تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










امشب شب یلداست...شبی مثل شب های دگر...تنها تفاوت در چند دقیقه است یا شاید هم چند ثانیه! اما همین چند ثانیه بهانه ای شد تا تنها امشب شب یلدا باشد نه شب دیگر!

امشب شب یلداست...شبی مثل شب های دگر...تنها تفاوت در چند دقیقه است یا شاید هم چند ثانیه! پس تفاوت در چیست؟ می دانم  امشب شبی متفاوت نسبت به شب های دیگر است ... شبی  به یک رنگیه شب و به پاکیه اجداد پاکمان... . آنها چند ثانیه را بهانه کردند و  یلدا را ساختند... و آن را برای ما به یادگار گذاشتند. 

چند ثانیه بیشتر است اما امشب...

خانه مادر بزرگ رنگ دیگری دارد... رنگی از جنس صدا...خنده ... شور ... شادی ... و دیدار! دیدار کسانی که دوستشان داریم.کسانی که من وجودمان را معنا می کنند... من را ... ریشه ام را... و اصل و نهادم را  معنا می کنند! من بدون آن ها معنا ندارم...بدون آنها اعتباری ندارم!‌بدون آنها تنهایم! بدون آنها من من نیستم! مادر بزرگ و آقا جون! آقا و عزیز!عمو جان و عمه ها... دایی ها و خاله ها! نوه ها!

پاییر آماده است...آماده سفر!البته برمیگردد! آخرین نسیم پاییزی شروع به وزیدن کرده است.در کوچه کوچه های شهر پرسه می زند و با مردم شهر خداحافظی می کند و قول میدهد که باز گردد! خداحافظی پایان گرفت. نسیم جان می گیرد...در خود می رقصد .... نسیم می میرد و متولد می شود! این بار نسیم ... نسیم نیست بلکه طوفانی است از جنس سلام زمستان! 

رمز یلدا در چیست؟ این زیبایی از کجاست؟ این جاودانگی را از کجا آموخته است؟ رمز و رازش و همه زیبایی اش در تنها در کنار هم بودن هاست! در تفسیر واژه ما ! اما جاودانگی اش را...می دانم... نه! نمی دانم!

امشب شب یلداست...شبی مثل شب های دگر...تنها تفاوت در چند دقیقه است یا شاید هم چند ثانیه! اما همین چند ثانیه بهانه ای می شود تا خاطره ای دیگر خلق شود!

یلداتون زیبا!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 12:14  توسط MARKZ  | 


نامه ای که نمی دانم به کدام نشانی باید ارسالش کنم!

سلام! سلام به تو همراه همیشگی! حالت خوبه؟ خوبی؟ خوبم! بدی ؟ بدم! شادی؟ شادم! غمگینی؟ غمگینم! دلتنگی؟ دلتنگم! دلتنگ نیستی؟! اما من دلتنگم!
آخرین بار کی بود که با هم بودیم ؟ یادته؟ خیلی وقته از اون شب گذشته... توی همون کوچه قدیمی! پای همون درخت کاج  ... خیلی وقته که از اون شب گذشته!
از من که سراغی نگرفتی...شاید منتظر بودی من از تو سراغی بگیرم؟! یا شاید وظیفه من بود؟! ‌نمی دونم! شنیدم خیلی عوض شدی!‌دورا دور به قول امروزی ها آمارت رو دارم! اما قرارمونم این نبود... یادته اون روز چی گفتی؟

- دست بده! دست علی!

منم خندیدم اما دست دادم!

- من و تو ... ما میشیم! ....ما  هم ما می مونه تا قصه تموم بشه... تا همون کلاغی که هیچ وقت به خونش نرسیده به خونش برسه... اصلا بیا خودمون این کلاغ پیر رو به خونش برسونیم؟ می دونی خونش کجاست؟

منم گفتم: حتما کنار خونه ی خاله است...اما نشونی خونه خاله رو ندارم....یا از این وره یا از اون ور!

این ها رو که گفتم... خاطره اون شب یادت اومد...! می دونم که یادته! اما دیدی چه جوری از هم دور افتادیم!!! من از این ور رفتم و تو از اون ور که خونه ی خاله رو پیدا کنیم و کلاغه رو به خونش برسونیم... یادمون رفت اول قرارمون این بود ما ما بمونه بعدش کلاغه! راستی یه چیزی!‌حواست نبود...من هم دیر فهمیدم! .... کلاغه پیش تو که نیست ... پیش منم نیست! همون موقع که تو از اون ور رفتی من از این ور کلاغه پرید رفت...حواسمون نبود! لعنت به کلاغه! یا شاید هم باید اون همیشه بی خونه باشه ... آخه اگه اون به خونش برسه پس آخر قصه ها چی؟ آخر قصه های ما شدن!

می بینی؟ این جور نوشتن و حرف زدنم تو یادم دادی! این دیوونگی رو!‌ کارم رو خوب بلدم استاد؟ خودت می تونی این جوری بنویسی؟

خوب دیگه چه خبر؟ چی کار می کنی؟ وضعت که مثل من نیست که؟ 

حتما می گی چرا برات نامه نوشتم... آخه خیلی دلتنگت بودم. توی این شلوغی ... توی این تنهایی پر هیاهو ... من دلتنگم! در زمانی که سرم از همیشه شلوغ تره و وقتم پر تر از همیشه است...آره! بد موقعی دلم گرفته! رفیق!

در انتظار این هستم که یه روزی باز هم تو رو ببینم... آدرست رو نداشتم...اینجا نوشتم تا خودت بیای ببینی... منتظرتم !زود بیا! دیر نشه پسر! منتظر جوابتم...آدرسم همون آدرس قدیمه...

همون کوچه قدیمی....پای همون درخت کاج که حالا بریده شده!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:43  توسط MARKZ  | 


بعد از سال ها باز هم دیدمش! همان پادشاه شهر خوبی ها! همان سلطان قلب ها! همان نزدیک ترین دوست دیروزم.همان بهترین خاطره امروزم...

بعد از سال ها باز هم دیدمش!همان یکه تاز عرصه ی معرفت! همان اسوه رفاقت! همان نزدیک ترین دوست دیروزم.همان بهترین خاطره امروزم...

باورم نمی شد او باشد اما...آری خودش بود...

صورتی نتراشیده با موهایی که در بین آن تار های سفید نمایان بود . موهایی بلند که با پنجه دست مرتب شده بودند...با  یک عینک نیم فریم...قدم  هایی که سریع تر از همیشه برداشته می شدند...قدی که رو به خمیدگی می رفت... و ...

صدایش زدم...ایستاد!

- سلام!

- سلام!

و صدایی که رو به خاموشی می رفت!

نگاه غریبی به من انداخت.آری! او مرا نشناخت. هنوز هم باورم نمی شود...اما ای کاش من او را نمی شناختم! کاش من امروز من ... اوی دیروز او را به خاطر نمی آورد! و کاش! کاش من اشتباه گرفته باشم! همین!

تقدیم به همان نزدیک ترین دوست دیروزم.همان بهترین خاطره امروزم...همان اسوه رفاقت! تقدیم به ... !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:36  توسط MARKZ  | 


شب ها تنها می نشینم

و از اینکه تنها با خودم هستم می ترسم و هیچ فکر کردنی را دوست ندارم

نه تفکر عاشقانه و نه عارفانه

نه مادی و نه معنوی

خوابم هم نمی برد چرا که از این همه چیز ها که فرار میکنم

از صبح زود تا نخوابیدنی دیگر

در گیرم

با سپیده صبح عهد هایم را می چسبانم و با آسمان نارنجی رنگ غروب آن را دوباره میشکنم

و تنها امید حرکتم یک جمله است

که همیشه با خودم مرور می کنم 

آدمی که می خواهد در مرداب دیر تر غرق شود تکان نمی خورد

ولی من هنوز شاخه ی خشکی  امیدم میدهد  « صادق»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 1:3  توسط پسرای بد  | 


چه کسی خواهد شکست؟
- غرورت را؟
- نه این طلسم را...این طلسم سکوت را!این طلسم شب را!


- هیس! خوابیده!
نه! نخوابیده ام! بیدارم... بیدار بیدار! هوا سرد است...حتی زیر پتو...حتی با شعله زیاد بخاری.هوا سرد است. زمستان نیست ... اما در راه است.فعلا نوبت خزان است.روزهای آخرش است.همانطور که نوبت آمدنش رسید نوبت رفتنش هم نزدیک است. زمستان در راه است! صدایش می آید ... دیروز عصر باران بارید! اولین باران!


مادرم پرسید: حالت خوب نیست؟!
- آره ! خوبم...
- نه!چشمات که این جوری می گه!!!
- نه! خوبم! 
و  در دل می گویم: آخر چشم ها دروغ می گویند!


     

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:2  توسط MARKZ  | 


مدتهاي مديدي است كه از آخرين كتابت ما مي گذرد,در اين ايام هر چه كوشش نموديم دست به قلم شويم,نشد كه نشد.اصلا اين برج عقرب براي ما شده طالع نحس. به ياد داريم هميشه فصل خزان را دوست داشتيم و به طبع آن به ماه هاي آن ارادتي خاص . ولي امسال نه تنها از رفتن آن مكدر نشديم بلكه آفريدگار را هزاران مرتبه شاكريم كه اين ماه با آن 30 شب تمام نشدني اش!! سرانجام دست از سر ما برداشت و تا يكسال شرّش كم شد. بگذريم...

كجا بوديم؟؟ يادمان آمد.داشتيم در توصيف عدم نگارش اين جناب بياناتي عرضه ميداشتيم.راستش را بخواهيد,نت نويسي(وبلاگ نويسي) هم اشتياق(انگيزه) ميخواهد كه ما مدت هاست

از داشتن آن محروم مانده ايم.هيچ يك از ياران نت نويس ما براي باد هوا نمي نويسند. هر يك به اميدي دل به اين درياي پر تلاطم زنده اند:

يكي براي معشوقه اش مي نگارد,يكي براي گم شده ي خويش مي نگارد,آن يكي فكر ميكند اگر كتابت نكند چرخ فرهنگ و ادب مملكت لنگ مي شود!!(كه از اين دسته فراوان داريم),يكي هوس زندان اوين كرده و قلم سياسي مي زند. ديگري  شوق خوانده شدن (نوشتهاي گرانبهايش!!! )را دارد. و آن يكي...

حال وقتي شما جزو هيچ يك از گروه هاي فوق نباشيد_ كلاهتان را قاضي كنيد_به چه اميدي بايد نگاريد(همون نوشت)

راستش را بخواهيد نگارش ما هم حكم نوشيدن همان جام زهر معروف را دارد!!!

اما...

چه كنيم كه ياران(فكر بد نكنيد_منظورم از ياران اون چيزي نيست كه شما بهش ميگيد يار!!!) خورده گرفتند كه به نگارش ادامه دهيم,شايد چرخ ادب مملكت واقعا لنگ ماست!!!. وگرنه...

و به عنوان حرف آخر:

اميد است در آينده بيشتر از بيانات ما فيض ببريد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:2  توسط نقشینه  | 


"بسم رب ضحی"

"حمد مخصوص پروردگاری است که توسط آفرینش بندگان خویش بر وجود خود دلالت می نماید و اینکه خلق جدید می کنددلیل ازلی بودن و ابتدا نداشتن اوست. و اینکه آفریده ها را شبیه هم خلق می کند بدین جهت است که مانندی برای او نیست. حواس نمی توانند او را درک کنندو پرده ها نمی توانند او را مستور نمایند .چرا که سازنده و ساخته شده از هم جدا هستند و بین تعیین کننده ی اندازه ها با تعیین شده (محدود) فرق است. و بین پرورش دهنده و پرورش داده شده تفاوت است. او یکی است.البته نه آن یک که در اعدادبه حساب می آید و خالق است نه با جنبش و تحمل سختی ها ...

هر که او را توصیف کند محدودش کرده است و هر که او را محدود کند او را به شمار آورده و کسی که او را شماره کند ازلی بودنش را باطل نموده است . هر که بگوید که خدای تبارک و تعالی چگونه است ؟می خواهد او را به صفات زاید بر ذاتش توصیف کند و هر که بگوید کجاست ؟برای او معتقد به مکان شده است..."

                                                                     "نهج البلاغه خطبه ی ۱۵۲"

"تو خدایی که جزتو نیست.آفریننده ای که همه چیز را بی اصل و ماده آفریدی و چهره ها را بی نمونه نگاشتی و پدیده ها را بی اقتباس و بی الگو پرداختی .

تویی که اراده کردی . پس هرچه خواستی انجام شد و فرمان دادی که بر اساس عدالت بود و داوری کردی که از روی انصاف بود .تویی که در جایی نمی گنجی و در برابر پادشاهیت.پادشاهی نیست و هیچ برهانی و گفتاری تو را در مانده نکرده است .تویی که همه چیزراشماره کرده ای و برای هرچیزی فرجامی نهاده ای .هر چیزی را بدان گونه که در خور است به رشته ی تقدیرو اندازه در آورده ی . تویی که به حد و مرز در نمی آیی تا محدود باشی .به مانند چیزی نیستی تا به حس در آیی و نزاده ای تا خود نیز زاییده باشی...

                                                                         "صحیفه ی سجادیه"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:7  توسط یاس  | 


چقدر زمان تکراری شده است.ساعت می چرخد ساعت یک دو سه چهار همین طور می گذرد تا ساعت ۱۲.صبح شب می شود و شب صبح! همین طور تکرار و تکرار! نه که زندگی تکراری باشد نه! من زندگی ام را تکراری کرده ام...یا شاید این گونه بگویم بهتر است:عاسق زندگی تکراری ام! عاشق هم که نه...می بینید که نقطه کم دارد.عاسق!

شاید از زندگی پر هیاهو و متغیر می ترسم!نمیدانم شاید!

یادش بخیر!کوچکتر که بودم عاشق روزهای قرمز بودم! گرچه رنگ آبی رو دوست داشتم ولی عاشق روزهای قرمز بودم!

روزهایی سرشار از خواب و تفریح!می دانید که کی را می گویم! همان روزهای قرمز تقویم!همان آخر هفته ها یا شاید هم مناسبت ها! چه احساس خوبی داشتم وقتی دو قرمز پشت سر هم می افتاد! و از آن بهتر وقتی که دو قرمز با یک خانه فاصله پشت سر هم می افتاد! آن گاه بود که چه کودکانه فریاد می زدم: آخ جون....بین التعطیلینه...تق و لقه! و کسی نبود تا از من از اسم مثنی در عربی سوال بپرسد یا بگوید این واژه ها که می گویی از کدام زبان آمده! البته بعدها هم کسی از من نپرسید اما این سوال برایم باقی ماند که واژه تق و لق را چه کسی ساخت؟! و چه با مسما ساخت...

یگذریم...اما راستی فقط من هم این گونه نبودم! همه دوستانم هم عاشق روزهای قرمز بودند.نمی دانم چرا برای این روزها رنگ قرمز را انتخاب کرده اند....همین طور که نمیدانم چرا یک نفر این ابتکار را به خرج نداد تا تقویمی چاپ کند که روزهای تعطیلش مشکی باشد و روزهای غیر تعطیلش قرمز!همین طور که نمی دانم تق و لق را چه کسی ساخته و چرا ساخته و همیت طور که نمیدانم چرا مثلث برمودا اجسام را به طرف خود میبلعد...واقعا چرا؟

چقدر چرا های بی ربط به هم....

در مورد تقویم ....شاید کسی که برای اولین بار تقویم را نوشته می دانسته که همه عاثشق تعطیلی خواهند بود...خودش هم پرسپولیسی بوده در نتیجه قرمز را انتخاب کرده که مردم هم به صورت غیر مستقیم پرسپولیسی شوند....مخصوصا بچه ها! چه دلیل بی خودی!

شاید هم می خواستند تقویمشان دورنگ باشد تا زیباتر شود و از آن جا که جوهر قرمز گران تر از جوهر سیاه بوده تصمیم گرفتند تا از آن کمتر استفاده کنند!

شاید هم قرمز بیشتر توجه را جلب می کند!نمی دانم! واقعا نمی دانم! فقط می دانم من عاشق روزهای قرمزم!

و اما حالا...

و حالا گذشت روزها برایم معنا ندارد.همه چیز رنگ تکرار دارد و همه چیز رنگ تکرار دارد  و باز هم همه چیز رنگ تکرار دارد!

دیگر برایم همه روزها یک رنگ هستند که بهتر است بگویم همه روزهایم قرمز اند!از همان روزهایی که عاشقش هستم!

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:36  توسط MARKZ  |