تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










با طوع خورشید متولد شدیم . متولد شدیم و از همان اغاز تولد گریستیم گرچه بسیاری در تولد ما خندیدند. زمان گذشت...

کودکی شدیم با هزاران آرزو، سرشا ر از امید و غرق در صداقت . آری ! یک آبنیات یا یک بستنی چوبی آخر دنیایمان بود و بازی با بچه ها از صبح تا شب توی کوچه اوج لذتمان ! در آن ایام دنیایمان برایمان زیبا بود. اگر کسی در آن دوره از ما می پرسید پس چرا موقع تولد گریستی پاسخی برایش نداشتیم و فقط در جوابش می گفتیم :" توپم رو بده!"

و باز زمان گذشت ...

کودک نبودیم و بزرگ هم نبودیم . پیشینیان نامش را گذاشتند نوجوان . دیگر آخر دنیایمان آبنبات و بستنی چوبی نبود. حالا چیزهای بزرگ تری را آرزو می کردیم. کامپیوتر یا ... ! اما هم چنان اوج لذتمان "بازی با بچه ها از صبح تا شب توی کوچه " بود اما از نوعی دیگر..."بودن با هم سالان". دنیا کمی پیش چشممان جلوه کرد و ذاتش را نشان داد. بدی دیدیم و فهمیدیم خوبی چیست ؛ خوبی ندیدیم و فهمیدیم بدی چیست. و کم کم ما هم رنگ تازه ای گرفتیم که لازمه دنیای جدید بود. نوجوانی شدیم با هزاران آرزو، با امید و با صداقت.

و باز زمان بود که گذشت...

بزرگ شده ایم. جوان هستیم ! آرزوهایمان بیشتر رنگ مادی می گیرد. بسیار داریم اما همیشه می گوییم که هیچ نداریم . کامپیوتر داریم شاید حالا نوبت ماشین شده باشد! وباز اوج لذتمان "بازی با بچه ها از صبح تا شب توی کوچه " است اما از نوعی دیگر..."بودن با جوانان". دیگر دنیا را به خوبی می شناسیم. دنیایمان را زشت میدانم اما خودمان هم از حنس دنیا می شویم.حالا شاید جواب سوال قدیمی را یافته باشیم که چرا در هنگام تولد گریستیم.شاید آن روز آن کودک به حال امروزمان میگریست. جوانی هستیم با هزاران خواسته و آرزو، نا امید و به دنبال صداقت. خواسته هایمان از جنس دنیای کنون است که به آن ها دست خواهیم یافت و آرزوهایمان از جنس دنیای کودکیمان است که هرگز به آن دست نخواهیم یافت.

و هم چنان زمان می گذرد...

تا آخر این داستان را نیک می دانم اما تا اینجایش را خود پیموده ام . اما قانون اول حیات این است:"هر اتفاقی که بیافتد چاره ای جز زیستن نداری ! پس سعی کن به بهترین شکل زندگی کنی."

آخر این داستان فقط یک نقطه است ... .

MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:58  توسط پسرای بد  | 


چقدر با کودکیم فاصله گرفتم......

چقدر رویاهام عوض شده...... اون موقع  ها آرزوهای بزرگ داشتیم ولی امیدمون خیلی زیاد بود......

حالا آرزوهامون کوچیک شدن و امیدمون کم.......دنیای بچگی چه دنیای قشنگی بود... به نظرمون

همه چیز رنگی بود.....نه مثل الان خاکستری......اون زمان ناراحتیامون با یه بستنی یا شکلات

از بین میرفت.....ولی حالا؟.....حالا همیشه ناراحتیم ....چون تا مشکل قبلیمون حل نشده

یه مشکل جدید میاد....هر روزی که به عمرمون اضافه میشه.....بیشتر زشتی ها و نامردمی ها رو

میبینیم ...... کاش کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 20:3  توسط takta  | 


دلم میخواست پاک کنی جادوئی داشته باشم. اگر داشتم به همه جا سر میزدم و هر جا اسم و خاطره ای از من  وجود دارد را پاک می کردم . شب نشده اسم و خاطرات و گفته هایم را از ذهن همگان پاک می کردم تا فردایش  وقتی خورشید طلوع کرد و همه بیدار شدند دیگر کسی مرا به خاطر نداشته باشد. نه اسمی مانده باشد نه صدایی و نه حتی خاطره ای .

اما می دانم بعد از آن روز , روزی فرا خواهد رسید که کسی مرا یاد خواهد کرد . او کسی را یاد خواهد کرد که نه نامش را میداند و نه از آن خاطره ای! شاید فقط در دل احساسی نسبت به این  غریبه داشته باشد؛ احساسی از جنس محبت و یا از جنس تنفر و یا شاید هم از جنس ترحم!!!

کاش من این پاک کن را داشتم ...

می گویند هرچه انسان به آن فکر میکند و در ذهن تصور می کند قبل از آن خدا آن را خلق کرده است. خدا این پاک کن را هم خلق کرده است . نامش را گذاشته مرگ و آن را سپرده به دست زمان ... !!!

 

شاید قشنگ تر بود این متن رو این جوری ننویسم و یه جوری دیگه بنویسم...شما اگه پاک کن جادویی رو داشتین چی کار میکردین؟ شاید:

دلم میخواست پاک کنی جادوئی داشته باشم. اگر داشتم به همه جا سر میزدم و تمام بدی ها زشتی ها را پاک می کردم  و  ...

MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:40  توسط پسرای بد  | 


_ـمشکلات را مانند بدی ها رها کن و به راه حل ها بیاندیش.(منتخبی از سخنان مسعود صفائی)

قوانین برتر برای زندگی بهتر

قانون انتظار:

اگر انتظار وقوع چيزي را در جهان پيرامونمان داشته باشيم آن چيز به وقوع مي پيوندد . ما هميشه هماهنگ با انتظارات مان عمل مي كنيم و اين انتظارات بر رفتار و چگونگي برخورد اطرافيانمان تأثير مي گذارد.

قانون تمركز:

هر چيزي را كه روي آن تمركز كرده و به آن فكر كنيم در زندگي واقعي، شكل گرفته و گسترش پيدا مي كند. بنابراين بايد فكر خود را بر چيزهايي متمركز كنيم كه واقعاً خواهان آن هستيم.

قانون عادت:
كارهايي كه انجام مي دهيم از روي عادت است. پس مي توانيم عادت هايي را كه موفقيت مان را تضمين مي كنند در خود پرورش دهيم؛ و تا هنگامي كه رفتار مورد نظر به صورت اتوماتيك و غير ارادي انجام نشده، به تمرين و تكرار آگاهانه آن ادامه دهيم.


قانون انتخاب:
زندگي ما نتيجه انتخاب هاي ما تا اين لحظه است. كنترل زندگي و تمامي آن چه برايمان اتفاق مي افتد در دست خودمان است.

قانون تفكر مثبت:

براي رسيدن به موفقيت و شادي، تفكر مثبت امري ضروري است. شيوه تفكر ما نشان دهنده ي ارزش ها، اعتقادات و انتظارات ماست.


قانون مسؤوليت:
هر چه و هر كجا كه هستيد به خاطر آن است كه خودتان اين طور خواسته ايد. مسووليت كامل آن چه كه هستيد ، آن چه كه به دست آورده ايد و آن چه كه خواهيد شد بر عهده خود شماست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 7:17  توسط پسرای بد  | 


توی چشماش یه غم بود

یه درخواست واسه کمک.....

ولی هیچ کمکی نمی شد کرد.....

دیگه از دست هیچ کس هیچ کمکی بر نمیامد......

زمان به نقطه پایان خودش رسیده بود......

به یک نقطه خیره شد.....نمیدونم شاید به دنبال نقطه پایانش بود

بعد از چند لحظه بلند شد و پیش همسرش رفت

دستش رو گرفت و بوسید

دیگه هیچ کس اون رو ندید

بعد  از یه مدت خبر مرگش با یه نامه دستم رسید:

من به نقطه آخر زندگی رسیدم من پایان زندگیم را در چشمان بسته او و پایان زندگی او را در چشمان غمگین تو دیدم

تو نقطه شروع یک پایان هستی......مراقب خودت باش و چشمانت را مایه حیات کن......

که زیباییش هر آدم نامید را وادار به زندگی میکند

درست مثل من که با دیدنت برای مدتی هرچند کوتاه امید زندگی گرفتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:2  توسط takta  | 


 

ت،نون،ف،ر= تنفر

واژه ی آشنایی که ما در باره ی آن ذهنیت مناسبی نداریم.

.

بیشتر آن را در مقابل عشق به کار می برند.

1-آیا تحلیل عشق و تنفر در مقابل هم کار درستی است؟

.

در صورت مثبت بودن جواب، مرز بین آن دو چیست؟

در صورت منفی بودن جواب، فاصله ی معنیایی بین آن را چه کلمه ای پر میکند؟

شاید بیخیالی واژه ای در خور این مرز باشد.

خوب بیخیالی یعنی چی؟

عشق، بیخیالی و نفرت. میتوانند مثلث کاملی رو تشکیل بدهند. روابط روزانه ی ما با دیگران، با همین فرمول تحلیل میشود.

بسیاری معتقدند عشق و نفرت دارای یک جنس هستند(دوستی) ، با این شرایط ، جواب شما به سوال اول چیست؟

.

این پست مقدمه ای بود برای مجموعه ی تنفر، همدم من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:20  توسط نقشینه  | 


با عرض معذرت از تکتا و همین طور آرزوی سلامتی برای دوست عزیزش:

این پست به دلائلی شخصی ادیت شد.

MARKZ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:38  توسط پسرای بد  | 


خدایا

این چه حسیه؟

چرا باید منتظر رسیدن مرگ عزیزترین فرد زندگیم باشم؟

باید بشینم و ببینم که هر روز آب میشه و باید لبخند بزنم.....لبخندی که از صدتا گریه بدتره من این احساسو نمی فهمم خدا....نمیفهمم که از بین این همه آدم چرا اون؟

لابد حکمتی هست

حکمتشم لابد تو شکستنه منه؟ یا توی سنگ قبر؟

شنیده بودم اونهاییو که دوست داری زود می بری یکی دوتا دیدم ولی باورم نشد.....خدایا خدای مهربونم

حالا هم نمی خوام باور کنم

نمیخوام باور کنم که شاید کاخ آرزوم فرو بریزه

نمیخوام باور کنم که شاید رویاهای قشنگم تباه بشه

نمیخوام باور کنم خوشی ای که تازه وارد قلبم شده بود به این زودی پرپر بشه

خدایا صدامو میشنوی؟ دارم گریه میکنم و تمنا میکنم

جلوی همه اینا جلوی مردم

ازت خواهش میکنم این حس غریب و از من بگیر و رویامو خراب نکن

بچه ها دعا کنید یکی از بهنرین آدمای دنیا که از دوستان منه ۵ شنبه یه عمل داره که عمل سختیه براش دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط takta  | 


*یادت هست؛کنارم نشستی و پرسیدی:دوستم داری؟مسیر نگاهم رو

 

عوض کردم،برق چشمانت چون شهاب سنگی در میان کهکشان پر

 

ستاره میدرخشید...و چه زیبا بود درخشش اشک سوال!...

 

ترسی سراپا وجودم رو در بر گرفت.لحظه ای رو در سکوت به

 

فکر فرو رفتم و با تامل گفتم:هنوز برام غریبه ای...

 

و تو لبخندی زدی و دستانم رو گرفتی؛گفتی بلند شو ...باهر قدمم ،

 

گامی بردار- باهر نفسم جانی دوباره بگیرو بانگاهت افق  نگاهم رو

 

نظاره گر باش...

 

اون وقته که  حرفا و نوشته های دلم رو میتونی بخونی...

گرفته شده از وبلاگ

http://rezazahra.blogfa.com/

این هم به جای عکس:!!!

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم دوستت‌دارم 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:42  توسط نقشینه  | 


توی گورستان ایستاده ام

باد است و خاک و نگاهم.....به جسد کسی که تمام زندگیم بود.....کسی نابودم کرد.....غرور چندین و چند ساله ام را باد داد...... با او بودن یک بازی بود و من باختم.....

نه باختن خیال بود.....حالا بعد از چند سال.....که از رفتنش میگذرد......

من برنده میدانم.............

اما به چه بهایی؟

من که هر آنچه داشتم در قمار زندگیم باخته بودم

ولی طاقت باختنش را ندارم

لبخند میزنم.....به بازنده بازی......این بازی هیچ برنده ای ندارد

همه باختند

خداحافظ آخرین بازنده

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:55  توسط takta  | 


خیلی ها میپرسند که چرا غمگین می نویسی؟

یا اینکه میگن به راه ادامه بده نگذار که غمت جلو پیشرفتت رو بگیره.....

اگر از غم مینویسم......اگر تمام متن های من بوی نا امیدی داره...

یه نگاه به اطراف بنداز.....رنگی به جز خاکستری هست؟......چشمان من باز شد واقعیت دنیا رو دید.....

و منو غمگین کرد....هر روز بیشتر از دیروز....از دلم نوشتم تا آروم بشه..... از چیزهایی که می شنیدم و میدیدم.....

از خاطراتی که برام گفته میشد.....آدمایی که دیگه نیستن

ولی........... جلو پیشرفتم رو هیچ چیز نگرفت.....من به خاطر فراموشی بیشتر در کار و درس غرق شدم

حالا به جایی رسیدم که تو دو دانشگاه درس میخونم........

عضو یک گروه طراحی دکوراسیون و سرپرست یک گروه از طراحانم

من  از غم به اینجا رسیدم

به یک جا در اوج توی سن ۱۹ سالگی

من مدیون غمهام هستم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:22  توسط takta  | 


تو شروع آسمونی می دونستم نمی مونی
چشم تو آخر دنیاس خودت اینو نمی دونی
داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده
اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیاده


آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه ی دلم شکسته با صدای تو
آخ تمام لحظه هام اسمت یادم نمی ره
گذشته ها گذشته ها هیچ کی گناهی نداره

وقتی با تمام قلبم واسه زندگی می میرم
تن من می لرزه اما تو را از خودم میگیرم
من بی من من بی تو من از سایه فراری
می شم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری


حالا من نه توی قصه نه تو آرزوم نه خوابم
این یه اتفاق ساده ست چرا دنبال جوابم



آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه دلم شکسته با صدای تو
آخ که تمام لحظه هام اسمت یادم نمی ره
گذشته ها گذشته ها هیچ کی گناهی نداره

http://thiefyourheart.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:44  توسط نقشینه 


دارم باهات حرف میزنم به  حرفام گوش میدی؟

آره بازم داری لبخند میزنی مثل همیشه

منم شروع میکنم به دردودل

به اینکه از غم دوریت چه میکشم

به اینکه از نبودنت دارم نابود میشم ذره ذره آب شدم

هی من میگم و تو گوش میدی

هنوزم لبخند میزنی

خیلی وقته به حرف زدن با عکست عادت کردم

و تو باز لبخند میزنی

و شاید داری به من می خندی و میگی دیوانه به چی دل خوش کردی

برام خبر اوردن که یا یکی دیدنت

باور نکردم عکست به من لبخند میزد

گفتی که قصه ما تموم شده

باور نکردم عکست به من لبخند میزد

حالا خیلی وقته که به عکست دلخوشم

من به عکست لبخند میزنم

                

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 0:31  توسط takta  | 


حادثه می آيد و خاطره می سازد. حادثه می رود و خاطره می ماند.

در کوچه پس کوچه های ذهن؛ خاطره می ماند؛ خاطره جاودان می شود. خاطره می خواند ؛ خاطره سکوت می کند. خاطره زشت می شود؛ خاطره زيبا می شود. خاطره تلخ می شود ؛ خاطره شيرين می شود. خاطره می ميرد؛ خاطره متولد می شود. خاطره می سوزد؛ خاطره می رويد. خاطره مي جوشد ؛ خاطره مي پوسد .خاطره غبار می گيرد ؛ خاطره تازه می شود.

خاطره می رقصد ؛ خاطره می بوسد؛ خاطره می خوابد؛ خاطره بيدار می شود . خاطره می رنجد خاطره دلگير می شود ...

 

خاطره می رود و خاطره می ماند .... يادش بخير باد!

من می روم و خاطره می ماند... يادش بخير باد!

MARKZ

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:43  توسط پسرای بد 


 

یکی بود یکی نبود

 من بودم و او بود  و اعتماد

ما بودیم و پیمان و قسم 

با هم نبودیم اما بودیم با هم

معصوم بود معصومیت نبود

ما بودیم و حرفهای نگفته ی زیبا ،رازهای پنهانِ پیدا

او من می شد.من اومی شدم.

نقشها  را بازیچه کرده بودیم ....

قرار رفتنمان شد آخر بودن

 

تا آخر بودن قرار گذاشته بودیم اما ...

****

حیف!

 حقیقت نبود بینمان

دل بازی بهانه ی یافتن حقیقت !

حقیقت آمد .زشت بود

 قصر  ظاهر اعتماد فرو ریخت 

حبابی بر آب بود

حرمت هم با آن شکسته شد

معصومیت از دست رفت

من هم شکستم

او هم ...

از هم گسستیم و گسسته شد حرمت

حالا

 یکی هست یکی نیست

یکی ماند یکی نماند

یکی شکست یکی .....

 

من دلتنگ روزهای بیخبری و سادگی

اوماند و من رفتم

****

میای دل بازی؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:28  توسط همراز  | 


هرچه خواستم بنویسم را در شنیده ای خلاصه و بیان کردم:

مثل پروانه ای در مشت چه آسون ميشه ما رو کشت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:26  توسط پسرای بد 


چند  وقتیه که مینویسم

نمیدونم یه سال دو سال سه سال..... نوشتم ک دلم خالی بشه....یه متن دو متن سه متن...اما.... نه دلم خالی شد و نه روحم آرامش گرفت....و هر روز بیشتر و بیشتر توی این دنیای نامرد غرق شدم و سوختم.....

سوختم از چیزایی که تو این دنیا دیدم و از بدی ها و بد بختی هایی که شاهدش بودم......

بیخیال شدم حتی دیگه ننوشتم.....نشد.....روحم آروم نمی گرفت......

برای آرامش روحم نوشتم.....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:22  توسط takta  | 


سلام!اين متن رو توي يه وبلاگ خوندم.جالبه! البته ميشد جالب تر طراحی کرد.اما از اونجا که ما به حقوق نویسنده اعتقاد داریم هیچ تغییری در اون ایجاد نمی کنیم.راستی آدرس منبع رو هم نداریم دیگه واقعا شرمنده خوب بخونید:

۱ـ در سال ، ۵۲ جمعه داریم و می دانید جمعه ها فقط برای استراحت است . به این ترتیب ۳۱۳ روز می ماند .

۲ـ حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل استبنابراین ۲۶۳ روز دیگر ، باقی می ماند .

۳ـ در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعاً ۱۲۲ روز می شود . بنابراین ۱۴۱ روز باقی می ماند .

۴ـ اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد که جمعا ۱۵ روز می شود . پس ۱۲۶ روز باقی می ماند .

 ۵ ـ طبیعتاً  ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه ، نهار و شام لازم است که در کل ۳۰ روز می شود . پس ۹۶ روز دیگر باقیست .

۶ ـ یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است . چرا که انسان موجودی است اجتماعی و این خود ۱۵ روز از کل سال است . بنابراین ۸۱ روز از سال باقی می ماند .

 ۷ـ روزهای امتحان دست کم ۴۵ روز از سال را به خود اختصاص می دهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان ، ۳۶ روز دیگر باقی می ماند .

 ۸ ـ تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم ۳۰ روز در سال است . مگر می تواندر این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند ؟ پس ۶ روز باقیست .

۹ـ در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی می شود و ۳ روز دیگر باقی می ماند .

۱۰ـ سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل ۲ روز از سال را در بر می گیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست .

۱۱ـ یک روز باقیمانده همان روز تولد است ، چگونه می توان در آن روز بخصوص درس خواند !!!

      پس یک داوطلب نرمال (!) نمی تواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد     !!!

                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:38  توسط پسرای بد  | 


میدونم که باید ازت دلخور باشم ولی من ازت ممنونم

چون از بعد از رفتنت روزا رو شمردم با این حس که شاید برگردی....دیگه حساب روزا رو از دست ندادم

روزها رو شمردم و عدد های بیشتری رو یاد گرفتم عددهایی رو که شاید با هیچ حساب کتاب ریاضی به اون نرسیده بودم

راستی ادبیاتمم قوی تر شد......چون احساسات رو درک کردم از ته دلم...احساس غم جدائی فراق

نقاشیامم رنگ واقعیت گرفت...یادته اون آدم تنها؟

کارمم رونق گرفت چون بدون تو برای فراموش کردنت ....فقط کار کردم کار

آره به خیلی چیزا رسیدم ولی.....

من این چیزا رو نمی خواستم..... میخواستم روزا رو نشمرم...چون با تو روزا ارزش نداشت....ریاضی قوی نمیخواستم چه حسابی بالاتر از عاشقی؟

ادیبات رو نمی خواستم تو معنای تمام شعرام بودی ساده و بی ریا

میخواستم نقاشیام انتزاعی باشه....طبیعت کار همه بود.....

و به کارم راضی بودم چون بیشتر وقتم با تو بود.....

و تو تمام زندگیم رو دگرگون کردی....بی دل....بی احساس

ولی برای دگرگونی ازت ممنونم....ممنونم که به من یاد دادی دنیا رو باور نکنم....که عشق یه دروغه...

من نیرنگ و دروغ رو از تو یاد گرفتم....یه چیز جدید

پس ازت ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 23:11  توسط takta  | 


ای تو جاری توی رگهام
صدای پای نفسهام
ای که بوی تو رو داره
لحظه های خواب و رویام

فرصت بودن با تو
اگه حتی یه نفس بود
برای باور بودن
همه چیز و همه کس بود

کاش میشد با تو بهار آرزوهام پا بگیره
کاش میشد با تو دوباره زندگی معنا بگیره

کوچ عاشقانه ی تو
لحظه ی شکستن من
خلوت شبانه ی من
تا همیشه از تو روشن
از غم نبودن تو
گریه کردم تو ندیدی
هق هق تلخ صدامو
تو نبودی نشنیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 15:28  توسط نقشینه  | 


 

ای بودنت بهار !

ای زاده ی بهار!

آفتاب وجودت که بر آمد مهر آغاز شد

آغاز بودنت مبارک

 

«برادر خوبم به خاطر شكوفا شدن گل وجودت در ۸ خردادسبدي از گل رِز  تقديمت ميكنم. »
 

اینم یه کلیپ   تقدیم به تو

تولدت مبارک

 

 دوستان  امروز تولد  یکی از نویسندگان وبلاگه

که دوست نداره کسی بدونه امروز تولدشه

 منم به همین خاطر مجبور شدم اسمی از ایشون نیارم

معذرت میخوام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2:2  توسط همراز  | 


باز روزگار چرخيد وباز دستی در دستی فشرده شد و قلب هايی به هم نزديک گشتند و عهدهايی برقرار شد؛اعتماد ها شکل گرفت و دوستی متولد شد.

 باز تن ها با هم بودند و قلب ها هم به ظاهر با هم . هيچ کس نمی داند از ديگری چه می خواهد و هيچ کس نمی داند ديگری از او چه می خواهد. وفا،صداقت،رفاقت يا... .اينها واژه هايی هستند مقدس و طاهر. گفتن همه آنها در کلام فقط چند لحظه به طول می انجامد ولی در عمل حداقل يک عمر.عمری که از لحظه تولدت شروع شده و تا امروز ادامه دارد و فردا هم به طول آن می افزايد.

اما گاه سرها در گريبان می رود و ديگر چشمها هيچ نمی بينند و آن گاه است که به بهانه  نديدن  بر روی تمام بود و نبودها پا می گذاريم و بهانه می آوريم كه ... و نفهميدیم که دروغ گفته ايم...

گاه در زمان طوفان حوادث گوشهايمان  را می گيريم و فرياد کمک او را نمی شنويم .صداقت داشتيم . اما پس رفاقت و وفايمان کجاست؟

                                         

صداقت را چه شد؟

رفاقت را چه شد؟

ياران را چه شد؟

 

باز روزگار چرخيد وباز دستی از دستی جدا شد و قلب هايی از هم دور گشتند و عهد هايی شکست؛ کينه شکل گرفت و دشمنی متولد شد. و در گوشه ای ديگر باز دستی در دستی فشرده شد و قلب هايی به هم نزديک گشتند و عهدهايی برقرار شد؛ اعتماد ها شکل گرفت و دوستی متولد شد... و باز روزگار مي چرخد ...

MARKZ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:42  توسط پسرای بد  | 


نسیم خنکی صورتم را نوازش می کند تقریبا دیر وقت است تنها و خسته توی پیاده رو قدم هایم را می شمارم . درخت ها وتابلو ها ی راهنمایی و رانندگی به صورتم زل زده اند .

خیلی دوست دارم یک بار خستگی شان راببینم و من به ان ها زل بزنم در حالی که روی زمین نشسته اند و زانو هاشان را بغل کرده اند . انها که نمی توانند همیشه اینطور محکم و استوار بایستند و از ۵۰ متری داد بزنند

 اقا سبقت نگیر !

ایستگاه اتوبوس .

بوق زدن ممنوع ...

 

و ان وقت ارام ارام جلو بروم و  با انها  کمی صحبت کنم

و بپرسم ...

از تابلو عبور ممنوع که راست و حسینی چند بار در روز هوس کرده از سر خیابانی که  ایستاده تا ته اش را برود .

از تابلو سبقت ممنوع بپرسم چند بار هوس کرده از تابلوسبقت ازاد سبقت بگیرد .

از تابلو بوق زدن ممنوع .از همه شان .

کنار تابلو ایستگاه اتوبوس بایستم و بپرسم جند بار هوس کرده یکی به خاطر خودش کنارش بایستد و اصلا چه شب هایی را به امید امدن مسافری تا صبح ایستاده است .

از کاج ها بپرسم چند بار ارزو کرده اند  که فقط در سال یک بار سبز باشند اما بتوانند مانند بقیه درخت ها میوه و ثمره بدهند تا یک بار هم شده پسر یچه ها و دخترک ها یی که از مدزسه بر میگردند و از شدت خستگی کیف ها شان از کتف شان اویزان  است و روی زمین کشیده می شود به جای رفتن زیر سایه درخت توت و توت خوردن زیر سایه انها  بازی کنند.

                                                                                                           

                                                                                        دوست دار شما - صادق

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 13:15  توسط پسرای بد  | 


مرا یادم کنید هر دم در این آشفته حالم...

که از یادم رود آنچه در این دنیا کشیدم....

که از یادم رود درد دلم را.....

که از یادم رود آهی کشیدم......

.............

مرا  از این قفس آزاد سازید....

که روحی خسته و آزرده دارم....

تنم سالم و آزاد است ولیکن

غمی جانکاه من در سینه دارم....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:12  توسط takta  | 


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،

پسرت،
John



پاورقي :

پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 23:58  توسط نقشینه  |