تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










پرسپولیس قهرمان شد!

کم کم نت شلوغ میشه و پرسپولیسی ها میان و آپ می کنن.استقلالی ها هم میان می گن فصل بعد جبران می کنیم و بهونه میارن ژنرالمون نبود و از این حرفا...

اتفاقا مارکز می گه امید آخرین چیزیست که میمیرد.

دوباره باید دفتر یادداشتم رو ورق بزنم و تیتر بزنم کاش همه چیز مثل فوتبال نود داشت و به محض وقوع نقدی بر آن گفته می شد و کاش حقایق پشت پرده همه امور مثل فوتبال بیان میشد و از این حرفا...

فقر، اقتصاد، زنان خیابانی و دختران فراری ، سیاست خارجه و از این حرفا...

باز هم همان حرف های تکراری ... شعار و از این حرفا...

 

بگذریم...

اما من اومدم تا سومین سالگرد روز امید رو اعلام کنم و اومدم تا به سراغ دوستان قدیمی برم. متاسفانه امسال کمتر به نام گذاری هایی که کرده بودیم اهمیت دادیم.به حدی که حتی یادمان رفت اعلام کنیم و خیلی از این مناسبت های زیبا رو از دست دادیم. به هر حال هرچه از یادمان رود روز امید از یادمان نمی روید...

آرزو دارم و از خدای بزرگ می خواهم تا هیچ وقت امید کسی نا امید نشود.امروز فرصتی پیدا شد تا به آرشیو وبلاگ سر بزنم و وبلاگ چند تا از دوستانم کامل تر مطالعه کنم.فقط می تونم بگم از خوندنشون لذت بردم.

به هر ترتیب ۳۰و۳۱ اردیبهشت برابر با ۲۰و۲۱ روز امید گرامی باد.

 

پ ن: نقشینه ظاهرا ورزشگاهه و ساقی مسافرت و الآن نمی تونن که آپ کنن. اما من میدان رو خالی میگذارم برای نقشینه و ساقی تا اینجا هم به جشن و پایکوبی بپردازند!!!

 

لینک سالهای قبل:

 

اولین سالگرد

 

دومین سالگرد

 

                                                   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:14  توسط MARKZ  | 


با تشکر از نقشینه عزیز:

 

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و

عمرم رو می گیرم ازت

 

در ازل خلق شدم. به دنیا آمدم. پاک و بی آلایش.عریان! در لحظه تولد پایم را به خون آغشته کردید! گرچه خودتان خون را شستید اما اولین ناپاکی همان بود. تنم را با پارچه ی سفیدی پوشاندید تا گناهتان را بپوشاند.

خدا ستار است! شما چرا نباشید؟ 

 

نمی دانستم دروغ چیست؟! برایم دروغ را معنا کردید!

دروغ گو نبودم ...دروغ گویم خواندید!

نخواستم اما دروغ گویم کردید!

 

نمی دانستم خیانت چیست؟! برایم خیانت را معنا کردید!

خیانت کردن را بلد نبودم ...خائنم خواندید!

نخواستم اما خائنم کردید!

 

چه اعتراف تلخیه

انگار رسیدم ته خط

وقت خلاصی از همه است

آی دنیا بیزارم ازت

 

می دانستم صداقت چیست؟! برایم معنای تازه ای کردید!

صادق بودم اما...

 

می دانستم رفاقت چیست؟! برایم معنای تازه ای کردید!

رفیق بودم اما...

 

می دانستم عشق چیست؟! برایم معنای تازه ای کردید!

عاشق بودم اما...

 

اما شما گفتید و به من آموختید که اختیار داشتم . حق انتخاب داشتم! آزاد بودم. مختار بودم! شما تبرئه می شوید.مجرم تنها منم!

 

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و

عمرم رو می گیرم ازت

 

می گویند در ابد محاکمه می شوم. در دادگاه عدالت.جرم من چیست؟ داشتن اختیار!

در دنیا تقاص جرم من مرگ است و حال اینکه در ابد مرگ وجود ندارد!

یک در جه تخفیف. حبس ابد!

 

چه لحظه های خوبی

ثانیه های آخره

فرشته مردن من

من رو از اینجا می بره

 

قاضی مختار بی اختیارست. مختار چون اختیار دارد و حرفش اولین و آخرین است و بی اختیار چون  باید حکمی داشته باشد...

 

این دادگاه تنفس ندارد و کسی هم برای شور با قاضی نیست!

 

حکم دادگاه: تنها تا ابد!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:39  توسط MARKZ  | 


بهم می گفت:

چند شب پیش سوار ماشین بابام بودم که بین راه به صورت اتفاقی دیدمش.بابا هم سوارش کرد.خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم.هم سن و سال خودمه.البته کوچکتره.باب بهش گفت آقای دکتر! من خبر نداشتم اما ظاهرا پزشکی قبول شده بود.

 

بهم می گفت:

بابام باهاش خیلی صمیمی شده بود و کلی باهاش حرف میزد.می پرسید: "الآن کدوم مرحله از درستی؟" و از این جور سوال ها ... بابام کلی می خندید و احوال سراغ می گرفت...

 

با خودم فکر کردم بابا چقدر دوست داشت پسرش دکتر باشه... یا شاید هم دکتر پسرش باشه!  

 

من هم فقط بهش نگاه کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط MARKZ  | 


نام کتاب: آمدی روزی به دیدارم که...

نویسنده : عزت شریف

انتشارات : نشر گل آفتاب

نوع کتاب : شعر

کمی در مورد نویسنده این اثر:

خانم عزت شریف ملخص به افروز متولد سال ۱۳۳۲می باشند. پدر ایشان ایرانی و مادرشان از خاندان حاکمان افغانستان هستند.این کتاب اولین مجموعه شعری است که در ایران چاپ شده.در مقدمه ناشر آمده که ایشان علاقه خاصی به وطن سان دارند به حدی که با وجود این که اقامت در آمریکا را دارند ولی ترجیح می دهند در میان مردم خودشان و در شهر مقدس مشهد زندگی کنند.
اولین شعر ایشان به نام اشک در سال ۱۳۳۷ در سالنامه نادر چاپ می شود.وی مدتی هم با مجله زن روز هم کاری داشته است.در سال ۱۳۵۰ در استخدام شرکت مخابرات به انجام وظیفه مشغول می شوند و تا هنگام بازنشستگی فرصت چاپ کتاب نمی یابند.
نکته جالب دیگری که در مقدمه ناشر آمده این است:
(در خاتمه لازم به ذکر می دانیم که اشعار ایشان با وجود این که بسیار تاثیر گرفته از حافظ است ولی حال و هوای خاص خود را دارد.)
بد نیست با هم شعر اشک را مرور کنیم:


اشک من بود که از دیده فرو می غلطید
از غم دوری او دیده من دریا بود

مرغ شب بود هم آهنگ غمم تا به سحر
هر دو بودیم غمین در دل من غوغا بود

مرو ای غنچه من تا بدهم جان به رهت
چون برفتی ز دلم از تو حکایت ها بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:52  توسط MARKZ  | 


نام کتاب: عطر سنبل، عطر کاج  Funny in Farsi: A Memoir of Growing up Iranian in American

نویسنده : فیروزه جزایری دوما

ترجمه : محمد سلیمانی نیا

انتشارات : قصه

نوع کتاب : داستانی و طنز

 

کمی در مورد نویسنده و داستان این اثر:

فیروزه از کودکی به همراه خانواده اش به آمریکا مهاجرت کرده است. "دوما" تحت تاثیر پدرش که برای او خاطرات کودکی اش را تعریف می کرده این کتاب که مجموعه ای از خاطرات وی در آمریکا می باشد را تالیف کرده است. البته زبان کتاب زبانی طنز گونه است. این اثر یکی از کتاب های پر فروش آمریکا بوده و جوایز متعددی را کسب کرده از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزه تربر( معتبرترین جایزه کتاب طنز آمریکا ) در سال 2005 و کاندیدای جایزه Pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیر تخیلی. اما نکته ای که ضرورت بیشتر مطالعه این کتاب را نشان می دهد این است که تعدادی از خاطرات در مورد وضعیت ایرانی های مقیم آمریکا در زمان پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران است.

نویسنده در یادداشت اول کتاب چنین می نویسد:"...اگر چه بیشتر عمرم را در خارج از ایران گذرانده ام ، ایران هنوز در رگ های من جاری است."

نکته پایانی اینکه نسخه از این کتاب را که بنده در اختیار دارم چاپ هشتم در زمستان 85 است در حالیکه چاپ اول این کتاب زمستان 84 بوده است که میزان فروش بالای این کتاب را نشان می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:51  توسط MARKZ  | 


نام کتاب: سرگذشت لافكاديو(شیری که جواب گلوله را با گلوله داد)  Lafcadio

نویسنده : شل سیلور استاین

ترجمه : رضی خدادادی(هیرمندی)

انتشارات : هوای تازه

نوع کتاب : داستان

 

کمی در مورد نویسنده :

شل سیلور استاین در سال 1932 در شیکاگو به دنیا آمد و از همان نوجوانی شروع به نوشتن کرد.فعالیت هنری اش در سال 1952 با سرودن شعر برای مجلات آغاز شد. با چاپ درخت بخشنده در سال 1964 به شهرت رسید.در طول حیات به عناوین و جوایز مختلفی دست یافت که از مهمترین آن ها نامزد جایزه اسکار به خاطرموسیقی فیلم کارت پستال هایی از لبه دنیا می باشد.

او با تخیل قوی طنز عمیق و سبک و زبان تازه خود حرف ها و نگاه های تازه ای به ادبیات کودکان عرضه کرد و بسیاری اوج هنر او را بیان مطالب با زبانی کودکانه برای کودکان و حتی بزرگتر ها می دانند.

وی در سال 1999 بر اثر ایست قلبی در گذشت. وی در محاسبه های مختلفی بیان کرده که در میان آثارش سرگذشت لافکادیو را از همه بیشتر دوست دارد.

 

داستان كتاب:

این کتاب از دید شخصی به نام عمو شلبی تعریف می شود:"خب! بچه ها! عمو شلبی می خواهد داستان شیر عجیبی را برایتان تعریف کند..." داستان خیلی ساده سروع می شود.روزی شکارچی ها برای شکار شیر به جنگل می آیند .شیر جوان قصه ما به یکی از شکارچی ها برخورد می کند و در نهایت بعد از دیالوگی او را می خورد و تفنگ او را برمی دارد. بعد از این برخورد او به تمرین تیر اندازی می پردازد و... بعدها او با انسانی به شهر می آید و در سیرکی مشغول به کار می شود و رنگ انسان ها را به خود می گیرد و داستان هایی پیش می آید که بهتر است خودتان بخوانید.

 

نكته پاياني:

نسخه دیگری از این کتاب با ترجمه حمید احمدی توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال 1374نیز منتشر شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:50  توسط MARKZ  | 


سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه.از چندروز پیش من شروع کردم به حذف چند تا از وبلاگ های خودم.نظر من بر تجمیع این وبلاگ ها در وبلاگ حرف های ته دل است.اصلی ترین تغییر حذف وبلاگ معرفی کتاب من و صادق است که ان شاءالله مطالب اون وبلاگ به همین وبلاگ منتقل می شود.برای  سهولت شما دوستان گرامی هم با طرح موضوعات وبلاگ سعی بر تفکیک مطالب داشتیم.امیدوارم نویسندگان وبلاگ هم به این مطلب دقت لازم را داشته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:49  توسط MARKZ 


نام کتاب: مزرعه حیوانات Animal Farm

نویسنده : جورج اورول

ترجمه : سید محمد صالحی

انتشارات : افراسیاب

نوع کتاب : داستانی

 

در مورد این کتاب و کتب دیگری که معرفی خواهد شد ؛ در ابتدا لازم است به این نکته اشاره کنم که اطلاعاتی از قبیل انتشارات و مترجم را بر اساس نسخه ای که در اختیار داریم بیان می شود و احتمال دارد که نسخ دیگری هم موجود باشد.

 

کمی در مورد نویسنده:

نویسنده این کتاب جورح اورل George Orwell که نام اصلی اش وی اریک بلر Erice Blaire است می باشد.او در سال 1903 در هندوستان به دنیا آمده و در نهایت در سال 1950 در لندن دیده از جهان فروبست.

از دیگر آثار این نویسنده می توان به : جاده ای به سوی اسکله ویگن ،ایام تنگدستی در پاریس و لندن،1984و کرنش به کاتولونیا را نام برد.

 

داستان این کتاب:

داستان این کتاب در مورد شورش حیوانات یک مزرعه است که می خواهند زمام امور خودشان را در دست بگیرند و در این راستا ارباب خود را – انسان ها - از مزرعه بیرون می کنند. بعد از انسان ها خوک ها زمام مزرعه را به دست می گیرند چرا که از بقیه حیوانات زیرک تر هستند ولی به دلیل شخصیتی که خوک ها دارند مزرعه پایانی  فاجعه آمیز برای مزرعه رقم می خورد.

در این کتاب روند تحولات در هر انقلاب مردمی به صورت سنبولیک نمایش داده شده که خواندن آن بر همه افراد واجب است.

نکته پایانی :

در ایران گهگاه این کتاب با نام " قلعه حیوانات " چاپ می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:49  توسط MARKZ  | 


"ماحاشیه نشین هستیم

مادرم می گوید:                                                                                                            

پدرت هم حاشیه نشین بود.در حاشیه بدنیا آمد

در حاشیه جان کندودر حاشیه مرد/من هم در حاشیه بدنیا آمدم امانمی خواهم در حاشیه بمیرم.

برادرم در حاشیه ی  بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است.همیشه گریه می کند و گاهی در حاشیه ی گریه می خندد! 

مادرم می گوید:"سرنوشت ما را هم درحاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند"و

هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.

ولی من می گویم این ستاره ی بخت من نیست .

 من در حاشیه بدنیا آمدم

در حاشیه بازی کردم

همراه سگ ها و گربه هاو مگس ها

در حاشیه ی زباله ها گشتم تا چیز بدرد بخوری پیداکنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم

در مدرسه گقتند :

جا نداریم !

مادرم گریه کرد.مدیر مدرسه گفت: آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینم.

من درحاشیه ی روز به مدرسه ی شبانه می روم

در حاشیه ی کلاس می نشینم 

در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه هارا نگاه می کنم چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.

من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و

بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رومی خوابم

من پاییز کار می کنم.زمستان کار می کنم

بهار کار می کنم.تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار زندگی می کنم.

من سواد دارم اما معنی بعضی از کلمات را خوب نمی فهمم.

مثلاً  کلمه ی تعطیلات و تفریح و خیلی کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.

از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت

من سواد دارم

من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم

من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم

من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است.

پس چطور پایم نمی لغزدو در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟!

زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است!

حاشیه بر لب پرتگاه است

آدم ممکن است بلغزدو سقوط کند.

من حاشیه نشین هستم

ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم

از معلم پرسیدم: حاشیه یعنی چه؟

گفت:"حاشیه یعنی قسمت.کناره ی هر چیزی

مثل کناره ی لباس یا کتاب

مثلاً بعضی کلمات را در حاشیه می نویسند

یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را آنجا می ریزند."

من گفتم :"مگر آدم ها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند!؟"

معلم چیزی نگفت.

من حاشیه نشین هستم

به مسجد می روم .در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم.

نزدیک کفش ها.در حاشیه ی جلسه ی قرآن می نشینم

من قرآن خواندن را یاد گرفتم.قرآن کتاب خوبی است

قرآن حاشیه ندارد

هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند

من قرآن را دوست دارم

همه چیز باید مثل قرآن باشد..."

                                                                             "زنده یادقیصر امین پور"

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:58  توسط یاس  | 


دیروز امتحان داشتم.امتحان بتن....یه امتحان تکراری.آخه ترم قبل هم این درس رو داشتم .ترم قبل افتادم.باورم نمی شد اما افتادم!دفعه اولم بود که واحدی رو می افتم.احساس غیر قابل وصفی داره! البته یکی از دوستام می گفت نگو افتادم بگو انداختم.فرقی نداره.مهم نتیجه است.نتیجه هم چیزی نیست جز یه تکرار...

دیروز امتحان میانترم بود...

درسش رو خوب خونده بودم.مخصوصا دو روز آخر.به مطالب در حد مطلوب مسلط بودم.به قول دانشجو ها رفتم تا MAX بشم...اما...

استاد سبک امتحانش رو عوض کرد.برام زیاد مهم نبود.انقدر حالیم بود که بتونم این سبک سوالات رو هم جواب بدم... اما...

مفدار بار یه تیر میشد 1.6 اما من نوشته بودم 2.1 همین اشتباه باعث اتلاف وقتی در حدود یک ساعت شد. سر امتحان وقتی دیدم همچین اشتباهی کردم باور کنید می خواستم همون لحظه برگه رو تحویل بدم... نشستم کلی با اعداد مسئله بازی کردم ببینم چه جوری این عدد رو بدست اوردم؟ ماشین حساب اشتباه کرده یا...

مسئله رو اصلاح کردم...

استاد از آبا – آیین نامه بتن ایران – سوال داده بود.هیچ وقت این کار رو نمی کرد.توی این امتحان واقعا چیزی برای از دست دادن نداشتم... امتحان سخت نبود اما ظاهرا باید حالا بگم سخت بوده...

بعد از امتحان اعصابم خیلی بهم ریخته بود.رفقا اینحا هستند شاید درست نباشه این حرف رو بزنم اما...

اگه بعد از امتحان من بگم امتحانم رو خراب کردم همه می گن کلاس میذاره....البته جدیدا کمتر می گن.

بعد از امتحان اومدم خونه.خیلی عادی برخورد کردم که خانواده نفهمن.آخه راستش نمی دونستم باید چی بگم؟ واقعا نمی دونم کی مقصر؟ خودم؟ یعنی تلاش نکردم؟ یا تلاشم کافی نبود؟ کدوم؟ اما مهم اینه که کار رو سخت کرد... باز هم همه چیز موند برای پایان ترم.آخه قبلا توی امتحان میانترم تقریبا معلوم میشد که پاس میشم...

یادس بخیر استاتیک...با امتحان میانترم پاس شدم...یادش بخیر...

نمی دونم مقصر کیه...اما مهم اینه که پیامدش دامن من رو میگیره...

خدایا مددی!

 

پ.ن: واقعا نمی دونم چرا این حرف ها رو گفتم و نوشتم...!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:51  توسط MARKZ 


تو بارون رسیدی با چشمای خیست

با دستای گرمِ ستاره نویست

تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد

شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد

من از تو شکفتم، من از تو رسیدم

یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم

 

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!

یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!

تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!

تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!

 

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره، دلم بی قراره

نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه

دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه

یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه

بدونِ تو حسرت همیشه باهامه

 

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!

یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!

تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!

تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:18  توسط نقشینه  | 


همه بهم می گفتن قبول شدنت در کارشناسی ارشد روی شاخه شه!!!

همون موقع هم زیاد برام فرقی نمی کرد….اما راستش الآن یه کم فرق می کنه…می دونین چرا؟

آخه همون هایی که این حرف ها رو می گفتن و صد تا قسم و از این حرفها…امروز می گن:

یکیشون تلفن زده خونه میگه فلان بانک استخدام می کنه.برو ثبت نام کن.سال دیگه درست تموم میشه بی کاری …فوقش هم باسد بری سر زمین… برو … دیگه سفارش نکنمآ

اون یکی می خواد بیزنس راه بندازه می گه بیا شریک شیم.وقتی می گم نه! می گه مطمئنی ارشد قبول میشی؟

 

حالا ما موندیم آخر قبول میشیم یا نه؟

اصلا قبول شدن ما با حرف اینا رابطه داره…

آخه قدیمی ها می گن یه حرف 40 زبون بچرخه درست میشه…

خلاصه ما موندیم…

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:36  توسط MARKZ 


من خواب بودنم

.و ناگهان از خواب بیدار شدم

ودیدم که تو رفته ای

شاید هنوز هم خواب می بینم

اری کابوس می بینم

کابوس رفتنت

ولی چرا از این خواب بیدار نمی شوم

نکند که همه ی این ها حقیقت است

به من بگو

بگو که همه ی این ها یک خواب بوده اند

بگو که رفتنت هم یک خواب بود

من اینجا هستم

کنار درخت بلوط

کنار درخت کوچک گلابی

تو اینجا ایستاده ای

با دست های پینه بسته ات

.و من ای کاش می دانستم که برای اخرین بار است که می بینمت

کاش این بار هم تسبیحت را جا می گذاشتی

من اینجا هستم 

وبوی زمین باران خورده

راستی می خواستم این بار که دیدمت

برایت از اسمان وزمین بگویم

و ثابت کنم که زمین گرد است

ولی اجل انگار از همه چیز گرد تر است

که می چرخدو می چرخد

و در خود فرو می برد هر چه که هست

 

بدون تو اینجا پر است از صدای سکوت

و شیون قلب های خسته

بدون تو

..

.

  می خواهم بخوابم

و دوباره بیدار شوم

و ببینم که همه ی این ها یک خواب بوده اند.

 

...

"... برای پدر بزرگ مهربانم که بی خبر رفت و"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:30  توسط یاس  | 


رفتم توی اتاقش .امسال کنکوریه.برام از وضعیتش می گفت. دیدم  روی دیوار اتاقش رو پر کرد از جملات مشاوره ای. یه جا نوشته امید آخرین چیزی است که میمیرد یه جا دیگه نوشته امروز همان فردایی است که دیروز در انتظارش بودید و...پای هر کدوم از جمله ها هم یه اسم کله گنده نوشته بود.به من می گفت خوشت اومده؟ منم فقط یه خنده تحویلش دادم.

می گفت تازه دادن براش یه عکس طراحی کردن. عکس خودش در کنار سر در دانشگاه تهران. نشونم داد.خداییش آخره طراحی بود.

رفت سراغ کتاب تست هاش! کلی کتاب و جزوه خریده بود. البته می گفت همه رو از سال بالایی ها گرفته و پول زیادی بابتش نپرداخته.از ظاهر کتاب ها و تاریخ چاپ کتاب ها می شد صحت حرفش رو تایید کرد!!!

-         این هم فلاش کارت هام.شب قبل از خواب می خونم.

-         خوبه!

ازش پرسیدم چه خبر؟ اون هم گفت :  ...

فهمیدم به جای اینکه درس بخونه ساعت ها به این فکر می کنه که اگه دانشگاه تهران قبول شد باید چی کار کنه! چه جوری می تونه از دوست های قدیمیش جدا بشه؟ می گفت نمی دونم این جمله ها که روی دیوار زدم مناسبه یا نه...می گفت نمی دونی چقدر دنبال یه طراح خوب گشتم تا این نقاشی رو برام کشیده و ...

دفتر برنامه ریزیش رو برداشتم...اکثر هفته ها نیمه کاره پر شده بود.اما هفته هایی که کامل پر کرده بود عالی بود.یعنی ساعات مطالعه اش خیلی بالا بود.باور نمی کردم.مخصوصا وقتی  دیدم نمیشه با نتیجه آزمون هاش مقایسه کرد.ازش پرسیدم این تعداد ساعات راسته؟ منتظر جواب نبودم...

اون می گفت بین درس خوندن توی فکر می رم و نمی فهمم زمان چه جوری می گذره.پرسیدم ؛ گفتند اینها هم جزء ساعات مطالعه است.منتظر جواب نبودم اما اون بهترین جواب رو داد.

گفتم به همین چیزا فکر می کنی ؟گفت: فقط به همین ها هم نه...خودت که می دونی...اون...

دیگه لازم به پرسش و پاسخ نبود.همه حرف هاس رو می دونستم. بلند شدم و همه اون عکس ها و جمله ها رو از در و دیوار کندم و انداختم توی سطل.بنده خدا جرات اعتراض نداشت. یه تکه کاغذ برداشتم یه جمله روی اون نوشتم و زدم به دیوار.خیلی تعجب کرده بود.جمله عجیب و خاصی نبود. نوشته بودم از تو حرکت از خدا برکت! از این ساده تر نمی شد.بعد هم یه کاغذ تا کردم گذاشتم توی جیبش.گفتم هر وقت خواستی فکر کنی به این نگاه کن.

معنی حرفهام رو خیلی خوب فهمید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:41  توسط MARKZ  |