تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










این متنی بود که من برای نیمه شعبان برای مراسمی نوشتم.شاید آخر هفته همین الان بود.

                                                                                                                                      

                                     

اینجا آخرین ایستگاه است! همه مردم به انتظار آخرین قطار نشسته اند... اینجا آخر دنیاست! جایی که درجه خوبی ها تا بی نهایت زیر صفر سقوط کرده است ... سقوطی که آنقدر شدید است که هیچ دماسنجی نمی تواند آن را نشان دهد. اینجا صفر مطلق هم معنا ندارد!

 اینجا آخرین ایستگاه است! همه مردم به انتظار آخرین قطار نشسته اند... اینجا آخر دنیاست! همه مردم با ویزاهای جعلی و اصلی در انتظار قطار مانده اند تا از این سرزمین فرار کنند! سرزمینی که دیوار هایش سیاه است و خیابان هایش مملوء از زباله... فقر برای مردم یعنی روزی  و جنگ یعنی تنها رابطه انسانی!

 اینجا آخرین ایستگاه است! همه مردم به انتظار آخرین قطار نشسته اند... اینجا آخر دنیاست! شهری که در ابتدا مدینه فاضله ای بود که هر روز از فضلش کاسته میشد! مسبب همه این کاستی ها کسی نبود جز مسافرین این آخرین ایستگاه!

 اینجا آخرین ایستگاه است! روزی همین ایستگاه مقصدی برای مسافران بود و امروز آخرین دریچه است برای گریز! مسافران روزهای زیبا را فراموش کرده اند همانطور که وظیفه خود را فراموش کرده اند... همانطور که دماسنج فراموش کرده است تا دما را نشان دهد!

 مردم در انتظار یک منجی دست به سینه نشسته اند! توقعشان کم است یا زیاد؟ به هرحال توقع آنها بیهوده است! محال را به فردا سپرده اند و انتظار را به حال! به امید آمدن منجی ، یگانه منجی را فراموش کرده اند!

آنقدر فراموش کرده اند که مسیر آمدنش را به اشتباه نظاره گرند ! حال با صدای سوت کدامین قطار به خود خواهند آمد... نمی دانم!

با تو هستم...! تو... ای مسافر!  تو برایم بگو "منجی" کیست؟

تو بگو فردا را به منجی بسپاریم یا با ایمان به خدای او و توسل به او به دستان و تلاش خودمان بسپاریم...!

به نام خدا! نام او برای آغاز هر کلام لازم است وآغاز این کلام ... همینجاست!

به نام خدای من! به نام خدای تو! آیا خدای من با خدای تو یکیست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:11  توسط MARKZ  | 


 

 

 

                 اگر   خواستی قدم بزنی مسیر خاکی را انتخاب کن تا چاله چوله ها تو را

                                          در اوج خیال بافی هوشیار کند  

                                                                                                      صادق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:15  توسط پسرای بد  | 


                                         

 

یه جا نوشته بود : "هر چی یه پست طولانی تر بشه تعداد افرادی که تا آخرش می خونن کمتر میشه.دلم می خواد یه پست بنویسم که خدا هم تا آخرش رو نخونه!"

من که نمی تونم همچین چیزی بنویسم آخه همین اول قصه خدا آخرش رو می خونه اما می تونم از خدا و شما  بخواهم که از اینجا به بعدش رو حتما بخونید!!! این دفعه با دفعه قبل فرق داره!

 

پیشنهاد می کنم یه بار این متن رو بخونید! اثری دیگر از نویسنده پر کار اینجا!

 

نه خواب بودم و نه بیدار... فکر کنم در عالم توهم بودم:

یه در  بزرگ روبروم بود...انقدر بزرگ که خدا می تونست از اون رد بشه...البته خدا که هر کاری رو می تونه انجام بده اما در این توهم خدا برای رد شدن از این در باید خودش رو کوچک کنه! انقدر کوچک که... خلاصه خدا از این در رد میشه.

در بسته بود اما از پشت در کلی صدا میومد.اگه یه ذره هم صدا میومد برای تحریک حس فضولی من کفایت می کرد...صدای یه ذره پچ پچ با یه سری حرف که نمی فهمیدم به چه زبونی هستن میومد!

رفتم جلو در زدم.خود در باز شد....


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:25  توسط MARKZ  | 


* امروز با یه پیرمرد  صندلی جلوی تاکسی نشسته بودیم... با هم پیاده شدیم. موقع پیاده شدن راننده تاکسی بقیه پول هیچ کدوم از ما رو نداد.بهش تذکر دادم اعتنایی نکرد و رفت! پیر مرد آروم آروم می رفت و زیر لب چیزی می گفت. سریع خودم رو بهش رسوندم و بقیه پولش رو دادم و گفتم راننده تاکسی این پول رو داده! پیر مرد تشکر کرد و رفت! دقت که کردم دیدم داره این بار زیر لب راننده تاکسی رو دعا می کنه...با خودم گفتم یه نفر نفرین کنه بهتره تا دو نفر نفرین کنند!

 

* بازم المپیک شروع شد و باز هم خیابانی و سایر مجری ها اومدن توی تلویزیون! از قبل  مسابقات می گن توقع مدال نداشته باشید همین حضور در این مسابقات افتخاره و از این حرفای بی ارزش!

یکی نیست بگه آقا از سال چند به بعد باید توقع مدال داشته باشیم؟ این همه هزینه چه دستاوردی به جز حضور داشته؟

و درضمن؛ اون رشته هایی که ادعای مدالمون میشه چرا وقتی مدال نمیارن باهاشون برخورد نمیشه؟

در مجموع: آقا کی قراره تیم ملی فوتبال توی جام جهانی از گروهش بالا بیاد؟ عربستان و کره رو بردن آخر فوتبال ایرانه؟ آقای خیابانی جواب میدن!

 

* به یه نفر می گن چرا وبلاگ نویس شدی؟ میگه: آخه امکانات نبود"برای تاسیس سایت"

 میگن پس چرا وبلاگ نویس شدی؟ میگه: آخه امکانات نبود"برای تاسیس سایت"

میگن پس چرا وبلاگ نویس شدی؟ میگه: آخه امکانات نبود"برای تاسیس سایت"

.

.

.

خب جواب دیگه ای وجود نداره! دیگه امکانات انقدرم کم نیست!

اه اه اه...

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:18  توسط MARKZ 


 ساقی یه بار می گفت : خودت فهمیدی چی نوشتی؟ یادش بخیر اون متن رو حذف کردم! چک نویسشم گم کردم… به عبارتی…                                               

                                            

* تنها کسی که خوب مرا درک می کند

   یک روز زادگاه مرا ترک می کند…

   "مریم"

 

* وقتی برای تو به زبان خود نوشتم چون نگاهی که به پسرک لال سر کوچه می کردی به من خیره خیره ماندی. نگاهی مملوء ار بهت…

 

* ابی یه شعر داره…. اینجوری میخونه:

زبانم را نمی فهمی

تو خطم را نمی خوانی

چنان بیگانه ای  حتی

که نامم را نمیدانی

 

* و اما من:

همچنان زیر سنگینی بهت نگاهت کمر خم نکرده ام… و خم نخواهم کرد… به زبان تو نمی نویسم و به انتظار آفرین های تو نمی مانم! به زبان تو نوشتن هم کار راحتی نیست! لااقل برای من راحت نیست! نوشتن به زبان بیگانه آشنایی با آن زبان را می طلبد!

و من این بار با تمام احساسم می نویسم و تو با تمام دقتت بخوان! من همچون یک لال می نویسم…تو هم همچون یک نابینا بخوان! آنگاه شاید به یک زبان نوشته باشیم و خوانده باشیم!

 

* به نام خدا! نام او برای آغاز هر کلام لازم است وآغاز این کلام همینجاست!

به نام خدای من! به نام خدای تو! آیا خدای من با خدای تو یکیست؟

. …. …!

 

* و تمام کلامم را در تنها در یک سطر برایت نوشتم! سطری که برای بیان یک روز است…روزی که هرروز تکرار می شود!

                                                           

 

* خدا هیچ کس نیست!

هیچ کس تنها نیست …

هیچ کس تنها نمی ماند …

خدا تنهاست…

خدا تنها می ماند!

خدا هیچ کس نیست!

                                                          

 

پ . ن اول : منتظرم دوستان تمای بگسرن بگن خودت فهمیدی چی نوشتی…بعد من هم این پست رو پاک کنم!

پ . ن دوم : هیشکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیشکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته…

ساقی جان سی دی رو برات گذاشتم ان شاء الله با اون نوار کاست عوض می کنم!!!

 

الکی نوشت یکی به آخر: اول هر سطر یه ستاره میگذارم…آسمون اینجا چند تا ستاره میخواد؟

الکی نوشت آخر: شباهت این پست با فیلم انعکاس می دونید چیه؟ مهناز افشار میگه اون فیلم و من می گم این پست آخرشه در حالی که بقیه همچین نظری ندارن!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:59  توسط MARKZ  | 


                                

 

اگه یه کم خستگی رو با یه کم بی حوصلگی مخلوط کنی می دونی چی میشه؟... میشه الآن من!

اگه یه استکان چایی به مخلوط بالا اضافه کنی چی میشه؟... یه کم خستگی...یه کم کمتر میشه!

 

اگه دو نخ سیگار .....نه! نه! نه! اصلا حرفش رو نزن جیزه!

اگه به معجون بالا یه کم ولوم اسپیکر .... با یه آهنگ توپ ترجیحا درخواستی....اضافه کنیم چی میشه؟ اون

بی حوصلگی دیگه به مقدارش اضافه نمیشه!

 

اگه همین طور که معجون بالا رو هم میزنی یه نفر تماس بگیره بگه نمره دکنر اومده با نمره خوب پاس شدی؟...نه تنها از بی حوصلگی دیگه خبری نیست بلکه یه خنده هم به لبم میاد!

 

اگه حالا وسط این آش شله قلمکار یکی از رفقای قدیمی هم باهات تماس بگیره و از حالت بپرسه ؟...اصلا نمی تونم تصور کنم من چه جوری میشم!

اما همه این اتفاقات خوب می تونه در 10 دقیقه اتفاق بیافته! و من ...

 

پ . ن : انقدر خسته هستم و بی حوصله که حال چایی درست کردن ندارم. چایی هم آماده نیست.حواهر محترمه هم درس دارن نمیشه اسپیکر رو زیاد کرد...دکتر هم که نمره هاش شهریور میاد....الآن هم اینترن وصل شدم تلفن اشغاله و کسی نمی تونه تماس بگیره در مجموع متن بالا تخیلی بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط MARKZ 


همه جاي خونه رو دنبالش گشتم نبود كه نبود.هيچ كس نمي دونست كجا رفته.اين چند روزه حسابي تو خودش بود.زياد حرف نمي زد،مي خنديد ولي از چشاش مي شد فهميد يه چيزيش هست.مي رفتم توي اتاقش ،ولي وقتي مي ديدم داره خودش و با نقاشي و درس خوندن سرگرم مي كنه خيالم يه جورايي راحت مي شد از اينكه نمي ره تو فكرو خيال.

برا همين زياد بهش گير نمي دادم .مي دونستم اگه چيزيم باشه خودش حلش مي كنه.هميشه همين طور بوده.

هيچ كس مثه من نگران نبودنش نبود چون فقط من مي دونستم اين چند روزه اين جوري شده.نگرانيم بيشتر از اين بود كه چرا تو اين بارون رفته بيرون از خونه.آخه اگه جايي مي خواست بره حتماً به من مي گفت-خوب لابد يه كار فوري براش پيش اومده و فرصت نشده به من بگه .خودمو با اين حرفا قانع مي كردم .

نزديكاي عصر بود كه برگشت خونه،با خنده بهم سلام كرد، وقتي ديدم داره مي خنده دلم نيومد با سؤال پيچ كردنش ناراحتش كنم.

رفت توي اتاقش، دنبالش رفتم.لباساش بوي نفت و دود مي داد.ازش پرسيدم نمي خواي بگي كجا بودي؟كه اين همه شادو خندون بر گشتي!مثه يه موش آب كشيده شده بود.

كيفشو برداشت و ازم خواست دستمو بيارم بالاو چشامو ببندم .هميشه با اين كاراش غافلگيرم مي كرد.چشامو بستم و منتظر شدم تا اون چيزي كه توي مشتش بودو بذاره تو دستم.

وقتي گذاشت زود چشامو وا كردم.يه كمي ناراحت شدم باورم نمي شد تنهايي بره اونجا.بهش گفتم مگه قولت يادت رفته؟قرار بود هميشه با هم بريم اونجا.

بهم گفت :نه يادم نرفته ولي باور كن نياز داشتم تنهايي برم اونجا.ناراحت نباش.ببين سهم تو رو هم آوردم برات.

مي دونستم اگه غير از اين بود تنهايي نمي رفت.

از وقتي بچه بوديم و به خاطر جنگ مجبور بوديم با بابا بزرگ توي روستا زندگي كنيم واسه اومدن آخر هفته ها روز شماري مي كرديم.همين كه پنج شنبه عصر مي شد مي دوويديم سمت مسجد. از شوق جمع كردن دونه هاي تسبيح برف و بارون نمي شناختيم.

من از يه گوشه ي مسجدو اون از يه گوشه ي ديگه شروع مي كرديم به جارو كردن مسجد.و بعد با هم همه دونه هاي تسبيح و از توي گردو خاكا جدا مي كردم .

وحالا هنوزم واسه پيدا كردن دونه هاي تسبيح كه نه، شايد واسه پيدا كردن خودمون و گم نكردن خودمون مي ريم اونجا .

مي دونستم كه حالا كه رفته اونجا حتما حالش بهتر شده .از اتاقش اومدم بيرون و به دونه هاي تسبيحي كه بهم داده بود نگاه مي كردم.اين بار چه قدر كم بودن .يعني ديگه مردم ده واسه پيدا كردن خودشون نمي رن مسجد....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:40  توسط یاس  | 


هرچه می نویسم پاره می کنم.

هیچ کدام دلگفته های من نیستند.آنقدر دلم مبهم حرف می زند که نانوشتنی شده.گفتنی هم نیست مگر آنکه تو بپرسی ، درست مثل آن روزها ، در پی سلامی و لبخندی.

این روزها خدا هم در جستجوی من است.

خدایا نگرد ، ارزشش را ندارم. جز بنده ای شکسته چیزی نخواهی یافت هر چند که گفته ای عاشق دلهای شکسته ای ، اما دیگر دلی برایم باقی نمانده که شکسته باشد.

گل من ...

آن روز که بودی ، دلم را ربودی و

اکنون که نیستی

تنها می دانم دلم هر کجا که هست

نزد توست.

یادش بخیر روزی که با تو مقدمۀ عشق را نوشتم. در حال خواندن فصل هایی بودم که روزگار برایمان می نوشت که بی خبر به پایان رسیدم.

چون مقدمه را می نوشتم با خود می گفتم ، چون تو هستی حتماَ پایان زیباست اما نمی دانستم که در پایان نخواهی بود و آغازم چنین زیر سوال خواهد رفت.

 

چه پایانی که آغازش تو باشی       چه آغازی که در پایان نباشی؟

 

با این همه من هنوز با تو زنده ام  

و تنها خواب هایم زیباست ، اگر خوابی باشد.

 

کاش بتوانی از حرف هایم دلم را بخوانی

و چشمان نگرانم را بخوابانی.

به خدا قسم که یک لبخند از تو برایم کافیست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:41  توسط ساقی  | 


به دنبال یه جای خلوت یا بهتر بگم یه جایی که هیچ کس نباشه می گردم تا چند دقیقه ای خلوت کنم.اما خلوت با چه کسی؟

 

اولین چیزی که به ذهن می رسد خلوت کردن با خداست! اما نه! من به دنبال خلوت کردن با خدا نیستم.من نمی خواهم با خدایی خلوت کنم که لخظهای دیگر در یک شلوغی او را فراموش می کنم…با او بسیار خلوت کرده ام؛ گرچه بسیار دیگر هم مورد نیاز است اما حالا زمان این خلوت نیست!

 

به دنبال خلوت کردن با خودم هم نیستم.خلوت کردن با خود چه معنایی دارد؟و اگر معنا دارد چه ثمری دارد؟ با خود بسیار خلوت کرده ام اما…"خلوت با خود" این فقط یک تعبیر زیباست نه چیز دیگر! "خود" را معنا کن بعد به خلوت کردن با "آن" بیاندیش!

 

به دنبال خلوت کردن با "تو" هم نیستم. نمی خواهم ضمیر "تو " یا "او" به کار برم و بعد از آن به مخاطب بگویم به دنبال صاحب ضمیر نگردد و از او توقع این کار را هم داشته باشم !!! شاید عشق در این خلوتکده راهی نداشته باشد گرچه زیباترین خلوتکده ها را خلوتکده عشق نامیده ایم.

 

نیاز به خلوت کردن با دوستی قدیمی یا دوستی که این روزها از من دور میشود را هم ندارم! اگر من هم نیاز داشته باشم آنها نیاز ندارند و به چنین خلوتکده ای پا نمی نهند.

 

نیاز من به خلوت کردن با چیز دیگریست. شاید ارزشش از تعابیر بالا کمتر باشد.کاش در شروع جمله قبل به جای "شاید" از "حتما" استفاده می کردم؛ گرچه این "شاید" ارزشش از "حتما" بیشتر است و در معنا گویاتر.

 

اما من …

ادامه مطلب رو بخونید!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:39  توسط پسرای بد  | 


هنوز میخوام تخم مرغ رو تجزیه کنم اما انگار نمیتونم...

 

* سرویس کردن دهنم تموم شد.چهارشنبه آخرین جلسه دندانپزشکی بود که تموم شد!

 

* برای دوستم یه کاری از روی رفاقت انجام دادم 15 هزارتومن بهم داد.ازش تشکر کردم آخه اون بالاترین قیمت رو برای رفاقت پیشنهاد داده بود.

 

* سر کلاس 2 تا دختر پست سر من نشسته بودند کلی فک زدند...انگار نه انگار که منم دیشب مهمونی بودم اما اینها به کی ربط داره؟

 

* شرمنده اگه بقیه حرفهای اون دوتا رو بنویسم وبلاگ فیلتر میشه!!!

 

* دوستم میگفت من اصلا فیزیک دوست ندارم اما عاشق کلاس فیزیکم... 

گفتم :چرا؟ 

گفت: آخه مختلطه!

 

*                                                                                                     ...

 

* این بالایی رو تونستین بخونین؟

جلوتر برین میفهمید!

 

* استاد کوییز گرفت...بعد از سه سال که توی دانشگاه بودیم اولین بار بود...یه استاد قبلا یه بار گرفت اما کسی جدی نگرفت اما این...

 

*امروز رفتیم کارآموزی ... ساعت 8 رسیدیم سر کار.از شانس بد من مهندس هم اونجا بود.دیشب به کارگاه دزد زده بود...مهندس هم نامردی نکرد تا ساعت 1 سر همین کار موند...

 

* امروز خواستم از خونه برم بیرون دیدم ماشین بابا دم در پارکه!اما ماشین بابا بیمه اش تموم شده بود.یهو تلفن زنگید . از دفتر بیمه بودن.بیمه نامه ماشین بابا اومده بود پس حله !!!

 

* اون بالایی که پیدا نیست با قلم همرنگ زمینه نوشته شده. یه بار خط رو مارک دار کنید ببینید میتونید بخونید؟

 

* هنوز نتونستین بخونید؟! اون بالا 101 جای خالی با 3 تا نقطه است!

 

* همه چیز اون چیزی که شما میبینید نیست! و همه چیز اونجور که شما تصور میکنید نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:5  توسط MARKZ 


             اگر خورشید بودنت را فراموش کردی ماه بودنت را فراموش نکن

                                   تا خورشیدی بودن فراموش نگردد.               

                                                                                                                                  صادق

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:57  توسط پسرای بد  | 


"هميشه باهاش بود.توي خونه هميشه روي ميزش بود.همه چيزو مي نوشت.حتي وقتي بيرون از خونه مي رفت اونو با خودش مي برد. باباو مامان فكرميكردن جزوي درسيشه ، ولي من كه مي دونستم چيه.!

باور كنيد آدم فضولي نيستم ،يواشكي هم نرفتم سراغش.خودش نشونم داد.(البته بين خودمون باشه ها،چند باري يواشكي رفتم سراغش ولي از اينكه بازش كنم عذاب وجدان مي گرفتم و پشيمون مي شدم...)حالا فهميدم كه اگه بازشم مي كردم چيزه جالبي واسه خوندم پيدا نمي كردم.

يه روز رفتم توي اتاقش، بازم داشت مي نوشت،يه چرخي توي اتاق زدمو رفتم كنارش وايسادم ، مثه بقيه نبود كه هول كنه و زودي ببندشو وبگه چيه ؟چرا اينجا وايسادي؟

همين جوري به نوشتن ادامه داد.فكر كردم چشاي من داره اشتباه مي بينه.ولي نه،درست مي ديدم . از تعجب دهنم وا مونده بود.

حس كردم كنار يه انسانه...يه انسانه...تاريخ خوندن به درد اين جور وقتا مي خوره ها! توكدوم دوره ي تاريخ آدما با خط ميخي مي نوشتن؟!!حس كردم كنار يكي از همون انسانها وايسادم.خنده ام گرفت!مي خواستم نخندم ولي نمي شد..شما هم بودين خندتون مي گرفت.البته شايد.

سرشو برگردوندو من و نگاه كردو پرسيد چيز خنده داري اينجا هست؟بگو منم بخندم.!گفتم اين چيه؟ خط ميخي؟؟؟؟؟لبخند زدو گفت :اينو مي گي ؟نه. اين خط دله .
با اين حرفش يه هو ساكت شدم.كنارش نشستم.بهش گفتم مي شه بگي خط دل چيه؟ دفترشو داد دستم و گفت : مي خواي بخونيش. منم كه از خدام بود گفتم آره.

گفت :از اولش شروع كن. البته اين اولين نوشته هاش نبود.نمي دونم اين چندمين دفترش بود.

ورق مي زدم و مي خوندم.همه چي رو نوشته بود. حس مي كردم توي همون زمانم . بازم رسيدم به همون خط ميخي .ببخشيد خط دل.بعضي از صفحه هارو همه با اين خط نوشته بود .داشتم از كنجكاوي مي مردم.مي خواستم بدونم اون چيزايي كه با خط عجيب غريبش نوشته بود چيه؟دفترشو دادم دستشو گفتم : خوب حالا اين خط دل چي هست؟

(البته شبيه خط ميخيه ها!به يه باستان شناس واسه ترجمشون نيازه!)-اينو با خنده بهش گفتم.

با خنده جوابم داد :دل شناس نه باستان شناس.

ازم پرسيد مي دوني باستان شناسا چه جوري كتيبه هاي با خط ميخي رو ترجمه مي كنن؟گفتم نه!گفت خوب منم نمي دونم.-اونايي كه خيلي علاقه مندن مي تونن به كتاباي تاريخ مراجعه كنن-.ادامه دادو گفت :مهم اينه كه اونايي كه با خط ميخي مي نوشتن مي خواستن كه نسل هاي آينده بفهمن كه چي نوشتن.واسه همين باستان شناساتونستن ترجمشون كنن.

همين كه مي خواستم بپرسم خوب اينا چه ربطي به خط توو سؤال من داره ؟انگار فكرمو خوندو گفت:خط من رو هيچ كس نمي تونه بخونه ، چون من نمي خوام.اسمشو گذاشتم خط دل چون باهاش حرفاي دلمو مي نويسم .حرفايي كه نمي خوام كسي بدونتشون.و مي نويسمشون تا هيچ وقت فراموششون نكنم.

آدما رازهاشونو به كسي نميگن درسته؟من راز هاموهم مي نويسم.

داشتم به خودم ميگفتم كاش منم خط دل داشتم.كه گفت:البته يه نفر هست كه مي تونه اينارو بخونه.خوشحال شدم فكر كردم منو ميگه.گفتم :كي؟

گفت :خالق همه ي خط هاي دنيا.

ديگه هيچي نگفتم، دفترشو ازش گرفتم و يه بار ديگه ورقش زدم. نگاهش كردم وبا چشام بهش گفتم "تو اين همه راز داري؟........."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط یاس  | 


* خدایا! میگن خیلی بزرگی...امروز بهم یه بار دیگه اثبات کردی...به قول داش مشتی:دمت گرم اوس کریم!

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شب های مهتابی می خوام

دلم از خاطره ها ی بد جدا

من از اون وقتهای بی تابی می خوام

 

حالا این جا رو گوش کن خدا:

خدا خودت گفتی هرچی میخواین از من بخواین.خدا اول یه خونه می خوام .... یه خونه کنار دریا. تا ساحل صد متر فاصله داشته باشه.ساحلش هم اختصاصی باشه. خونه هم دیگه ویلایی باشه.سونا جکوزی و سالن ورزش که دیگه داره! دوست دارم پنجره اتاق خوابش سمت دریا باز شه که هر روز صبح اول دریا رو ببینم.راستی یه قایق تفریحی هم برام توی ساحلش بذار.

خدا خونه ی به این بزرگی که بدون کتابخونه نمیشه؟ یه کتاب خونه می خوام باید هرچی کتاب ترانه و داستان هست داشته باشه. خدا آرشیو نشریه اطلاعات هفتگی رو هم برام میذاری؟از همون شماره اول...سه چهار سال آخرش رو دارم خودم میارم!خدا اون کتاب ها رو که با خوندنش اروم میشم؛ میدونی چی رو میگم؟! اون ها رو هم  بذار.... راستی گوشه کتاب خونه باید برام یه سیستم صوتی سونی با یه آرشیو کامل موسیقی بذاری...ابی سیاوش داریوش ستار حبیب بقیه رو هم بذار کامل نبود چیزی نیست.این ها رو هم اگه گیر نیومد خودم دارم...میارم!!!

راستی مجموعه سخنرانی ها رو هم می خوام! می دونی که از کیا رو میخوام!؟

خدا راستی توی اتاق خوابم باید یه کمد پر لباس و کفش باشه.کت شلوار در تمام رنگ هایی که بهم میاد.خداسلیقه ی من رو که می دونی؟ از این لباس اسپورت ها نذاری که می دونی نمی پوشم!

خدایا دو سه تا ماشین هم برام بذار.اما اون بنز سیلوره بود که یکی از این شیخها دوبی داشت...اون رو هم میخوام.راستی پشت خونه هم یه پیست اسب دونی باشه...با 100 تا اسب اصیل... خدا زندگی هم خرج داره.هتل استقلال و هتل داریوش رو به من بده با 2 تا چاه نفت با 10 تا پمپ بنزیت توی آمریکا! یه مجتمع تجاری های دوبی رو هم به نامم بزن.جاس زیاد مهم نیست!

خدا راستی پول که همه چیز نیست!

یه خورده سلامتی بهم بده.چند تا مدرک هم می خوام.دکترای عمرانم از دانشگاه تهران باشه. PHD تاریخ ادیان و مدیریت هم می خوام . حداقل از سوربون باشه دیگه! اگه هاروارد هم داد که چه بهتر!

خدا اتاق کارم باید همه وسایل رو داشته باشه...تازه باید کنار کتاب خونه باشه تا بتونم سریع به کتاب خونه مراجعه کنم!راستی دفتر کارم باید یه اکواریوم بزرگ داشته باشه! بزرگ تر از اکواریومی که توی اتاق کار بیل گیتسه!

فعلا خدا همین هارو بده! باقیش رو بعدا می گم!

داشت یادم میرفت!یه آلاچیق کنار ساحل برام با تنه ی درخت نخل بساز!

خدا!خوب که همه اینها رو بهم دادی... می ذارم و میرم تا بدونی هیچی ازاینها رو بدون اون نمی خوام!

 

                                   

 

* خدایا! همه امور را برایش آسان کن و نعمت هایت را به سویش روان گردان.قهرت را از او دور و مهرت را سرشارش گردان.عقل و فهم و تدبیرت را به او هدیه کن و او را از سستی ها و کژی ها به دور بدار. مهربانیت را به مهریانیش افزای و زیباییت را به زیبایی اش و بقایت را به بقایش.آنچه از نامهربانی زمانه سهم اوست به من بخش و هرچه از مهربانی تو سهم من است نصیب او گردان.

خالق بزرگ! خورشید را برای روز وماه و ستاره را برای شب هایش نگه دار.

خدایا!من از تو چه می خواهم؟ نیک میدانی! زبان عاجز از گفتن است و گوش نامحرم برای شنفتن! پس تا اینجا هم زبان کم گفته است و گوش زیاد شنیده است...

خدایا من از تو میخواهم...تو هم برای من بخواه!

 

پ . ن : باز هم از دویتان بابت آپ های پی در پی ام عذر خواهی میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:30  توسط MARKZ