تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










* روزی روزگاری من!

یکی می گفت روزی روزگاری من کسی بودم اما تو هیچی نبودی!

یکی می گفت روزی روزگاری تو همه کسم شدی اما باز تو هیچی نبودی!

یکی می گفت روزی روزگاری من هیچی شدم اما تو واسه خودت کسی شدی!

یکی می گفت روزی روزگاری من کسی بودم اما…

 

بگذریم…این هم داستان اعتیاد من به " ؟ "

* من یه معتادم.یه معتادی که مدام ترک می کنه اما بازم میره سراغش.ترک کرده بودم و خیال می کردم این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق داره اما… بازم رفتم سراغش…دفعه های قبل هم فکر می کردم این دفعه با دفعه های قبل فرق داره…

این بار از روزی که دکتر گفت برام سمه…یه جورایی دورش خط کشیده بودمو نمی رفتم سراغش. البته یه وقتهایی که با رفقا بودیم … خب دیگه رفقا بودن و هم پیالگی و …

بعد از چند وقت که دوباره شروع می کنی ته گلوت رو بدجور می سوزونه…سوزشی که واسه یه لحظه هم که شده مجبوری چشماتو ببندی تا تحملش کنی!یه تحمل شیرین! آخه همه چیز واسه یه لحظه یادت میره!

می گن برا هضم غذا خوبه البته برا بعد غذا نه دیگه مثل من که بین غذا هم…! بی خیال بابا!

بعضی وقتها که جواب نمیده باید مارکش رو عوض کنی تا ببینی کدوم به دردت می خورن و به تنت میسازه؟! 

تلویزیون  هم میگه بده سمه زهره اما چی کار میشه کرد…البته چرت و پرت می گن! من دیگه معتادش شدم. بابا و مامان هم میدونن اما دیگه یه جورایی با این مسئله کنار اومدن. می دونن نمیشه ترک کنم. بعضی وقت ها حتی بابام برام میخره…

خودم میدونم که داره داغونم می کنه.فعلا دندونام حسابی داغون شدن و دارم کلی خرجشون می کنم. اما دیگه نمی تونم ترک کنم… کلی نشریه و کتاب این روزا خریدم که باهاشون سرگرم باشم بلکه سراغ این زهرماری نرم اما وقتی یه ترانه توپ یا یه داستان محشر می خونی آخرش برای نتیجه گیری چی می جسبه ؟

خوب که فکر می کنم  یادم میاد از سال کنکور دادنم این برنامه شروع شد… هر وقت که خسته می شدم میرفم سراغش! اون موقع  وقتی خسته میشدم وقتی از این زمونه طلب کار می شدم وقتی با این زمونه بی حساب میشدم وقتی کم میاوردم وقتی زیاد میاوردم…خلاصه همیشه این زهرماری باهام بود و تنهام نذاشت…شاید تنهاترین یاورم بود!

حالا این روزا که حسابی خسته ام و زیادی کم اوردم و حسابی طلب کارم با من نباشه این آخرین یاور؟

آخه نمیدونین بعد از یکی دو هقته … بعد از 9 ساعت کار توی گرما…میونه این همه نامهربونی… یهو یه لیوان پر نوشابه ی تگری بخوری چه حالی میده! مخصوصا سوزشش که واسه یه لحظه هم که شده مجبورت میکنه چشماتو ببندی تا تحملش کنی!یه تحمل شیرین تا همه چیز واسه یه لحظه یادت بره!

آره من معتادم…معتاد به نوشابه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:36  توسط MARKZ  | 


وقتی کاملا از یک وبلاگی که از تجزیه تخم مرغ  بدست اومده تقلید کنی بهتر از این نمیشه...

بخونید:

 

* سلام بهونه قشنگ من... برای زندگی...آره منم! همون دیوونه همیشگی!... فدای مهربونی هات ....چه میکنی با سرنوشت...دلم برات تنگ شده بود....این نامه رو واست نوشت!

 

* دیگه این روزا نمیشه با یه هدیه کوچولو روز مادر یا پدر، مامان و بابا رو غافل گیر کرد؛آخه از یه هفته قبلش توسط صدا و سیما  داستان لو میره!

 

* میگن روز مادر طلا فروشی ها شلوغ میشه روز پدر جوراب فروشی ها!امسال دیدم پشت شیشه چند تا مغازه نوشته جوراب بی بو بهترین هدیه برای روز پدر! ظاهرا ما مردها باور کردیم سهممون فقط یه جورابه!

 

* می دونی شباهت روز مادر و روز پدر چیه؟ حتما میگی تکراریه!دیشب پیامکش برام اومده...توی هر دو روز پول هدیه از جیب بابا پرداخته میشه... خب دقیقا درست گفتی!

 

* نمی دونم تا رفتم این رو بنویسم برق رفت و مجبور شدم همه رو از سر بنویسم...به اونهایی که در پست های قبل اشاره کردم کسی روز زن رو تبریک میگه؟ اصلا چرا برق رفت؟

 

* امروز بچه ها به طنز بهم می گفتن روز پدر رو بهم تبریک می گفتن! چرا باید حتما شوهر شد بعد پدر؟ یادش بخیر اون روزا یکی از دوستام به من می گفت بابا!!!

 

* چند روز پیش یه حاشیه پیش اومد. گفت باهات حربف میزنم.امروز گفت باشه واسه بعد... نمی دونم شاید حرفی برای گفتن یا حرف گفتنی نداشته باشه اما من خیلی حرفا هست که باید بشنوم گرچه حرفی برای شنفتن دیگران ندارم!

 

* چرا من تقلید کردم؟

 

* من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره... بعدش خبر میدن بیا... که داره دوستت میمیره!

 

* تا اینجا هم که اومدین....خودمونیم ...خیلی بیکاری!

 

* میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن...نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن!

 

* تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم!

 

* این همه از مریم حیدرزاده نوشتم می دونی چرا؟ ساقی یعنی تو هم نفهمیدی؟ واا...

یعنی سی دی مریم حیدرزاده رو اگه داری با اون نوار کاسته با هم بیار!!!

 

* باید بهش می گفتم: ممنون از همراهیت دلخور از همرازیت! ...من نزدم اما گفتم زدم تو هم بگو زده ...آره دیگه...

 

* خدا یه کم خستگی بده...

ممنونم از همراهیتون...فکر می کنم این کارم قشنگه که الان می گم پست بعدیم چیه...پستی با عنوان "تا  تو"

"تا تو..." از اون پست هاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:48  توسط MARKZ 


 

 

 

                                بیچاره آهوی گشنه ایی که شکار شیر می شه

                                                             !!!

 

 

                                                                                                                صادق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:8  توسط پسرای بد  | 


یه جا نوشته بود : "هر چی یه پست طولانی تر بشه تعداد افرادی که تا آخرش می خونن کمتر میشه.دلم می خواد یه پست بنویسم که خدا هم تا آخرش رو نخونه!"

من که نمی تونم همچین چیزی بنویسم آخه همین اول قصه خدا آخرش رو می خونه اما می تونم از خدا و شما  بخواهم که از اینجا به بعدش رو نخونید!

 

 

باز هم .... دیشب دلم گرفته بود ... مثل شبای بارونی ... از اون شبایی که خودت حال و هواشو میدونی...باید یه چیزی می نوشتم!

 

رفیقم یه طرف میز نشسته بود و یه غریبه طرف دیگه.خدا هم به عنوان داور وایساده بود.من به خدا می خندیدم. قمار که داور نمی خواس...

 

                                                         

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:27  توسط MARKZ  | 


یه جا نوشته بود : "هر چی یه پست طولانی تر بشه تعداد افرادی که تا آخرش می خونن کمتر میشه.دلم می خواد یه پست بنویسم که خدا هم تا آخرش رو نخونه!"

من که نمی تونم همچین چیزی بنویسم آخه همین اول قصه خدا آخرش رو می خونه اما می تونم از خدا و شما  بخواهم که از اینجا به بعدش رو نخونید!

 

 

دیشب دلم گرفته بود ... مثل شبای بارونی ... از اون شبایی که خودت حال و هواشو میدونی...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:10  توسط MARKZ  | 


از فرمایشات حضرت علی ع

 بزرگترین گناه---------->تر س است

بزرگترین تفریح-------->کار است

بزرگترین بلا-------->نومیدی است

بزرگترین شجاعت------->صبر است

بزرگترین استاد--------->تجربه است

بزرگترین اسرار -------<مرگ است

بزرگترین افتخار --------->ایمان است

بزرگترین سود------------->فرزند نیک است

بزرگترین هدیه------------>گذشت است

بزرگترین سرمایه-------------->اعتماد بنفس است

انچه بر قضا وقدر فائق اید ------------>صبر است

انچه که ادمی را صیقل می دهد--------->کار است

 انچه که کهنه اش بهتر است---------->دوست است

انچه که از علم بهتر است-------->تجربه است

انچه که برای مرد ننگ است------------>غصه است

انچه که بیش از مرگ ادمی را می کشد----------->نومیدی است

انچه که هر قدر دراز باشد کوتاه است------------->عمر است

انچه که کمش زیاد است--------->دشمن است

انچه که زیادش هم کم است----->ایمان وجوانمردی است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:31  توسط پسرای بد  | 


                                                       

چند روز پیش همین طور که داشتم درس می خوندم با پوست لبم هم بازی می کردم.خشکه زده بود.اصلا احساس نمی کردم که به راحتی کنده میشن.وقتی متوجه می شدم که افتاده بودن روی صفحه سفید کاغذ.خب حق داشتم که متوجه نشم! اینها پوست مرده بودند و دیگه احساس ندارن!

بگذریم...

همین طور که داشتم کتاب رو میخوندم یهو دیدم آقا مورچه از حاشیه کاغذ وارد صحنه شد و دوون دوون اومد وسط صحنه...

تا رفتم با دست بندازمش بیرون دیدم یه تیکه از همون پوست ها رو برداشت و رفت!

وا...چه زوری داشت! با دست زدمش پوسته افتاد و خودش فرار کرد به حاشیه!!! اما دوباره برگشت و برداشت. با خودم گفتم این حیوون روزی امروزش همینه. بذار ببره! خلاصه برداشته بود و میرفت که نا گهان یه مسئله ای به ذهنم خطور کرد...!

این چی بود توی دهن اون؟

یه قسمت از بدن مرده من!

راه دور نریم...

یعنی همین مورچه حقیر توی قبر بیاد سراغ ما می تونه همه بدنمون رو ببره بعد ما هم هیچ کاری نمی تونیم بکنیم؟

نه دستی داریم که بندازیمش کنار نه انقدر توی قبر جا برای این کار هست...

خدایا مددی!

حالا یه کم لبم درد گرفته بود!

تق!!!

زدم مورچه رو کشتم. شرمنده! تا هستم که نمی تونم بذارم حداقل جلو چشمم این کار رو بکنه...

با خودم گفتم حالا با این پوست چی کار کنم... که یهو دیدم مورچه پا شد و فرار کرد و از حاشیه هم خارج شد...فقط داد می زد... پس فردا یادت میدم باید چه جوری بزنی تا طرف بمیره!

خدایا مددی حتی توی قبر!!!

                                                              

 

پ . ن اول : دوستان عزیزم در رشته عمران...خواهشا دیواره ها وکف قبر اینجانب را سیمان دولا کنید تا رخنه برای نفوذ نداشته باشه.آخه تهدید این مورچه جدی بود!

 

پ . ن دوم : فکر می کنم یه کم چندش آور بود اما قابل تامله!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:48  توسط MARKZ  | 


                                          

 

 

سال ها پیش در سرزمین خورشید، در سرزمینی که امروز حتی ویرانه ای از آن هم باقی نمانده و فقط نام آن را در افسانه ها می شنویم ، پادشاهی زندگی میکرد. پادشاهی عادل که به خاطر عدالتش مردم دوستش داشتند و او را حاکم بر خود می دانستند. او بر تمامی سرزمین خورشید حکومت می کرد.حکومتی یک پارچه از شمال تا جنوب ، از طلوع تا غروب! صبحگاهان با طلوع خورشید به تختش می نشست و امورجاری مملکتش را اداره می کرد و بین مردم عدالت را بر پا ... و هنگام غروب از تخت پایین می آمد و یکه و تنها به کاخش می رفت تا فردا هنگام طلوع آفتاب. او خدم و حشم نداشت .

سرزمین خورشید پر بود از نعمت و فراوانی و مردم همه خوشحال بودند. مردم همه این زیبایی ها ، نعمت ها و فروانی ها را نتیجه حکومت پادشاه می دانستند. اما پادشاه می دانست که همه شکوه و عظمت او زاده نیرویی است که در او وجود داشت. پادشاه فردا را می دید.فقط از طلوع تا غروب را!نه ثانیه ای کم و نه زیاد! به خاطر همین هم ، همیشه از طلوع تا غروب به تخت می نشست. او شب ها مثل دیگران بود.شب ها را تنها می ماند چون در نیمه های شب مادر خورشید می آمد و در آینه فردا را به او نشان می داد. کسی نباید از این نیروی او خبر دار میشد .به خاطر همین همیشه شب در کاخ تنها بود.

باز شب فرا رسید.پادشاه از تخت زرینش پایین آمد و به کاخش رفت.دروازه های کاخ را بست و به انتظار مادر خورشید و تجلی فردا در آینه ماند.شب به سرعت می گذشت اما هنوز مادر خورشید نیامده بود.به جای تجلی فردا در آینه ، جلوه هایی از ترس در چهره پادشاه تجلی کرد.شب کم کم داشت سحر را در آغوش می گرفت. از او خبری نبود... پادشاه در هراس فردا بود که فردا چه می شود.دیگر داشت از آمدن مادر نا امید می شد.

با خود می گفت :" فردا از قصر خارج نمی شوم مردم خیال خواهند کرد که من بیمارم!"

کمی اندیشید...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:19  توسط MARKZ  |