
وسط یه آبادی ویرونه...کنج یه خرابه که آوارهای روی زمینش نشان از عظمت دیروزش میداد...یه اتاقک با دیوارهای ترک خورده با سقفی نیمه آوار وجود داشت!
از لای درزهای دیوارها میشد یه مرد رو دید.یه پیرمردی با موهای پریشون و با ریشی بلند! که دورش پر بود از دفترای خاک گرفته.
در اتاقک به یک لولا آویزان بود...درون اون اتاق یه میز بود و یه صندلی...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم! یه قاب عکس خالی و یه شمعی که قامتش رو بر روی پهنای میز پخش کرده بود و اما هنوز سو سو می زد!
توی اون اتاق فقط همین ها بود....همین ها بود و یه پیر مرد و یه عالمه دفتر خاک گرفته!
پیر مرد همچنان داشت می نوشت....
پیر مرد حضور مرا متوجه شده بود ... اما به روی خود نمی آورد!سنگینی فضای اتاق احساس ورود دشمن به حریمم را به یادم می آورد!
پیرمرد ناگهان کاغذ های سفیدش را برداشت و همه را به دست یا ور قدیمی اش سپرد! به شمع سپرد تا کسی که تمام هستی اش را به پای او ریخته است ... شاید برای لحظاتی جان تازه ای بگیرد و بعد برای همیشه راهی عدم شود!
پیرمرد آخرین برگه یکی از دفتر ها را پاره کرد و در زیر شادی یار دیرینه اش چند خطی نوشت! روی آن دفتر نوشته بود "آخرین مسافر..." نمیشد کامل خواند!
پیرمرد ناگهان با کاغذی در دست از جا برخاست و قلم را رها کرد....تا جلوی در آمد و ایستاد...در درگاه در به دیوار تکیه داد و دستش را به در گرفت! کسی اجازه ورود نداشت! درون چشمانم خیره شد....در نگاه آرام اما خشمگینش لبخندی نقش بست!کاغذ در دستش را به نسیم سپرد تا برای من بیاورد! بعد چشمانش را به آرامی بست!
ناگهان ویرانه ویرانه تر شد! زمین لرزید! سقف و دیوارها فروریختند!ناگهان یار دیرینه از غم شعله کشید و بعد از چند لحظه - آنقدر که غبار آوار بر زمین بنشسند - آرام گرفت!
وسط یه آبادی ویرونه...کنج یه خرابه که آوارهای روی زمینش نشان از عظمت دیروزش میداد...یه اتاقک ویرونه سوخته بود!
نسیم امانت دار خوبی بود!کاغذ رو به من رساند... روی کاغذ نوشته بود:
همیشه توی دفتر زندگی ... وقتی به آخر خط می رسیدم...دوباره از سر خط شروع می کردم! باز هم به آخر خط رسیدم...اما این بار وقتی به خط بعد می روم ...همون اول خط نقطه میگذارم...باید این کار رو انجام بدهم!!! آخه همین اول خط ... آخر خطه!!!
.
به زمین...به ویرانه...به اتاقک ویران و به آسمان نگاه کردم! چهره پیر مرد را با آن خنده اش به یاد آوردم و در دل با خود چنین گفتم : قلم خالق!!! هم در میان آتش سوخت!
ادامه مطلب...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:25  توسط MARKZ
|