تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










"بسم الله الذی خلق النور من النور"

گفتم طلسم چند هفته ای اینجا رو بشکنم و  بعد از مدتها من اولین حرف دل رو بنویسم.ولی خوب نمی دونستم باید  از چی بنویسم .از خیلی چیزا نوشتم ولی خوب هیچکدوم به دلم ننشست.دوباره شروع به نوشتن کردم.خواستم از کودکیم بنویسم ولی دیدم قبلا" هم ازش نوشتم .خواستم از دلتنگی هام بنویسم ولی دلتنگی ها  همیشه هستن و موضوع جدیدی نیستن .و تنها یه چیز بود که نوشتن ازش هیچ وقت تکراری نمی شه و اون چیزیه که اگه اینجام به خاطره لطف اونه واینجام تا شاید نوشته هام دیگران رو هم به یاد اون بندازه.

می خوام از خالق بی همتا بنویسم از خدا .از اونی که دلیل همه دلیلاست .ولی از کجا باید شروع کنم.اصلا"بودنش شروعی نداره .چون همیشه بوده .به هر چیزی که نگاه می کنم یه نشونی از اون داره.

علت همه چیزو همه کس معلول بودنشه. یه جورایی اگه نباشه(منظورم فکر نبودنشه)همه چیز بی معنا می شه.می دونم که نه تنها من .بلکه همه ی شما به چیزایی که می خوام بنویسم خیلی وقتا فکر کردین.خودتون رو توی یه پارک روی یه نیمکت تصور کنین .به آدما نگاه کنین.به عبور ماشین ها .به عجله ی  هر چیز برای رسیدن به مقصدش.به درختا .به آب و... بعدبه این فکر کنین که  هیچ کدوم دلیلی برای حرکتشون نداشتن.برای یه لحظه هم که شده اونها رو بدون هدف تجسم کنین.خیلی پوچ به نظر می رسن نه؟؟!!

من بارها به همه ی اینها فکر کردم .با فکر کردن بهشون گاهی وقتا خندیدم و گاهی وقتا هم گریه کردم  و بعد به خودم گفتم میشه کسی باشه که با وجود این همه دلیل وجود خدا رو باور نداشته باشه. فکر کردن به نبودنش غیر ممکنه حتی برای یه لحظه . همین نفس کشیدنمون که اون قدر واسمون عادی شده که هیچ وقت به نبودنش فکر نمی کنیم یه دلیل برای بودنشه.وقتی به همه ی اینها فکر می کنم و باورم می شه که بودن یه لحظه ی بعدم به خواستن یا نخواستن اونه .بیشتر به بندگیش افتخار می کنم.اون جایی که تو قرآن می گه :"کن فیکون "یعنی همینکه خدا بودن چیزی رو اراده کنه اون چیز موجودیت پیدا می کنه .معنا و عمق اینها رو باید درک کرد و من امیدوارم که همگی ما لیاقت درک  همه اینها رو پیدا کنیم.بین بودن و نبودن همه چیز فقط یه چیز هست و اون خواست اونه...

حرف های دل من همیشه از خدا و بندگیش بوده . هر بار خواستم از چیز دیگه ای بنویسم باز هم آخرش به اون ختم می شه .حالا می خوام از یه دلتنگی بنویسم. 

چند وقتیه حس غریب که نه آشنایی دارم که از بودنش اصلا" خوشحال نیستم . تا حالا شده حس کنین خدا از دستتون ناراحته و هر چی هم توبه کنین باز هم اون حس باهاتون باشه .من الآن چنین حسی دارم.به همه ی بزرگاو عزیزاش قسمش دادم که از این حس رهام کنه ولی هنوز هم باهامه. هر چی فکر می کنم نمی دونم کی و کجا کاری کردم که ازم رنجیده . می دونم اون قدر مهربون و بزرگه که همون اول منو بخشیده ولی چرا من هنوز هم همون حس رو  دارم.خدایا .باز هم به همه اونایی که دوستشون داری قسمت می دم که منو از این حس رها کنی چون دیگه دارم از غصه ی این حس دق می کنم...خدایا می بینی که حتی شعر هام هم بوی تو رو دارن .پناهم باش که تنها پناهم توایی ...

        نتوانم که به جز تو غم دل به کس بگویم  

                                                              چو توایی پناه قلبم زچه رو سخن بشویم 

    من درد دیده . ز غم از کمر شکسته  

                                                                 همه درد و غصه هایم به در تو سیل گشته 

       تو همه غمم ببردی .دل من تو شاد کردی 

                                                                    تو به من امید دادی. همه درد من تو بردی

      به بزرگیت که شرم دارم 

                                                         که به خانه ات در آیم

         نه همین دو روز .که عمری

                                               به خلاف راهت بودم عاصی

     ز دو دیده ام .ببین که همه روزه اشک بارد

                                                               که مگر به حرمت اشک گنه از دلم بروبد

      تو ببخش .ار نه این پست به حلاوت خورد قسم ها

                                                                شکند قسم پس از عهد . ببرد ز یاد غم ها

                                                                                                                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:46  توسط یاس  | 


آیا باز تو در راهی؟آیا باز کوچه های مارپیچ تو را به من می رسانند؟
آیا باز مختصات من و تو در دستگاه مختصات زمین یکی خواهد شد؟
یکی که هیچ گاه نمی شود!
زمین!تو می توانی فاصله ها را کم کنی؟ می دانم همیشه فاصله هست! اما آیا نمی شود فاصله ها کم شود؟خیلی هم کم نه! فاصله ای به اندازه قدرت دید من با عینک جدیدم! اگر سخاوت داری فاصله ای به اندازه ی باز کردن دو دست ! یا شاید فاصله ای به اندازه تداخل دو نفس...نفسی که در آن نیست اثری از هوس!
زمین تو نمی توانی؟!
زمین تو نمی توانی.
مختصات یکی است.همان حیاط...همان پله ها...او نشسته است و من ایستاده!دقیقا در یک نقطه! باور می کنی؟
اما او هست و من نیستم...من هستم و او نیست!
ساعت دیواری تیک تیک کنان می گوید: زمین هیچ کاره است! زمان تعیین کننده است!
اگر چه بعد چهارم است.اما نقش اول این ماجراست.اگر زمین هم بخواهد و او نخواهد نمی شود...
آن شب به پایان رسید ...
سحر گاه خورشید مادر زمان...پدر زمین...در آن طلوع زیبا چنین به من گفت:
چه بسیار زمین و زمان خواستند ... در همان فاصله ...همان حیاط ...همان پله ها!تو بودی و او هم بود اما... اما تو ... تو نبودی!

                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:52  توسط MARKZ  | 


سلام

سلام ای همان که وقتی دل گویه هایم را برایت می خوانم در تنهایی ها دلم اوج می گیرد به بالاتر از تاریکی ها

و ندای سکوت ات در گوشم می شود آشنا ترین نوا که پر است از حس بودن ات

سلام منم یکی از همان دل شکسته های غمگینت یکی از همان از عشق دور افتاده ها

یکی از همان هایی که در این حالات قلم در دست می گیرد و می گرید و می گوید:

 چرا چرا چرا ؟؟

از آنها که فراموش می کند فراموش کردن هایت را

گم می کند پیدا کردن هایت را

گمان می کند یقین هایت را

و مگر می کند اگر هایت را

سلام منم همان که خط خطی ترین چوب خط را پیش ات دارد و هنوز نان می خورد تا فراموش نکندجود و کرمت را

سلام ای اهدا کننده اختیار

                                        سلام   

                                     دوستدار شما صادق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 14:50  توسط پسرای بد  | 


 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي


تو نميدانستي


تو نمي فهميدي


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت


ليك بعد از ان شب

 
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد


بر غمم مي افزود


جاي خالي تو را ميديدم


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم


به وفاي دل تو


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود


ناگهان ياد تو مي افتادم


باز مي لرزيدم


گريه سر مي دادم


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي


تا سر انجام شبي سرد و بلند


اشك چشمان سياهم خشكيد


آتش عشق تو خا كستر شد


ياد تو در دل من پرپر شد


اندكي بعد گذشت


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم


گر چه تنها هستم


نه به دنبال توام


نه تو را مي جويم


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را


و چه آسان رفتي...


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را


آه...افسوس چه سود


قصه اي بود و نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:46  توسط takta  | 


وقتی که مست و سرخوش باشی این گونه می نویسی!


سلام! سلام به تو همسایه جدید!حالت خوبه؟ حتما خوبی دیگه!خانوم گنجشک چه طوره؟ بچه ها از تخم در اومدن؟ دیدی چه الکی الکی اومدی همسایه ما شدی ها؟ نه پول زمین دادی نه هیچی دیگه؟ فقط زحمت حمل چند تا برگ خشک سوزنی اون هم از خیابون بالایی تا اینجا رو به خودت دادی! الهی بمیرم برات خیلی خسته شدی؟تازه پوله شارژ هم نمیدی!می دونی روزی چند بار باید ما حیاط رو بشوریم تا از آثار شما خبری نباشه؟تازه همه گل های باغچه رو هم خراب کردین؟ نگو نه!دیروز خودم دیدم مهمونی داشتین با رفیقاتون همه گلهای همیشه بهارمون رو خوردین.کوفتتون بشه! الهی تو شکمتون بمونه و نیاد پایین تا دیگه زحمت حیاط شستنش هم به ما نمونه.
اما خوش به حالت!کاشکی من هم می تونستم مثل تو به همین راحتی صاحب خونه بشم.این زمین کنار خونه مون رو که دیدی؟! نامرد قرار بود به ما بفروشه رفته به یکی دیگه فروخته...ان شاءالله خونه رو سرش خراب نشه چون من که هر روز دارم لعنتش می کنم!
گفتم کاشکی!.... خداییش خیلی هم بهت بد نمی گذره!زن و بچه که داری خونه هم که داری غذاتم که به صدقه سره برنج های زیادی که مامانم می پزه جوره!خداییش دیگه چی میخوای؟ الحمد الله توی شهر ما هم دیگه از دشمن هات خبری نیست! توی این دود و شلوغی از عقاب و شاهین و کرکس خبری نیست!همه از شهر رفتن اون هایی هم که موندن یا الان توی قفس موندن یا باغ وحش اند!اصلا تو توی عمرت عقاب دیدی؟ من چند بار توی تلویزیون دیدم! اما خداییشش گربه ها هستن...اما نه! گربه ها دیگه زحمت موش گرفتنم به خودشون نمیدن چه برسه بخوان بپرند بالا شما ها رو بگیرن! کلاغ ها هم که مثل گربه ها آشغال خور شدند.البته یه وقتی برا سرگرمی سراغ تخم ها و بچه ها تون میان! اونم که مسئله ای نیست!بعضی وقت هاست!شما ها رو هم که کسی تو قفس نگه نمی داره!از بس که شلوغ می کنید.کله آدم رو می خورید!این کله گنجشکی که میگن همینه دیگه!
گنجیشکه!گفتم که بدونی چقدر خوشی!سالی یه بار خونه عوض می کنی سالی یه بار اهل وعیال رو عوض می کنی. سالی یه بار هم میگن میری سفر خارج!
ما چی؟خونه که نیست بخریم اگرم باشه که گرونه!کسی هم که زن ما نمی شه! پولمون هم انقدر برسه که کرایه ماشین تا دانشگاهمون رو بدیم باید بگیم خدا رو شکر...سفر خارجم کجا بود؟!
گنجیشکه! چه خوب بود من هم مثل تو باشم... تا که از اینجا تا هر جا که می خوام بتونم پرواز کنم.... یه بار فکر نکنی ما نمی تونیم پرواز کنیما!چرا ! اون پرنده گنده ها رو دیدی!؟ همون ها که بالا تر از عقاب ها می پرن...اون ها اسمشون هواپیماست.آدما با اون ها می تونن پرواز کنن!راستی تو که نمی دونی عقاب ها تا کجا پرواز میکنن؟!
به هر حال! اما این هواپیما مشکل من رو حل نمی کنه! آخه از یه طرف گرونه پولش رو ندارم ... از یه طرف هم معلوم نیست اونجایی که من می خوام برم  فرودگاه داشته باشه یا نه؟! نمی دونم! خلاصه خیلی خوشی!
خوب زیادی هم این طرف و اون طرف نپر و شادی نکن!همچین خیلی هم خوش به حالت نیست.میخوای همین الان با یه تیر کمون بزنمت؟ این جوری می فهمی ما آدما چقدر قدرت داریم؟!
نه ... نه .... نترس نرو....
آخه چرا پریدی رفتی؟من که تیر کمون ندارم؟! اه به این شانس؟
فرصت نشد تا یه چیز دیگه رو بهت بگم...این که اصلا دوست ندارم گنجشک باشم می دونی چرا؟
آخه شاید نتونم بپرم اما میتونم از همین جا تا هر جایی که خواستم با پاهام برم...ارزش این پاها خیلی بیشتر از بال های توست!می دونی چرا؟
آخه با پاها می شه زیر بارون راه رفت اما با بال ها نمیشه زیر بارون پرواز کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:43  توسط MARKZ  | 


یه روز توی یه کتاب ... داستان یه زاهدی رو خوندم که می خواسته همه دنیا رو عوض کنه.بعد از مدتی تلاش می فهمه که نمی تونه همچین کاری رو انجام بده. تصمیمش رو عوض می کنه.میبینه باز نمی تونه...تصمیم می گیره خانواده اش رو عوض کنه....باز می بینه نمی تونه حتی اعضای خانواده اش رو عوض کنه.یعنی کسی که می خواست آدم های دنیا رو تغییر بده در نهایت به این نتیجه رسید که حتی نمی تونه اعضای خانوادش رو تغییر بده....به این نتیجه رسید که باید خودش رو تغییر بده اما دیگه دیر شده بود و عمرش کفاف نداد.توی اون کتاب که البته ادبی نوشته شده بود ...نوشته بود این حرف ها همه بر روی سنگ قبرش نوشته شده....دیر فهمیده بود که هر کس باید خودش رو عوض کنه تا به این ترتیب همه دنیا هم عوض بشه!
من اما امروز این حرف رو فهمیدم!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:53  توسط MARKZ  | 


"بسم رب ناس"

"بنده ی من .آیا نیکو ست که تو با من مناجات می کنی و به چپ و راست التفات داری و چون بنده ای مانند خودت با تو تکلم کند به او متوجه می شوی و مرا وا می گذاری؟                                       

و می بینم که خود چنانی که هنگامی که با برادرت سخن می گویی به غیر او التفات نداری ودرباره ی

او ادبی روا می داری که آن را در مورد من مراعات نمی کنی .چه بنده ی بدی است بنده ای که چون تو باشد."

                                                                                              "حدیث قدسی"                   

"ای خدای من . این که بی پرده  ازحضور تو به زبان آمده ام و غم دل با تو می گویم . نه برای آن است که از کارهای زشت خود  نا آگاهم . یا رفتارهای نا هنجاری را که داشته ام فراموش کرده ام و از یادبرده ام 

بلکه برای آن است که آسمان تو و هر که در آن است و زمین تو و هر که بر آن است پشیمانی درونی ام را که برای تو آشکار کردم .و باز گشتی را که در آن از تو پناه جستم بشنوند و بدان امید که شاید  یکی از آنها در سایه ی رحمت تو بر پریشانی ام رحمت آورد . یا بر آشفته حالی ام دل بسوزاند  و درباره ی من دعایی کند که از دعای من به اجابت تو نزدیک تر و سزاوار تر باشد .یا شفاعتی کند که از شفاعت من در  پیشگاه تو استوار تر باشد و به سبب آن  از خشم تو برهم و به رضاو خشنودی ات رستگار گردم"         

                                                                          " صحیفه ی سجادیه" 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 14:52  توسط یاس  |