تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










با کتابام داشتم سرو کله می زدم که یهو دیدم صدای ویز ویز می یاد و کاغذ ها داره می لرزه... کاغذ ها رو این ور اون ور کردم دیدم مبایلم روی ویبره است. گوشی رو سریع برداشتم و جواب دادم.

- جانم!                  -الو!شما MARKZ هستین؟

- نه عزیزم اشتباهه.

گوشی رو قطع کردم. تا گوشی رو قطع کردم یهو دو ریالیم افتاد . خواستم خودم باهاش تماس بگیرم دیدم شماره شماره تلفن همگانیه! اینم از شانس ما! دیگه حوصاه هیچ کاری رو نداشتم .فکرم مشغول بود تا بفهمم این کیه که من رو با این نام خطاب کرده؟! صدای طرف هم که اصلا آشنا نبود...از فکر کردن به جایی نرسیدم...

ویز... ویز ... ویز... دوباره مبایلم لرزید. شماره همون شماره بود. این بار با خوشحالی گوشی رو برداشتم.

- الو! بفرمایید؟

گفت: الو! سلام! شما MARKZ نویسنده وبلاگ thiefyourheart نیستین؟

گفتم : بله خودم هستم... ببخشید من شما روبه جا نمیارم . شما؟

- من اگه تو رو نمی شناختم اشکال نداشت اما زشته تو من رو نشناسی... من فرهادم!
- کدوم فرهاد؟                           - فرهاد...فرهاد کوه کن... بازم نشناختی؟

- نه...شرمنده!                          - شوخی میکنی...بابا کل دنیاست و یه فرهاد...اونم کوه کن!

- شرمنده نمی شناسم ....یه لحظه صبر کن...نه! نکنه تو همون فرهادی؟فرهاد کوه کن معروف؟ نه بابا ما رو سر کار گذاشتی؟

- آره ! من همونم مگه اشکالی داره؟

خب! باید برای پست بعد هم وطلب داشته باشیم...پس بقیه اش باشه واسه بعد.

MARKZ

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:45  توسط پسرای بد  | 


پرده اول: محیط دانشگاه - ساعت 10 صبح

- سلام بچه ها!                         - سلام!

- دکتر اومده؟                           - آره!

- خب پس من رفتم!                   - الکی زحمت بالا رفتن از پله ها رو به خودت نده! نمره نزده...

- چرا؟ یعنی چی؟                      - گفته ظهر می زنم!

- الآن چهار روزه داره همین رو میگه..صبح می گه ظهر ...ظهر می گه عصر ...عصر هم می گه فردا !

- خوب دیگه کاری که نمی شه کرد...

- برا امتحان پایانی چیزی گفته....هیچی اش که از جزوش نبود!

- دلت خوشه!

پرده دوم : دفتر آموزش و گفتگو با مسئول مربوطه

- سلام!آقای دکتر نمره نزدن کی می خواد بزنه؟

- چرا از من می پرسی؟

- مگه اینجا آموزش نیست ...پس از کی بپرسم؟

-از خودش بپرس... توی دفترشه

- نیستن...

- توی سالن XY جلسه داره...تا 12 طول میکشه...برو اونجا!

- برم اونجا میگه ظهر می زنم ....ظهر هم می گه عصر عصر هم میگه فردا!

- خوب فردا بیا!

- فردام بیای همین رو می گه!        - می دونم همین رو میگه!!!!!

- 12 حتما میان؟

- بله!
- ممنون!

پرده سوم : پشت سالن XY ساعت 12:15

پشت در سالن کلی دانشجو منتظر استاد ها ایستادن ...در سالن باز میشه و اولین استاد خارج می شود.

استاد: دانشجویان عزیز جلو نیاید نمره ها نهایی شده دیگه نمی شه کاری کرد!

- بچه ها پس دکتر کو؟

- داره با یکی حرف می زنه...اومد!

آخرین نفر دکتر خارج می شود  و همراه دانشجویان به سمت دفترش حرکت می کند.

پرده چهارم: جلاوی دفتر دکتر:

دکتر: حالا فعلا برید! من برم ناهار بخورم برمی گردم...

و همه دانشجو ها منظور دکتر را به خوبی فهمیدند.

پرده آخر: خونه ی ما ساعت 13:45 تماس با دانشگاه.

- آقا سلام من امروز خیلی تماس گرفتم آخر آقای دکتر کی تشریف میارن؟

- اساتید و کارکنان ساعت 3 تشریف میارن.

- آموزش چی؟

- اونها هم همین طور!

- ممنون!

نتیجه: تلفن رو که قطع کردم با خودم فکر کردم که چرا باید این جوری باشه! فقط میشه گفت: بیچاره من! بیچاره دانشجو! من یکی که دیگه نمی خوام دکتر بشم!

پشت پرده: ساعت 4 با دانشگاه تماس گرفتم و این جواب رو شنیدم : دکتر ساعت 2 از دانشگاه خارج شده!

MARKZ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:29  توسط پسرای بد  | 


من این داستان تاثیر گذار را از مجله اطلاعات هفتگی انتخاب کردم.لازم به گفتن است اطلاعات هفتگی با 65 سال سابقه قدیمی ترین مجله ایران است . من که همیشه به دوستانم پیشنهاد می کنم هر هفته این مجله رو تهیه کنند. خب پس به شما دوستان هم پیشنهاد می کنم ... با هم می خونیم :

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود، ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش در گذر است. کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طناب ها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد! طناب های نازک برای انسان های ضعیف النفس و سست ایمان و طناب های کلفت برای آنانی که دیر وسوسه می شوند. سپس از کیسه خود، طناب های پاره شده ای را بیرون ریخت و گفت: این ها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس دارند، پاره کرده و اسارت را نپذیرفتند .

مرد گفت : طناب من کدام است؟

ابلیس گفت: اگر کمک کنی که این ریسمان های پاره را به هم گره بزنم ، خطای تو را به حساب دیگر می گذارم...

مرد قبول کرد.

ابلیس خنده کنان گفت : چقدر جالب! حتی با این ریسمان های پاره می شود ، انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

 

حالا راستی اگه من و شما شیطان رو ببینیم چه سوالی ازش می کنیم؟

MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:52  توسط پسرای بد  | 


اون رو با تموم بی میلی های ابتداییش دوست دارم، یادمه اوایل قبول اون خیلی خیلی برام سخت بود.آخه همه چیز یه مرتبه اتفاق افتاد، همیشه میدونستم دوستم داره، ولی هیچ وقت فکر  این که (من)دوستش داشته باشم  رو نمی کردم حالا که دیگه وضعم خیلی خرابه و کارم تقریبا تمومه!!!

حالا دیگه کارم به جایی رسیده که دوست دارم با تمام وجود، اون رو در آغوش بگیرم، دوست دارم همیشه در کنارم باشه دوست دارم تا آخر عمر غلام اون باشم!!

اگه بخوام در باره ی عشقم حرف بزنم باید بگم...

این عشق یه جورایی به طور ناخودآگاه به من تحمیل شد، ولی حالا که فکرش رو میکنم ؛ دوست دارم دست تک تک اونهایی رو (که این عشق رو به من تحمیل کردند) ببوسم، اون ها خودشون هم فکر نمی کردند من زیر بار این عشق برم ولی من بهترین انتخاب عمرم و انجام دادم، واقعا ارزشش رو داشت.

توی پرانتز بگم :خداییش خیلی آستانه ی تحملش بالاست، شاید هر کی جای اون بود و این حرفهای من رو در مورد خودش می شنید، یه لحظه هم نمی موند(همون حرفها، که دلالت بر تحمیل این عشق بر من میکند)

ما از هر نظر برای هم ساخته شدیم(البته من هنوز هم حسرت این رو میخورم که چرا اینقدر ما دیر با هم آشنا شدیم).

آخه میدونید، قبل از اینکه با اون آشنا بشم، تصور دیگه برای آیندم داشتم و چه فکرهای ناجوری که برای آیندم نمی کردم!!!

حالا که اینقدر بهش نزدیک شدم، دیگه فرصت رو از دست نمیدم.به هیچ کس هم اجازه ی دخالت توی کارهام رو نمیدم و نمیذارم کسی میونه ی ما رو خراب کنه.

من همیشه آدم یه دنده ای بودم برا همین حالا هم سر حرفم بابت عشق اون میمونم.

آخه من...

ادامه دارد

علیرضا

تنفر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:40  توسط نقشینه  | 


                                       

- چیه پریشونی؟ گم شدی؟

- نه!

- پس چی؟

- گم نشدم اتفاقا یه گم شده دارم!

- خوب اسمش چیه؟

- نمی دونم!

- یعنی چی نمی دونم؟ خوب حداقل بگو چه شکلیه؟

- نمی دونم!

- خوب اهل کجاست؟ کجا زندگی می کنه؟

- نمی دونم!

- تو داری یا من رو مسخره می کنی یا خودتو؟

- نمی دونم!

- خیلی آدم .... هستی! اصلا تو از اون چی میدونی؟

- نمی دونم!

- اه! سر کار گذاشتی ما رو....اصلا به من چه؟!

- نمی دونم! لطف کن تنهام بذار

- اسمش رو می دونم و آدرسشم دارم تازه کلی هم ازش خاطره دارم...اما هیچ کدوم از این نشونی ها به زبان آدمها نیست... شما نمی فهمید! یه قلب مهربون ، یه سنگ صبور ، یه نگاه معصوم ، یه عالمه صداقت و یک رنگی... نمی دونم شاید دیگه پیداش نکردم....فقط  می دونم باید بلند بشم و از امروز تو صورت همه آدمها نگاه کنم شاید یه روزی چشمهای آشناش رو دیدم...یا شاید هم باید منتظر بشینم تا اون بیاد و من رو پیدا کنه آخه اون نشونی من رو به زبون آدمها بلده!

MARKZ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:31  توسط پسرای بد  | 


سلام!در ابتدا پیشاپیش میلاد دخت نبی- فاطمه زهرا – را خدمت همه دوستان عزيز تبريك عرض مي نمایم و روز زن و بزرگداشت مقام مادر رو به تمام زنان ومادران ایران زمین تبریک عرض مي نمايم .از همین جا دست تمام مادران را بوسه می زنم و خاک پایشان را سرمه چشم خود می کنم. همین طور میلاد بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی را خدمت تمام آزادی خواهان جهان تبریک عرض می نمایم. 13 تیر یه مناسبت دیگه هم داره و اون هم تولد رفیق شفیق خودم صادق آقایی عزیزه! البته متنی که در پایین می خونید اصلا ربطی به این مناسبت ها نداره ان شاءالله به جای خودش پست های مربوطه قرار داده خواهد شد. بعضي وقتا فقط می خوای کاغذو خط خطی کنی و کار نداری معنی چیز هایی که می نویسی چیه...این پست از همون پست هاست.البته از پست "چهرا زشت حقیقت" نوشته شده توسط همراز کمک گرفته شده.

MARKZ  

بازی بازی بازی

اما این بار دل بازی

بازی می کردیم اما یه بازی از یه جنس دیگه.از جنس دل. قانون بازی چی بود.شاید بی قانونی...اما نه فقط یه قانون داشت...اعتماد و صداقت.

صادق بودیم با هم

اعتماد داشتیم بهم

شروع بازی یه "سلام خودم!" بود و آخر بازی یافتن حقیقت...دل بازی بهونه ای بود برای یافتن حقیقت...اما حقیقت بهونه ای بود برای شناختن...شناختن هم وسیله ای بود برای نزدیک تر شدن...

تو حقیقت را یافتی ... چه بود نمی دانم؟! و در نتیجه این بازی هم همچون هزاران بازی و واقعه دیگر به پایان رسید...و صد البته با برد تو چون تو حقیقت را یافتی ... و این بار من بازی رو باختم... چون آخر بازی حقیقت رو نیافتم ...

اما آخر نفهمیدم دل بازی بهانه ای است برای یافتن حقیقت یا بهانه ای بود برای یافتن حقیقت!!!

و اما

یکی بود یکی نبود

 من بودم و او بود  و اعتماد

ما بودیم و پیمان و قسم 

با هم نبودیم اما بودیم با هم

معصوم بود معصومیت نبود

ما بودیم و حرفهای نگفته ی زیبا ،رازهای پنهانِ پیدا

او من می شد.من اومی شدم.

نقشها  را بازیچه کرده بودیم ....

قرار رفتنمان شد آخر بودن

تا آخر بودن قرار گذاشته بودیم اما ...

اون تنهام گذاشت خيلي راحت

 

گرچه...

يكي بود اون يكي هم بود

يكي موند اون يكي هم موند

يكي خوند اون يكي ساكت موند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:13  توسط پسرای بد 


نگذاریم هدیه دیگر زهره شود!

سلام!توی سایت های خبری و جراید چند روزی که خبری منتشر شده که مبنی بر سرقت لب تاب هدیه تهرانی در تهران است. ظاهرا خانم تهرانی طی شکایت اعلام کرده که در کامپیوتر شخصی اش فیلم شخصی ای –ظاهرا فیلم عروسی ایشان- بوده...

 پس این جور که پیش بینی میشه فیلم دیگری امسال وارد بازار خواهد شد. فیلم منسوب به زهره با 4 میلیارد تومان فروش – بنا به گفته رییس منکرات - پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شد!!! این فیلم متاسفانه باعث نابودی زندگی هنری و شخصی یک هنرپیشه شد و این بار نوبت تهرانی است.عقاید من رو در مورد این صنف افراد به خوبی می دونید و می دونید من دل خوشي از این دسته افراد ندارم و میدونم الآن میگین چشم خودش کور نمی خواست این کار رو بکنه که ابروش بره.اما این دلیل نمیشه! او اشتباه اول رو کرد و ما هم اشتباه دوم! نمی خوام این پست مثل پست نقشینه در اون ایام باشه...اما شخصا معتقدم بازنده در ماجرای زهره ما مردم بودیم که این فیلم رو دیدیم و کمک به پخش شدنش کردیم. فقط خواستم بگم بیایید این باردیگه بازنده نباشیم! این بار اگر فیلمی آمد ما نبینیم! نگذاریم این بار باز آبروی دیگری ریخته شود! اگر یک لحظه خودمان را جای او بگذاریم و از چشمان او نگاه کنیم ...آنگاه نخواهیم باخت! بیایید دست به دست هم بدهیم تا این بار نوبت تهرانی نباشد و باز نوبت باختن ما!

MARKZ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:19  توسط پسرای بد  | 


در سراشیبی تقدیر

   نام مرا

      با نام تو تشنه کرده اند

          و رفتنت را

             بر دلم داغ نهاده اند

                دریغ

                   از دریایی که در چشمهایت نشسته است

                       بی آنکه بخواهد

                           آیینه ها را آبی ببیند

                              یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

                                  که تکرار آبی ترین زلال ها

                                      در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

                                           تو را تداعی می کند

                                               برو به فکر من نباش

                                                   برو به پای من نسوز

                                                       برو به فکر من نباش

                                                           من یه جوری سر میکنم

                                                               زندگی رو با سختیاش........ا

                                                                   با که درددل کنم؟

                                                                       با کسی که پرنده بود برام؟

                                                                          با کسی که اشیانه بود

                                                                             دلم به چه خوش بود

                                                                                 کاشکی  پرنده پر نداشت

                                                                                     از پریدن خبر نداشت

                                                                                         درخت باغ آرزوش

                                                                                            دغدغه تبر نداشت

www.mosaferkoochoolu.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:14  توسط پسرای بد 


دیروز داشتم از تلویزیون یه برنامه که در مورد حیات وحش بود می دیدم ... با خودم گفتم این چه خصلت زیبایی هست که این حیوانات وحشی دارند... هر روز به اندازه نیازشان غذا می خورند و وقتی به اندازه کافی غذا خوردند حتی اگر شکاری در کنارشان باشد دیگر به آن حمله نمی کنند ... اما ما انسان ها!!! بگذریم...

اجازه بدید از نقشینه و تکتا بابت آپ زود هنگامم عذر خواهی کنم. متن زیراولین پست در جواب سوال "5 تا بهونه که برای اون زندگی میکنی؟" همون سوال كه حتي ... بماند! اميى وارم كه خوشتون بياد.

MARKZ 

می نويسيم اما هميشه غمگين!

می خوانيم ولی هميشه سياه!

می بينيم اما هميشه تار!

مي خنديم ولي هميشه تلخ!

بهانه زندگی کردن را بی بهانه می دانيم ولی برای هر شکست هزاران بهانه می آوريم و حتی برای اين ادعا هم ...

به بهانه ادامه زندگی عاشق می شويم اما بی بهانه عاشق می مانيم !

بهانه چيست؟

بهانه برای زندگی کردن چيست؟

اگر بهانه زندگی کردنمان را بهانه ای از جنس دنيا قرار دهيم ... آری! روزی بی بهانه خواهيم شد...

اما اگر بهانه را از جنسی الهی قرار دهيم ...آن موقع چه؟ بدان كه هيچ گاه بی بهانه نخواهيم ماند!

آن موقع است که زندگی زيبا خواهد شد و همه چيز رنگ خدايی خواهد گرفت ...

آن موقع است که انسان خواهيم شد و بها خواهيم يافت و چه خوش گفت که "بهشت را به بها دهند نه به بهانه"

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:27  توسط پسرای بد  | 


خیلی وقته که بی بهانه زندهام

بی بهانه نفس میکشیم

کار میکنم

درس میخونم

حتی بی بهانه عاشقم

تازگی فهمیدم که زندگی بهانه نمی خواد.....زندگی انگیزه می خواد.....و من انگیزه زندگیم رو پیدا کردم....

انگیزه ام بی بهانه زندگی کردن.....

حتی بی بهانه مردن.... بهانه داشتن غم به همراه داری چون بعضی اوقات بهانت آزارت میده

من بی بهانه زنده ام..... تو هم بی بهانه زندگی کن دوست من

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:14  توسط takta  | 


نمیدونم از کجا شروع کنم، نمیدونم از چیه اون براتون بگم... یادمه اوایل چند تا پست در مورد عاشقی گذاشتم توی وبلاگ،که خیلی از دوستان خورده گرفتند و یه جورایی مسخره کردند؛

حالا من دوباره میخوام از یه عشق جدید حرف بزنم؛

چند وقته باهاش دوست شدم، اگه بخوام دقیقا بگم 9000000 ثانیه قبل اتفاقا این بار همه چیزاز یه...شروع شد(اگه بگم همه میفهمند پس بیخیال)!!! یه جورایی نیمه گمشده ی خودم رو بعد از سال ها پیدا کردم، اوایل یه مقدار باهاش بیگانه بودم ولی خیلی زود عاشقش شدم، اتفاقا اون هم بسیار من رو دوست داره، شاید بیشتر از من!!!

راستش رو بخواهید اینقدر عاشقش شدم که اگه یه لحظه از من دور بشه، نمیتونم زنده بمونم،یه جورایی نفسم رو از نفس اون دارم.

اگه بخواهم از قیافش براتون بگم، شاید زیاد به مذاق شما خوش نیاد، ولی علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که میاد!!!

اگه بخوام از خصوصیاتش بگم، اون خیلی کم حرف هستش، خیلی گوشه گیر و مثل خودم عاشق تنهایی( من خیلی از این خصوصیتش خوشم میاد). اون خیلی مهربونه، همش میگه دیگران رو هم دوست داشته باش، حتی دوست داره جنس عشق من با دیگران از نوع جنس خودش باشه، من که هنوز نشدیم کسی حاضر باشه بشه این کار رو بکنه ولی اون حتی من رو به این نوع احساسات تشویق میکنه. من خیلی چیزها از اون یاد گرفتم، یاد گرفتم عاشق تر باشم_حتی اگه اون عشقم رو بروز ندم_ !! یاد گرفتم این عشق رو توی خودم پرورش بدم.خلاصه اون یه موجود تمام عیار برای زندگی هست.حتی اگه به اون نرسم،تا آخر عمر مدیونشم، اون تفکر من رو نسبت به دیگران عوض کرده،اون به من آرامش داده.

اون ...

ادامه دارد...

علیرضا

تنفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:35  توسط نقشینه  | 


سلام!یه سوال خیلی ساده...

۵ تا بهونه که برای اون زندگی میکنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:24  توسط پسرای بد  | 


اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم .

اگه من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان

را واژگون مستانه می کردم.

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم .

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیزه کرده پاره پاره درکف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم .

اگر من جای او بودم برای خاطه تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم .

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سرا پای وجود بیوفا معشوق را پروانه میکردم.

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم آدم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم.

اگر من به جای او بودم به عرش کبریایی به همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نا بجا بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .

چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد و گرنه من بجای او چو بودم .

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم!!!!! 

www.thiefyourheart.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:25  توسط نقشینه  | 


جوان هستیم و جوانی میکنیم و تمام آرزوهایمان در همین جوانی کردن است

آرزویم مادی نیست فرا تر از دنیاست و همین آزارم می دهد.......

آرزوی معنوی و دست نیافتنی....

پس آرزوی دیگری میکنم که دست یافتنی است ولی زمانش را نمی دانم....

آرزوی مرگم را

این آرزو نیز خود به خود به فنا رفت تا روزی رسد که زمانش بیاید

دو آرزویم را باختم ودر رویا غرق شدم...

چشم باز کردم...... دنیای ما چه متفاوت از با رویایمان....

و ما سوختیم و هرروز افسرده تر از روز قبل......

دیگر هیچ آرزویی نکردیم....

از هراس از دست دادنش

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 19:9  توسط takta  |