ناگهان همه چيز را گذاشت و رفت،بدون اين كه دليل رفتنش را گفته باشد.
هيچ كس نمي داند كجا رفته.مدت ها از رفتنش مي گذرد و هيچ خبري از او نيست.يك روز نامه اي از او رسيد،در نامه اش نوشته بود:(جايي كه هست ،همه چيز خوب است.همه ي گل ها بوي خودشان را مي دهند و هيچ كس به ديگري حسودي نمي كند.)
نوشته بود كه به زودي براي ديدنمان مي آيد؛همه خوشحال شديم و چشم به راه بوديم كه بيايد،اما روزها گذشت و خبري از او نشد.
تازه فهميده بوديم كه نبودنش چقدر سخت است.
يادم مي آيد وقتي كه بود كسي گفت:اگر بيشتر از اين اينجا بماند،همه مان بدبخت خواهيم شد.
ولي او كه كاري نمي كرد،چرا بدبخت شويم؟؟
چند روز پيش از همان هايي كه نمي خواستند او اينجا باشد شنيدم كه مي گفتند:اگر به همين زودي نيايد،روزها از اين سخت تر خواهد شد.مي خواستم بپرسم مگر همين شما نبوديد كه مي گفتيد ماندنش باعث بدبختيست،چرا اكنون بودنش را آرزو مي كنيد؟اصلاً شايد حرف هاي شما را شنيده و براي همين بي خبر از اينجا رفت.آري! مطمئناً همه ي آن حرف ها به گوشش رسيده!او گفته بود به زودي خواهد آمد،پس چرا آمدنش اين همه طول كشيده؟كاش كسي به او خبر مي داد كه همه منتظر آمدنش هستند.
امروز نامه اي از او رسيد.نامه اي كوتاه با چند جمله:
"سلام.
نمي خواستم بد قولي كنم،اما اجازه نمي دهند بيايم،مي گويند نديديم كسي به آسمان نگاه كند و بودنت را (طلب) كند،آن ها فقط و فقط( منتظر)ند...
دلتنگ شما
باران"
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:59  توسط یاس
|