تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










خیلی نگرانش ام.دیشب متوجه نبودیم صدای تلویزیون زیاده ! خبر رو از تلویزیون شنید. هرچی ازش خواستم بیاد توی اتاق قبول نکرد.می گفت من باید همین جا بمونم.راست می گفت. اگه میومد توی اتاق من می مرد. براش کلاه و لباس گرم بردم اما با اون چشمای درشت سیاهش به من فهموند که به این چیزا نیازی نداره....نمی دونم چه جوری باید کمکش می کردم...از دیروز عصر همین طور سرش رو انداخته پایین و حتی یه لحظه هم بالا نمیاره!
لاغر که بود اما حالا داره لاغر تر هم میشه! به من میگه تو دیوونه ای! تو تنها کسی هستی که داره غصه من رو می خوره...می گه حتی تو تنها کسی هستی که غصه من و هم ردیفام رو می خوره...به من می گه دیوونه!!
شاید هم راست می گه؟! نمیدونم!
دیشب بهم می گفت: منتظرم! فردا یا پس فردا صبح پیداش میشه! خیلی نزدیکه!
امروز صبح که از خواب بلند شدم سریع پریدم و از پشت پنجره نگاهش کردم.هنوز نگاهش پایین بود و داشت برف ها رو میدید! آدم برفیم رو می گم!هنوز سالم بود...هنوز خورشید آنقدر زور نداره که بتونه اون رو بکشه!
نمی دونم آدم برفی من و بقیه آدم برفی ها چند روز دیگه زنده می مونن! اما فکر کنم با مردن اونها ...
یعنی باید با مردن اون ها بفهمیم بهار تو راهه...!!!

نتیجه اخلاقی:

داشتم فکر می کردم این آدم برفی ها یه جورایی مخلوق دست ما هستن! دیدین اون موقع که داریم می سازیمشون چقدر با دقت می سازیم تا هم محکم باشند و هم قشنگ!!!
نمی دونم شما ها چه طور ... اما راستش من دوست ندارم آدم برفیم آب بشه! آخه خودم درستش کردم! حیفه! دلم نمیاد مخلوق دست من بمیره و دیگه ازش هیچ چیز باقی نمونه!
می گم شاید ما هم یه جور آدم برفی هستیم... آدم برفی هایی که یه روز می میرن اما چون خالقشون دلش نمیاد برای همیشه نابود بشن اون ها رو دوباره توی یه جای دیگه زنده می کنه!
زندگی پس از مرگ...!
اما ما خالقان ضعیف هستیم که مخلوقاتمون محکوم به فنا هستند!

حالا بذار ببینیم نوبت کدوم آدم برفیه ... ؟!

ببینید!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:38  توسط MARKZ  | 


 

محرم اومد با همون شور و حال همیشگی، خیلی هم به موقع اومد، خیلی از ما ( خودم رومیگم) خیلی از چیزها رو فراموش کرده بودیم، خیلی از قول و قرارهامون توی شب قدر رو فراموش کردیم، پاک یادمون رفته بچه مسلمونیم

 چند وقته این سوال توی ذهنم بود که بچه مسلمون بودن به همین محرم و روزه گرفتنه؟ هرچند که اگه این ها  هم نبودند دیگه از مسلمونی هیچی باقی نمی ماند ، درست میگم؟

میدونید حقیقتا لفظ عزاداری خوبه ولی عزاداری بدون اینکه به حقیقتش توجه بشه هیچ ارزشی نداره، این رو من نمیگم از قول شهید مطهری نوشتم، اگه خودمون هم دقت کنیم میبینیم زمانی این عزاداری ارزش داره که یه کم ما رو تغییر بده، این که ما 10 روز پیراهن سیاه بپوشیم که به تنهایی ارزشی نداره، چند تا از ما ،حداقل روز عاشورا نمازمون رو اول وقت میخونیم؟ و هزارتا سوال دیگه از این دست که جواب بیشتر ما به اون ها منفی ِ !

 قصد پند دادن ندارم ، و خیلی خیلی هم کوچکتر از اونی هستم که بخوام پند و اندرز بدم ولی تو رو امسال هممون سعی کنیم یه کم تغییر کنیم، به امید اون روزی که حقیقت قیام امام حسین رو به طور کامل درک کنیم.

 

...

... تـشــنـه ام ...

 تـشــنـه ي نـهــايـت ...

هـمــه كـارا رو بـه اســم خـدا شــروع مـي كـنــن

ولـي اگـه مـيــخـواي جـام عــشــــق ســيـــــدالـشــهـدا سـيــرابـت كـنــه،  فـقــط بـايــد يـه چـيــز بـگــي :

ســـلام بــر حــســــيــن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:43  توسط نقشینه  | 


یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند .
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.» پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد .
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:43  توسط پسرای بد 


محاکمه اول : آقای احمدی نژاد رئیس جمهور و در مجموع دولت دلیل اصلی تورمه! مجلس هم که گفته! مقصر دولته!

محاکمه دوم : این علی دایی باید قبول کنه که پیر شده و دیگه به درد تیم ملی نمی خوده...اصلا توی زمین راه میره.تیم ملی که می بازه مقصر علی داییه!

محاکمه سوم : بابا این همه خرج این فیلم کردن به خاطر بازی مهناز افشار خراب شده! مقصر مهناز افشاره!

محاکمه چهارم : چشمش کور نمی خواست بره پارتی که فیلمش لو بره! مقصر خودشه!

.
.
.
محاکمه n ام : چه امتحان سختی بود. خراب شد ... آخه نمی تونست آسون تر طرح کنه! مقصر استاده!

محاکمه n+1 ام : ...

محاکمه n+1 ام یه پرونده قطور داره ... آنقدر پرونده اش سنگینه که جرات نداریم در موردش قضاوت کنیم و این پرونده هیچ وقت به دادگاهی که ما قاضی آن هستیم نمی ره تا ما مقصر رو شناسایی و محاکمه کنیم ... آخه آخر پرونده باید بگیم:

مقصر خودمم!

توضیح: شخصا برای کلیه افرادی که بالا اسمشون رو ذکر کردم احترام قائلم و این به اصطلاح محاکمه ها چیزی هست که در محاورات زیاد شنیده می شود. همین و بس!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:55  توسط MARKZ  | 


از باغ می برند تا چراغانی ات کنند

                                             تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو ر ا ابرهای تار

                                               با این بهانه که بارانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

                                                 ا ز نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

یوسف ! به این رها شدن از چاه دل مبند

                                                  این بار می برند که زندانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

                                                گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

          

این رو اینجا نوشتم تا  همه مون برای چند لحظه هم که شده به عمق و .معنای  سطر به سطرش فکر کنیم.مطمئن باشید حس قشنگی رو براتون داره...  از فکر کردن بهش پشیمون نمی شین...           

 

و اینکه...   خوشحالم بعد از دومین سال تولد وبلاگ ، اولین نفری ام که آپ می کنم.(البته بعد صادق)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:46  توسط یاس  | 


تولدت مبارک

یادش بخیر قوانین مان : اینجا من وجود ندارد همه چیز ما است . هیچکس دیگر نباید تنها باشد اینجا کسی از کسی ناراحت نمی شود و کسی هم نباید از دست کسی ناراحت بماند . هر کس فهمید اشتباه کرده باید قبول کند و بگوید معذرت و آخرین بند قانونمان که بود « ... » وحالا خوب که نگاه می کنم جاری می بینم قوانینمان را :« اینجا منع وجود ندارد همه چیز ماه است و تن ها هستند که معنا می بخشندبودن مان را در مجاز ها

امدیم تا بدانیم و بگوییم که عشق و عاشقی هامان چه رنگ اند و نترسیم از بیان دل نگرانی ها و   شرمندگی هایمان . تا آنجا که داد زدیم مبارک مبارک و قرار گذاشتیم که روز های عزیز مان را نامی   کنیم و روز امید را به شادمانی جشن گرفتیم به عنوان نخستین ( ۲۸/۲/۸۵)

و امیدوار شدیم آن روز که :

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی    می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

درست همان موقع هایی که دلتنگی هایمان را در کوچه پس کوچه ها نم می کشیدیم و به آینده امیدوار بودیم

عصر ها پول هایی را که با پیاده طی کردن مسیر خانه به کتابخانه و دانشگاه  جمع کرده بودیم با میل خرج می کردیم به امید واقع شدن حقیقت حتی اگر شده در دنیایی کاملا مجازی چرا که واقعیت به کام مان خوش نمی نمود

با هم عاشقی ها را فریاد زدیم و خواندیم و تجربه کردیم مرضی است که مریض از آن لذت می برد ( افلاطون )

و بعد صدای فریادی بلند شد :    دارم از تو می نویسم

آمدیم تا روز عدالت و برابری ۴/۵/۸۵

دنیا می رفت و می رفت و ما هم مات و مبهوت از آن . نوشتیم :

نامه ای  به دختری که نامش را نمی دانم فقط دیدم خودم دیدم که جنازه اش به دو نیم تقسیم شد .

آمدیم تا آمد و آمد ها شروع شد . دلمان نمیخواهد بگوید آمدو رفت ها چرا که اول آخرین بند قانون مان بود « ... » تا در پاتوق مان به روی همه باز باشد و قانون مان نا محدود . تکتا آمد و اولین پست اش را در روز دوشنبه ۶/۶/۸۵ ساعت ۱۱:۴۶ روی وبلاگ گذاشت و بلند فریاد زد خانه ام آتش گرفته آتشی جان سوز .... و ما هم با فریادی بلند  طلوع خورشید را اعلام کردیم و خوش حال بودیم از اینکه ۲ بیش شده بود .غم دل را زدودیم و فهمیدیم : ما خورشید زادگانیم و با خورشید طلوع خواهیم کرد .

آمدیم و آمد  دوباره عطر گلی دیگر تا نقش و نگاری بیانگارد بر قلب هایی که دزدیده بودیم ۴/۷/۸۵ نقشینه اولین پست اش را روی وبلاگ گذاشت ساعت ۲۰:۵۱ و ما در جاده ی مسیر بی پایانمان چهار نفری گام برمیداشتیم تا هدف تا روز آرزو ها ۲۴/۸/۸۵ .با آرزوی سبز بودن و شاد و خوش بودن همه ی زندگی ها و گاه به ان می اندیشیدیم که زندگی می تواند مدادی باشد و گاه رنجور و آزرده خاطر از اینکه ثانیه ها چقدر بی رحمن گفته بودن بر می گردن ولی برنگشتن و پس از رفتنشون عقربه ها بی جهت می چرخند .

مسیح متولد شد و ما در روز حل اختلاف ها ورفع کدورت ها دوباره گرد هم آمدیم تا با انرژی فراوان حاصل از طلوع دوباره خورشید فریاد بزنیم :

ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت       یکی هم پیدا بشه بذز محبت بکاره

گذشت چه خوش گذشت و باز همراهانمان افزوده گشتند و جمعمان همراز یافت و به عطر یاس خوش بو گشت

تا یک ساله شدی و برایمان از ۱۰ دی ۸۴ تا ۱۰ دی ۸۵ عمری گذشت به اندازه یک سال و سالی گذشت به اندازه عمری که نوید دهنده بود شمارش جمعی که آغازش شروع عمری را می سرود .

یک ساله بودیم که برایمان جالب بود بدانیم چه کسی اول وارد جهنم خواهد شد و یا اینکه آیا نفر دوم که وارد خواهد شد او را از دلتنگی رها خواهد کرد ؟

بگذریم چرا که اگر بخواهم باز هم در مسیر بودن هایت گذر کنم و گذر هایت را نشان دهم رمانی می شود بلند از حرف های ته دل .

دیشب بودنت را مرور می کردم و خاطراتت را از چشمانم جاری می کردم و راهت را آب می زدم که خدا پشت و پناهت باد تا شمارگانی دیگر .

                     و امروز دو ساله شدنت را به شادمانی بر پا بودنت جشن می گیریم

                                                                 یکی از پدرانت و فرزندانت / صادق

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:3  توسط پسرای بد  | 


بذار خیلی ساده بگم: فردا تولد وبلاگه! ۲ ساله شد.۲۴ ماه از عمرش گذشت.
چند وقت پیش رفتم وبلاگ یکی از رفقای اینترنتی قدیمی.دیدم یه ۶ ماهی هست آپ نکرده.ته دلم لرزید.گفتم واقعا چی شده که این همه وقت آپ نکرده؟ فکر کنم من تنها کسی هستم که توی این دنیای مجازی به یادشه و نگرانشه!

خب! دیدین چه زود گذشت.یه سال دیگه هم سپری شد.امسال یه جوری دیگه بود.یه رنگ دیگه! شاید برای من فقط این جوری بوده...
پیش خودم گفتم امسال برای تولد وبلاگ من یک روز زودتر آپ کنم تا روز تولد اگر یکی دیگه از نویسنده ها خواست آپ کنه....بتونه! صادق و یا بقیه!
وبلاگ کوچولوی ما الان دوساله شده.دیگه از شیر میگیریمش.خیلی وقته راه افتاده اما کم کم داره حرف می زنه! البته هنوز نمیتونه  بعضی حرف ها رو بگه... خودم موندم...به این قشنگی گاف و  ژ  و چ  و غین رو میگه ولی هنوز دروغ بلد نیست بگه! 
تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ ما بالاست و آلان نزدیک ۲۰ هزار نفر رسیده.البته همه میان و میرن و برای ما یادگاری نمی گذارن.البته فرقی نمیکنه... چون آمار برای ما مهم نیست...نظرات هم که الحمد الله همه فانتزی و تبلیغاتی شده!
راستی من دارم چی میگم؟
اصلا به من چه؟
فکر می کنم امسال وبلاگ ما خیلی بهتر از پارسال بود و تونستیم پست های قشنگ تر و مفید تری بگذاریم.امیدوارم مطالب اینجا براتون مفید باشه و ازش استفاده کرده باشین.راستش وقتی می بینم تعداد زیادی با جستجو وارد وبلاگ ما میشن خیلی خوشحال میشم... بگذریم! من که هر وقت میام اینجا و پست ها رو می خونم لذت می برم و آروم میشم.نمی دونم چه جوری باید بگم.شاید چون این وبلاگ خود ماست برای من این جوری باشه! برای شما چه طور؟-مهدی!!!!!!!!!!!! بابا امروز این انرژی منفی رو بی خیال شو!-
راستش از یک ماه پیش به نویسندگان وبلاگ گوش زد کردم که تولد وبلاگ نزدیکه اما میبینید که ازشون خبری نیست.البته بنده خدا ها گرفتارن! برای همه نویسندگان وبلاگ و شما عزیزان آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.
اما شما همراهان همیشگی:
نظرتون در مورد نقاط ضعف و قوت وبلاگ ما بگین؟ کجاها رو بد کار کردیم؟ در کدام قسمت ها باید کار می کردیم که نکردیم و ...
نظراتتون رو به ما بگین...
و اما نویسندگان محترم:
هر کدام ۲ تا پست از بهترین پست های امسالتون رو اعلام کنید.


الآن صادق مسئول وبلاگه  و من کمکش می کنم...صادق طرح های جدیدی داره که به زودی انجام میده. به زودی آرایش جدید پسرای بد رو میبینید! شاید افرادی رو صادق به جمع ما اضافه کند! شاید! با خودشه!
فعلا دست به نقد: تولدت مبارک وبلاگ دوست داشتنی خودمون!ان شاءالله هزار سالگیت رو باشم و ببینم! هدیه ات رو دوست داری؟

راستی نظر سننجی این پست غیر فعاله تا شاید فردا یکی دیگه آپ کنه!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 14:7  توسط MARKZ 


دیروز زیپ جیب داخلی کیفم رو باز کردم دیدم کلی کاغذ توش چپوندم.کاغذهای به درد بخوری  که از ترس اینکه یه وقت اشتباهی دور نریزم...اونجا قایم کرده بودم.بازشون کردم و تک تک خوندم. نمی شد هیچ کدوم رو دور ریخت.بهتر بود همه رو دوباره به سر جاش برگردونم.
راستش در مرتبه اول نتونستم همشون رو توی همون جیب به راحتی جا بدم. مجبور شدم یه کم با دست کاغذ ها رو فشار بدم تا مچاله تر بشن...
آخر جا شد!

حکایت این جیب و این کیف حکایت دل ما آدماست.می گین چرا؟ میگم!
وقتی حرف های دلمون رو ...غصه ها و دردامون رو ...  وقتی همه رو به زبون میاریم با یهو با حیرت فریاد می زنیم :"وای!چه جوری این همه نگفتنی ها رو تو دل به این کوچیکی جمع کرده بودیم؟" البته صدای این فریاد رو فقط خودمون می شنویم.آخه همه فکر می کنن دل ما چقدر بزرگه!

اما واقعا چه جوری؟ چه جوری این همه حرف رو تو دلمون جا دادیم؟
 
بی خود نیست که میگم حکایت این جیب داخل کیف من حکایت دل ما آدماست. زبونش هم همین زیپشه که با باز شدنش از درونش خبر میده. این جیب کیف من هم مثل دلهای ما کوچیکه!

اما یه فرقی بین اون جیب و این دل هست!

اون کاغذهای مچاله شده توی کیف من هر چند کم ولی ارزش دارند حداقل تا آخر این ترم اما خیلی از حرف و حدیث ها و غم و غصه ها و کدورت های توی دل ما هیچ ارزشی نداره.تازه کلی وقته که از تاریخ انقضاشون گذشته!!!

 

کیف خودمه!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 11:28  توسط MARKZ  | 


با خبر نشدیم بلکه با خبر بودیم که یکی از عناصر خود فروخته به نام ع.ش ملقب به ن از اهالی حومه - اصلا فکر نکنید نقشینه خودمان را می گویم! نه ! اصلا! - از مدت ها قبل با جمعی از وابستگان وبلاگی را تاسیس کرده و ا ابتدای تاسیس تا کنون با نام جعلی علیرضا به ثبت پست های سرقتی از وبلاگ ما می پرداخته که اکثر پست های سرقتی نوشته شده توسط نقشینه بوده است.
در وبلاگ مذکور نویسندگان به تقلید از وبلاگ حرف های ته دل گروهی به نام م - س - ت   تشکیل دادند."از آوردن نام کامل گروه به دلیل بیهوده مشهور شدن آن معذوریم! "
البته این گروه از ابتدای تاسیس جز’ گروه های تروریستی قرار گرفت و در مدت فعالیت خود با اعمالی به دور از موازین اخلاقی همچون سرقت اطلاعات به حیات خود ادامه داد . البته به حول و قوه الهی این گروه از چند ماه پیش متلاشی شده است. اما این عنصر خود فروخته جدیدا با جمع آوری عناصری دیگر اقدام به بازسازی گروه و وبلاگ کرده است.
این عنصر خود فروخته در تحرکی جدید ثبت مطالب را با نام جعلی خلیج....نه ببخشید! با نام جعلی غورباغه انجام می دهد که در نتیجه آن ناشناخته تر بماند و در ضمن مشخص نیست که سری جدید پست هایش را از کجا به سرقت می برد! منابع اطلاعاتی معتقدند این پست ها در وبلاگ های کشور های دیگر و احتمالا انگلیسی زبان وجود داشته و غورباغه آنها را برگردان کرده است...سرویس جاسوسی و ضد جاسوسی MARKZ وابسته به اداره مرکزی اطلاعات و امنیت پسرای بد معتقد است این پست ها نه تنها از خارج از ایران نیست بلکه داخلی است.گروه تروریستی مذکور با سرقت نقشینه با تهدید از وی خواسته اند که پست هایی برای آن ها بنویسد . البته دقیقا مشخص نیست تهدیدات چه بوده ؟ در نتیجه به احتمال زیاد این پست ها توسط نقشینه نوشته شده است.
در این جا بر خود لازم دانستیم با اعلام حقیقت و افشاگری و بیان ماهیت گروه مذکور از مسئولین محترم بلاگفا در خواست کنیم که وبلاگ مذکور را به خاطر حفظ امنیت حقوقی وبلاگ نویسان مسدود نمایند.
البته آز آنجا که می دانیم سایت بلاگفا به در خواست ما عمل نمی کند با بیان مشخصات این غورباغه آدم نما از شما می خواهیم تا در دامش نیافتید.خود دانید!
مشخصات کلی:
رنگ پوست:سفید یخچالی - رنگ چشم: مشکی- رنگ مو: مشکی -
مشخصات ویژه:
مو قشنگ- قد بلند - همیشه پالتو می پوشه - زشت می خنده - لهجه اش به همان حومه بر می گردد - پراید سیستم دار سوار میشه که چند روز پیش تصادف کرده و در جلوش باز نمیشه - مبایلش نوکیاست و... بقیه اطلاعات محرمانه می باشد!

سرویس جاسوسی و ضد جاسوسی MARKZ  جدیدا در حال شنود تماس های این غورباغه آدم نما می باشد!

 

همه رو گفتم تا این رو بگم:
به وبلاگ
"ما سه تا" یه سر بزنید.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:4  توسط MARKZ 


باز هم یه مناسبت دیگه از پسرای بد....سالگرد...

ببینید یادتون میاد؟

این پست سال قبله:

 

سلام!همين طور كه مي دونيد امروز روز تولد عيسي بن مريم (ع) پياو آور صلح و رحمت است.از همين جا اين روز را به تمامي مردم جهان و مخصوصا مسيحيان تبريك عرض مي كنم.مخصوصا آن دسته از مسيحيان و ارامنه كه در كشور عزيزمان ايران زندگي مي كنند. ددر روز" آرزوها" يكي از دوستان پيشنهاد قشنگي داد .در مورد نامگذاري اين روز.اين دوستمان پيشنهاد دادند روز تولد مسيح را روز "حل اختلافات و رفع كدورت ها" نام گذاري كنيم و ما هم از اين پيشنهاد استقبال كرديم.البته يه كم اسمش طولاني شد اما براي من كه اين مقوله مقدسه!

راست ميگويد.بياييم به احترام مسيح امروز اختلافات كهنه را كنار بگذاريم.اختلافاتي كه بيهوده ايجاد شده.... بياييد فاصله را كاهش دهيم .به قول بزرگي:"فاصله دستها...قلبها"البته بعضي مواقع دلايل اين اختلافات موجه است.گاه بعضي گناه ها را نمي شود بخشيد.اما بياييد تا آنجا كه ممكن است اين مشكلات را حل كنيم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:19  توسط پسرای بد  | 


...

هیس! قرار نیست کسی صدات رو بشنوه!

...!

می دونم قبول....اما!

...!

می فهمم چی می گی! اشکال نداره! هنوزم فرصت داری!

...

نه! نه! این حرف ها از تو نیست...

...!

نگو نمی فهمم چی می گی! من که خودتم...از همه بهت نزدیک ترم...باور کن می فهمم!

...؟

می دونم! اما چاره ای داری؟!

...

خب! پس چی؟

...!

دیگه جاده خاکی نرو...درست جواب بده!

...؟

خوب توقع الکی داری... هم از خودت و هم از بقیه!

...؟

آره! باور ن توقع الکی داری!

...

من هم مثل تو...باید تلاش خودمون رو بکنیم...ما کار خودمون رو می کنیم. باقیش با خدا!

...

میدونم! به قول مهدی انرژی منفی شدی هاااااااا!

...؟

نه ! زیادم بیراه نگفت! بعضی وقت ها می زنی جاده خاکی!

...

حالا فعلا به کارات برس تا بعد...وقتی برات نمونده!

- آخرش چی؟

اگه قراره همه چیز آخر داشته باشه! می خوای آخرش رو بدونی که چی؟می خوای آخرش رو برای دلخوشی خودت بدونی یا...فرقی نمی کنه! باورکن!

...

حتما باید بگم... به زبان خودت میگم : ...

این بود گفتگوی من با من در یک شب زمستانی! شاید باز هم از گفتگوهامون نوشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:29  توسط MARKZ  |