دوباره ....دوباره ... دوباره .... دوباره داشتم از جلوی اون کوچه رد می شدم . بازم همون صحنه همیشگی! دیگه برای اهل محل این صحنه عجیب نیست! آخه توی محله قدیمی ما هر وقت سر کوچه یه حجله می ذاشتن همه جمع می شدن و می پرسید کی مرده؟ اما سر این کوچه....
کسی نمی پرسه کی مرده؟ می گن کدومشون مردن؟ آره ! آخر این کوچه چند تا آپارتمان شصت هفتاد متری وجود داره که برای جانبازاست. هر چند وقت یه بار یه حجله سر کوچه می ذارن تا مردم بفهمند یه پرنده دیگه هم پرید! این بار هم نوبت شهید توکلیان بود.
صدا از بلندگو پخش میشه : خطر ...خطر ...خطر .... استفاده از سلاح های ش.م.ر... کمتر از 10 ثانیه ماسک های خودتون رو بگذارید!
این جمله هرشب توی گوش جانبازها می پیچه قاطی صدای همون سرفه ها که امون خودش و خونوادش رو بریده.
پسر از بابا می خواد خاطره بگه. خاطره هایی از جنگ!
- نه ! بابا این خاطره رو نه؟! خاطره اون روز رو بگو!؟ اون روز که شیمیایی شدی ... همون روز که ماسک خودت رو دادی به رفیقت تا شیمیایی نشه...
- این خاطره که تکراری شده! خودت که همش رو از حفظی!
- نه بابا ! تکراری نیست ! با هر سرفه ای که میکنی این خاطره هم تازه میشه! با هر دفعه که ماسک اکسیژن می گذاری ... اگه همون یه دفعه ماسک می گذاشتی دیگه لازم نبود هر شب موقع خواب ماسک بگذاری ...
باز هم یه نفر رفته بالا منبر: تو رو خدا ببین ! چقدر امکانات به این جانباز ها میدن؟ حقوق ماهانه...ماشین ....خونه ... سهمیه کنکور به بچه هاشون و هزار تا دیگه....
من میگم: آقا! ما هم کور نیستیم! می بینیم ...آره امکانات دارن ... عده ای بودن که از این طریق هم به جاهایی رسیدن... اما....اما اگه به تو همه این امکانات رو بدن حاضری شیمیایی بشی ؟
آقا از منبر میاد پایین.
باید دوباره برم اون مقاله رو پیدا کنم، اطلاعات هفتگی نوشته بود:
من جانباز شیمیایی هستم...اعصاب... با توجه به شرایطم نمیتونم کار کنم ، درصد جانبازیم تایید نشده.میگن...
من جانباز شیمیایی هستم...قصاب بودم....یهو دستم تاول زد...عوارض همون شیمیایی...اداره بهداشت اومد پروانه کسبم رو باطل کرد و خونه نشین شدم... حالا زنم داره می ره خونه مردم کلفتی ...
خب! دیگه لازم نیست دنبال مقاله بگردم همین قدر هم که یادمه کافیه...کافیه واسه از خجالت مردن...
راستی! الهی لال شم ! گفتم آخر کوچه آپارتمان های جانبازانه! آپارتمان که نه ! یه سری زمین بود لب رودخونه که با کوچک ترین سیل نابود میشه.هیچ کس حاضر نشد بخره.اومدن روی رودخونه براشون خونه ساختن. خیلی ساده! بد تازه منت گذاشتن که خونه ساختیم!
صدا از بلندگو پخش میشه : بازهمایشی دیگر برای محکوم کردن استفاده از سلاح های ش. م . ر
صدا از بلندگو پخش میشه : بازهمایشی دیگر برای قدر دانی از جانبازان.
صدا از بلندگو پخش میشه : بازبخشنامه ای دیگر برای حمایت کردن از جانبازان.
اما همه این ها صداست...!
دوباره ....دوباره ... دوباره .... دوباره از جلوی اون کوچه رد می شم . بازم همون صحنه همیشگی!
باز به پرنده پر کشید!
دوسه روز دیگه روز پدره! پسر شهید میره سر قبر پدر...شاید بگه :"بابا باز هم همون خاطره قدیمی رو تعریف کن" ... اما می دونم این بار هزار تا سوال هم داره که از بابا بپرسه... گه اول همه ی اون ها یه "چرا" است و آخر همه اون ها یه "بقض"
برای شادی روح شهدا صلوات
MARKZ
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:42  توسط پسرای بد
|