تولدت مبارک
یادش بخیر قوانین مان : اینجا من وجود ندارد همه چیز ما است . هیچکس دیگر نباید تنها باشد اینجا کسی از کسی ناراحت نمی شود و کسی هم نباید از دست کسی ناراحت بماند . هر کس فهمید اشتباه کرده باید قبول کند و بگوید معذرت و آخرین بند قانونمان که بود « ... » وحالا خوب که نگاه می کنم جاری می بینم قوانینمان را :« اینجا منع وجود ندارد همه چیز ماه است و تن ها هستند که معنا می بخشندبودن مان را در مجاز ها
امدیم تا بدانیم و بگوییم که عشق و عاشقی هامان چه رنگ اند و نترسیم از بیان دل نگرانی ها و شرمندگی هایمان . تا آنجا که داد زدیم مبارک مبارک و قرار گذاشتیم که روز های عزیز مان را نامی کنیم و روز امید را به شادمانی جشن گرفتیم به عنوان نخستین ( ۲۸/۲/۸۵)
و امیدوار شدیم آن روز که :
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
درست همان موقع هایی که دلتنگی هایمان را در کوچه پس کوچه ها نم می کشیدیم و به آینده امیدوار بودیم
عصر ها پول هایی را که با پیاده طی کردن مسیر خانه به کتابخانه و دانشگاه جمع کرده بودیم با میل خرج می کردیم به امید واقع شدن حقیقت حتی اگر شده در دنیایی کاملا مجازی چرا که واقعیت به کام مان خوش نمی نمود
با هم عاشقی ها را فریاد زدیم و خواندیم و تجربه کردیم مرضی است که مریض از آن لذت می برد ( افلاطون )
و بعد صدای فریادی بلند شد : دارم از تو می نویسم
آمدیم تا روز عدالت و برابری ۴/۵/۸۵
دنیا می رفت و می رفت و ما هم مات و مبهوت از آن . نوشتیم :
نامه ای به دختری که نامش را نمی دانم فقط دیدم خودم دیدم که جنازه اش به دو نیم تقسیم شد .
آمدیم تا آمد و آمد ها شروع شد . دلمان نمیخواهد بگوید آمدو رفت ها چرا که اول آخرین بند قانون مان بود « ... » تا در پاتوق مان به روی همه باز باشد و قانون مان نا محدود . تکتا آمد و اولین پست اش را در روز دوشنبه ۶/۶/۸۵ ساعت ۱۱:۴۶ روی وبلاگ گذاشت و بلند فریاد زد خانه ام آتش گرفته آتشی جان سوز .... و ما هم با فریادی بلند طلوع خورشید را اعلام کردیم و خوش حال بودیم از اینکه ۲ بیش شده بود .غم دل را زدودیم و فهمیدیم : ما خورشید زادگانیم و با خورشید طلوع خواهیم کرد .
آمدیم و آمد دوباره عطر گلی دیگر تا نقش و نگاری بیانگارد بر قلب هایی که دزدیده بودیم ۴/۷/۸۵ نقشینه اولین پست اش را روی وبلاگ گذاشت ساعت ۲۰:۵۱ و ما در جاده ی مسیر بی پایانمان چهار نفری گام برمیداشتیم تا هدف تا روز آرزو ها ۲۴/۸/۸۵ .با آرزوی سبز بودن و شاد و خوش بودن همه ی زندگی ها و گاه به ان می اندیشیدیم که زندگی می تواند مدادی باشد و گاه رنجور و آزرده خاطر از اینکه ثانیه ها چقدر بی رحمن گفته بودن بر می گردن ولی برنگشتن و پس از رفتنشون عقربه ها بی جهت می چرخند .
مسیح متولد شد و ما در روز حل اختلاف ها ورفع کدورت ها دوباره گرد هم آمدیم تا با انرژی فراوان حاصل از طلوع دوباره خورشید فریاد بزنیم :
ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت یکی هم پیدا بشه بذز محبت بکاره
گذشت چه خوش گذشت و باز همراهانمان افزوده گشتند و جمعمان همراز یافت و به عطر یاس خوش بو گشت
تا یک ساله شدی و برایمان از ۱۰ دی ۸۴ تا ۱۰ دی ۸۵ عمری گذشت به اندازه یک سال و سالی گذشت به اندازه عمری که نوید دهنده بود شمارش جمعی که آغازش شروع عمری را می سرود .
یک ساله بودیم که برایمان جالب بود بدانیم چه کسی اول وارد جهنم خواهد شد و یا اینکه آیا نفر دوم که وارد خواهد شد او را از دلتنگی رها خواهد کرد ؟
بگذریم چرا که اگر بخواهم باز هم در مسیر بودن هایت گذر کنم و گذر هایت را نشان دهم رمانی می شود بلند از حرف های ته دل .
دیشب بودنت را مرور می کردم و خاطراتت را از چشمانم جاری می کردم و راهت را آب می زدم که خدا پشت و پناهت باد تا شمارگانی دیگر .
و امروز دو ساله شدنت را به شادمانی بر پا بودنت جشن می گیریم
یکی از پدرانت و فرزندانت / صادق
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:3  توسط پسرای بد
|