تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










سلام!نمیخوام خیلی طولانی بشه! اسمش رو گذاشتم یه تغییر!

تا قبل از این به صورت اسمی مسئولیت این وبلاگ با من بود اما از این به بعد این مسئولیت با صادق خواهد بود. این کار به این معناست که از این به بعد در مورد مناسبت و از این نوع مسائل صادق پست خواهد گذاشت نه من! در ضمن امور مربوط به نویسندگان هم به عهده صادق خواهد بود!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:32  توسط MARKZ  | 


از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 20:57  توسط takta  | 


روی پاکت نوشتم برسد به دست آن که همه جا هست!
خدایا!سلام!حالت چطور است؟میدانم که در این روز ها حال خوشی نداری!می دانم این روز ها خیره به دنیا ماندهای.به این اوضاع!
خدایا!روزی دنیا را خلق کردی و روزی دیگر انسان ها را آفریدی و انسان را راهی دنیا کردی.عقل فهم عدالت برادری دوستی محبت و همه خوبی ها و زیبایی ها را در کوله بارشان گذاشتی تا در دنیا-در این غربت و تنهایی-اندوهگین نباشد.
انسان ها به دنیا آمدند!با عقل و فهم خود محیط اطراف را شناختند و آن را ساختند.و چه زیبا ساختند.با هم از خود دفاع می کردند باهم کار می کردند با هم غذا تهیه می کردند و با هم غذا می خوردند.هر روز بیشتر می شناختند و بهتر می ساختند.نوبت به ساخت اولین خانه رسید.وقتی اولین خانه را ساختند دیگر فراموش کردند که مسافرند!فراموش کردند از کجا آمده اند هدف چیست؟ دیوار اولین خانه اولین مرز بین"با"و"هم"بود و عجیب آن که اولین خانه را هم با هم ساختند.
بازهم دنیا را ساختند. هر روز بیشتر می شناختند و بهتر می ساختند.اما این بار انسان ها بهتر را چیز دیگر معنا می کرند!بهتر را در تنها بودن غذای بهتر را تنها خوردن تنها از خود دفاع کردن و هزاران تنهای از این نوع می دانستند.انسان ها دیگر عدالت و برادری و دوستی و محبت-آن خورجین و توشه هایش-را فراموش کردند و هرچه به میلشان بود را خوب و زیبا می دانستند و هر چه بر خلاف میلشان بود بد و زشت!
یارب!خوب که فکر می کنم تو در کوله بار انسان توشه ای دیگر گذاشتی که او توانست این گونه شود.توانست به واسطه آن توشه در مقابل عدالت نابرابری در مقابل برادری دشمنی و در مقابل دوستی و محبت قهر را بسازد.خدایا!آن توشه اختیار بود!توشه برای انتخاب بین خوب و بد!توشه ای برای آزمایش!
خدایا!سوالی دارم.در آن لحظه که انسانی برای اولین بار انسان دیگری را کشت چه احساسی داشتی؟آیا آن لحظه پایان عمر انسانیت نبود؟
خدایا!کاش انسان اختیار نداشت!کاش قرار نبود آزمایش شود!کاش انسان فقط می توانست خوب باشد!نمیدانم دیگر چه بگویم.شاید همین یک جمله کافیست.کاش انسان انسان می ماند!
خدایا!دیگر سرت را درد نیاورم!تو به دنیا خیره بمان.شاید من هم توانستم در گوشه ای از دنیا شاید به کمک همین توشه-اختیار-خوبی ها را حاکم کنم. گوشه ای از این دنیا!دلم را می گویم!

MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:6  توسط پسرای بد 


هیچ کی نگفت برای یه لحظه بیشتر بمون...

بزودی ادیت می شود

MARKZ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:21  توسط پسرای بد 


این بار هم می نویسم باز مثل قدیم... پر از رمز ....پر از راز! می نویسم و اجازه می دهم تا همگان بخوانند...اما کسی هست تا تفسیرش کند؟! من از سرزمینی آمدم که سرزمین باد بود. سرزمین بی سرزمین ها! آنجا که اوج و قعر یکی بود و زشت... زیبا!آنجا که همه "مگر می شود" ها "می شد" و همه "شد"ها نمی شد."نا باوری" و "باور" یکی است.
در آنجا...
-بد و خوب؟...
-معنا ندارد!
-نتیجه عمل؟...
-ندیدم باشد!
-صدا؟
-نبود که بشنوم!
-پس چه دیدی؟
-دیدم که چشمی هم برای دیدن نیست!
من آمده ام! آمده ام از جایی که خدا خلقش نکرده است!

من کیم؟
مستم....گرچه عاقل ترینم!
کذابم.....گرچه صادق ترینم!
کافرم .... گرچه موحدترینم!
خدایم.....گرچه بنده ترینم!

برایتان گفتم!خندید! "فریاد بر آمد آن که خاموش!"
اما این بار هم می نویسم باز مثل قدیم... پر از رمز ....پر از راز! می نویسم و اجازه می دهم تا همگان بخوانند...اما کسی هست تا تفسیرش کند؟!

MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:49  توسط پسرای بد  | 


" به نام خوب خدا"

پر از عطر باران می شود ذهنم

هر بار که تجسم  می کنم تو را

یادم می آید کودکیم

و می روم          و غرق می شوم در لحظه هایش

می خندم      به یاد روزهای خوب با تو بودن

و اشک می شود بغضم

و می ریزد بر گونه هایم

و می بینم خود را

                          با چکمه های پدر بزرگ

                                                             در کوچه های خاکی روستا

و می شنوم صدایی از دور

                                 که نزدیک می شود

  نفس نفس می زند           و با اشک می گوید :

                              "عمویت رفت . مرد .دیگر نیست"

و می دوم     

           و هی زمین می خورم

                                         و چکمه ی پدر بزرگ توی کوچه جا می ماند

و مادر      

                     که دلیل رنگ پریدگی ام می پرسد

و سکوتم       و بغضم که نمی شکند و-

- دیگر چیزی جز اشک یادم نیست

و حال

     بعد از گذشت این همه سال

قلبم هنوز باور نمی کند رفتنت را

                       و هنوز انتظار می کشد آمدنت را

و من تنها یک سنگ قبر می بینم

                                           و از بر می خوانم نوشته اش را

             ...

بودنت گرفتار طوفان حادثه شد

                                        و رفتی...

                       برای عموی مهربانم که بهترین خاطرات کودکیم پر از عطر اوست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:16  توسط یاس  | 


آروم آروم اشکام میاد پایین

و من دوباره در خاطراتم گم میشم و میسوزم....

یاد گذشته تلخم همیشه داره روحم رو سوهان میده

خدایا منو رها کن

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:3  توسط takta  | 


"بسم الله الذی هو مدبر الامور"

آیات 73 تا 78 سوره ی حج:

" ای مردم! مثلی زده شده است به آن گوش فرا دهید:کسانی را که غیر از خدا می خوانید

هرگز نمی توانند مگسی بیافرینند .هر چند برای این کار دست به دست هم دهند . و هر گاه

مگسی چیزی از آنها بر باید نمی توانند آن را باز پس گیرند . هم این طلب کنندگان ناتوانند

و هم آن مطلوبان (هم این عابدان وهم آن معبودان).خدا را آن گونه که باید بشناسند

نشناختند .خداوند قوی و شکست ناپذیر است . خداوند از فرشتگان رسولانی بر می گزیند

و همچنین از مردم .خداوند شنوا و بینا ست .آنچه را در پیش روی آنها و پشت سرآنهاست

می داند. همه ی امور بسوی خدا باز گردانده می شود .

ای کسانی که ایمان آورده اید ! رکوع کنید و سجود به جای آورید و پروردگارتان را عبادت

کنید و کار نیک انجام دهید شاید رستگار شوید. و در راه خدا جهاد کنید و حق جهادش را

ادا نمایید .او شما را برگزید و در دین (اسلام ) کار سنگین و سختی بر شما قرار نداد .

از آیین پدرتان ابراهیم پیروی کنید .

خداوند شما را در کتابهای پیشین و در این کتاب آسمانی "مسلمان "نامیدتا پیامبر گواه

بر شما باشد و شما گواهان بر مردم . پس نماز را بر پا دارید و زکات را بدهید و به خدا

تمسک جویید وکه او مولا و سر پرست شماست و چه مولای خوب و چه یاور شایسته ای"

 

 

"اسلام عبارت است از تسلیم و تسلیم همان یقین است و یقین همان تصدیق و تصدیق

عبارت است از اقرار و اعتراف و اقرار همان عمل و عمل هم آن است که ادا می شود .

مومن دین خود را از تشخیص خود نمی گیرد بلکه دین او از جانب پروردگارش نزد او

می آید و او آن را می گیرد . عمل مومن نشان دهنده ی یقین اوست و انکار کافر در

عملش مشاهده می شود ."                                    امام علی (ع)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:37  توسط یاس  | 


فکر کنم هیچ کس باورش نشد که امثال انقدر زود گذشت و دوباره نوبت شبای احیا شد... با همون حال و هوای خاص خودش...
دوباره نوبت خالی شدن شد... دوباره به قول رفیقم نوبت کنتور صفر کردن شد ... نمی خوام دوباره مثا سال قبل بنویسم... این بار می خوام از یه تجربه شخصی بگم:
سال قبل آخرین شب احیا وقتی مراسم ها تموم شد یه اتفاقی برای من افتاد تا شاید معنی واقعی این شب ها رو فهمیدم... فهمیدم اون همه دعا و گریه برای چیه؟ بگذریم .... یه تجربه شخصی بذار برای خودم بمونه! منظورم به تو رفیق شفیق که فردا گیر ندی ماجرا چی بوده؟
سر بسته بگم.وقتی برای یه نفر که قبولش دارم تعریف کردم گفت خیلی عالیه و ... در های رحمت به سویت باز شده و ... و ...و ..... اگه می گم و و و چون حوصله شنیدن دوباره اون حرف ها رو ندارم. تو اون حقیقت چیزهایی دیدم که او ندید!
نه تنها من بلکه همه توی این شب ها عهد هایی بین خودمون و خدا می بندیم... ساده ترینش اینه که خدایا دیگه گناه نمی کنم... بعضی ها مونم که خیلی از خود متشکریم با خدا معامله ها می کنیم...!
هیچ کس نمی تونه منکر بشه که این یک سال خیلی زود گذشت... نمیشه گفت قدیمی ها میگن برکت عمر ها از بین رفته خرافاته! هر چی هست باید حواسمون باشه اگه امسال میگیم این یه سال چقدر زود گذشت پس فردا نگیم این هفتاد سال چقدر زود گذشت... فردا شب وقتشه!
من امسال با دلی آلوده تر و با کارنامه ای سیاه تر به استقبال این شب ها می روم ... اما با خواسته هایی بیشتر! خدایا! گرچه بسیار می خواهم اما باطن کلام را فقط تو می دانی!
از همه جا گفتم و از همه چیز نوشتم تا بهانه ای باشد که بگویم:

 التماس دعا!

MARKZ

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:59  توسط پسرای بد  | 


کاشکی می شد

يواشکی خستگی تابلو های راهنمايی و رانندگی را ببينم ،آنها که

 نمی توانند هميشه همين طور استوار و محکم بايستند و از 50متری داد بزنند :

-آقا سبقت نگير !

-عزيز اين جا پارک نکن ،

- ايستگاه اتوبوس !

و گاهی با عصبانيت فرياد بزنند ، می ميری ، خطر مرگ! حمل با جرثقيل ،بوق زدن ممنوع.

هميشه اين طور نيستند می خواهم ببينم خستگی تابلو های شهر و دارودرخت ها را که ازشدت خستگی و يکنواختی روزگار قوز کرده و زانوی غم بغل می کنند. وآن وقت با يک دوربين جلو بروم و گزارشي تهيه کنم . آرام آرام به تابلو ها و درخت ها نزديک می شوم همراه با ترس از اينکه مبادا از شدت خستگی چيزی بارم کنند .

می روم ومی پرسم از تابلوی عبور ممنوع که راست و حسينی چند بار در روز هوس می کند از سر خيابانی که ايستاده به ته اش برود. و يا تابلوی سبقت ممنوع را ببينم و بپرسم چند بار تصميم گرفته از تابلوی سبقت آزاد سبقت بگيرد ،

از تير لامپ های شهرداری بپرسم که چند با هوس کرده روزها در برابر بی توجهی افراد شهر چراغ هايش را روشن کند و خودی نشان بدهد ، چند بار خواسته چشمش را بروی حقه و کلک های ما انسان ها ببندد و چند بارش را موفق شده و اصلا چه حسی دارد از نگاه های زورکی بعضی ها که به هوای ديدن ستاره ها مجبورند آن ها راببينند

سراق کاج ها بروم و بپرسم که چند بار آرزو کرده اند و حاضر شده اند با تمام وجود مانند بقيه فقط در يک فصل سبز باشند ولی بتوانند ميوه و ثمره ای داشته باشند تا يک بار هم که شده پسر بچه هاو دخترک ها وقتی از مدرسه می آيند با کوله پشتی هاشان که از کتف شان آويزان است و يا در دستشان روی زمين کشيده می شود به جای رفتن زير سايه ی درخت توت و از سر کله ی آن بالا رفتن و توت خوردن ،زير سايه او بروند و با او بازی کنند .

به سراق تابلوهای ايستگاه اتوبوس بروم و بپرسم چند بار هوس کرده يکی در روز به خاطره خودش کنارش بايستد و يا شبی فردی لا اقل به اميد اتوبوسی هم شده او را از تنهايی در بياورد .

                                                                .: صادق:.

                                                                 ۸۶/۷/۶

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 18:9  توسط پسرای بد  | 


"بسم رب طارق"

عبادت .عبارت از نهایت مرتبه ی خشوع . شکستگی و فروتنیست.

در مجلسی رسول خدا فرمودند :بگویید که کدام است اول نعمت از نعمت هایی که خداوند عالمیان شما را به تذکر آنها امر فرموده؟

علی (ع) جواب دادند:

"* اول نعمت ها نعمت ایجاد است که من هیچ نبودم و مرا از کتم عدم به وجود آورد .

*دوم آن است که احسان فرمود مرا از جمله ی صاحبان حیات و زندگانی مقرر کرد و مانند جمادات و نباتات نگردانید .

*سوم آنکه مرا به بهترین صورت ها که انسان است خلق نمود و به صورت حیوانات نیافرید.

*چهارم آنکه برای من حواس ظاهره و باطنه مقرر ساخته.

*پنجم آنکه قوای عقلانی و مشاعر روحانی به من داد و بر سایر حیوانات مرا زیادتی بخشید.

* ششم آن است که مرا به دین حق هدایت فرمود و از گمراهان نگردانید .

* هفتم آنکه در آخرت برای من زندگی مقرر فرمود که نهایت ندارد .

* هشتم آنکه مرا مالک گردانیده و بنده ی کسی نگردانیده .

*نهم آن است که آسمان و زمین و آنچه در میان آنهاست از خلایق .برای من خلق کرده و مسخر من گردانیده که برای من در کارند ."

پیامبر(ص)فرمودند : راست گفتی .بعد از این دیگر چه نعمت است ؟

علی (ع)فرمود :نبی الله !نعمت های الهی بسیار است و همه نیکو و طیب .به شمردن.احصای آنها نمی توان نمود .حضرت رسول (ص) تبسم نمود و فرمود : گوارا باد بر توعلوم نامتناهی!

 

"نپرستیدم تو را از ترس آتش تو .و نه از برای طمع در بهشت تو و لیکن تو را سزاوار پرستیدن یافتم پس عبادت کردم."                              حضرت علی (ع)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 15:50  توسط یاس  | 


چقدر دلتنگه تنهایی!

چه ایثاری؟ چه فرجامی؟

صدایی از ته بودن

فغان از بی سرانجامی

شکوه شعر دیگر مرد

صدای من کنون خاموش

قلم دیگر نمی رقصد

دلم دل تنگ یک آغوش!

فقان و ناله شبگیر

تنها مانده در گوشم

ندیدم آشنایی را

که اکنون من ... خاموشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:5  توسط پسرای بد  |