پرده اول: محیط دانشگاه - ساعت 10 صبح
- سلام بچه ها! - سلام!
- دکتر اومده؟ - آره!
- خب پس من رفتم! - الکی زحمت بالا رفتن از پله ها رو به خودت نده! نمره نزده...
- چرا؟ یعنی چی؟ - گفته ظهر می زنم!
- الآن چهار روزه داره همین رو میگه..صبح می گه ظهر ...ظهر می گه عصر ...عصر هم می گه فردا !
- خوب دیگه کاری که نمی شه کرد...
- برا امتحان پایانی چیزی گفته....هیچی اش که از جزوش نبود!
- دلت خوشه!
پرده دوم : دفتر آموزش و گفتگو با مسئول مربوطه
- سلام!آقای دکتر نمره نزدن کی می خواد بزنه؟
- چرا از من می پرسی؟
- مگه اینجا آموزش نیست ...پس از کی بپرسم؟
-از خودش بپرس... توی دفترشه
- نیستن...
- توی سالن XY جلسه داره...تا 12 طول میکشه...برو اونجا!
- برم اونجا میگه ظهر می زنم ....ظهر هم می گه عصر عصر هم میگه فردا!
- خوب فردا بیا!
- فردام بیای همین رو می گه! - می دونم همین رو میگه!!!!!
- 12 حتما میان؟
- بله!
- ممنون!
پرده سوم : پشت سالن XY ساعت 12:15
پشت در سالن کلی دانشجو منتظر استاد ها ایستادن ...در سالن باز میشه و اولین استاد خارج می شود.
استاد: دانشجویان عزیز جلو نیاید نمره ها نهایی شده دیگه نمی شه کاری کرد!
- بچه ها پس دکتر کو؟
- داره با یکی حرف می زنه...اومد!
آخرین نفر دکتر خارج می شود و همراه دانشجویان به سمت دفترش حرکت می کند.
پرده چهارم: جلاوی دفتر دکتر:
دکتر: حالا فعلا برید! من برم ناهار بخورم برمی گردم...
و همه دانشجو ها منظور دکتر را به خوبی فهمیدند.
پرده آخر: خونه ی ما ساعت 13:45 تماس با دانشگاه.
- آقا سلام من امروز خیلی تماس گرفتم آخر آقای دکتر کی تشریف میارن؟
- اساتید و کارکنان ساعت 3 تشریف میارن.
- آموزش چی؟
- اونها هم همین طور!
- ممنون!
نتیجه: تلفن رو که قطع کردم با خودم فکر کردم که چرا باید این جوری باشه! فقط میشه گفت: بیچاره من! بیچاره دانشجو! من یکی که دیگه نمی خوام دکتر بشم!
پشت پرده: ساعت 4 با دانشگاه تماس گرفتم و این جواب رو شنیدم : دکتر ساعت 2 از دانشگاه خارج شده!
MARKZ
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:29  توسط پسرای بد
|