قدرت چشم
.
مطالبی رو که مینویسم شاید که نه، حتماٌ جنبه ی علمی زیادی نداره. درست و غلط بودنش رو هم تضمین نمیکنم ولی خودم بهش ایمان دارم.
اگه به روز از شما بپرسن به کدام عضو بدنتان بیشتر ...................................................................
...........کات!
.
.
.
سلام
واقعا شرمندم مطلبی که قرار بود برای این هفته بنویسم هنوز آماده نشده و از اوون جایی که من سه شنبه ها فقط آپلود میکنم نخواستم نسنجیده مطلبی روی وبلاگ بذارم که بعدا بعضی ها به خاطر بی تجربگی و تازه کار بودن من کلیت وبلاگ رو زیر سوال ببرند.
اگه مشکل خاصی پیش نیاد مطالبم رو حتما برای هفته ی بعد آماده میکنم.البته اگه زنده باشم آخه یکی(یا به قول علیرضای خودمون یه زیدی) خواب دیده که رفتنی هستم و تو خوابش خرمای من رو هم خورده!
.
موضوع ِ خیلی خوبیه که باید بیش از این حرفها روی اوون کار کنم، واقعا جای کار کردن هم داره ولی این هفته وقتی خواستم نوشته هام رو پاک نویس کنم,دیدم خیلی ناقص هستند و اصلا به دل نمی شینن!
امیدوارم هفته ی بعدی بتونم تمومشون کنم. بازم شرمنده...
.
خوب این هفته برای اینکه چیزی بنویسم که ارزش گذاشتن رو وبلاگ رو داشته باشه این شعر رو پیدا کردم, شعر قشنگیه و ارزش چندبار خوندن رو هم داره.
معذرت می خوام که یه کم طولانیه.
.
.
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگ نامه ی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم ؛شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه مینشانیم,
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد بر چشم باد فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است من بودنی که عاقبتش, نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور میشود یوسف همیشه وصله ی ناجور میشود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند منصور را هر آینه بر دار میزنند
جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
.
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ما میرویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه زالطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
.
ما میرویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج میرویم ما هم بدون بال به معراج میرویم
نقشینه
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:12  توسط نقشینه
|