تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










از این به بعد یه سری از نوشته ها و خاطرات  خودم رو با عنوان "ماجراهای واقعی" خدمتتون ارائه می کنم. ان شاءالله دنباله دار خواهد بود. این داستان واقعی داستام من و راننده ناکسیه که امروز صبح اتفاق افتاده.بخونید:

 

امروز عجب روز جالبی بود. بذارین این جوری بنویسم:

 

ساعت 9:30 سر میدان – ایستگاه تاکسی های دانشگاه - فقط یک ماشین با دو سرنشین!

و من هم سر نشین سوم

سوار ماشین شدم.

دامپ! این صدای در عقب ماشین بود که من اینجوری بستم!

................................................. این هم فحشهایی که  راننده در دل به من می داد . آخ که چه جور به من نگاه می کرد. می خواست سر به تنم نباشه.

آقا شرمنده از دستم رد شد! این رو من به آقای راننده گفتم.

چرا راه نمی افته! این رو من توی دلم گفتم.

آقا چند نفر دیگه باید سوار کنی؟ این رو من به آقای راننده گفتم.

2 نفر! فکر کنم این رو به من گفت!

2 به اضافه1 می شود 3 و 3 یعنی خیلی ستمه! یعنی سه نفر رو حساب کنم؟ چشم خودم بینا! دفعه بعد زود تر راه می افتم.

از دور یکی از خواهران دینی افتان و خیزان می آید. در کنار من پیرمردی نشسته. جا باز می کند تا این خواهر در کنار او بنشیند.

3 منهای 1 می شود 2 و 2 یعنی چاره ای نداری خیلی دیر شده!

آقا دونفر رو من حساب می کنم! باز این رو من به آقای راننده گفتم .

.................................................. و این ها را در دل گفتم چون حسابی دیر شده بود.

خدا پدر و مادرت رو بیامرزد این را آن پیر مرد در دل گفت.

"چه پسر باکلاس و جنتلمنی! یعنی ازدواج کرده .حلقه که دستش نیست! کاشکی......"  این ها را آن خواهر دینی در دل با خود می گوید که از گفتن ادامه آن به دلیل وارد شدن در حریم خصوصی افراد معذورم . اصرار نکن دیگه!

ماشین استارت نمی خورد! آسمان چشم من ابری می شود. راننده پیاده می شود و ماشین را درست می کند. استارت می خورد و باز این خورشید امید است که طلوع می کند.

ماشین راه می افتد.ترافیک است . sms  های عذر خواهی به دلیل تاخیر ارسال می شود . دلیور ها نمی رسد و من در دل می گویم «این هم كه جوابی ننویسند جوابی ست» و باز آن که پیامک می فرستد منم و "هوا بس نا جوانمردانه سرد است." و من می گویم ترافیک بس ناجوانمردانه....بابا بی خیال دیر شده. ترافیک بده! جیزه!

به دانشگاه می رسیم. من کرایه دو نفر را حساب می کنم . از تاکسی پیاده می شوم  و ...

دامپ... پ پ پ ... پ...

 دامپ صدای دری بود که بسته شد و پ پ پ... پ امتداد صدای آن بود و این گوش من بود که این بار آماده شنیدن آن چند نقطه چین! همان حرف های ته دل راننده!

 آقا شرمنده از دستم رد شد! دفعه دوم بود! این رو من به آقای راننده گفتم و لبخندی "که گویای همه چیز است و خود ناچیز!!!"

و این بار نگاه راننده تکراری نیست. می گوید: آقا خواهش می کنم اشکال نداره و...

و من در دل میگویم : "چه می کند کرایه دو نفر را حساب کردن!"

و من می روم و از پشت سر همان طور که ماشین دور میشود صدایی از ته دل آن راننده میشنوم که میگوید:

"بچه مایه دار فلان فلان شده...در ماشین خودش که سهله در ماشین پدرش رو هم این جوری نمیبنده حالا..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:57  توسط MARKZ  | 


از بچگی همیشه عقده ی محبت کردن داشتم,شایدم بهتره بگم عقده ی محبت دیدن!!! ولی هیچ وقت بلد نبودم محبت کنم و خیلی کم محبت دیدم!!!

برای همین همیشه دور و برم خلوت بوده و هست. تعداد کسایی که باهاشون راحت بودم از تعداد انگشتان یه دست هم به مراتب کم تر بوده و وقتی هم می خواستم به همین معدود اطرافیانم محبت کنم,یا از روی دوست داشتن کاری بکنم,همیشه گند میزدم و یه کدورتی پیش میومد.و به خاطر غرور همین ها رو هم از دست میدادم.

همین شد که از بچگیم همیشه احساس تنهایی میکنم.اینقدر باهاش,خو گرفتم که, همیشه و همه جا اون و کنارم حس می کنم.

حالا که فکرش و میکنم می بینم,من و اون چنان به هم عادت کردیم که دیگه هیچ کدوممون طاقت جدایی از هم و نداریم.ما دوستای خوبی برای هم هستیم.اون اولین کسی بود که من وبا همدمم تنفر آشنا کرد.از صمیم دل, دوسش دارم.

الان که این پست رو می نویسم درست31536000 ثانیه است که از ته دل باهاش عجین شدم.راستش و بخواین تنهایی و تنفر (همدم های جدا نشدنی من),همیشه برام مفید بودن و هیچ وقت تنهام نذاشتن!!!!.

این وسط فقط به یه مشکل تقریبا بزرگ مواجه شدم.

از همون موقع که با تنهاییم آشنا شدم,موجودی در درونم متولد شد.همزادی که مولود تنهایی بود. هرچه بیشتر با تنهایم رفیق میشدم,او هم بزرگ و بزرگ تر شد.

همزادی مهربان ,دلسوز و البته بسیار مرموز !!.همزادی از جنس خودم ولی ...

ادامه دارد....

تنهایم,تنهای تنهایم

علیرضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:28  توسط نقشینه  | 


با اینکه امسال با قوانین ایجاد شده تبلیغات انتخاباتی به شکل سنتی کمتر شده بود اما همچنان کاغذ پاره ها کف خیابان را پوشانده است...

این جا ایران است...

آن چیز که زیر پای مردم است پرچم ایران است...

برای یاد آوری...

این پست قدیمی را بخوانید..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:37  توسط MARKZ 


 می گم بوی عیدو حس می کنید؟

تا حالا از خودتون پرسیدین عید چه بویی داره؟

برا بعضیا بوی تازگی داره ، واسه یه عدۀ دیگه بوی مهمونی ، واسه یه عده بوی مسافرت ، ...

خلاصه هرکی یه جوری بوی عید به دماغش می خوره.بعضیام که اصلا بوی عیدو نمی فهمن فقط الکی برای اینکه از قافله عقب نمونن از اون صحبت می کنن. آخه براشون عید و غیر عید فرقی نمی کنه که.

اما عید یه بوی دیگم داره که شاید تا حالا به دماغ خیلیامون خورده ، ولی تا بوش (بخوانید بوی عید) میاد دماغمونو می گیریم ، سعی می کنیم فرار کنیم. آخه اصلا ازش خوشمون نمیاد، اذیتمون می کنه ، از بوش سر درد می گیریم ، تا میاد غر خونمون میزنه بالا:"اه این چه بوییه دیگه ، حالم به هم خورد."

ولی یه عده از آدما هستن که با این بو زندگی می کنن ، غذا می خورن و شکم بچه هاشونو سیر می کنن.

متوجه شدین که چه بویی رو می گم.

بوی جوهر نمک ، وایتکس و کلی مواد شویندۀ دیگه که ما تا جایی که ممکنه بهشون نزدیک نمی شیم آخه می گن خطر داره ، پوست دستو خراب می کنه ، گازش سمیه ، یه دفه بو نکنیا ، سرطان می گیری ...

نمی دونم تا حالا با چند تا از این آدمایی که تو خونه ها کار می کنن سرو کار داشتینو چقد از زندگیشون می دونید.

کسایی که احتمالا نظرشون با ما فرق می کنه ، شاید اونا عاشق بوی جوهر نمک باشن.

آخه یه مادر حاضر دشتاش پر از ترک باشه ولی بچش شب سر گرسنه رو بالش نذاره.

آخه یه پدر حاضر ریه هاش داغون باشه اما چشم بچش به لباس نوای تن هم سنو سالاش نباشه .

و از همه بدتر

نه نمی دونم شاید از همه قشنگتر؛

آخه یه پدر یا یه مادر حاضر غرورش شکسته بشه تا دل بچش نشکنه.

واسه همینه که می گم شاید اونا عاشق این بو هستن.

خوش به حالشون ، بازم بهتر از اونایین که عید هیچ بویی براشون نداره.حتی بویی از انسانیت.  

یه بار که رفتید بالا شهر گوش کنید ، بالاخره یه خونه پیدا میشه که این صدا ازش بیاد:

خب پولتو می گیری ، وظیفته ، نمی تونم نداره ، اصلا نمی خوام کار کنی ، به یکی دیگه می گم بیاد...

چقد دوست دارم این جور موقعا جوابشونو بدم:

بابا بی معرفت این بنده خدام قبل از اینکه کارگر باشه آدمه

کاش توام قبل از اینکه پولدار باشی آدم باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:41  توسط ساقی  | 


 کم کم به عید نزدیک می شویم . همه دوستان به نوعی در گیر خانه تکانی عید شدند. از آن جایی که من واقعا کدبانو هستم دوستان امر کردند چند نکته ای را در مورد خانه تکانی عید خدمتتان عرض کنم. البته در مورد چگونه فرار کردن از خانه تکانی … نه خود خانه تکانی!

اولا من پیشنهاد می کنم حتما در خانه تکانی شرکت کنید ، مخصوصا آقا پسر های مجرد! چون در حین خانه تکانی از آنجا که مامانتون داره قربون صدقه شما میره می توانید گهگاهی به مقوله ازدواج اشاره ای داشته باشید و در مقابل به جای شنیدن دهنت بوی شیر می دهد مامانتون می گه ان شاءالله برات یه دختر خوب انتخاب می کنم!

از طرف دیگر پس فردا که ازدواج  و به مقام مهم "ز ذ" دست پیدا کردید؛ وقتی به صورت داوطلبانه به شرط عدم حضور کفگیر در کار، به همسر محترمه در امور مختلف همچون ظرف شستن و خانه تکانی عید کمک کردید کسی از شما خرده نمی گیرد و می گویند او در خانه مادرش هم این کارها را می کرده. به قول قدیمی ها به :"به دل زنش میرسد!"

در اینجا به موضوع جالبی اشاره کنم.یکی از مردهای فامیل با احساس خاصی می گفت: در خانه من ظرف ها و لباس ها را می شویم. اتاق را جارو می کنم و … در این حین همسر و مادر این فرد هر دو سرخ شده بودند… البته مادر از عصبانیت و همسر هم از تعجب! البته همگان می دانستند این آقا دست به سیاه و سفید نمی زند چه برسد به ظرف و لباس… ایشان در تکمیل فرمایشاتشان فرمودند: لباس را ماشین لباس شویی می شورد و ظرف ها را ظرف شوری!÷ول برقش را کی میده؟ من! پس من همه این کار ها را میکنم!

 

بگذریم …و اما بشنوید راه کارهای ما را برای فرار از خانه تکانی:

 

1- نزدیک به عید شده چند روزی دپرس شوید و بعد به مادرتان بگویید:"از درس و دانشگاه خسته شدم دلم هوای زیارت امام رضا را کرده. توی عید هم که شلوغه. من قبل از عید یه دو سه روزی برم و بیام!"

باور کنید این راه جواب می ده! باور نمی کنید از نقشینه بپرید که چند سالی هست به همین روش از خانه تکانی عید فرار میکند . تاکید می کنیم که در این روش از اماکن زیارتی استفاده کنید.البته این روش هزینه ی بالایی دارد و برای مشهدی های عزیز جواب نمی دهد .

 

2- راه بعدی را خیلی دقت کنید…البته فقط یکسال اعتبار دارد! خیلی ساده است! داماد بگیرید! وقتی داماد می گیرید بنده خدا در سال اول مجبور است به خاطر اثبات عرض ارادت خود به خانواده همسر محترمه در خانه تکانی شرکت کند.البته این طرح اشکالاتی دارد.اولا به حول و قوه الهی شما هم روزی داماد می شوید و این بلا سر شما می آید. ثانیا که مهمتر هم هست. وقتی داماد محترم در امور کمک می کند خواهر محترمه و مادر محترمه تر مشغول تعارف و "تو رو قرآن شما دست نزنید!" و "خسته شدین به خدا!" و از این حرف ها می شوند و عملا کاری را انجام نمی دهند.به این ترتیب یک نفر به صورت نصفه و نیمه کار میکند و عملا مادر و خواهر شما کاری انجام نمی دهند. در ضمن داماد گرفتن هم خرج دارد! در کل از دادن این پیشنهاد پشیمان هستم!

 

3- اگر نزدیک عید انتخاباتی برگزار میشود یا خودتان کاندیدا شوید یا یکی از نزدیکانتان . تا در نزدیک عید همیشه در ستاد باشید و نه در خانه! به دلیل رعایت بعضی مسائل از تشریح بیشتر این پیشنهاد معذوریم!

 

4- این روش می تواند کمی درد داشته باشد. یا مریض شوید یا خودتان را بزنید به مریضی.در مراحل بالا شکستن دست هم می تواند مفید باشد. باور کنید! پسر خاله بنده در این روز ها به بیماری بی ادبی دچار شده و همیشه در جوار سرویس های بهداشتی است. از چنین فردی چه کسی توقع کار دارد؟

 

5- اگر دانشجو در شهر غربت هستید نزدیک عید با منزل تماس بگیرید و های های گریه کنید و بگویید :"مامان استاد فلان فلان شده برامون 27 اسفند امتحان گذاشته مجبورم بمونم! من دوست دارم زودتر بیام خونه! آخه شما دست تنهاییت …" و باز های های گریه کنید. در این لحظه مادر شما در کنار قربان صدقه ها چند تا فلان فلان هم بار استاد می کند و شاید در این لحظه اگر عابر بانکتان را چک کنید می بینید مبلغی هم در حساب بانکی شما واریز شده است. البته یادتان باشد که اگر مادر شما در دانشگاه تحصیل کرده است این دروغ شما را باور نمی کند چون به خوبی می داند عملا دانشگاه ها از 20 اسفند به بعد تعطیل است! در این مورد می توانید به جای امتحان از بازدید علمی استفاده کنید.

6- روش خیلی ساده! کارگر بگیرید.از پدر محترم در خواست کنید تا مبلغی را تقبل کنند و شما هم مبلقی دیگر تا با حضور کارگر از وظائف شما کاسته شود.اما سعی کنید کارگر زن بگیرید و وقتی او آمد بگویید ما از خانه می رویم بیرون تا او بهتر و راحت تر کار کند! این گونه آن وظائف باقی مانده هم از دوش شما برداشته میشود.

 

 

راه کارهای زیادی وجود دارد که من به این چند مورد اکتفا می کنم. اما اینجانب MARKZ کلیه روش های فوق را تضمین می کنم!

 

اما همیشه این چند روش را در کنار هم اجرا کنید می دانید چرا؟

ما تصمیم گرفتیم روش 6 را انتخاب کنیم.باور کنید از 15 روز قبل هم وقت گرفته بودیم اما 2 روز به آمادن کارگر محترم ایشان گفت نوبت شما را دادم به کسی دیگر.

روش اول رو انتخاب کردیم بلیط ما افتاد برای 28 اسفند!

روش دوم را انتخاب کردیم که مشکلات حاشیه آن گریبان گیرمان شد!

در مورد روش سوم توضیحی نمی دهم!!!

روش چهارم برای من جواب گو نیست!!!

روش پنجم هم که ... متاسفانه دانشجوی شهر خودمان هستم!

روش ششم هم که عرض شد...

در مجموع شرکت در خانه تکانی مزیت های زیادی دارد! فراموش نکنید!

 

اومدم مامان اومدم! احضار شدیم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:47  توسط MARKZ  | 


داشتم با خودم فکر می کردم تا کی باید همچین جشن هایی توی مملکتمون باشه…اصلا تا کی باید توی دنیا چند تا ثروتمند دور هم جمع بشن و به خیال خودشون کار خیر کنن و صدقه بدن و اصلا یادشون نباشه این پولی که امروز دارن سهم همون فقراست که به ناحق به دست آوردن.البته در اکثر اوقات!

چند روز پیش روی یه سایت خوندم در بلاد کفر یکی از معروف ترین خواننده های زن دنیا یکی از لباس های خودش رو در حراجی به قیمت 3000 دلار برای کمک به کودکان یتیم فروخته !!! تازه فهمیدم که فقرا کجا باید به دنبال یه لقمه نون بگردند… من موندم کی آخه اومده این لباس رو خریده؟ اصلا خریده چی کارش کنه؟ به همسرش هدیه بده یا توی ویترین خونه ی خودش بگذاره؟

واقعا من که این خبر رو شنیدم داشت گریه ام می گرفت! دست به نقد 50 دلارش رو میداد به من تا با رفقا کتاب های این ترم دانشگاهمون رو بخریم! راستی ما توی خونه تکونی عید یه مشت شلوار و پیرهن کهنه داریم می خواین حراجی بزنیم بگیم اینها هم مال ناپلئونه؟ شاید بیان بخرن. اون وقت پولش رو بدیم جشن نیکوکاری! واقعا حقارت بشر رو ببینید؟ لباس یک زن به قول قدیمی ها رقاصه قیمتش برابری می کنه با اشک چند تا کودک فقیر و پدرانی که به خاطر بی پولی شرمنده خانواده های خودشون هستند.

یادش بخیر دیوید بکهام… می گفتن با خانومش که اسمش نمی دونم چیه دعواش میشه میره براش انگشتر الماس می خره تا خانمش از دستش راضی بشه. از طرف دیگه همین همسر دیوید بکهام که از دیگر خوانندگان بلاد کفر است برای ساخت شو های تصویری اش به مناطق فقیر نشین میره تا مثلا بگه من هم طرفدار اونها هستم! فکر کنم وقتی اونجا می رفته همون انگشتر هم دستش بوده….نه بابا حتما می ترسیده انگشتر دستش باشه فقرا ازش بدزدن!  

این همه رفتیم بلاد کفر یه سر هم بریم بلاد اسلامی . چند وقت پیش بود یه عرب اومد کلی پول داد برای خرید پلاک 1 . این همه پول داد تا رسما اعلام کنه در حماقت نفر اول خودمم ! آخه که چی ؟  

خدا رحمت کنه ناصر عبدالهی رو! یادش بخیر یه شعر برای بچه هایی که توی خیابون کار می کنند می خوند…

بگذریم… اما خلاصه ما نفهمیدیم چقدر باید پول چاپ بشه که این فقر نابود بشه ؟ هر سال توی جشن نیکو کاری پشت سر هم  نیکو می کاریم اما نمی دونم چرا این نیکو ها سبز نمیشن ؟ خدا به ما رحم کنه که حداقل بتونیم هر سال توی جشن نیکو کاری شرکت کنیم!

  

اما در یک جمله :

من فکر نکنم هیچ کدام از فقرای با شرف و با عزت کشورمون، حتی در اوج نداری چشمشون به دست ما کفتارها باشه تا کمکشون کنیم! اونها عزت دارند و آبرو…

داستان این عکس رو دنبال کنید...دردناکه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:23  توسط MARKZ 


به نام خداوند آموزگار    نگارندۀ نامۀ روزگار

به دور و برت نگا کن اینجا که نه... تو خیابون بابا . از همین الان بگم ، ماشالله یادت نره.

آخه هر جا رو که نگا می کنی تابلوی کارگران مشغول کارند میبینی.همه اکتیییییییو...همه زحمت کش... واقعا چه می کنن این ارگان های عزیز.

فقط وسط این همه تکاپو و هیاهو یه سوال برام پیش اومده.

تو بقیۀ ماه های سال که نزدیک عیدی ، اومدن مسئولی ، چه می دونم انتخا... اوهوم ... اینایی چیزی نیست این کارگرا کجان ؟ داستان این بنده خداها هم شده مثل داستان پشه ها . با این تفاوت که پشه ها موقعی میان بیرون که ما نبینیمشون ولی این قشر مظلوم موقعی میان بیرون که همه ببیننشون.

میگم حالا خدایی نکرده به ارگانی چیزی بر نخوره وا که اونوقت باید کلا دنبال کارگران محترم بگردیم.

البته الانم که همچین فعالن از صدقه سر مسافرین محترم.

بازم دم مسافرا گرم. اجرکم عندالله.سفرتون رنگین ، باکتون پر بنزین.انشالله سالی شونصد بار از این صد لیترا بهتون بدن.

بلکه از گل روی شما ما این  عزیزان زحمت کش رو بیشتر ببینیم.

البته یه چیزیم بگم... درسته خون شما اینجا از ما رنگین تره ولی خیلی ام خودتونو نگیرید آخه تو شهر شما هم خون ما همین برتریو نسبت به خون شما داره.

به هر حال چه شما مسافر شهر ما ، چه ما مسافر شهر شما ، فرقی نمی کنه .مهم اینه که حنای آدم تو شهر خودش رنگی نداره.

با همۀ این حرفا بازم گلی به جمالت مسافر.

بیا بابا... بیا... قربون قدمت...

قشنگیه شهر ما به رنگ جدولاش نیس ، به دل آدماشه. بیا که دلمونو تو باید رنگ مجدد بزنی نه شهرداری.

از اولش که شروع کردم به نوشتن هی خواستم یه چیزیو نگم ولی انگار نمی شه همچین مونده رو دلم ، نمی تونم نگم.

شمام گوش بدین واسه آیندتون خوبه.

آقای رئیس هر جوری حساب کنی ، چه مادی چه معنوی

                                                                            توام مسافری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:6  توسط ساقی  | 


عضو دیگری هم به خانواده پسرای بد اضافه شد:

دوست عزیزم ساقی که به زودی بیشتر با خودش و کار هاش آشنا می شوید.

اجازه بدین بیشتر از این توضیح ندهم....به زودی بیشتر باهاش آشنا خواهید شد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:0  توسط پسرای بد 


برای پیدا شدنش نذر کرده بودم.اوایل فکر می کردم گذاشتمش یه گوشه و فقط بهش سر نزدم.ولی یه مدت که گذشت دیدم نه ،انگار واقعاً گم شده.نگرانش شدم.از همه سراغشو گرفتم.به هر جایی که ممکن بود اونجا جاش گذاشته باشم سر زدم اما نبود که نبود.
فکر کردم شاید لای دفتر خاطراتم جاش گذاشتم.ولی اونجا هم نبود.به هر جایی که به ذهنم خطور می کرد سر زدم.هر جایی که فکرشو بکنید. چند وقت پیش رفته بودم قبرستون سر خاک عموم.گفتم شاید اونجا جاش گذاشته باشم ولی اونجا هم نبود تا وقتی کنارم بود ،فکر نمی کردم این همه به بودنش وابسته ام.وقتی گم شد فهمیدم که اصلاً بدون اون نمی تونم زندگی کنم.همه ی فکرو ذکرم شده بود پیدا کردن اون. دوستام می گفتن دیوونه شدم.ولی دیوونگی نبود.نبودنش مساوی بود با نبودن من.
هیچ کس نمی تونست درک کنه که چی می کشم.شاید چون خودشون تجربه اش نکرده بودن.شایدم اصلاً بهش فکر نمی کردن.دیگه جایی نمونده بود که سر نزده باشم.داشتم از پیدا شدنش نا امید می شدم.حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزی و نداشتم.خواب و خوراک برام نمونده بود.همش به خودم می گفتم چرا بیشتر مواظبش نبودم و خودمو سرزنش می کردم.
قول دادم اگه پیدا بشه تا همیشه مواظبش باشم.دیگه جراُت اینکه از کسی سراغشو بگیرمو نداشتم.کافی بود من یه چیزی بگم و اونا شروع کنن به مسخره کردنم و اینکه من دیوونمو از این جور حرفا.
روزا همین جوری می گذشت.از ساعت و روز گذشته بود .دیگه شده بود ماه و ماه ها.تا اینکه دیروز  دذب ر،یه چیزی به ذهنم اومد.حدس زدم شاید یه جایی بتونم پیداش کنم.هر چند که چند باربه اونجا هم سر زده بودم.ولی این بار حس قوی تری داشتم.دویدم توی اتاق. سجاده ام رو بر داشتم.بازش کردم.این بار بوی عطرش با همیشه فرق داشت.مطمئن شدم که همین جاست.
مفاتیح رو بر داشتم.باورم نمی شد رد پاش روی صفحه هاش بود اما خودش؟؟یه چیزی دستمو به سمت قرآن برد.قرآن رو برداشتم،بوسیدم و با یه بسم الله بازش کردم.باورتون می شه.پیداش کردم.این همه وقت این جا بوده.
بهش گفتم:من کوتاهی کردم تو چرا منو تنها گذاشتی.می دونی من این همه وقت چی کشیدم؟نگاهمو انداخت به صفحه ای از قرآن که این همه وقت بین آیه هاش بود.شروع کردم به خوندن:
"به نام خداوند بخشاینده ی مهربان"
"امید است پروردگارتان به شمارحم کند.هرگاه که برگردید،ما هم باز می گردیم.و جهنم را برای کافران، زندانی سخت قرار دادیم..این قرآن به راهی که استوار ترین راه هاست هدایت می کند.و به موُمنان که اعمال صالح انجام می دهند،بشارت می دهد که برای آنها پاداش بزرگی است.....انسان بر اثر شتابزدگی بدیها را طلب می کند ،آنگونه که نیکیها را می طلبد.و انسان همیشه عجول بوده است....و هر انسانی اعمالش را بر گردنش آویخته ایم و روز قیامت کتابی برای او بیرون می آوریم که آن را در برابر خود گشوده می بیند . به او می گوییم کتابت را بخوان.کافی است امروز ،خود حسابگر خویش باشی.هر کس هدایت شود برای خود هدایت یافته و آن کس که گمراه گردد به زیان خود گمراه شده  و هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نمی کشد....کافی است که پروردگارتان از گناهانتان آگاه و نسبت به آن بیناست."
دیگه هیچی نگفتم.با هم گریه کردیم و بعد بهش قول دادم که دیگه این همه ازش دور نمی شم....و باز هم یکی شدیم...
 
 
شما چی؟؟تا حالا خودتونو گم کردین؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:45  توسط یاس  | 


سر میز قضای روزگار به پاس جمع بودن و به پاس خوش گذرانی ها جناقی شکستیم …

از آن ضیافت زمان زیادی نگذشته بود که مرگ آمد گفت: یادم تو را فراموش!

 

چقدر زود دیر میشود … و چقدر دیر سخت می شود … و چقدر دیر، دیر پایان می گیرد…

 

قافله تا کجا می رود آن گاه که قافله سالار هم از آن جا مانده!

 

باز هم چند جمله بی ربط در کنار هم و باز وقتی که بیهوده سپری کردم …

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:20  توسط MARKZ 


وقتی "باور نمی کنم! " می شود عین باور! وقتی محال می شود حقیقت! ... آنگاه ، آن حادثه ای که احتمال وقوعش را صفر می دانستی به وقوع می پیوندد ...

در جواب همه ی "مگر می شود!" ها و "امکان ندارد!" ها فقط باید گفت: آری ! حقیقت دارد و حقیقت جز این نیست ...

در شهری دورتر از شهر باور، در انتهای جاده امکان ، در شهر ناباوری، در کوچه های پر پیچ و خم روزگار، در حالی که طوفان حوادث همچنان می تازد! زیر لب با خود می خوانم :

 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه نا باور خیال پرست

                        

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:19  توسط MARKZ 


نامه ای سر گشاده به خواهر کوچکترم!

سلام خواهر. چند وقتی بود که می خواستم برات این نامه رو بنویسم.هی دست دست کردم تا امروز. فکر می کنم الآن که دارم این نامه رو برات می نویسم یه کم دیر شده باشه. خودت می دونی چرا؟!

آبجی یادت میاد بچگی ها؟ خب! بذار از اولش شروع کنم.وقتی تو به دنیا اومدی من شش هفت سالم بود.تو خیلی کوچولو بودی.روز اولی که اورده بودنت خونه یادمه مامان برای من یه تفنگ خرید.گفت این رو آبجیت برات آورده. درسته بچه بودم اما خوب می دونستم مامان داره دروغ میگه.این رو خریده بود که من فکر نکنم تو رو بیشنر دوست دارن.حالا هم هر کی بچه دومش به دنیا میاد مامان همین رو بهش میگه. وای یادش بخیر!

کم کم بزرگ شدی. یادش بخیر هر روز می گفتم بگو: داداشی!

زودتر از این که بگی داداشی بلد شدی بگی "علی". دیگه هم نگفتی داداشی و فقط گفتی علی.کاشکی داداشی رو زودتر یاد گرفته بودی!

یادش بخیر اون روزی که برای اولین بار راه افتادی.اولین باری که افتادی من از زمین بلندت کردم.بی خیال.

خیلی وقت گذشت.تو بزرگ شدی...

فکر نکنم یادت بیاد.یه روز تو اتاقم نشسته بودم.یهو دیدم گریه کنون اومدی توی اتاق من."علی...علی....مامان من رو دعوا کرد" من هم تو رو روی پاهام نشوندم و اشک هات رو پاک کردم. آخه هنوزم دلم نمیاد گریه ات رو ببینم. اون شب رو چه طور؟یادت میاد.از خستگی زود خوابیده بودم.نمیدونم ساعت چند بود.اومدی صدام زدی گفتی تو اتاقم لولوء.من می ترسم اونجا بخوابم. وسط خواب و بیداری گفتم خوب همین جا بگیر بخواب.تو هم مثل همیشه با شیرین زبونی گفتی : خب من کجا بخوابم؟ تو روی تخت خوابیدی...اون موقع من با اکراهی که پر بود از لذت جای خودم رو دادم به تو و خودم روی زمین خوابیدم.صبح من زودتر بیدار شدم.صدات زدم و رفتی اما تا رفتم تختم رو مرتب کنم....یهو داد زدم: مامان! معصومه تخت من رو خیس کرد!می کشمش! وای ! تو می گفتی به خدا من نبودم خودش بود...مامان یواشکی بهم گفت دیشب تخت خودشم خیس کرده.

چند سالی گذشت... روز اول مدرسه ها من بردمت مدرسه. تا ظهر هم پیشت موندم.آخه از فرداش خودم باید می رفتم مدرسه. اما ازم قول گرفتی هر روز با هم بریم مدرسه و با هم برگردیم.برگشتن یه کم سخت بود آخه من دیرتر تعطیل می شدم.واسه همین از مدرسه خودم تا مدرسه تو رو می دویدم تا تو زیاد منتظر نمونی.اما با این وجود هر روز گله می کردی چرا دیر میای.

یادش بخیر! یه شب داشتم رو کاغذهای A4 تخقیق مدرسه ام رو مینوشتم.تموم که شد گذاشتم روی میز و رفتم از خونه بیرون. شب که اومدم دیدم داری نقاشی می کشی.پشت همون کاغذهای A4 . چقدر عصبانیم کرده بودی.گفتم معصومه داری چی کار میکنی؟گفتی پشت کاغذها سفید بود نقاشی کشیدم قشنگ بشه! اون موقع باید چی کار می کردم؟ از یه طرف عصبانی بودم و از یه طرف خنده ام گرفته بود.

آبجی از اون سال ها خیلی گذشته. از اون شیرین زبونی هات و سادگی هات!

الآن من که دانشجو شدم و تو در دوران سخت نوجوانی . دیگه به اتاق من نمی یای.شب هام پیش من نمی خوابی. آخه دیگه بزرگ شدی و از لولو نمی ترسی . اما آبجی منم بزرگ شدم و دنیا رو دیدم.من همون داداش قدیمیتم.همون که همیشه مواظبت بود. امروزم مواظبته!

چند روز پیش مامان می گفت معصومه گفته دیگه نرو لب مدرسه دنبالش.دوست نداره! راست می گه اون دیگه بزرگ شده! نرو دنبالش جلو دوستاش خجالت میکشه.منم گفتم باشه.

یه بار سر زده اومدم توی اتاقت دیدم تلفن رو زود قطع کردی.گفتم:کی بود؟گفتی دوستم .

چند روزی هم هست که خیلی پای کامپیوتر می نشینی . به مامان گفتم ببین پا کامپیوتر چی کار میکنه.صبح تا شب داره چت میکنه.مامان هم دعوات کرده بود.اون موقع اومدی تو اتاق من وهرچی خواستی گفتی:

"خیلی نامرد بی شعوری....اصلا به تو چه من چی کار می کنم؟ ...اسم تو رو هم میشه گذشت برادر؟ " راستش من دیگه چیزی نمیشنیدم...

چند روزی گیر داده بودی برات مبایل بخرن.خلاصه برات خریدن.خط با گوشی آخرین مدل.من به مامان می گم آخه مبایل به چه دردش می خوره اما مامان میگه دوستاش همه داشتن اون هم می خواست. منطق من که بر اساس دیده ها و شنیده ها و تجربیات منه برای شما ارزشی نداره . بی خیال!

دیشب سر هیچی با من دعوات شد.حق با تو نبود.باور کن! من هم خیلی عصبانی بودم.دیدی چه راحت اتفاق افتاد.توزدی توی گوش من!برای اولین بار... و شاید برای آخرین بار! فهمیدی چرا میگم شاید دیر شده باشه؟

آبجی! صبح یادته؟ با مبایلم تماس گرفتی. گفتی: برام کارت اینترنت بخر کارتم وسط کار تموم شد زود اس ام اس کن. باشه.گفتم باشه آبجی!

- دیگه به من نگو آبجی....خوشم نمیاد....اصلا آبجی یعنی چی ؟

- خب! چشم معصومه جان! چشم برات الآن می خرم.

- راستی دیروز بچه ها رو مهمون کردم.قراره دیگه به من بگن ملیکا.تو هم دیگه نگو معصومه بگو ملیکا.باشه؟

- باشه؟  

 دیشب فهمیدی چی کار کردی؟ رفتم توی اتاق پای کامپیوتر.مثل همیشه که حالم گرفته است و می خوام تنها باشم. یه فایل روی دسکتاب بود.باز کردم دیدیم ایمیلیه که نوشتی که بفرستی یا شاید هم فرستادی و یادت رفته فایلش رو پاک کنی .

اولش نوشته بودی:

Salam be to behtarin dadasheie donia.dadasheie ke arezoie didanesho daram.

 

 

 

توضیح : من آخرین فرزند خانواده خودمان هستم و خواهری کوچکتر از خودم ندارم .اما این نامه رو چند بار نوشتم و پاک کردم تا حقیقتی در آن نهفته نباشد و رنگی نداشته باشد جز رنگ عادت.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:1  توسط MARKZ 


هیس!

بازم برای خودت می بری و می دوزی؟

کی میگه ناراحت شدم؟

خب!دروغ چرا؟ آره بهم بر خورد.

خیلی هم برام گرون تموم شد.

از تو باید توقع این حرف و کار رو می داشتم؟

خودت جای من بودی چی کار می کردی؟

اما راستش از دست تو دلخور نیستم

بیشتر از دست خودم ناراحتم...

بی خیال پسر!

نیازی به بخشیدن و از این حرف ها نیست

چون هیچ وقت ... ول کن دیگه!

من آماده ام ...

ظاهرا از شنبه! آره؟

تو هم دیگه ناراحت نباش!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:16  توسط MARKZ 


خودش دید …

 

جلوتره آشنای شاطر

تو صف نانوایی

جلوتره  آشنای رییس

تو کار اداری

جلوتره تو زندگی

اون که پارتی داره

همون کسی که توجیبش

صد تا هزاری داره

 

خودش دید…

که هیچ کسی  توی شهر حق بقیه رو رعایت نمیکنه! چه تحصیل کرده چه بی سواد! چه پولدار و چه فقیر! چه قوی چه ضعیف!

 

از باباش شنید:

راننده تاکسی هم دیشب کرایه بیشترگرفته !

 

فردا صبح سر کلاس…

معلم : بچه ها موضوع انشاء این هفته "عدل علی" است.همه ی ما پیرو امام علی هستیم و یکی از ویژگی های آن حضرت  عدالت ایشان بوده…

دانش اموز: آقا اجازه! شما شب ها راننده تاکسی نیستین!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:6  توسط MARKZ  |