امسال کسی نیست تا به مادرم در خانه تکانی کمک کند...
هر روز که از خانه بیرون می روم آخرین تصویر را از جایی که همه بودن من است به ذهن می سپارم...
- شاید آخرین تصویر از بودنم باشد... -
و شب که به خانه برمی گردم عکس در ذهن را با آنچه میبینم قیاس می کنم و دست مادرم را می بوسم...
مادرم به تنهایی همه نبودن های ما را به دوش می کشد...
مادر جان!امسال اتاقم غریبه تر از هر سال دیگر است! امسال همه آن کاغذهایی را که هر سال می خواستی قاطی آشغال ها و لوازم به درد نخور و غبار خانه دور بیاندازی در اتاقم در گوشه ای جا گذاشتی... دیگر آشغال خطابشان نکردی...دیگر به دور از چشم من قسمتی از آن ها را در گوشه زباله دان سر خیابان بی من رها نکردی!
شاید امسال مادرم در میان همه نبودن های من فرصتی پیدا کرد تا همان چیزاهایی که به نظرش بی مصرف ترین است بخواند.... شاید مادرم باور کرد که اینها منم! همان "من" ی که از آن متنفرم!
مادر جان! هزار ساله باشی !
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:25  توسط MARKZ
و سرانجام پرچم سفیدم
را بالا بردم!
پرچمی که مدتهاست بالا رفتن آن را به تعویق انداختم.
از همان ابتدا متولد
شدنم یک هدف داشت! و چه خوب بود هنگامی که هدف؛ دست نیافته شدنش مشخص شد! مینوشتم
پایان! و داستان را با کاغذهای سفید ادامه نمیدادم.
کاغذهایی که شاید،شاید
امید روشن شدن آتش زیر خاکستری را زنده نگه میداشت.
بارها با خودم مسیر
راهم را مرور کردم؛ تا اشتباهم را پیدا کنم. البته شاید توی ناخود آگاهم دنبال
برطرف کردن اشتباهم بودم تا باز همان مسیر را بروم.
مدتی است به بهانه ی
تجربه اندوزی از اشتباهات آنها را مرور میکنم! و خب کسی نمیداند شاید هنوز هم همان
قصد را از دنبال کردن مسیرم دارم.
ولی این بار تصمیمم
را نهایی کردم. اینقدر بزرگ شده ام که اگر مشکلی جدید پیش آمد بدون نیاز به گذشته
بخواهم آن را حل کنم.
و حال،بی آنکه بخواهم
لحظه ای به خود ترحم کنم،همه ی گذشته ام را به گنجینه ای نهادم که کلیدش را قبل از
قفل کردن در آن نهاده بودم! و با رضایت کامل آن را برای همیشه بستم!
حال سرم را بالا
میگیرم و با لبخندی به دنیا نگاه میکنم.
آری علیرضا تولدی
تازه یافته است.
بدرود خاطرات دوران
نوجوانی،بدرود روزهای غصه و غم،بدرود اشک شبهای بی پایان من.
و بدرود تو!!!
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:32  توسط نقشینه
|