"بسم الله الذی خلق النور من النور"
گفتم طلسم چند هفته ای اینجا رو بشکنم و بعد از مدتها من اولین حرف دل رو بنویسم.ولی خوب نمی دونستم باید از چی بنویسم .از خیلی چیزا نوشتم ولی خوب هیچکدوم به دلم ننشست.دوباره شروع به نوشتن کردم.خواستم از کودکیم بنویسم ولی دیدم قبلا" هم ازش نوشتم .خواستم از دلتنگی هام بنویسم ولی دلتنگی ها همیشه هستن و موضوع جدیدی نیستن .و تنها یه چیز بود که نوشتن ازش هیچ وقت تکراری نمی شه و اون چیزیه که اگه اینجام به خاطره لطف اونه واینجام تا شاید نوشته هام دیگران رو هم به یاد اون بندازه.
می خوام از خالق بی همتا بنویسم از خدا .از اونی که دلیل همه دلیلاست .ولی از کجا باید شروع کنم.اصلا"بودنش شروعی نداره .چون همیشه بوده .به هر چیزی که نگاه می کنم یه نشونی از اون داره.
علت همه چیزو همه کس معلول بودنشه. یه جورایی اگه نباشه(منظورم فکر نبودنشه)همه چیز بی معنا می شه.می دونم که نه تنها من .بلکه همه ی شما به چیزایی که می خوام بنویسم خیلی وقتا فکر کردین.خودتون رو توی یه پارک روی یه نیمکت تصور کنین .به آدما نگاه کنین.به عبور ماشین ها .به عجله ی هر چیز برای رسیدن به مقصدش.به درختا .به آب و... بعدبه این فکر کنین که هیچ کدوم دلیلی برای حرکتشون نداشتن.برای یه لحظه هم که شده اونها رو بدون هدف تجسم کنین.خیلی پوچ به نظر می رسن نه؟؟!!
من بارها به همه ی اینها فکر کردم .با فکر کردن بهشون گاهی وقتا خندیدم و گاهی وقتا هم گریه کردم و بعد به خودم گفتم میشه کسی باشه که با وجود این همه دلیل وجود خدا رو باور نداشته باشه. فکر کردن به نبودنش غیر ممکنه حتی برای یه لحظه . همین نفس کشیدنمون که اون قدر واسمون عادی شده که هیچ وقت به نبودنش فکر نمی کنیم یه دلیل برای بودنشه.وقتی به همه ی اینها فکر می کنم و باورم می شه که بودن یه لحظه ی بعدم به خواستن یا نخواستن اونه .بیشتر به بندگیش افتخار می کنم.اون جایی که تو قرآن می گه :"کن فیکون "یعنی همینکه خدا بودن چیزی رو اراده کنه اون چیز موجودیت پیدا می کنه .معنا و عمق اینها رو باید درک کرد و من امیدوارم که همگی ما لیاقت درک همه اینها رو پیدا کنیم.بین بودن و نبودن همه چیز فقط یه چیز هست و اون خواست اونه...
حرف های دل من همیشه از خدا و بندگیش بوده . هر بار خواستم از چیز دیگه ای بنویسم باز هم آخرش به اون ختم می شه .حالا می خوام از یه دلتنگی بنویسم.
چند وقتیه حس غریب که نه آشنایی دارم که از بودنش اصلا" خوشحال نیستم . تا حالا شده حس کنین خدا از دستتون ناراحته و هر چی هم توبه کنین باز هم اون حس باهاتون باشه .من الآن چنین حسی دارم.به همه ی بزرگاو عزیزاش قسمش دادم که از این حس رهام کنه ولی هنوز هم باهامه. هر چی فکر می کنم نمی دونم کی و کجا کاری کردم که ازم رنجیده . می دونم اون قدر مهربون و بزرگه که همون اول منو بخشیده ولی چرا من هنوز هم همون حس رو دارم.خدایا .باز هم به همه اونایی که دوستشون داری قسمت می دم که منو از این حس رها کنی چون دیگه دارم از غصه ی این حس دق می کنم...خدایا می بینی که حتی شعر هام هم بوی تو رو دارن .پناهم باش که تنها پناهم توایی ...
نتوانم که به جز تو غم دل به کس بگویم
چو توایی پناه قلبم زچه رو سخن بشویم
من درد دیده . ز غم از کمر شکسته
همه درد و غصه هایم به در تو سیل گشته
تو همه غمم ببردی .دل من تو شاد کردی
تو به من امید دادی. همه درد من تو بردی
به بزرگیت که شرم دارم
که به خانه ات در آیم
نه همین دو روز .که عمری
به خلاف راهت بودم عاصی
ز دو دیده ام .ببین که همه روزه اشک بارد
که مگر به حرمت اشک گنه از دلم بروبد
تو ببخش .ار نه این پست به حلاوت خورد قسم ها
شکند قسم پس از عهد . ببرد ز یاد غم ها
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:46  توسط یاس
|