نامه ای سر گشاده به خواهر کوچکترم!
سلام خواهر. چند وقتی بود که می خواستم برات این نامه رو بنویسم.هی دست دست کردم تا امروز. فکر می کنم الآن که دارم این نامه رو برات می نویسم یه کم دیر شده باشه. خودت می دونی چرا؟!
آبجی یادت میاد بچگی ها؟ خب! بذار از اولش شروع کنم.وقتی تو به دنیا اومدی من شش هفت سالم بود.تو خیلی کوچولو بودی.روز اولی که اورده بودنت خونه یادمه مامان برای من یه تفنگ خرید.گفت این رو آبجیت برات آورده. درسته بچه بودم اما خوب می دونستم مامان داره دروغ میگه.این رو خریده بود که من فکر نکنم تو رو بیشنر دوست دارن.حالا هم هر کی بچه دومش به دنیا میاد مامان همین رو بهش میگه. وای یادش بخیر!
کم کم بزرگ شدی. یادش بخیر هر روز می گفتم بگو: داداشی!
زودتر از این که بگی داداشی بلد شدی بگی "علی". دیگه هم نگفتی داداشی و فقط گفتی علی.کاشکی داداشی رو زودتر یاد گرفته بودی!
یادش بخیر اون روزی که برای اولین بار راه افتادی.اولین باری که افتادی من از زمین بلندت کردم.بی خیال.
خیلی وقت گذشت.تو بزرگ شدی...
فکر نکنم یادت بیاد.یه روز تو اتاقم نشسته بودم.یهو دیدم گریه کنون اومدی توی اتاق من."علی...علی....مامان من رو دعوا کرد" من هم تو رو روی پاهام نشوندم و اشک هات رو پاک کردم. آخه هنوزم دلم نمیاد گریه ات رو ببینم. اون شب رو چه طور؟یادت میاد.از خستگی زود خوابیده بودم.نمیدونم ساعت چند بود.اومدی صدام زدی گفتی تو اتاقم لولوء.من می ترسم اونجا بخوابم. وسط خواب و بیداری گفتم خوب همین جا بگیر بخواب.تو هم مثل همیشه با شیرین زبونی گفتی : خب من کجا بخوابم؟ تو روی تخت خوابیدی...اون موقع من با اکراهی که پر بود از لذت جای خودم رو دادم به تو و خودم روی زمین خوابیدم.صبح من زودتر بیدار شدم.صدات زدم و رفتی اما تا رفتم تختم رو مرتب کنم....یهو داد زدم: مامان! معصومه تخت من رو خیس کرد!می کشمش! وای ! تو می گفتی به خدا من نبودم خودش بود...مامان یواشکی بهم گفت دیشب تخت خودشم خیس کرده.
چند سالی گذشت... روز اول مدرسه ها من بردمت مدرسه. تا ظهر هم پیشت موندم.آخه از فرداش خودم باید می رفتم مدرسه. اما ازم قول گرفتی هر روز با هم بریم مدرسه و با هم برگردیم.برگشتن یه کم سخت بود آخه من دیرتر تعطیل می شدم.واسه همین از مدرسه خودم تا مدرسه تو رو می دویدم تا تو زیاد منتظر نمونی.اما با این وجود هر روز گله می کردی چرا دیر میای.
یادش بخیر! یه شب داشتم رو کاغذهای A4 تخقیق مدرسه ام رو مینوشتم.تموم که شد گذاشتم روی میز و رفتم از خونه بیرون. شب که اومدم دیدم داری نقاشی می کشی.پشت همون کاغذهای A4 . چقدر عصبانیم کرده بودی.گفتم معصومه داری چی کار میکنی؟گفتی پشت کاغذها سفید بود نقاشی کشیدم قشنگ بشه! اون موقع باید چی کار می کردم؟ از یه طرف عصبانی بودم و از یه طرف خنده ام گرفته بود.
آبجی از اون سال ها خیلی گذشته. از اون شیرین زبونی هات و سادگی هات!
الآن من که دانشجو شدم و تو در دوران سخت نوجوانی . دیگه به اتاق من نمی یای.شب هام پیش من نمی خوابی. آخه دیگه بزرگ شدی و از لولو نمی ترسی . اما آبجی منم بزرگ شدم و دنیا رو دیدم.من همون داداش قدیمیتم.همون که همیشه مواظبت بود. امروزم مواظبته!
چند روز پیش مامان می گفت معصومه گفته دیگه نرو لب مدرسه دنبالش.دوست نداره! راست می گه اون دیگه بزرگ شده! نرو دنبالش جلو دوستاش خجالت میکشه.منم گفتم باشه.
یه بار سر زده اومدم توی اتاقت دیدم تلفن رو زود قطع کردی.گفتم:کی بود؟گفتی دوستم .
چند روزی هم هست که خیلی پای کامپیوتر می نشینی . به مامان گفتم ببین پا کامپیوتر چی کار میکنه.صبح تا شب داره چت میکنه.مامان هم دعوات کرده بود.اون موقع اومدی تو اتاق من وهرچی خواستی گفتی:
"خیلی نامرد بی شعوری....اصلا به تو چه من چی کار می کنم؟ ...اسم تو رو هم میشه گذشت برادر؟ " راستش من دیگه چیزی نمیشنیدم...
چند روزی گیر داده بودی برات مبایل بخرن.خلاصه برات خریدن.خط با گوشی آخرین مدل.من به مامان می گم آخه مبایل به چه دردش می خوره اما مامان میگه دوستاش همه داشتن اون هم می خواست. منطق من که بر اساس دیده ها و شنیده ها و تجربیات منه برای شما ارزشی نداره . بی خیال!
دیشب سر هیچی با من دعوات شد.حق با تو نبود.باور کن! من هم خیلی عصبانی بودم.دیدی چه راحت اتفاق افتاد.توزدی توی گوش من!برای اولین بار... و شاید برای آخرین بار! فهمیدی چرا میگم شاید دیر شده باشه؟
آبجی! صبح یادته؟ با مبایلم تماس گرفتی. گفتی: برام کارت اینترنت بخر کارتم وسط کار تموم شد زود اس ام اس کن. باشه.گفتم باشه آبجی!
- دیگه به من نگو آبجی....خوشم نمیاد....اصلا آبجی یعنی چی ؟
- خب! چشم معصومه جان! چشم برات الآن می خرم.
- راستی دیروز بچه ها رو مهمون کردم.قراره دیگه به من بگن ملیکا.تو هم دیگه نگو معصومه بگو ملیکا.باشه؟
- باشه؟
دیشب فهمیدی چی کار کردی؟ رفتم توی اتاق پای کامپیوتر.مثل همیشه که حالم گرفته است و می خوام تنها باشم. یه فایل روی دسکتاب بود.باز کردم دیدیم ایمیلیه که نوشتی که بفرستی یا شاید هم فرستادی و یادت رفته فایلش رو پاک کنی .
اولش نوشته بودی:
Salam be to behtarin dadasheie donia.dadasheie ke arezoie didanesho daram.
توضیح : من آخرین فرزند خانواده خودمان هستم و خواهری کوچکتر از خودم ندارم .اما این نامه رو چند بار نوشتم و پاک کردم تا حقیقتی در آن نهفته نباشد و رنگی نداشته باشد جز رنگ عادت.
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:1  توسط MARKZ