این متن رو دیروز صبح قاطی کاغذ هام پیدا کردم:
پله پله...
ترقی یعنی بالا رفتن از پله ها... پله پله تا موفقیت....پله پله تا اوج!
از پله ها یکی یکی بالا می روم ....روبرویم چیزی نیست جز چوبه اعدام....آری من محکومم!
پس می روم پله پله تا مرگ!تا سقوط!

توضیح: این رو که خوندم فهمیدم چرا مامانم همیشه می خواد کاغذ های من رو دور بریزه!
مامان جون ! عید همه رو دور میریزیم خیالت راحت!
می خواستم همین جا تموم کنم اما اینم بد نیست بخونید...دیشب نوشتم :
خاطره...
من با خاطره! من بی خاطره! زندگی میکنم.
من با یک خاطره برای یک بار زندگی می کنم.
من یک بار زندگی می کنم
یک بار خاطره می شوم
و یک بار میمیرم!
من هر روز متولد می شوم
هر روز خاطره سازی می کنم
و هر روز فراموش می شوم!
من با خاطره! من بی خاطره! زندگی میکنم.
من با یک خاطره برای یک بار زندگی می کنم.
برای یک بار می میرم
و برای همیشه فراموش می شوم!
این یک خاطره بود...!
یک خاطره از یک دفتر سوخته!
یک خاطره از خاطرات یک فراموش شده!

توضیح: دومین باره که از خاطره می نویسم!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 8:47  توسط MARKZ
|