تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










خورشید خانوم ! خورشید خانوم ! شب اومده خواستگاری
 ما رو فراموش نکنی ! رو عهدمون پا نذاری
خورشید خانوم یه وقتنری کنیز دیو شب بشی
ساده نشی گول نخوری همسر میر غضب بشی
تو قصر دیو شب باید با بی چراغی سر کنی
این همه عاشق باید دوباره در به در کنی
ما عمریه خاطر خواه نور شماییم به خدا
دنبال یه رشته از اون موی طلاییم به خدا
 خورشید خانوم ! خورشید خانوم
 خواستگارات قلابیه
به فکر قیچی کردن
 اون موهای آفتابیه
میگن شما منتظرین که شب ستاره دار بشه
دل سیاهش مثه ما عاشق و بی قرار بشه
خورشیدخانوم ! باور نکن این کلک دوباره رو
ما خیلی وقته می شناسیم این شب بی ستاره رو
حتی اگه بگین : بمیر !‌ شب جواب رد نمیده
این شب تاریک کلک هفتاد و هفتا جون داره
می میره اما دوباره تو قصه مون پا می ذاره
خورشید خانوم طلوع کنین
 تا این شب اینجا نمونه
خروس واسه طلوعتون
 دوباره آواز بخونه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:45  توسط takta  | 


کاشکی این خونه مال من بود اون وقت ....

کاشکی این ماشین مال من بود اون وقت .....

کاشکی من انقدر پول داشتم اون وقت ....

کاشکی  فلان پست مال من بود اون وقت....

اون وقت چی ؟

هیچی ! با این امکاناتم به بقیه کمک می کردم. به فقرا کمک می کردم. با اون ماشین توی خیابون ها دنبال بچه های فقیرمی گشتم  و همه اون ها رو جمع می کردم توی همین خونه ویلایی . پول هام رو بین همه فقرا تقسیم می کردم!خلاصه  دیگه نمی گذاشتم فقر بمونه! تازه ...

جالبه!

چی؟

من هم همچین آرزو هایی دارم!

چه جالب!

اما جالب تر این که همه ما ها یادمون رفته که الان هم خیلی چیز ها داریم که می تونیم به دیگران ببخشیم! الان هم خیلی کار ها هست که می تونیم برای بقیه انجام بدیم! یادمون رفته اگه حالا نمی تونیم کل فقر رو نابود کنیم حداقل می تونیم یه 100 تومنی بگذاریم کف دست اون پسر بچه که گوشه خیابون با ترازوش نشسته! شاید این جوری حداقل دل اون رو خوش کنیم!

جالبه! حالا خدا این ثروت رو به من میده تا ......!!!

MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:42  توسط پسرای بد  | 


کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام
تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام
من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو
با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو
با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم
سخت آشنایم
آنها نیز با دل من آشنایند
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم
من آنان را در این راه می راندم
من آنها را به سوی تو می کشاندم
من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادم
پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند
و هرگز با غربت خو نکردند
هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند
همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند
یاد او را لحظه ای از یاد نبردند
چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم
مرا نفریفتند
هم چنان استوار و صبور
دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم
تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من
ای که از آب و گل توست جان و تن من
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم
به نیست شدن دارم
دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم
در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم
در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم
دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.
ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:9  توسط نقشینه  | 


از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی

I asked God to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است

I asked God to make my handicapped child whole
God said, no
His spirit is whole, his body is only temporary

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است

I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned

گفتم: مرا خوشبخت کن
فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو

I asked God to give me happiness
God said, no
I give you blessings; happiness is up to you

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنيايی جدا و به من نزديکترت میکند

I asked God to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me

از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود: نه، تو خودت بايد رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میکنم تا بارور شوی

I asked God to make my spirit grow
God said, no
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود: برای اين کار من به تو «زندگی» داده ام

I asked God for all things that I might enjoy life
God said, no.
I will give you life. So that you may enjoy all things

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد

I asked God to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea

منبع

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:7  توسط پسرای بد 


کودکی کتاب لغت نامه را گشود و به دنبال معنی کلمه عدالت گشت !

کودکم! عدالت واژه ایست خیالی که در لغت نامه از تاریخ قدیم به جای مانده! اگر می شد یا بهتر بگویم اگر خجالت نمی کشیدیم در نسخه های جدید این لغت و امثال آن را حذف می کردیم .

شاید هم گذاشته ایم تا بدانیم می تواند چنین واژه ای هم در دنیایی خیالی باشد ... تا نویسنده ای از آن الهام بگیرد!

نمی دانم باید توضیح و معنای این لغت را چه دانست ؟

برابری! مساوات ! پاداش در قبال عمل ! مجازات به مکافات جرم ! نمی دانم!

کودکان ما عدالت را ندیده اند! شاید آنها باید در دنیای خیال به دنبال آن بگردند و شاید در قصه ای همچون هری پاتر و آن هم در کتاب جادو به دنبال سحر عدالت باشند!

کودکان می بینند آسمان خراش را!

کودکان می بینند آن مرد فراش را!

کودکان می بینند کودکان گرسنه را!

کودکان می بینند کولی سر کوچه را!

کودکان می بینند آن بزهکار را!

کودکان می بینند بچه های کار را!

و من می خوانم:

"بشر دوباره به جنگل پناه خواهذ برد!

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!"

کودک کتاب لغت را بست اما همچنان مشتاق پیدا کردن معنای کلمه عدالت است...

شاید اگر من لغت نامه را می نوشتم در مقابل کلمه عدالت دو نقطه می گذاشتم و فقط می نوشتم علی!

این متن بهانه ای بود برای بزرگداشت روز "برابری و عدالت" این رو رو گرامی میداریم البته در کلام نه عمل!

قسمتي پست سال گذشته:

" اما در راستاي اهداف نام گذاري ايام،پسراي بد تصميم گرفتند تا 14و15مرداد ماه را روز"عدالت وبرابري" نام گذاري كنند.و باز در پايان بگذاريد آن دعاي هميشگي،آن دعاي مردان آزاده،را زير لب زمزمه كنيم:

"خداوندا!اي مهربان ترين خالق!اي خالق هر خالق!ظهور ناجي آخرالزمان،آن مرد آسماني را هر چه زودتر ميسر گردان."وباز در پايان روز "عدالت و برابري"گرامي باد."

MARKZ

 

لینک پست سال گذشته به همین مناسبت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:52  توسط پسرای بد  | 


چنین امروزی بود... خورشید زودتر طلوع کرد... همه پرنده های محل اومده بودن روی شاخه ی درخت نشسته بودن و منتظر خبر بودن ... زمان گذشت و گذشت تا رسید به اون ثانیه... حتی زمان هم یک لحظه ایستاد تا این ثانیه بیشتر ثبت شود.آری تو متولد شدی!

امروز 12 مرداد تولد تکتا است که تبریک میگم.البته این متن یه متن طولانی تره که من اردیبهشت ماه نوشتم!!!

به هرحال هم تولد و هم بازگشت تکتا رو تبریک می گم.

تکتا تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 8:51  توسط پسرای بد  | 


                  و خدا یکی بود .
                  و یکی چگونه می توانست باشد ؟
                 هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
                 و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت 
                عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
                خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
               و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
                و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
               و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
                و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
               اما کسی نداشت ...
               و خدا آفریدگار بود .
              و چگونه می توانست نیافریند .
             زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
            و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . 

            و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
              و خدا بود و با او عدم بود .
               و عدم گوش نداشت .
              حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
               و حرفهایی است برای نگفتن ...
               حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . 

                          و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
                و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
                 درونش از آنها سرشار بود .
                 و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
                 و خدا بود و عدم .
                جز خدا هیچ نبود .
                در نبودن ، نتوانستن بود .
                با نبودن نتوان بودن . 

                و خدا تنها بود .
                    
هر کسی گمشده ای دارد
                              و خدا گمشده ای داشت ...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط نقشینه  | 


برگشتم

به خاطر خودم و به خاطر خیلی ها یگه نمیرم

تحمل اینجا با تمام سختی هاش آسون تر از تحمل غربت و تنهایی

با اینکه تو این یک هفته چند دوست پیدا کدم ولی هیچ کجا خاک خودم

نمیشه.....حالا فعلا که برگشتم

نمیدونم.....شاید دوباره برم .....ولی نه حالا.....چند وقت دیگه....

ولی فعلا که ماندگار شدم

از همتون هم ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:24  توسط takta  | 


سلام! راستش يه پست نوشتم خواستم بگذارم كه چشمم افتاد به اين متن! يكي از هواداران همیشگی وبلاگ ما برای من فرستاده ."خدا به من رحم کنه!" به هر حال متن جالبيه و جالب تر اينكه اين همه وقت من اين متن رو نخوندم! باور کن! فرستنده فرموده كه از مرحوم ویکتورهوگوست. راستش من نمي دونم! خب! ضمن تشكر از اين هوادار عزيز با هم اين متن را مي خوانيم ...

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانه‌ای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:8  توسط پسرای بد  | 


دوباره ....دوباره ... دوباره .... دوباره داشتم از جلوی اون کوچه رد می شدم . بازم همون صحنه همیشگی! دیگه برای اهل محل این صحنه عجیب نیست! آخه توی محله قدیمی ما هر وقت سر کوچه یه حجله می ذاشتن همه جمع می شدن و می پرسید کی مرده؟ اما سر این کوچه....

کسی نمی پرسه کی مرده؟ می گن کدومشون مردن؟ آره ! آخر این کوچه چند تا آپارتمان  شصت هفتاد متری وجود داره که برای جانبازاست. هر چند وقت یه بار یه حجله سر کوچه می ذارن تا مردم بفهمند یه پرنده دیگه هم پرید! این بار هم نوبت شهید توکلیان بود.

صدا از بلندگو پخش میشه : خطر ...خطر ...خطر .... استفاده از سلاح های ش.م.ر... کمتر از 10 ثانیه ماسک های خودتون رو بگذارید!

این جمله هرشب توی گوش جانبازها می پیچه قاطی صدای همون سرفه ها که امون خودش و خونوادش رو بریده.

پسر از بابا می خواد خاطره بگه. خاطره هایی از جنگ!

- نه ! بابا این خاطره رو نه؟! خاطره اون روز رو بگو!؟ اون روز که شیمیایی شدی ... همون روز که ماسک خودت رو دادی به رفیقت تا شیمیایی نشه...

- این خاطره که تکراری شده! خودت که همش رو از حفظی!

- نه بابا ! تکراری نیست ! با هر سرفه ای که میکنی این خاطره هم تازه میشه! با هر دفعه که ماسک اکسیژن می گذاری ... اگه همون یه دفعه ماسک می گذاشتی دیگه لازم نبود هر شب موقع خواب ماسک بگذاری ...

 

باز هم یه نفر رفته بالا منبر: تو رو خدا ببین ! چقدر امکانات به این جانباز ها میدن؟ حقوق ماهانه...ماشین ....خونه ... سهمیه کنکور به بچه هاشون و هزار تا دیگه....

 من میگم: آقا! ما هم کور نیستیم! می بینیم ...آره امکانات دارن ... عده ای بودن که از این طریق هم به جاهایی رسیدن... اما....اما اگه به تو همه این امکانات رو بدن حاضری شیمیایی بشی ؟

آقا از منبر میاد پایین.

باید دوباره برم اون مقاله رو پیدا کنم، اطلاعات هفتگی نوشته بود:

من جانباز شیمیایی هستم...اعصاب... با توجه به شرایطم نمیتونم کار کنم ، درصد جانبازیم تایید نشده.میگن...

من جانباز شیمیایی هستم...قصاب بودم....یهو دستم تاول زد...عوارض همون شیمیایی...اداره بهداشت اومد پروانه کسبم رو باطل کرد و خونه نشین شدم... حالا زنم داره می ره خونه مردم کلفتی ...

خب! دیگه لازم نیست دنبال مقاله بگردم همین قدر هم که یادمه کافیه...کافیه واسه از خجالت مردن...

 

راستی! الهی لال شم ! گفتم آخر کوچه آپارتمان های جانبازانه! آپارتمان که نه ! یه سری زمین بود لب رودخونه که با کوچک ترین سیل نابود میشه.هیچ کس حاضر نشد بخره.اومدن روی رودخونه براشون خونه ساختن. خیلی ساده! بد تازه منت گذاشتن که خونه ساختیم!

 

صدا از بلندگو پخش میشه : بازهمایشی دیگر برای محکوم کردن استفاده از سلاح های ش. م . ر

صدا از بلندگو پخش میشه : بازهمایشی دیگر برای قدر دانی از جانبازان.

صدا از بلندگو پخش میشه : بازبخشنامه ای دیگر برای حمایت کردن از جانبازان.

اما همه این ها صداست...!

 

دوباره ....دوباره ... دوباره .... دوباره از جلوی اون کوچه رد می شم . بازم همون صحنه همیشگی!

باز به پرنده پر کشید!

دوسه روز دیگه روز پدره! پسر شهید میره سر قبر پدر...شاید بگه :"بابا باز هم همون خاطره قدیمی رو تعریف کن" ... اما می دونم این بار هزار تا سوال هم داره که از بابا بپرسه... گه اول همه ی اون ها یه "چرا" است و آخر همه اون ها یه "بقض"

برای شادی روح شهدا صلوات

MARKZ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:42  توسط پسرای بد  | 


...آخه من، دوست ندارم حرفم 2 تا بشه.

حالا دوست دارم بی پرده عشقم رو معرفی کنم. البته حدس زدنش خیلی هم سخت نبود، آره درسته . عشق من همون <<تنفر>> هست. حالا برگردید و مجموعه ی <<همدم من تنفر>> رو از این زاویه بخونید و هر سوالی که براتون پیش اومد رو از من بپرسید.

شاید یه کم عجیب باشه، ولی حقیقت داره.دلیلش هم مفصله ، دوست ندارم با گفتنش خاطره های تلخ خودم رو تکرار کنم. ولی اگه بخوام گوشه هایی از اون رو بگم.

باید بگم: وقتی همه ی مرزهای عشق و تنفر به یک باره شکسته میشن، وقتی بی دلیل محبت جاش رو به کینه میده و دوستی جاش رو به خیانت و دشمنی میده؛ وقتی حرمت دوستی به راحتی زیر پا گذاشته میشه و همه ی خودی ها، به یکباره بیگانه میشن، وقتی اشکهای پرارزشت،هیچ خریداری نداره و... دیگه چاره ای نمی مونه، شما ناچارید به این عشق تن بدید.

ولی همونطور که گفتم من از عشقم راضی هستم و با تمام وجود به اون عشق میورزم!!، ولی نه، یه عشق معمولی، عشقی سرشار از نفرت.

توی این چند هفته که پستم رو گذاشتم با عکس العمل های متفاوت و البته بسیار متناقضی روبرو شدم. خیلی برام جالب بود وقتی میدیدم برای بعضی ها مهم بود بدونن شرایطم الان چجوریه وخیلی جالب تر بود، وقتی میدیدم برای بعضی ها، اصلا شرایطم مهم نبود و اگه هم مهم بود فقط در ظاهر بود(کاشکی حداقل،بعضی ها، همین تظاهر به همدردی رو میکردند)!!!!!

توی این چند هفته حتی دوبار تهدید شدم، البته مطمئن نیستم که این تهدیدها 100% به این پست ها مربوط باشه ، ولی بی شک،یه جورایی به این پست ها مربوط بوده.

البته الان نمیدونم، با خواندن این پست، خیال دوستان(البته از جنس دشمن نما)،راحت میشه یا نه... ولی مطئننا در چند روز آینده متوجه میشم... .خودم خیلی دوست دارم در مورد تنفر حرف بزنم، ولی میترسم با بکار بردن کلمات نامناسب اوضاع رو از این که هست بدتر کنم.

میدونید، اگه این عشق،یه عشق دوطرفه باشه به خودی خود، خیلی هم بد نیست، حتی ممکنه بعضی وقت ها مفید باشه،اون به شما خیلی چیزها یاد میده،مثلا یاد میده: ((برای هرکس به اندازه ی خودش دل بسوزونی ،در نهایت هیچ کس برات باقی نمی مونه، به دنیا نباید اینقدر ساده نگاه کرد و بهتون یاد میده برای اینکه بتونی بین گرگها دووم بیاری،مثل خودشون بیرحم باشی و...)) اما، وقتی کار خطرناک میشه که این مسیر دوطرفه تبدیل به یک جاده ی یکطرفه بشه،اون موقعست که شما بی اختیار به همه ی دستورات اون گوش میدید،اون وقت این شمایید که همه ی مرزها رو میشکنید،اونجاست که دیگه هیچکس...

..

(تا اوضاع من، از اینی که هست بدتر نشده و کارم بیش از این بیخ پیدا نکرده)، پستم رو همینجا نیمه کاره تموم میکنم.

این داستان ادامه دارد(داشت!!!)... ولی

پایان

علیرضا

تنفر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:1  توسط نقشینه  | 


بعضي وقت ها توي دنيا يه اتفاق هايي مي افته که اسمش رو میگذاریم قسمت اما اگه یه کم حواسمون رو جمع کنیم این قسمت میشه فرصت...

امروز مطلع شدم تکتا از ایران خارج شد.مقصد کجاست و مدت سفر چقدره اصلا نمی دونم... خیلی بی خبر بود و خیلی زود ... به خدا نمی دونم چی باید بگم. من خیلی اذیتش کردم اما اون هیچ وقت تلافی نکرد. اوایل که اومد وبلاگ خیلی ها به من انتقاد کردن ولی من فکر می کنم اون با هنرش جواب همه رو داد...پست های اون برای کسانی که او رو می شناختند و داستان زندگی او رو می دونستند خیلی حرف ها داشت. یادم میاد از 4 سال پیش همیشه من حرف از سفر می زدم اما هنوز راهی نشدم ولی اون بی خبر رفت. تکتا سختی های زیادی رو در ایران تحمل کرد که شاید این مهاجرت برای او یه آغازی دوباره باشه.واقعا نمی دونم چی باید بگم فقط :

تکتا! خواهر عزیزم!

امیدوارم هر جا که باشی سالم باشی و ما و خونه ات رو فراموش نکنی.امیدوارم هر چه زودتر به ایران عزیز برگردی.فقط یه تقاضا...ایرانی بمون!

داداشی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:54  توسط پسرای بد 


پر کشیدنت را باور نمیکنم

حتی این سنگ سرد را و خاکی را که تورا در آغوش دارد

و تاریخ حک شده بر آن

که آخرین لحظه دیدارمان بود

..................................................................................

خداحافظی خیلی سخته

همه چیز یک دفعه ای شد...... انقدر که حتی نتونستم این خبر رو به علیرضا برادرم بدم.....

خوب خداحافظی هم سخت بود....

من فردا خاکم رو ترک میکنم

نمیدونم تا کی

حتی نمیدونم برگشتی هست یا نه

همه چیز یک دفعه ای جور شد

برای من سخته ولی با سرنوشت نمیشه جنگید

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:38  توسط takta  |