تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










برق چشمان فرشته بودم كه هرلحظه از دريچه ي چشمان او خدا را مي ديدم.خوشحال بودم كه دل فرشته نمي شكند و تا هميشه در چشمانش خواهم ماند و خدا را همچنان خواهم ديد.

 اما...دلش شكست .اي كاش مي دانستم دليل جدايي ام را از چشمان او . و من سقوط كردم از آن بالا؛آن بالاي بالا .معلق بودم. احساس پوچي مي كردم.دلم مي خواست نيست مي شدم، اما از او دور نمي شدم.يعني ديگر خدا را نمي ديدم؟آنقدر پايين آمدم تا به ابرهاي زمين پيوستم.از يكي شدن بيزار بودم ولي انگار چاره اي نبود.ابر باريد وباز سقوط كردم.اين بار به كجا...نمي دانستم.كاش به دريا مي افتادم.شايد دوباره بالا مي رفتم.ولي نه.انگار اين جدايي هنوز ادامه داشت.سقوط به بدترين جا؛روي خاك.و بعد نفوذ در اعماق مگر گناه من چه بود؟ديگر اميدي به بازگشت نداشتم.

سالها گذشت و من در اوج نااميدي از درون چشمه اي جوشيدم و اميد در دلم جان گرفت.من دوباره متولد شدم.حالا مي توانستم به دريا برسم و از آنجا... نمي دانم چه مدت گذشت ولي خود را در دريا ديدم و به آسمان چشم دوختم و منتظر لطف خورشيد شدم.و او تمنايم را پاسخ داد، من به اوج رفتم اما انگار دل ابر دوباره باراني شده بود و...نه...باز هم سقوط...چشمانم را بستم ديگر مهم نبود به كجا سقوط مي كنم.

لحظه اي چشم گشودم و چشماني را ديدم كه آسمان را نگاه مي كرد.نگاهش برايم آشنا بود.آري،همچون نگاه فرشته بودديگر از چشمه و دريا و خاك خبري نبود اين بار چشمان او جايگاه امن من بود.حالا شادتر بودم شادتر از بودن در چشمان فرشته.اما چرا شاد؟من كه بايد غمگين مي بودم از اينكه ديگر نمي توانم به خدا برسم. هيچ نميدانستم اين خوشالي ام از چيست. او رفت و من هم با او رفتم.باران مي باريد ولي اينجا ديگر باران نمي باريد.عطري خوش مي داد همه جا. كتابي برداشت.بوسيدش.نفسي عميق كشيد و بازش كرد.من ديدم.جان گرفتم.خدا را درون كلماتش ديدم بوي خدا ميداد صفحاتش كاش دلش مي شكست كاش گريه مي كرد دلش ابري بود چشمانش باريد و من در اغوش كلمات جاي گرفتم و اكنون من تا هميشه اينجا مي مانم اينجا بوي خدا ميدهد اينها حرفهاي خداست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:16  توسط یاس  | 


 

-  وا! چرا اینجوری می کنی ؟

-  به خودم مربوطه!

-  این طفلکی چه گناهی داره ؟

-  همه بد بختی زیر سر همین طفلکیه!

-  خب چرا این رو می کوبی؟

-  به خودم مربوطه!

-         آخرش چی؟ داری میشکنیش!

-         به تو ارتباطی نداره!

-         آخه این دلت بود؟

-         دلم بود؟ دلم بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:52  توسط MARKZ  | 


رازم را به ستاره دریای مغرب می گویم!

شاید تو هم شنیدی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:11  توسط MARKZ 


این متن رو دیروز صبح قاطی کاغذ هام پیدا کردم:

 پله پله...

ترقی یعنی بالا رفتن از پله ها... پله پله تا موفقیت....پله پله تا اوج!

از پله ها یکی یکی بالا می روم ....روبرویم چیزی نیست جز چوبه اعدام....آری من محکومم!

پس می روم پله پله تا مرگ!تا سقوط!

 توضیح: این رو که خوندم فهمیدم چرا مامانم همیشه می خواد کاغذ های من رو دور بریزه!

مامان جون ! عید همه رو دور میریزیم خیالت راحت!

 می خواستم همین جا تموم کنم اما اینم بد نیست بخونید...دیشب نوشتم :

 خاطره...

من با خاطره! من بی خاطره!  زندگی میکنم.

من با یک خاطره برای یک بار زندگی می کنم.

من یک بار زندگی می کنم

یک بار خاطره می شوم

و یک بار میمیرم!

من هر روز متولد می شوم

هر روز خاطره سازی می کنم

و هر روز فراموش می شوم!

من با خاطره! من بی خاطره!  زندگی میکنم.

من با یک خاطره برای یک بار زندگی می کنم.

برای یک بار می میرم

و برای همیشه فراموش می شوم!

این یک خاطره بود...!

یک خاطره از یک دفتر سوخته!

یک خاطره از خاطرات یک فراموش شده!

  توضیح: دومین باره که از خاطره می نویسم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 8:47  توسط MARKZ  | 


از امروز هرچه می نویسم به نیت آخرین بار نوشتن است!آخرین بودن!

 

                                       

* یکی شاید یه جا! شاید یه جا یکی! شاید تو رو کم بیاره! شاید اون دنیا باشه! شاید اون دنیات بشه! شاید...!

تو شاید یه جا! شاید یه جا تو! شاید یکی رو کم بیاری   ! شاید اون دنیات باشه! شاید اون ... ! شاید...!

حرف حرف کم آوردن و کم نیاوردنه ! حرف حرف بودن و نبودنه ! حرف حرف تونستن و نتونسته ! حرف حرف باید و نباید! حرف حرف نفس کشیدن و نکشیدنه !

حرف حرف چگونگی... چگونه بودنه....چگونه خوندنه....چگونه موندنه... حتی چگونه مردنه!

آره! حرف حرف زندگیه!

شاید حرف حرف یه ثانیه است.... شاید...! اون ثانیه همه زندیگه! شاید...!

 

* این دنیا !  این من ! این تو! ...من من... تو تو... دنیام با تو....خوب قبول؟

- دل... دل!

-  بی دل ....باید گذشت  از ساحل!

- غم... غم!

- بی غم... غریب شهر ماتم!

- ما ... ما !

- بی ما!

من من... تو تو... دنیامم با تو....

خوب قبول؟

 

*میخوام برم پا ندارم!

می خوام نرم جا ندارم!

گریه کنم دل ندارم!

داد بزنم نا ندارم!

"شادمهر"

 

* زندگی شدش یه قصه  یه قصه نگفته !

یه قصه که تو دنیا هر کی شنفته خفته!

زندگی شدش     یه  بازی با دروغ همبازی!

گفتم بهت که آسون زندگیتو نبازی!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:45  توسط MARKZ  | 


یه مسافر  حتما توی راهه...!

شاید ما خبر نداریم....!

شاید هم اومده و رفته و ما بی خبریم!

یه مسافر توی  راهه...شاید!

شاید ما بی خبریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:46  توسط MARKZ