم ميگن فيلتره!!!

اعتراف به گناه هم خداييش سخته! خلاصه فقط می تونم بگم که شرمنده ام.همين! خداييش وقتی نگاه ميکنم ميبينم وبلاگ ما بهترين نويسنده ها رو داره.البته يه نا خلف دارن كه منم. از يه طرف صادق که برای خودش يليه.از يه طرف نقشينه گلم که با روحيه ی جوونش يه جان تازه ای به وبلاگ داده و همين طور معين با داستان های جالبش.از يه طرف تکتا با ترانه های نابش و همراز هم با پست های خاص و رنگارنگش.فكر ميكنم گروه خوبی اينجا جمع شدند.تازه يه نفر ديگه هم قرار بود بياد که نيومد... خلاصه من از همه عذر می خوام.همين!منو ببخشين!من رو ببخش...  

اما کاش ميشد انقدر راحت بخشيد...

کاش ميشد انقدر راحت فراموش کرد...

MARKZ                                                                                              

                      

 

                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:26  توسط پسرای بد  | 


سلام!اين هم پست بعدی در مورد زن که با توجه به نظریات استاد مطهری تدوین شده.این هفته هم که هفته گرامیداشت مقام معلمه...پس به معلم هاي عزيز هم تبريك عرض مي كنيم و حالا...

تاريخ بشر از بدو خلقت تا كنون تغييرات و تحولات عظيمى را پشت سر گذاشته است. امروز مقتضيات عصر ما ايجاب مى كند كه بسيارى از مسايل، مجدداً مورد ارزيابى قرار گيرد. يكى از اين مسايل كه در دنياى كنونى مطرح مى باشد و بحث هاى زيادى را برانگيخته است، زن و جايگاه وى در جامعه و آزادى و تساوى حقوق او در برابر مردان است. ليكن آن چه كه امروز با آن روبه رو هستيم گرايش ها و تمايلات متعددى است كه بعضاً با نقش واقعى زن و جايگاه خاص او تطابق نداشته و لذا مشكلات عديده اى در اين ميان پديد آمده است. اين كه چگونه بتوانيم قوانين شرع و حدود مقررات، برگرفته از آن را با مقتضيات زمان منطبق سازيم نياز به انديشه و تفكر عميق و وسيعى داشته و تلاش متفكران بزرگ اسلامى را مى طلبد.
در اين راستا استاد شهيد مطهرى كه از بزرگترين احياگران انديشه دينى به حساب مى آيند سعى نموده اند كه مباحث مربوط به زن و نظام حقوقى وى را از زواياى مختلف مورد بررسى قرار دهند و جايگاه زن را معرفى نمايند.
نوشتار حاضر نيز به نوبه خود مدخلى است در جهت شناخت انديشه استاد مطهرى در ارتباط با زن و نقش وى در جامعه و تبيين و تعريف جايگاه زن به عنوان عنصر سازنده جامعه و تاريخ.

از ديدگاه استاد شهيد مطهرى زنان از نظر نقش تاريخى دوره هاى سه گانه اى را پشت سر گذرانده اند كه در برخى دوره ها و براساس برخى طرز تفكرات دخالت مستقيم زن در ساختن تاريخ به صورت منفى بوده است. در اين دوره ها زن صرفاً يك كالاى اندرونى است و طبعاً در چنين شرايطى هيچ يك از استعدادهاى انسانيتش يعنى تفكر، آگاهى و بيدارى و آزادگى و اراده و اختيار و خلاقيت و ابداع و حتى عبادت و سلوك عارفانه رشد لازم را ننمود.
در اين گونه جوامع زن در حكم ابزار زندگى است و مانند هر شى نفيسى، گرانبها و با ارزش است. بنابراين در اين دوره ها؛ تاريخ؛ طبعاً «مذكر» است و زنان در ساختن آن نقش ملموس و مستقيمى ندارند.
در برخى از جوامع زنان خانه را رها كرده و وارد اجتماع شده اند و در شوون علمى، هنرى، فكرى و سياسى شريك مردان شده اند. اما نظر به اين كه مدار خويش را به كل رها كرده و حريم را به كنار زده اند، ارزش و بهاى خود را از دست داده اند. در اين جوامع زن حضور خود را در صحنه تاريخ ثبت كرده است ليكن پشت جبهه را كه همانا با نقش غيرمستقيم او در سازندگى است از دست داده و در اين زمان هم خود را تباه ساخته و هم جامعه مردان را به تباهى كشانيده است و اين واقعيتى است كه در دوران پهلوى شاهد و ناظر آن بوده ايم. (
۱)

نقش سومى كه مى توان براى زنان در تاريخ قايل شد اين كه زن «شخص گرانبها» باشد كه اين خود به دوچيز وابسته است. يكى رشد استعدادهاى خاص انسانى وى يعنى؛ علم، اراده، قدرت ابتكار و خلاقيت و ديگر دورى از ابتذال. اين دوره از تاريخ را ما در دوران انقلاب اسلامى پشت سر گذارده ايم و شاهد بوده ايم كه زن مسلمان ايرانى در عين اين كه در صحنه تاريخ ظاهر شد و مستقيماً در كار سازندگى شركت نمود، پشت جبهه ها را رها نكرده و حيا و عفاف لازم را از كف نداده است و كرامت و عزت زنانه خويش را محفوظ داشته است و خود را به ابتذال نكشانيده است. (۲)


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:49  توسط همراز  | 


یه مدته بدجوری غرق ترانه شدم، همه ی ترانه ها دارن دور سرم میچرخن ، بعضی هاشون امیدوار کنندند ولی بیشترشون …

انگار دارن مثل پتک تو سرم میخورن

بشنوید یکی از اون بگو مگو های من با ترانه ها رو!!

 

داشت به طعنه می خواند،

 

به پای تو هدر شدم یه عمر دربدر شدم
همیشه در سفر شدم حالا میای میگی بر
و

 

درحالی که بغض کرده بودم ،گفتم،

اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم

 

ولی در کمال ناجوان مردی باز هم ادامه داد،

 

هم سوختم و ساختم برات آبرمو باختم به پات
شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو

 

 

او حتی به من که همیشه به خاطر نجابتش شکر گذار، بودم هم رحم نکرد( من که با همه ی بچه بازیهام...)

 

ممنونم كه بچه بازيهام و طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني


و دل من وقتی بیشتر آتش گرفت که عاشق بودنش را هم به خاطر ناگذیر بودنش دانست، یعنی هر کسی میتونست جای من باشد...! بودنش با من را مثل قفس دانست و خواند...

 

يه دل ميگه نشم عاشق كس . يه دل ميگه ميميرم بي نفس
يه دل ميگه برم
و و يه دلم ميگه خو كن به قفس

 

و زخم زبان ها کماکان ادامه داشت...

.

.

 

 

من دیگر ادامه ندادم  حق با او بود ، من دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. شعر هایش را تمام کرد، حال او منتظر جواب من بود، چه باید میگفتم...

 ناگاه جرقه ای در سرم افتاد به او گفتم این بیت  آخر من، و بعد ...!!! از او خدا حافظی کردم ، در حالی که چشمانم پر از اشک بود گفتم:

تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
 

داستان این ترانه ها خیلی، خیلی مفصل اند ، برای نمونه یکی از این مشاعره ها رو که بین ترانه ها و من داره هر روز رد و بدل میشه رو براتون انتخاب کردم، از آهنگ ها رضا صادقی:


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:22  توسط نقشینه  | 


دستان سردش در دستم بود نگاه گرمش به آسمان.........

و پرواز به سوی ابدیت........

اخرین آرزوی مادر بعد از اون روزهای سخت.......

بعد رفتن پدر......

قسمت بود یا تقدیر یا گوشه ای از سرنوشت..... نمی دانم..... زندگیم تنها زمستان بود و بس..... بعد رفتن پدر بهار به خانه کوچک ما سر نزد.... صدای خنده نپیچید.... و غم از تمام لحظه هایمان می بارید......

مادر ..... دیگر مادر نبود

جسمی بود بی روح ٬ بی حس٬ افسرده و غمگین

در آرزوی پرواز به ابدیت..... به همانجا که پدر بود......

و افسوس....که آرزوی مادر ..... چقدر زود بر آورده شد.....

و من به یاد آوردم کسی را که میگفت.....

آرزویی که از دل باشد برآورده می شود.....

و مادر رفت...

با دستان سردش در دستم و نگاه گرمش به آسمان ..... با شوق دیدن معبود....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:58  توسط takta  | 


قصد داریم در چند پست به مقوله زن بپردازیم و اما اولین پست:

در بحث اصالت انسان(اومانيسم) عرفاني و عشق دو طرفه بين خلق و خالق،به دو نمود و مظهر جمال الهي در انسان مي پردازيم. انسان كه آينه ي همه ي كمالات الهي است در دو جنس زن و مرد قابل مطالعه مي باشد.در مطالعه ي رابطه ي انسان با خدوند،"زن" جايگاه بلندي دارد،چنانكه مرد هم از عظمت خاصي برخوردار است.
در مكتب جمال زن به عنوان يكي از زيباترين جلوه هاي جمال الهي درآفرينش مطرح ميشود كه همواره مهمترين نقش او اين بوده كه والاترين معشوق و شايسته ي عشق ورزي به شمار آمده است.و اين عين خداگونگي اوست.نقش مهم ديگر،اين است كه زن موجودي برتراست كه با زيبايي،عشق و محبت خود مرد را به كمال و قرب الهي مي رساند و يكي از واسطه هاي برتر در عروج مرد به آسمانهاست و اين مطلب نشاندهنده ي عروج زن نيز مي باشد.زيرا واسطه ي بين خلق و خالق است يعني پلي بين عشق الهي و عشق انساني مي باشد،به عبارت ديگر در اين مكتب زن موجودي برتر است كه مرد را به كمال و قرب الهي ميرساند و يكي از واسطه هاي برتر در عروج به آسمانهاست.چنانكه تمامي بزرگان عرفان اسلامي در مكتب جمال با نقل داستانهاي عاشقانه كه بين يك پير و مرشد با يك دختر زيبا اتفاق مي افتد و اين عشق ورزي به زيبايي زن باعث مي شود تا هردو به كمال انساني و معنوي راه يابند و از عشق مجازي به عشق حقيقي برسند،همين نكته را ياد آور شده است.بهترين نمونه ي آن حكايت شيخ صنعان و دختر ترسا است كه شيخ همه ي خواست هاي غير شرعي دختر را انجام مي دهد.
شيخ صنعان پير عهد خويش بود در كمال از هرچه گوييم پيش بود
عشق آن دلبر بماندش صعبناك هرچه ديگر بود يك سر رفت پاك
شيخ گفت اي دختر دلبر چه ماند هرچه گفتي كرده شد ديگر چه ماند
خمر خوردم بت پرستيدم زعشق كس نديدست انچه من ديدم زعشق
پخته ي عقل است ابجد خوان عشق سرشناس غيب و سرگردان عشق1
در اين داستانها پيام و محتوا اين است كه زيباييي و جمال زن باعث ميشود كه عشق در جان يك مرد كامل آتش بپا كند و سرانجام اين روي اوري به عشق اورا و دختر را به عشق اسماني برساند و اگر دخترها در اين داستانها مسلمان نيستند براي بيان اين مطلب است كه تكامل ان پير به دين و اعتقادات ان دختر منسوب نشود بلكه تنها عامل اساسي كه زيبيايي است باقي بماند .يعني عشق از زيبايي بوجود مي آيد


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:56  توسط همراز  | 



وقتي روي پاي خودم مي ايستم و روي باورهايم پافشاري مي کنم

به من مي گويند خانم نيستي

وقتي از روي فکر و عقلم صحبت مي کنم ،به روش خودم فکر مي کنم

و کارهايم را به روش خودم انجام مي دهم

به من مي گويند خانم نيستي

 

خانم نبودن آن طور که مي گويند به اين معناست

  که مي خواهم قوي و سخت باشم  و فرزنداني تربيت کنم با ذهني نيرومند که از بيان عقيده شان نمي ترسند

و در برابر جامعه شان احساس مسئوليت مي کنند

و به چيز ارزشمندي که هستم افتخار مي کنم

 

دختر خوبي نبودن به اين معناست

که من آزادم هر آنچه که مي خواهم باشم با

تمام پيچيدگيهاي شخصيتيم،

مخالفتهايم،

خصوصيات اخلاقيم و

زيبائيهايم

 

خانم نبودن به اين معناست

که در برابر آنچه که قلبم به من مي گويد به آن عمل کن

به هيچ عنوان مصالحه نمي کنم

و زندگيم را به سبک خودم زندگي مي کنم

و به هيچ کس اجازه نمي دهم به من پشت پا بزند يا مرا از مسيرم باز دارد

 

وقتي از پذيرفتن بي عدالتي و تبعيض سرباز مي زنم

و مخالف آن حرف مي زنم

دختر خوبي خوانده نمي شوم

درست مانند زماني که به جاي اينکه دوست  یا همسر ظريف و ملوس کسي باشم
 

ترجيح مي دهم زمانم را براي خودم و علائق خودم صرف کنم

 

بله،

من خانم نيستم!

و به آن افتخار مي کنم

و اين به اين معناست که من آنقدر شجاع هستم که خودم باشم

نه آنچه که ايدهء ديگران از من توقع دارد باشم

هر آنچه که خودم به آن فکر کرده ام و تشخيص داده ام بايد باشم

 

من رکم،خود رايم و مصمم

با لطف خداوند آنچه را که مي خواهم ، مي خواهم و براي رسيدن به آن تلاش مي کنم

و هيچ اشکالي در آن نمي بينم

 

بنابر اين

تمام سعي خودتان را بکنيد،

که مرا از مسيرم باز داريد،جلوي راهم مانع بگذاريد،

تمام زيباييهايم را بکوبيد،

شعلهء درونم را خاموش کنيد،

هرگز موفق نخواهيد شد!

و اگر اين باعث مي شود که بگوييد " بي شخصيت"

بگذاريد اين طور باشد

من اين لقب را به آغوش مي کشم و با افتخار آن را حمل مي کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:12  توسط همراز  | 


سلام!راستش هميشه با خودم می گفتم " آخرين مسافر 3 " رو دوست عزیزم یا شاید قشنگ تر باشه بگم خودم یعنی صادق آقایی خواهد نوشت. اما نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم "آخرین مسافر3" رو هم خودم بنویسم. شاید شماره 4 رو صادق نوشت. خودش می دونه کی باید برای نوشتن اون دست به قلم بشه گرچه هیچ وقت بهش نگفتم کی باید بنویسه!امیدوارم هر چه زودتر نوبت نوشتن اون بشه! اما نوشتن توی یه وبلاگ فیلتر شده هم حال و هوای خودش رو داره. یه جورایی مشت زدن توی دیواره! نمی دونم کی وبلاگمون از فیلترینگ آزاد میشه؟ نمی دونم! اما خوب اینجوری نوشتن هم حال خودش رو داره!شاید اینجوری فقط یه عده خاصی این پست رو بخونند و یا مثل خیلی از نوشته ها ناخوانده باقی بمونه.... خوب! بگذریم. "آخرین مسافر 3" رو در قسمت ادامه مطلب می تونید بخونید:

MARKZ

                         


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط پسرای بد  | 


 

یادمان دادند تا هروقت جسممان یا روحمان به درد آمد چیزی نگوییم و با کسی از دردمان سخن نگوییم. بگذاریم درد وجودمان را تسخیر کند. اما آنگاه که درد طاقتمان را پایان بخشید و نفسمان را برید چه؟

آیا باز هم نمی توانیم از دردمان سخنی گوییم؟ همراهان را چه شد؟ آیا آنها نمی توانند بر این درد تسلایی باشد . آیا باز باید لال باشیم؟

روزی روزگاری کسی خطاب به دوستش گفت: " فردا طلوع آفتاب را نخواهم دید...تا فردا خواهم مرد!" در ابتدا دوستش خندید ولی آن گاه که در چشمانش جزغم نیافت فهمید که او راست می گوید. فردا آفتاب طلوع کرد ولی او هنوز زنده بود. دوستش به او خندید و مسخره اش کرد و خطاب به او گفت:" دیوانه احمق!"

روز ها گذشت و شاید سال ها. یک روز آفتاب طلوع کرد و دیگر او بیدار نشد . خبر مرگ او به گوش دوستش رسید. آن روز ، آن دوست ناله می زد ؛ می گریست و فریاد میزد: "باور نمی کنم!"

او نامه ای برای دوستش نوشته بود. نامه بعد از مرگ به دست دوست رسید. نامه را گشود و فقط این عبارت را دید:

"من امروز مرده ام اما نه امروز! من آن روز مردم که تو به مرگ من خندیدی! امروز تو، جسم من مرد اما امروز من روح من. اما افسوس که تو ای دوست دلیل مرگ این دو را نفهمیدی."

MARKZ

                       

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:5  توسط پسرای بد 


نمی دانم برای چه زنده ام.....

نمی دانم دلیل نفس کشیدنم چیست؟ و یا به چه بهانه ای عشق می ورزم؟..........

خدایا بر سر دوراهی رفتن و ماندن گیر کرده ام.......

دل کندن سخت است و دوباره دل بستن دشوار........

تمام وجودم شده است اشک و آه......

و از این دوراهی..... لحظه های شیرین زندگیم بر باد رفت....

خدایا یاریم کن تا بتوانم...... بتوانم ببینم آنچه که هست....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:39  توسط takta  |