تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










این ماجرا واقعی است...
تو این روزایی که آسمون نمی دونه هواش تابستونیه یا پاییزی .... حال و هوای نوشتن در مورد پروانه ای که این روزها توی باغچه حیاطمونه به سرم زد ... اون هم درست وقتی که سه روزه دفتر خاطراتم رو با تعدادی از خط خطی هام مجبور شدم آتیش بزنم...
ظهر وارد خونه شدم دیدم روی میز کامپیوترم مثل همیشه وسایل گلسازی خواهرم پخشه...بین اون ها چشمم خورد به یه پروانه قشنگ...در حیرت بودم که چه طور بشر تونسته به این زیبایی این پروانه رو بسازه...مطمئن بودم بشر عقلش به اینجا ها نمیرسه و با خودم گفتم این یک پروانه خشک شده است.
از خواهرم شنیده بودم کهچه وحشیانه برای خشک کردن این حشرات اونها رو توی سیانور میندازن.
به پروانه نزدیک شدم که دیدم طفلکی ترسید و کمی از جاش تکون خورد...منم از ترس به اندازه نصف قد خودم پریدم هوا!
این جمله یادتون باشه: پروانه نمی تونست بپره! اینو هنوز هم مطمئن هستم!
همینطور که دنیا بی خیال من شده منم بی خیال پروانه شدم و خوابیدم...
عصر پروانه توی اتاق نبود....بابا چون پروانه بی قراری می کرده وی اتاق برده بودش توی حیاط.....البته من ایم بال زدن های پروانه رو گذاشتم بی قراری...بابام می گفت پیله پروانه در حالی که پروانه ازش خارج نشده بوده از درخت باغچه جدا شده و پروانه نتونسته کامل رشد کنه... بابا راست می گفت ....آخه بال سمت چپ پروانه سالم نبود...
اما اصل حرفم اینجاس:
توی ماشین به بابا گفتم این پروانه چند روز دیگه که بیشتر عمر نمیکنه...
توی فکرم مدام این چند جمله تکرار می شد...
باد پاییزی به سرعت داره میوزد...پروانه در پیش باد تسلیم است و باد اون رو مدتی توی آسمون نگه می دارد...
در حیاط خانه ما این پروانه تنها حشره یا لااقل تنها پروانه ای است که پرواز می کند...
عمر پروانه زیاد نیست...
پروانه در عمر کوتاه خود احتمالا فرصت دیدن پرواز پروانه های دیگر را نخواهد داشت...
پروانه غریزه دارد و کسی هم در این دنیا به اون نخواهد آموخت که پرواز یعنی چه و تنها او تصوری از آن در ذات خود دارد....
حالا سوالم از پروانه این است که آیا او می داند که پرواز واقعیش به چه شکل است؟
آیا می داند تا کجا و تا چه ارتفاعی می تواند پرواز کند؟
آیا می داند که پرواز تن سپردن به باد نیست؟
آیا پروانه اوج خود را این می داند؟
آیا پروانه حالا خوشحال است؟
آیا پروانه ، پروانه ای دیگر را خواهد دید؟
آیا معنی پرواز را می فهمد؟

توی ماشین به بابا گفتم این پروانه چند روز دیگه که بیشتر عمر نمیکنه...

پ . ن : این ماجرا واقعی است!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط MARKZ  | 


پدر!مادر! متهمیم!
هر سال به بهانه شب های قدر چند خطی می نویسم...خدا را شکر که امسال هم چنین است.
مطالبی که در ادامه می نویسم فکر می کنم قسمتی از زندگی همه پسرهای ایرونیه...
پ . ن : الان که این متن تموم شد برگشتم بالا و این توضیح رو براتون می نویسم. چیزی که در پست قبلی نوشتم یه حقیقت بود. در ضمن این پستی هم که در ادامه خواهید خوند قرار بود به این صورت باشه که از توجوانی شروع کنم و به دوران جوانی برسم. اما یه کم طولانی شد و حتی سیزده چهارده سالگی هم ناتموم ماند.
مطالبی که نوشتم دردهایی است که در آن سنین خودم و دوستانم داشتیم و هنوز هم آن درد ها را می شنوم.
امیدوارم این متن ها بتونه در کاهش این درد ها موثر باشه...
امیدوارم روزی پسر نوجوانی این متن ها را بخواند و کمی بخندد و لحظه ای به خود و آینده ای که باید داشته باشد بیاندیشد....
سعی کردم تا حدودی خودمانی بنویسم...امیدوارم کاستی های قلمم را به بزرگواری خودتان ببخشید....
به خاطر تاثیر زیادی که خواندن کتاب "پدر!مادر!ما متهمیم!" استاد شهید دکتر شریعتی بر من و تشویق شما بزرگواران به خواندن این کتاب ، با کسب اجازه از استاد شهید نام این سری مطالب را عنوان کتاب ایشان انتخاب میکنم.
البته به این مطلب هم اعتقاد دارم که هرچه امروز هستیم نتیجه تصمیم و عمل خودمان است و اگر فقط می گویم در عنوان به اسامی مقدس پدر و مادر اشاره می کنم به خاطر این مطلب است که قربانیان امروز همان ÷در و مادران فردایند.
پی نوشت طولانی شد.شاید باید گفت مقدمه ای بود برای انجام این کار.از همه نوجوانان و جوانانی که این مطالب را خواهند خواند میخواهم در تدوین این مطالب من را یاری نمایند.
ان شاء الله با رسیدن این پست ها به سن خودم و مشکلات خودم عملا از دنیای مجازی وبلاگ نوسی خواهم رفت.


بالاخره پسر سیزده ساله هم می فهمد!

سیزده یا چهارده ساله که میشی کم کم میشنوی که داری به سن بلوغ شرعی می رسی....اون موقع توی کلاس دینی و قرآن گوشاتو تیز می کنی که ببینی معلمت در مورد سن بلوغ چی میگه؟ آخه از رفقا چیزهایی در مورد بلوغ زود رس شنیدی...
معلم سرکلاس وقتی می خواد از بلوغ زودرس بگه یه کم خجالت میکشه...مثلا میگه فلان ناحیه مو در می آورد و اون موقع تو دنبال فلان ناحیه تو بدنت می گردی...چون معلم شرمش میشه صراحتا نام فلان ناحیه رو بگه!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:19  توسط MARKZ  | 


وقتی می خواهیم رنگ همه ی شهر سبز باشد و یا لااقل همه شهر را سبز ببینیم باید بدانیم که این شهر همواره خاکستری است. چه دیروز که حاکمی سیاه به تمام شهر سایه افکنده بود و چه آن زمان که تن شهر زیر رگبار گلوله سرخ بود؛ در همه شرایط رنگ شهر خاکستری است...

خاکستری رنگ واقعیت است... یعنی ترکیب سیاه و سفید.... می توان گفت خاکستری یعنی سیاه روشن و یا سفید تار!

این روزها در دل خاکستری شهر سبزه هایی در حال روییدن هستند.در خیابان که راه می روی پسرها دستبند سبز بسته اند....دختران مانتوهای سبز به تن و شال سبز به سر کرده اند. شایعه شده که این سبزی در دل ها هم رخنه کرده است و کم کم دارد دل ها را سبز می سازد.

پسرک دست فروش هم این روز ها سبز سبز است...هم بساطش که روی زمین پهن است و هم در دستش پر شده از سبزی... شال های سبز، روسری های سبز، تی شرت های سبز و...

به سبزی شهر افزوده شده... می گویند دولت مخالف این سبزهاست...اما هنوز باجه های تلفن شهر سبز است... اتوبوس های شهرداری سبز است ، سبزه های پارک ها و میادین سبز است ... و هر آنچه که از اول سبز بوده سبز مانده است! اما هر روز دارد به این سبزی ها اضافه می شود...عده ای به سبزها پیوسته اند در حال افزایش سبزی هستند.

به من می گویند چرا دستبند سبز نمی بندی؟! تو هم که طرفدار موسوی هستی!

به او می گویم دستبند ها را کی از دست باز می کنید؟

می گوید شاید 23 یا 24 خرداد همزمان با جشن پیروزی!

در دل می خندم و می گویم کاش آن روز اگر موسوی پیروز شود مردم بدانند تازه وقت آن رسیده که همه دستبند سبز به دست ببندیم ... باید بدانیم که وقت آن رسیده که کمی هم خودمان تغییر کنیم . کاش بدانیم راه سبز مهمتر از سبز پوش است.کاش تا ابد پای این عهد سبز بمانیم در مسیر سبز برانیم.

باید بدانیم که می توان حقیقت را در واقعیت دید! تن شهر از  من و تو رنگ می گیرد...رنگ خاکستری دیروز شهر؛ رنگ ما بود نه رنگ شهر....باید سبز شویم سبز بمانیم تا شهرمان هم سبز شود و سبز بماند!

تو ای سبز پوش! سبز بپوش اما نه به خاطر هوا و نه به خاطر ریا ! سبز بپوش فقط به خاطر خدا!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:38  توسط MARKZ  | 


همیشه شنیدیم بارون رحمت خداست...اما من می گم:

بارون که می باره توی آسمون رحمته!

روی زمین که میاد نکبته!

زیر زمین که میره برکته!

تعجب نکنید... فهمش خیلی ساده است!

فکر می کنید برای توضیحش یه مقاله باید نوشت؟نه!چند تا جمله کافیه!

وقتی بارون میاد از قفس اتاقت بیا بیرون...

یه نفس عمیق بکش ... حالافهمیدی چرا میگم بارون توی آسمون رحمته!هوای به این لطیفی تنفس کرده بودی؟

حالا یه نگاه بنداز پایین...

مواظب باش ... به پا...اه....

ای راننده احمق!!! این آدم بود نه موش آب کشیده بی شعور!

دریاچه های فصلی توی خیابون رو با همه وجود حس کردی؟حالا فهمیدی چرا میگم بارون که روی زمین میاد نکبته!

حالا بیا زیر این درخت وایسا تا از رحمت خدا...یه نگاه به این درخت بنداز! حالا فهمیدی چرا میگم بارون زیر زمین که میره برکته!

حالا که تا اینجا اومدی اینم بخون و برو:

بارون همیشه رحمته...وقتی هم نکبت شد مقصر خدا نبود...مقصر بنده ی خدا بود!

همیشه همینطوره...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:5  توسط MARKZ  | 


دیشب کابوس دیدم...

من در انتهای هرشب نام خدای تو را

به واسطه ی عظمت و زیبایی اش

که گوشه ای از آن در وجود تو مجسم است بر زبانم می آورم

دعا می خوانم...

و با امید بسیار چشم روی هم می گذارم ...

 

دیشب در خواب کابوس دیدم...

من به خاطر زیبایی های بسیاری ...

که از دنیای رویا شنیده ام ...

در انتهای هر شب می خوابم...

چون شنیدن کی بود مانند دیدن!

 

دیشب یک بار دیگر کابوس دیدم...

می گویند در عالم رویا

هر آنچه که می توان وجود آن را متصور بود...

وجود دارد...حتی بودن تو با من!

چشمان من نه به امید بودنمان

بلکه تنها به امید یک دیدار

در انتهای هر شب سنگین می شود...

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:57  توسط MARKZ  | 


آیا هر سوالی پاسخ دارد؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط MARKZ  | 


مادرم امسال هم خانه تکانی عید می کند...

مادر امسال به سختی کارهای خانه را انجام می دهد...

امسال کسی نیست تا به مادرم در خانه تکانی کمک کند...

هر روز که از خانه بیرون می روم آخرین تصویر را از جایی که همه بودن من است به ذهن می سپارم...

- شاید آخرین تصویر از بودنم باشد... -

و شب که به خانه برمی گردم عکس در ذهن را با آنچه میبینم قیاس می کنم و دست مادرم را می بوسم...

مادرم به تنهایی همه نبودن های ما را به دوش می کشد...

 

مادر جان!امسال اتاقم غریبه تر از هر سال دیگر است! امسال همه آن کاغذهایی را که هر سال می خواستی قاطی آشغال ها و لوازم به درد نخور و غبار خانه دور بیاندازی در اتاقم در گوشه ای جا گذاشتی... دیگر آشغال خطابشان نکردی...دیگر به دور از چشم من قسمتی از آن ها را در گوشه زباله دان سر خیابان بی من رها نکردی!

 

شاید امسال مادرم در میان همه نبودن های من فرصتی پیدا کرد تا همان چیزاهایی که به نظرش بی مصرف ترین است بخواند.... شاید مادرم باور کرد که اینها منم! همان "من" ی که از آن متنفرم!

 

مادر جان! هزار ساله باشی !

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:25  توسط MARKZ 


دیروز من:

تنفر همزاد من نیست....

با من متولد نشده است...

تنفر همزاد من نیست

تنفر همراه من نیست

تنفر همراز من نیست

 

امروز من :

تنفر همراه من است

تنفر همراه من شده

تنفر همراز من است

تنفر همراز من شده

تنفر همزاد من است

تنفر همزاد من شده

او با من جدید متولد شده است

همان "من"ی که از آن متنفرم!

 

فردای من:

؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:0  توسط MARKZ  | 


من از همه چیز متنفرم

من از "آن" هایی که "این" می شود

از دوری که نزدیک میشود

از "غریبه" ای که "آشنا" می شود

از "شما" یی که "تو" می شود

و از هر آنچه که نشانه صمیمیت است

و باعث صمیمیت می شود...

از خنده های خودمانی

از عکس یادگاری

از نامه های پنهانی

از دیدارهای رویایی

ازهمه لحظه های پایانی

از خداحافظی بارانی...

من ازهمه اینها متنفرم!

من از"من" از "تو" از "او"...

و حتی از این نوشته

من ازهمه اینها متنفرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:16  توسط MARKZ 


 

-  وا! چرا اینجوری می کنی ؟

-  به خودم مربوطه!

-  این طفلکی چه گناهی داره ؟

-  همه بد بختی زیر سر همین طفلکیه!

-  خب چرا این رو می کوبی؟

-  به خودم مربوطه!

-         آخرش چی؟ داری میشکنیش!

-         به تو ارتباطی نداره!

-         آخه این دلت بود؟

-         دلم بود؟ دلم بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:52  توسط MARKZ  | 


رازم را به ستاره دریای مغرب می گویم!

شاید تو هم شنیدی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:11  توسط MARKZ 


این متن رو دیروز صبح قاطی کاغذ هام پیدا کردم:

 پله پله...

ترقی یعنی بالا رفتن از پله ها... پله پله تا موفقیت....پله پله تا اوج!

از پله ها یکی یکی بالا می روم ....روبرویم چیزی نیست جز چوبه اعدام....آری من محکومم!

پس می روم پله پله تا مرگ!تا سقوط!

 توضیح: این رو که خوندم فهمیدم چرا مامانم همیشه می خواد کاغذ های من رو دور بریزه!

مامان جون ! عید همه رو دور میریزیم خیالت راحت!

 می خواستم همین جا تموم کنم اما اینم بد نیست بخونید...دیشب نوشتم :

 خاطره...

من با خاطره! من بی خاطره!  زندگی میکنم.

من با یک خاطره برای یک بار زندگی می کنم.

من یک بار زندگی می کنم

یک بار خاطره می شوم

و یک بار میمیرم!

من هر روز متولد می شوم

هر روز خاطره سازی می کنم

و هر روز فراموش می شوم!

من با خاطره! من بی خاطره!  زندگی میکنم.

من با یک خاطره برای یک بار زندگی می کنم.

برای یک بار می میرم

و برای همیشه فراموش می شوم!

این یک خاطره بود...!

یک خاطره از یک دفتر سوخته!

یک خاطره از خاطرات یک فراموش شده!

  توضیح: دومین باره که از خاطره می نویسم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 8:47  توسط MARKZ  | 


از امروز هرچه می نویسم به نیت آخرین بار نوشتن است!آخرین بودن!

 

                                       

* یکی شاید یه جا! شاید یه جا یکی! شاید تو رو کم بیاره! شاید اون دنیا باشه! شاید اون دنیات بشه! شاید...!

تو شاید یه جا! شاید یه جا تو! شاید یکی رو کم بیاری   ! شاید اون دنیات باشه! شاید اون ... ! شاید...!

حرف حرف کم آوردن و کم نیاوردنه ! حرف حرف بودن و نبودنه ! حرف حرف تونستن و نتونسته ! حرف حرف باید و نباید! حرف حرف نفس کشیدن و نکشیدنه !

حرف حرف چگونگی... چگونه بودنه....چگونه خوندنه....چگونه موندنه... حتی چگونه مردنه!

آره! حرف حرف زندگیه!

شاید حرف حرف یه ثانیه است.... شاید...! اون ثانیه همه زندیگه! شاید...!

 

* این دنیا !  این من ! این تو! ...من من... تو تو... دنیام با تو....خوب قبول؟

- دل... دل!

-  بی دل ....باید گذشت  از ساحل!

- غم... غم!

- بی غم... غریب شهر ماتم!

- ما ... ما !

- بی ما!

من من... تو تو... دنیامم با تو....

خوب قبول؟

 

*میخوام برم پا ندارم!

می خوام نرم جا ندارم!

گریه کنم دل ندارم!

داد بزنم نا ندارم!

"شادمهر"

 

* زندگی شدش یه قصه  یه قصه نگفته !

یه قصه که تو دنیا هر کی شنفته خفته!

زندگی شدش     یه  بازی با دروغ همبازی!

گفتم بهت که آسون زندگیتو نبازی!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:45  توسط MARKZ  | 


یه مسافر  حتما توی راهه...!

شاید ما خبر نداریم....!

شاید هم اومده و رفته و ما بی خبریم!

یه مسافر توی  راهه...شاید!

شاید ما بی خبریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:46  توسط MARKZ 


وسط یه آبادی ویرونه...کنج یه خرابه که آوارهای روی زمینش نشان از عظمت دیروزش میداد...یه اتاقک با دیوارهای ترک خورده با سقفی نیمه آوار وجود داشت!

از لای درزهای دیوارها میشد یه مرد رو دید.یه پیرمردی با موهای پریشون و با ریشی بلند! که دورش پر بود از دفترای خاک گرفته.

در اتاقک به یک لولا آویزان بود...درون اون اتاق یه میز بود و یه صندلی...چند ورق کاغذ و یک دونه قلم! یه قاب عکس خالی و یه شمعی که قامتش رو بر روی پهنای میز پخش کرده بود و اما هنوز سو سو می زد!

توی اون اتاق فقط همین ها بود....همین ها بود و یه پیر مرد و یه عالمه دفتر خاک گرفته!

پیر مرد همچنان داشت می نوشت....

پیر مرد حضور مرا متوجه شده بود ... اما به روی خود نمی آورد!سنگینی فضای اتاق احساس ورود دشمن به حریمم را به یادم می آورد!

پیرمرد ناگهان کاغذ های سفیدش را برداشت و همه را به دست یا ور قدیمی اش سپرد! به شمع سپرد تا کسی که تمام هستی اش را به پای او ریخته است ... شاید برای لحظاتی جان تازه ای بگیرد و بعد برای همیشه راهی عدم شود!

پیرمرد آخرین برگه یکی از دفتر ها را پاره کرد و در زیر شادی یار دیرینه اش چند خطی نوشت! روی آن دفتر نوشته بود "آخرین مسافر..." نمیشد کامل خواند!

پیرمرد ناگهان با کاغذی در دست از جا برخاست و قلم را رها کرد....تا جلوی در آمد و ایستاد...در درگاه در به دیوار تکیه داد و دستش را به در گرفت! کسی اجازه ورود نداشت! درون چشمانم خیره شد....در نگاه آرام اما خشمگینش لبخندی نقش بست!کاغذ در دستش را به نسیم سپرد تا برای من بیاورد! بعد چشمانش را به آرامی بست!

ناگهان ویرانه ویرانه تر شد! زمین لرزید! سقف و دیوارها فروریختند!ناگهان یار دیرینه از غم شعله کشید و بعد از چند لحظه - آنقدر که غبار آوار بر زمین بنشسند - آرام گرفت!

 

وسط یه آبادی ویرونه...کنج یه خرابه که آوارهای روی زمینش نشان از عظمت دیروزش میداد...یه اتاقک ویرونه سوخته بود!

نسیم امانت دار خوبی بود!کاغذ رو به من رساند... روی کاغذ نوشته بود:

 

همیشه توی دفتر زندگی ... وقتی به آخر خط می رسیدم...دوباره از سر خط شروع می کردم! باز هم به آخر خط رسیدم...اما این بار وقتی به خط بعد می روم ...همون اول خط نقطه میگذارم...باید این کار رو انجام بدهم!!! آخه همین اول خط ... آخر خطه!!!

.

 به زمین...به ویرانه...به اتاقک ویران و به آسمان نگاه کردم! چهره پیر مرد را با آن خنده اش به یاد آوردم و در دل با خود چنین گفتم : قلم خالق!!! هم در میان آتش سوخت!

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:25  توسط MARKZ  | 


سحاب چشم گربه (Cat’s Eye Nebula)

موقع انفجار و فرو پاشی ستارگان ، گازها و موجهای حاصله

 ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل رز ایجاد می کنند.  



عکس ناسا (NASA) که توسط تلسکوپ هابل (Hubble Telescope) گرفته شده است :

55-37-Rose-Color-Star.jpg

این پدیده در قرآن مجید در سوره الرحمن آیه 37 بیان گردیده

 است:

فإذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان


 

هنگامی كه آسمان از هم پاشیده شود و مانند رنگ سرخی رز(گلگون) درآید




چگونه 1400 سال پیش که هیچ تلسکوپی وجود نداشته

اینچنین قرآن این صحنه را توصیف میکند !؟

این رو من یه جا خوندم دیدم جالبه!گفتم بد نیست ماه روضونی ما هم اینو بگذاریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:48  توسط MARKZ  | 


شب قدر است قدر قدر دانیم!

دوستان این شب ها به یاد ما هم باشین!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:37  توسط MARKZ 


بازم آخر شب شده و خوابم نمی بره! حوصله هیچ کاری رو ندارم!این بار آخرین گزینه ی انتخابی ام میشه اولین گزینه!تماشای تلویزیون!

به به  شانس ما گل کرد و داره 90 نشون میده!

توی دانشگاه دیده بودم بچه ها سر پنالتی بحث می کنن گقتیم ببینیم ماجرا چیه؟ آخه همه این تیم ها یه جورایی با پول من و شما دارن بازی می کنن!حق ماست که بدونیم حق با کیه؟

یک ساعت بحث در مورد یه پنالتی و 1 دقیقه گفتگو در مورد استفاده از فحش ناموس ببخشید الفاظ رکیک! چگونه تقدیم آب توسط تماشگران به بازی کنان! خلاصه 89 تا از 90 شده استقلال و پرسپولیس 1 هم شده بقیه تیم ها! من فواید برنامه 90 رو نمیدونم چیه؟شاید این هاست!

1-     استفاده از الفاظ رکیک در ورزشگاه ها در بین تماشاگران و به ویژه بازیکنان کمتر شده!چرا؟ چون آقای فردوسی پور قدرت لبخوانی دارند و بعد از هر مورد دقیقا متوجه میشن طرف چی گفته!

2-      احترام کوچک تر و بزرگ تری که به حد اعلای خودش رسیده!

3-     مهمتر از همه کیفیت فوتبال ایران انقدر بالا رفته که مردم از خداشونه به جای این فوتبال ها بازی های سال 97 و 98 رو نشون بده!

4-     90 باعث افزایش صداقت شده! آخه بعضی وقت ها مبالغ قرار دادها رو توی اون اعلام می کنند!

5-     90 باعث افزایش عدالت شده!آخه داور که اشتباه می کنه میگه بذار توی 90 میبینیم!

6-     چهار تا جوون که مدرک تحصیلیشون به زور به دیپلم میرسه حالا به اسم فوتبالیست هر هفته می تونن توی تلویزیون دیده بشن!

7-     90 قوی ترین برنامه تلویزیونی از دیدگاه مخابرات لقب گرفته!

8-     ...

اما واقعا 90 چه کرد؟

غیر از اینه که فوتبالی که توی این مملکت بیش از اندازه مهم بود رو مهمتر کرد؟

آقای فردوسی پور!90 که سهله!900 هم بسازی ارزش خاصی نداره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:30  توسط MARKZ 


هوا بس نا جوانمردانه سرد است!

باز دوباره یه جورایی کار گره خورده!یه جوری که فقط خودت باید گره کار رو باز کنی!بهتر به کسی حرفی نزنی و ساکت بشینی و فکر کنی چه کاری بهتره! وسط شهریور ماهه ...ماه  رمضون کله ظهر!

مثل اینکه زمین و زمان هم روزه طاقتشون رو بریده و نمیفهمن دیگه دارن چی کار میکنن!کله ظهر خورشید هم وسط آسمونه و میبینیم که داره بارون می باره! خدا این دیگه چه جورشه؟!

من همچنان نشستم دارم فکر می کنم ...

این رفیقمون میگه حال میده الان مثل کلیپ تصویری های نامجو دستامون رو باز کنیم بریم زیر بارون بچرخیم! خب این رفیقمون یه تخته کم داره!

اون یکی رفیقمون دنبال آهنگ "بارون رو دوس دارو" سیاوش قمیشیه! این رفیقمون دو تا تخته کم داره!

این یکی رفیقمون مدام میگه : "هوا بس نا جوانمردانه دو نفرست!" این رفیقمون کلا تخته نداره که بخواد کم داشته باشه!

خلاصه ما همچنان نشستیم داریم فکر میکنیم چه جوری میشه گره از کار خلق باز کرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:32  توسط MARKZ 


زمین کویری بیش نبود!زمین تو را کم داشت...از آسمان به زمین آمدی!برای چه ، نمی دانم!؟ آسمان تو را کم آورد!تو در زمین هم، همچون قبل می تابیدی! آسمان از غم  نداشتن تو به زمین نگریست و بارید! بارید و بارید و بارید! سیل به راه افتاد!رود و دریا ساخته شد!همه زمین به زیر آب رفت!آسمان همچنان می بارید! آسمان به جنگ آمده بود برای بازپس گیری تو!زمین هم بیدار شد!اشک های آتشینش را از دل به چهره آورد تا با آب به نبرد بپردازد!اشک های یخ زده اش به رنگ قلب زمین در آمد و پوسته ای نو بر تن زمین کشید! زمین دهان گشود و تشنگی چندین ساله اش را به نبرد دریا ها فرستاد!آسمان دیگر توان نداشت!کمی آرام شد اما همچنان می بارید!سطح آب پایین آمد.زمین سیراب شد و کم کم رویید!در زمین تغییراتی رخ داد...آسمان تعجب کرد و دیگر نبارید!زمین رویید!سبز شد...درختان رویدند وهمه زمین را در بر گرفتند!زمین زیر سایه ای سبز مدفون شد!زمین زره به تن کرد و آماده نبردی تازه شد...زرهی سنگی تر به رنگ سبز و آبی! آسمان باز هم بارید!اما این بار دریا ها جان بیشتر می گرفتند و درختان سیراب تر می شدند و سبزتر!دیگر آسمان قدرت مقابله با زمین را نداشت!آسمان تسلیم شد و دیگر نبارید!آسمان تو را از دست داده بود و این را به خوبی می دانست!

سال ها می گذرد و امروز آسمان دیگر نمی بارد!بغض می کند و گاهی به یاد روزهای داشتنت چند قطره ای میگرید اما نه مثل گذشته!او می داند که تو را از دست داده است!شاید آسمان امروز به این می اندیشد که گریه کردن کافی است.شاید نباریدن رمز پیروزی باشد!رنگ قهوه ای سوخته ی کویر روز های داشتن تو را به یاد آسمان می آورد!

آسمان همچنان به زمین نگریسته است!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:39  توسط MARKZ  | 


چند وقت پیش پستی با عنوان "میشه" نوشتم! امروز باید با یه کم توضیح همون پست رو باز نویسی کنم:

 یه وقت هایی دیر میشه اما باز هم میشه!میشه یه کاری کرد...میشه از یه جایی شروع کرد...اگه آدم زمین خورده میشه یه "یا علی" بگه و از جا بلند بشه!برای بلند شدن از زمین حتما لازم نیست دستت رو یه نفر بگیره و از جا بلندت کنه!گاهی بهترین تکیه گاه آدم زانوها شه!اگه می خوای به زانوهات هم تکیه نکنی دستت رو بذار زمین و از جا بلند شو! نگو نمی خوام به دستم هم تکیه کنم...یکی می خوند:

گر بخارد پشت من انگشت من

خم شود از بار منت پشت من

همتی کو تا نخارد پشت خویش

وارهد از منت انگشت خویش!

خدایا ممنونم ازت که عظمتت رو بیش از گذشته به من اثبات کردی! وقتی که از خودم ناامید شده بودم نذاشتی که از تو ناامید بشم! اگه شنیده بودم که بعد از هر سیاهی ای سپیده ای در راه است این بار نشونم دادی!

خدایا چند پله دیگه نمونده تا رسیدن به بالای پلکان!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 19:3  توسط MARKZ 


من منتقد نیستم اما...

دوباره تلویزیون یه فیلم به قول خودشون خوب ساختند!یا پسر 18 ساله اومد توی دانشگاه و همون اول عاشق شد! به سلامتی!عاشقی جوان ها مشکل جامعه است؟ اگر کارگردان می خواست بر فرض این مشکل رو در شکل واقعی نشون بده این ارث کلان رو برای این پسر نمی گذاشت تا مثل اکثر جوانهای بزرگتر از او برای ازدواج مشکل مالی داشته باشه!

اما سه تا سوال:

آخر فیلم کی محکوم شد؟ والدین یا فرزندان؟ واقعا کی اشتباه کرده بود؟

 و سوال مهم تر... این همه این پسر اشتباه کرد آخر چه قیمتی پرداخت کرد؟ دختر مورد علاقه اش را از دست داد؟ پدر مادرش از قبل بدتر شدند؟ دوستانش را از دست داد؟ یا...؟ "آخر هر فیلمی باید خوب تمام شود" شاید جواب مناسبی است!!!

 و سوال آخر: در کجای این مملکت چنین رسومی حاکم است؟این شکل خواستگاری؟روشنفکری بی این شکا آن در خانواده دختر؟ و مهمتر از آن!بدانند پسر 18 سال اشتباهات مختلف کرده از جمله رفتن به پارتی خوردن قرص عدم اراده و... داشته و باز هم مخالفتی با ازدواجش ندارند...

من منتقد نیستم اما...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:16  توسط MARKZ 


این متنی بود که من برای نیمه شعبان برای مراسمی نوشتم.شاید آخر هفته همین الان بود.

                                                                                                                                      

                                     

اینجا آخرین ایستگاه است! همه مردم به انتظار آخرین قطار نشسته اند... اینجا آخر دنیاست! جایی که درجه خوبی ها تا بی نهایت زیر صفر سقوط کرده است ... سقوطی که آنقدر شدید است که هیچ دماسنجی نمی تواند آن را نشان دهد. اینجا صفر مطلق هم معنا ندارد!

 اینجا آخرین ایستگاه است! همه مردم به انتظار آخرین قطار نشسته اند... اینجا آخر دنیاست! همه مردم با ویزاهای جعلی و اصلی در انتظار قطار مانده اند تا از این سرزمین فرار کنند! سرزمینی که دیوار هایش سیاه است و خیابان هایش مملوء از زباله... فقر برای مردم یعنی روزی  و جنگ یعنی تنها رابطه انسانی!

 اینجا آخرین ایستگاه است! همه مردم به انتظار آخرین قطار نشسته اند... اینجا آخر دنیاست! شهری که در ابتدا مدینه فاضله ای بود که هر روز از فضلش کاسته میشد! مسبب همه این کاستی ها کسی نبود جز مسافرین این آخرین ایستگاه!

 اینجا آخرین ایستگاه است! روزی همین ایستگاه مقصدی برای مسافران بود و امروز آخرین دریچه است برای گریز! مسافران روزهای زیبا را فراموش کرده اند همانطور که وظیفه خود را فراموش کرده اند... همانطور که دماسنج فراموش کرده است تا دما را نشان دهد!

 مردم در انتظار یک منجی دست به سینه نشسته اند! توقعشان کم است یا زیاد؟ به هرحال توقع آنها بیهوده است! محال را به فردا سپرده اند و انتظار را به حال! به امید آمدن منجی ، یگانه منجی را فراموش کرده اند!

آنقدر فراموش کرده اند که مسیر آمدنش را به اشتباه نظاره گرند ! حال با صدای سوت کدامین قطار به خود خواهند آمد... نمی دانم!

با تو هستم...! تو... ای مسافر!  تو برایم بگو "منجی" کیست؟

تو بگو فردا را به منجی بسپاریم یا با ایمان به خدای او و توسل به او به دستان و تلاش خودمان بسپاریم...!

به نام خدا! نام او برای آغاز هر کلام لازم است وآغاز این کلام ... همینجاست!

به نام خدای من! به نام خدای تو! آیا خدای من با خدای تو یکیست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:11  توسط MARKZ  | 


                                         

 

یه جا نوشته بود : "هر چی یه پست طولانی تر بشه تعداد افرادی که تا آخرش می خونن کمتر میشه.دلم می خواد یه پست بنویسم که خدا هم تا آخرش رو نخونه!"

من که نمی تونم همچین چیزی بنویسم آخه همین اول قصه خدا آخرش رو می خونه اما می تونم از خدا و شما  بخواهم که از اینجا به بعدش رو حتما بخونید!!! این دفعه با دفعه قبل فرق داره!

 

پیشنهاد می کنم یه بار این متن رو بخونید! اثری دیگر از نویسنده پر کار اینجا!

 

نه خواب بودم و نه بیدار... فکر کنم در عالم توهم بودم:

یه در  بزرگ روبروم بود...انقدر بزرگ که خدا می تونست از اون رد بشه...البته خدا که هر کاری رو می تونه انجام بده اما در این توهم خدا برای رد شدن از این در باید خودش رو کوچک کنه! انقدر کوچک که... خلاصه خدا از این در رد میشه.

در بسته بود اما از پشت در کلی صدا میومد.اگه یه ذره هم صدا میومد برای تحریک حس فضولی من کفایت می کرد...صدای یه ذره پچ پچ با یه سری حرف که نمی فهمیدم به چه زبونی هستن میومد!

رفتم جلو در زدم.خود در باز شد....


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:25  توسط MARKZ  | 


* امروز با یه پیرمرد  صندلی جلوی تاکسی نشسته بودیم... با هم پیاده شدیم. موقع پیاده شدن راننده تاکسی بقیه پول هیچ کدوم از ما رو نداد.بهش تذکر دادم اعتنایی نکرد و رفت! پیر مرد آروم آروم می رفت و زیر لب چیزی می گفت. سریع خودم رو بهش رسوندم و بقیه پولش رو دادم و گفتم راننده تاکسی این پول رو داده! پیر مرد تشکر کرد و رفت! دقت که کردم دیدم داره این بار زیر لب راننده تاکسی رو دعا می کنه...با خودم گفتم یه نفر نفرین کنه بهتره تا دو نفر نفرین کنند!

 

* بازم المپیک شروع شد و باز هم خیابانی و سایر مجری ها اومدن توی تلویزیون! از قبل  مسابقات می گن توقع مدال نداشته باشید همین حضور در این مسابقات افتخاره و از این حرفای بی ارزش!

یکی نیست بگه آقا از سال چند به بعد باید توقع مدال داشته باشیم؟ این همه هزینه چه دستاوردی به جز حضور داشته؟

و درضمن؛ اون رشته هایی که ادعای مدالمون میشه چرا وقتی مدال نمیارن باهاشون برخورد نمیشه؟

در مجموع: آقا کی قراره تیم ملی فوتبال توی جام جهانی از گروهش بالا بیاد؟ عربستان و کره رو بردن آخر فوتبال ایرانه؟ آقای خیابانی جواب میدن!

 

* به یه نفر می گن چرا وبلاگ نویس شدی؟ میگه: آخه امکانات نبود"برای تاسیس سایت"

 میگن پس چرا وبلاگ نویس شدی؟ میگه: آخه امکانات نبود"برای تاسیس سایت"

میگن پس چرا وبلاگ نویس شدی؟ میگه: آخه امکانات نبود"برای تاسیس سایت"

.

.

.

خب جواب دیگه ای وجود نداره! دیگه امکانات انقدرم کم نیست!

اه اه اه...

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:18  توسط MARKZ 


 ساقی یه بار می گفت : خودت فهمیدی چی نوشتی؟ یادش بخیر اون متن رو حذف کردم! چک نویسشم گم کردم… به عبارتی…                                               

                                            

* تنها کسی که خوب مرا درک می کند

   یک روز زادگاه مرا ترک می کند…

   "مریم"

 

* وقتی برای تو به زبان خود نوشتم چون نگاهی که به پسرک لال سر کوچه می کردی به من خیره خیره ماندی. نگاهی مملوء ار بهت…

 

* ابی یه شعر داره…. اینجوری میخونه:

زبانم را نمی فهمی

تو خطم را نمی خوانی

چنان بیگانه ای  حتی

که نامم را نمیدانی

 

* و اما من:

همچنان زیر سنگینی بهت نگاهت کمر خم نکرده ام… و خم نخواهم کرد… به زبان تو نمی نویسم و به انتظار آفرین های تو نمی مانم! به زبان تو نوشتن هم کار راحتی نیست! لااقل برای من راحت نیست! نوشتن به زبان بیگانه آشنایی با آن زبان را می طلبد!

و من این بار با تمام احساسم می نویسم و تو با تمام دقتت بخوان! من همچون یک لال می نویسم…تو هم همچون یک نابینا بخوان! آنگاه شاید به یک زبان نوشته باشیم و خوانده باشیم!

 

* به نام خدا! نام او برای آغاز هر کلام لازم است وآغاز این کلام همینجاست!

به نام خدای من! به نام خدای تو! آیا خدای من با خدای تو یکیست؟

. …. …!

 

* و تمام کلامم را در تنها در یک سطر برایت نوشتم! سطری که برای بیان یک روز است…روزی که هرروز تکرار می شود!

                                                           

 

* خدا هیچ کس نیست!

هیچ کس تنها نیست …

هیچ کس تنها نمی ماند …

خدا تنهاست…

خدا تنها می ماند!

خدا هیچ کس نیست!

                                                          

 

پ . ن اول : منتظرم دوستان تمای بگسرن بگن خودت فهمیدی چی نوشتی…بعد من هم این پست رو پاک کنم!

پ . ن دوم : هیشکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیشکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته…

ساقی جان سی دی رو برات گذاشتم ان شاء الله با اون نوار کاست عوض می کنم!!!

 

الکی نوشت یکی به آخر: اول هر سطر یه ستاره میگذارم…آسمون اینجا چند تا ستاره میخواد؟

الکی نوشت آخر: شباهت این پست با فیلم انعکاس می دونید چیه؟ مهناز افشار میگه اون فیلم و من می گم این پست آخرشه در حالی که بقیه همچین نظری ندارن!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:59  توسط MARKZ  | 


                                

 

اگه یه کم خستگی رو با یه کم بی حوصلگی مخلوط کنی می دونی چی میشه؟... میشه الآن من!

اگه یه استکان چایی به مخلوط بالا اضافه کنی چی میشه؟... یه کم خستگی...یه کم کمتر میشه!

 

اگه دو نخ سیگار .....نه! نه! نه! اصلا حرفش رو نزن جیزه!

اگه به معجون بالا یه کم ولوم اسپیکر .... با یه آهنگ توپ ترجیحا درخواستی....اضافه کنیم چی میشه؟ اون

بی حوصلگی دیگه به مقدارش اضافه نمیشه!

 

اگه همین طور که معجون بالا رو هم میزنی یه نفر تماس بگیره بگه نمره دکنر اومده با نمره خوب پاس شدی؟...نه تنها از بی حوصلگی دیگه خبری نیست بلکه یه خنده هم به لبم میاد!

 

اگه حالا وسط این آش شله قلمکار یکی از رفقای قدیمی هم باهات تماس بگیره و از حالت بپرسه ؟...اصلا نمی تونم تصور کنم من چه جوری میشم!

اما همه این اتفاقات خوب می تونه در 10 دقیقه اتفاق بیافته! و من ...

 

پ . ن : انقدر خسته هستم و بی حوصله که حال چایی درست کردن ندارم. چایی هم آماده نیست.حواهر محترمه هم درس دارن نمیشه اسپیکر رو زیاد کرد...دکتر هم که نمره هاش شهریور میاد....الآن هم اینترن وصل شدم تلفن اشغاله و کسی نمی تونه تماس بگیره در مجموع متن بالا تخیلی بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط MARKZ 


هنوز میخوام تخم مرغ رو تجزیه کنم اما انگار نمیتونم...

 

* سرویس کردن دهنم تموم شد.چهارشنبه آخرین جلسه دندانپزشکی بود که تموم شد!

 

* برای دوستم یه کاری از روی رفاقت انجام دادم 15 هزارتومن بهم داد.ازش تشکر کردم آخه اون بالاترین قیمت رو برای رفاقت پیشنهاد داده بود.

 

* سر کلاس 2 تا دختر پست سر من نشسته بودند کلی فک زدند...انگار نه انگار که منم دیشب مهمونی بودم اما اینها به کی ربط داره؟

 

* شرمنده اگه بقیه حرفهای اون دوتا رو بنویسم وبلاگ فیلتر میشه!!!

 

* دوستم میگفت من اصلا فیزیک دوست ندارم اما عاشق کلاس فیزیکم... 

گفتم :چرا؟ 

گفت: آخه مختلطه!

 

*                                                                                                     ...

 

* این بالایی رو تونستین بخونین؟

جلوتر برین میفهمید!

 

* استاد کوییز گرفت...بعد از سه سال که توی دانشگاه بودیم اولین بار بود...یه استاد قبلا یه بار گرفت اما کسی جدی نگرفت اما این...

 

*امروز رفتیم کارآموزی ... ساعت 8 رسیدیم سر کار.از شانس بد من مهندس هم اونجا بود.دیشب به کارگاه دزد زده بود...مهندس هم نامردی نکرد تا ساعت 1 سر همین کار موند...

 

* امروز خواستم از خونه برم بیرون دیدم ماشین بابا دم در پارکه!اما ماشین بابا بیمه اش تموم شده بود.یهو تلفن زنگید . از دفتر بیمه بودن.بیمه نامه ماشین بابا اومده بود پس حله !!!

 

* اون بالایی که پیدا نیست با قلم همرنگ زمینه نوشته شده. یه بار خط رو مارک دار کنید ببینید میتونید بخونید؟

 

* هنوز نتونستین بخونید؟! اون بالا 101 جای خالی با 3 تا نقطه است!

 

* همه چیز اون چیزی که شما میبینید نیست! و همه چیز اونجور که شما تصور میکنید نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:5  توسط MARKZ 


* خدایا! میگن خیلی بزرگی...امروز بهم یه بار دیگه اثبات کردی...به قول داش مشتی:دمت گرم اوس کریم!

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شب های مهتابی می خوام

دلم از خاطره ها ی بد جدا

من از اون وقتهای بی تابی می خوام

 

حالا این جا رو گوش کن خدا:

خدا خودت گفتی هرچی میخواین از من بخواین.خدا اول یه خونه می خوام .... یه خونه کنار دریا. تا ساحل صد متر فاصله داشته باشه.ساحلش هم اختصاصی باشه. خونه هم دیگه ویلایی باشه.سونا جکوزی و سالن ورزش که دیگه داره! دوست دارم پنجره اتاق خوابش سمت دریا باز شه که هر روز صبح اول دریا رو ببینم.راستی یه قایق تفریحی هم برام توی ساحلش بذار.

خدا خونه ی به این بزرگی که بدون کتابخونه نمیشه؟ یه کتاب خونه می خوام باید هرچی کتاب ترانه و داستان هست داشته باشه. خدا آرشیو نشریه اطلاعات هفتگی رو هم برام میذاری؟از همون شماره اول...سه چهار سال آخرش رو دارم خودم میارم!خدا اون کتاب ها رو که با خوندنش اروم میشم؛ میدونی چی رو میگم؟! اون ها رو هم  بذار.... راستی گوشه کتاب خونه باید برام یه سیستم صوتی سونی با یه آرشیو کامل موسیقی بذاری...ابی سیاوش داریوش ستار حبیب بقیه رو هم بذار کامل نبود چیزی نیست.این ها رو هم اگه گیر نیومد خودم دارم...میارم!!!

راستی مجموعه سخنرانی ها رو هم می خوام! می دونی که از کیا رو میخوام!؟

خدا راستی توی اتاق خوابم باید یه کمد پر لباس و کفش باشه.کت شلوار در تمام رنگ هایی که بهم میاد.خداسلیقه ی من رو که می دونی؟ از این لباس اسپورت ها نذاری که می دونی نمی پوشم!

خدایا دو سه تا ماشین هم برام بذار.اما اون بنز سیلوره بود که یکی از این شیخها دوبی داشت...اون رو هم میخوام.راستی پشت خونه هم یه پیست اسب دونی باشه...با 100 تا اسب اصیل... خدا زندگی هم خرج داره.هتل استقلال و هتل داریوش رو به من بده با 2 تا چاه نفت با 10 تا پمپ بنزیت توی آمریکا! یه مجتمع تجاری های دوبی رو هم به نامم بزن.جاس زیاد مهم نیست!

خدا راستی پول که همه چیز نیست!

یه خورده سلامتی بهم بده.چند تا مدرک هم می خوام.دکترای عمرانم از دانشگاه تهران باشه. PHD تاریخ ادیان و مدیریت هم می خوام . حداقل از سوربون باشه دیگه! اگه هاروارد هم داد که چه بهتر!

خدا اتاق کارم باید همه وسایل رو داشته باشه...تازه باید کنار کتاب خونه باشه تا بتونم سریع به کتاب خونه مراجعه کنم!راستی دفتر کارم باید یه اکواریوم بزرگ داشته باشه! بزرگ تر از اکواریومی که توی اتاق کار بیل گیتسه!

فعلا خدا همین هارو بده! باقیش رو بعدا می گم!

داشت یادم میرفت!یه آلاچیق کنار ساحل برام با تنه ی درخت نخل بساز!

خدا!خوب که همه اینها رو بهم دادی... می ذارم و میرم تا بدونی هیچی ازاینها رو بدون اون نمی خوام!

 

                                   

 

* خدایا! همه امور را برایش آسان کن و نعمت هایت را به سویش روان گردان.قهرت را از او دور و مهرت را سرشارش گردان.عقل و فهم و تدبیرت را به او هدیه کن و او را از سستی ها و کژی ها به دور بدار. مهربانیت را به مهریانیش افزای و زیباییت را به زیبایی اش و بقایت را به بقایش.آنچه از نامهربانی زمانه سهم اوست به من بخش و هرچه از مهربانی تو سهم من است نصیب او گردان.

خالق بزرگ! خورشید را برای روز وماه و ستاره را برای شب هایش نگه دار.

خدایا!من از تو چه می خواهم؟ نیک میدانی! زبان عاجز از گفتن است و گوش نامحرم برای شنفتن! پس تا اینجا هم زبان کم گفته است و گوش زیاد شنیده است...

خدایا من از تو میخواهم...تو هم برای من بخواه!

 

پ . ن : باز هم از دویتان بابت آپ های پی در پی ام عذر خواهی میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:30  توسط MARKZ 


* روزی روزگاری من!

یکی می گفت روزی روزگاری من کسی بودم اما تو هیچی نبودی!

یکی می گفت روزی روزگاری تو همه کسم شدی اما باز تو هیچی نبودی!

یکی می گفت روزی روزگاری من هیچی شدم اما تو واسه خودت کسی شدی!

یکی می گفت روزی روزگاری من کسی بودم اما…

 

بگذریم…این هم داستان اعتیاد من به " ؟ "

* من یه معتادم.یه معتادی که مدام ترک می کنه اما بازم میره سراغش.ترک کرده بودم و خیال می کردم این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق داره اما… بازم رفتم سراغش…دفعه های قبل هم فکر می کردم این دفعه با دفعه های قبل فرق داره…

این بار از روزی که دکتر گفت برام سمه…یه جورایی دورش خط کشیده بودمو نمی رفتم سراغش. البته یه وقتهایی که با رفقا بودیم … خب دیگه رفقا بودن و هم پیالگی و …

بعد از چند وقت که دوباره شروع می کنی ته گلوت رو بدجور می سوزونه…سوزشی که واسه یه لحظه هم که شده مجبوری چشماتو ببندی تا تحملش کنی!یه تحمل شیرین! آخه همه چیز واسه یه لحظه یادت میره!

می گن برا هضم غذا خوبه البته برا بعد غذا نه دیگه مثل من که بین غذا هم…! بی خیال بابا!

بعضی وقتها که جواب نمیده باید مارکش رو عوض کنی تا ببینی کدوم به دردت می خورن و به تنت میسازه؟! 

تلویزیون  هم میگه بده سمه زهره اما چی کار میشه کرد…البته چرت و پرت می گن! من دیگه معتادش شدم. بابا و مامان هم میدونن اما دیگه یه جورایی با این مسئله کنار اومدن. می دونن نمیشه ترک کنم. بعضی وقت ها حتی بابام برام میخره…

خودم میدونم که داره داغونم می کنه.فعلا دندونام حسابی داغون شدن و دارم کلی خرجشون می کنم. اما دیگه نمی تونم ترک کنم… کلی نشریه و کتاب این روزا خریدم که باهاشون سرگرم باشم بلکه سراغ این زهرماری نرم اما وقتی یه ترانه توپ یا یه داستان محشر می خونی آخرش برای نتیجه گیری چی می جسبه ؟

خوب که فکر می کنم  یادم میاد از سال کنکور دادنم این برنامه شروع شد… هر وقت که خسته می شدم میرفم سراغش! اون موقع  وقتی خسته میشدم وقتی از این زمونه طلب کار می شدم وقتی با این زمونه بی حساب میشدم وقتی کم میاوردم وقتی زیاد میاوردم…خلاصه همیشه این زهرماری باهام بود و تنهام نذاشت…شاید تنهاترین یاورم بود!

حالا این روزا که حسابی خسته ام و زیادی کم اوردم و حسابی طلب کارم با من نباشه این آخرین یاور؟

آخه نمیدونین بعد از یکی دو هقته … بعد از 9 ساعت کار توی گرما…میونه این همه نامهربونی… یهو یه لیوان پر نوشابه ی تگری بخوری چه حالی میده! مخصوصا سوزشش که واسه یه لحظه هم که شده مجبورت میکنه چشماتو ببندی تا تحملش کنی!یه تحمل شیرین تا همه چیز واسه یه لحظه یادت بره!

آره من معتادم…معتاد به نوشابه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:36  توسط MARKZ  | 


وقتی کاملا از یک وبلاگی که از تجزیه تخم مرغ  بدست اومده تقلید کنی بهتر از این نمیشه...

بخونید:

 

* سلام بهونه قشنگ من... برای زندگی...آره منم! همون دیوونه همیشگی!... فدای مهربونی هات ....چه میکنی با سرنوشت...دلم برات تنگ شده بود....این نامه رو واست نوشت!

 

* دیگه این روزا نمیشه با یه هدیه کوچولو روز مادر یا پدر، مامان و بابا رو غافل گیر کرد؛آخه از یه هفته قبلش توسط صدا و سیما  داستان لو میره!

 

* میگن روز مادر طلا فروشی ها شلوغ میشه روز پدر جوراب فروشی ها!امسال دیدم پشت شیشه چند تا مغازه نوشته جوراب بی بو بهترین هدیه برای روز پدر! ظاهرا ما مردها باور کردیم سهممون فقط یه جورابه!

 

* می دونی شباهت روز مادر و روز پدر چیه؟ حتما میگی تکراریه!دیشب پیامکش برام اومده...توی هر دو روز پول هدیه از جیب بابا پرداخته میشه... خب دقیقا درست گفتی!

 

* نمی دونم تا رفتم این رو بنویسم برق رفت و مجبور شدم همه رو از سر بنویسم...به اونهایی که در پست های قبل اشاره کردم کسی روز زن رو تبریک میگه؟ اصلا چرا برق رفت؟

 

* امروز بچه ها به طنز بهم می گفتن روز پدر رو بهم تبریک می گفتن! چرا باید حتما شوهر شد بعد پدر؟ یادش بخیر اون روزا یکی از دوستام به من می گفت بابا!!!

 

* چند روز پیش یه حاشیه پیش اومد. گفت باهات حربف میزنم.امروز گفت باشه واسه بعد... نمی دونم شاید حرفی برای گفتن یا حرف گفتنی نداشته باشه اما من خیلی حرفا هست که باید بشنوم گرچه حرفی برای شنفتن دیگران ندارم!

 

* چرا من تقلید کردم؟

 

* من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره... بعدش خبر میدن بیا... که داره دوستت میمیره!

 

* تا اینجا هم که اومدین....خودمونیم ...خیلی بیکاری!

 

* میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن...نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن!

 

* تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم!

 

* این همه از مریم حیدرزاده نوشتم می دونی چرا؟ ساقی یعنی تو هم نفهمیدی؟ واا...

یعنی سی دی مریم حیدرزاده رو اگه داری با اون نوار کاسته با هم بیار!!!

 

* باید بهش می گفتم: ممنون از همراهیت دلخور از همرازیت! ...من نزدم اما گفتم زدم تو هم بگو زده ...آره دیگه...

 

* خدا یه کم خستگی بده...

ممنونم از همراهیتون...فکر می کنم این کارم قشنگه که الان می گم پست بعدیم چیه...پستی با عنوان "تا  تو"

"تا تو..." از اون پست هاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:48  توسط MARKZ 


یه جا نوشته بود : "هر چی یه پست طولانی تر بشه تعداد افرادی که تا آخرش می خونن کمتر میشه.دلم می خواد یه پست بنویسم که خدا هم تا آخرش رو نخونه!"

من که نمی تونم همچین چیزی بنویسم آخه همین اول قصه خدا آخرش رو می خونه اما می تونم از خدا و شما  بخواهم که از اینجا به بعدش رو نخونید!

 

 

باز هم .... دیشب دلم گرفته بود ... مثل شبای بارونی ... از اون شبایی که خودت حال و هواشو میدونی...باید یه چیزی می نوشتم!

 

رفیقم یه طرف میز نشسته بود و یه غریبه طرف دیگه.خدا هم به عنوان داور وایساده بود.من به خدا می خندیدم. قمار که داور نمی خواس...

 

                                                         

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:27  توسط MARKZ  | 


یه جا نوشته بود : "هر چی یه پست طولانی تر بشه تعداد افرادی که تا آخرش می خونن کمتر میشه.دلم می خواد یه پست بنویسم که خدا هم تا آخرش رو نخونه!"

من که نمی تونم همچین چیزی بنویسم آخه همین اول قصه خدا آخرش رو می خونه اما می تونم از خدا و شما  بخواهم که از اینجا به بعدش رو نخونید!

 

 

دیشب دلم گرفته بود ... مثل شبای بارونی ... از اون شبایی که خودت حال و هواشو میدونی...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:10  توسط MARKZ  | 


                                                       

چند روز پیش همین طور که داشتم درس می خوندم با پوست لبم هم بازی می کردم.خشکه زده بود.اصلا احساس نمی کردم که به راحتی کنده میشن.وقتی متوجه می شدم که افتاده بودن روی صفحه سفید کاغذ.خب حق داشتم که متوجه نشم! اینها پوست مرده بودند و دیگه احساس ندارن!

بگذریم...

همین طور که داشتم کتاب رو میخوندم یهو دیدم آقا مورچه از حاشیه کاغذ وارد صحنه شد و دوون دوون اومد وسط صحنه...

تا رفتم با دست بندازمش بیرون دیدم یه تیکه از همون پوست ها رو برداشت و رفت!

وا...چه زوری داشت! با دست زدمش پوسته افتاد و خودش فرار کرد به حاشیه!!! اما دوباره برگشت و برداشت. با خودم گفتم این حیوون روزی امروزش همینه. بذار ببره! خلاصه برداشته بود و میرفت که نا گهان یه مسئله ای به ذهنم خطور کرد...!

این چی بود توی دهن اون؟

یه قسمت از بدن مرده من!

راه دور نریم...

یعنی همین مورچه حقیر توی قبر بیاد سراغ ما می تونه همه بدنمون رو ببره بعد ما هم هیچ کاری نمی تونیم بکنیم؟

نه دستی داریم که بندازیمش کنار نه انقدر توی قبر جا برای این کار هست...

خدایا مددی!

حالا یه کم لبم درد گرفته بود!

تق!!!

زدم مورچه رو کشتم. شرمنده! تا هستم که نمی تونم بذارم حداقل جلو چشمم این کار رو بکنه...

با خودم گفتم حالا با این پوست چی کار کنم... که یهو دیدم مورچه پا شد و فرار کرد و از حاشیه هم خارج شد...فقط داد می زد... پس فردا یادت میدم باید چه جوری بزنی تا طرف بمیره!

خدایا مددی حتی توی قبر!!!

                                                              

 

پ . ن اول : دوستان عزیزم در رشته عمران...خواهشا دیواره ها وکف قبر اینجانب را سیمان دولا کنید تا رخنه برای نفوذ نداشته باشه.آخه تهدید این مورچه جدی بود!

 

پ . ن دوم : فکر می کنم یه کم چندش آور بود اما قابل تامله!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:48  توسط MARKZ  | 


                                          

 

 

سال ها پیش در سرزمین خورشید، در سرزمینی که امروز حتی ویرانه ای از آن هم باقی نمانده و فقط نام آن را در افسانه ها می شنویم ، پادشاهی زندگی میکرد. پادشاهی عادل که به خاطر عدالتش مردم دوستش داشتند و او را حاکم بر خود می دانستند. او بر تمامی سرزمین خورشید حکومت می کرد.حکومتی یک پارچه از شمال تا جنوب ، از طلوع تا غروب! صبحگاهان با طلوع خورشید به تختش می نشست و امورجاری مملکتش را اداره می کرد و بین مردم عدالت را بر پا ... و هنگام غروب از تخت پایین می آمد و یکه و تنها به کاخش می رفت تا فردا هنگام طلوع آفتاب. او خدم و حشم نداشت .

سرزمین خورشید پر بود از نعمت و فراوانی و مردم همه خوشحال بودند. مردم همه این زیبایی ها ، نعمت ها و فروانی ها را نتیجه حکومت پادشاه می دانستند. اما پادشاه می دانست که همه شکوه و عظمت او زاده نیرویی است که در او وجود داشت. پادشاه فردا را می دید.فقط از طلوع تا غروب را!نه ثانیه ای کم و نه زیاد! به خاطر همین هم ، همیشه از طلوع تا غروب به تخت می نشست. او شب ها مثل دیگران بود.شب ها را تنها می ماند چون در نیمه های شب مادر خورشید می آمد و در آینه فردا را به او نشان می داد. کسی نباید از این نیروی او خبر دار میشد .به خاطر همین همیشه شب در کاخ تنها بود.

باز شب فرا رسید.پادشاه از تخت زرینش پایین آمد و به کاخش رفت.دروازه های کاخ را بست و به انتظار مادر خورشید و تجلی فردا در آینه ماند.شب به سرعت می گذشت اما هنوز مادر خورشید نیامده بود.به جای تجلی فردا در آینه ، جلوه هایی از ترس در چهره پادشاه تجلی کرد.شب کم کم داشت سحر را در آغوش می گرفت. از او خبری نبود... پادشاه در هراس فردا بود که فردا چه می شود.دیگر داشت از آمدن مادر نا امید می شد.

با خود می گفت :" فردا از قصر خارج نمی شوم مردم خیال خواهند کرد که من بیمارم!"

کمی اندیشید...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:19  توسط MARKZ  | 


نامه ای سر گشاده به شادمهر عقیلی

                                 

 

با سلام. امیدوارم حال شما خوب باشد و بعد از این همه سال به درد غربت عادت کرده باشید. اگر اجازه دهید کمی به عقب بر گردم.در آغاز سال های نوجوانی بودم که در ایران خواننده ای جدید به عرصه موسیقی ایران وارد شد. کسی که با ورودش ، موسیقی داخل ایران را ، وارد مرحله ای تازه کرد. جوانان زیادی او را دوست داشتند. کاست های او را می خریدند.خیلی از خانواده ها با پخش صدای او در منزل مشکل داشتند.اما صدای دلنشین او همراه با ترانه هایی زیبا با ریتمی جوان پسند جوانان را شیفته خود کرده بود. خوب می دانید منظورم کیست.شما را می گویم!

هزار و یک شب ، دهاتی و غریبه و پاییز ومسافر و یاس و...  ترانه هایی که با لحظه های ما همراه بودند. گفتم یاس. من ترانه یاس را این گونه معنا می کردم. نمادی از معنویت ترانه در موسیقی جدید. یاس اثبات می کرد که جوانان هنوز هم به مقدسات اعتقاد دارند و آن ها را در شکل ها و جلوه هایی نو به نمایش می گذارند.جلوه هایی که آنان می پسندند و رنگ تکرار دیروز را ندارد. سال ها گذشت...

شادمهر هم به سینما آمد . هر فیلمی که بازی کرد فروش بالایی داشت.کسی به زیبایی فیلم و معنای آن کار نداشت.مهم این بود:"بازیگر نقش اول شادمهر عقیلی"

صد البته فیلم پر پرواز کاری جاودانه است.خلاصه کنم... آری نوبت پر پرواز شد.فیلمی که به شکلی دیگر در حقیقت هم تجلی یافت. شادمهر رفت!

شایعه در مورد تو زیاد بود. از اینکه با فلانی ازدواج کرده ای گرفته ؛ تا شادمهر برادر شهید است. راست و دروغش بماند.حتی شنیده بودم که می خواستی در ورزشگاه آزادی کنسرت اجرا کنی.البته نمیدانم منظورت استادیوم صد هزار نفری بوده یا سالن دوازده هزار نفری. به هر ترتیب کشور ما مهد شایعه سازان دنیاست...

اما این بار شایعه نبود.شادمهر رفت!

از فردای آن روز تیتر مجلات زرد و صورتی همین بود.مصاحبه با شادمهر، آخرین اخبار از عقیلی و تیتری که هم دوست داشتند:

" شادمهر:برمی گردم!!!"

حتما برای رفتن دلیلی داشتی.شاید مجوز ندادن به آلبوم هایت ودلائلی دیگر برای تو کافی بوداما آیا آن دلایل را مخاطبان تو هم کافی می دانستند؟ به هر حال تو ساده ترین راه را در نهایت انتخاب کردی.فرار!

آن سال ها مصاحبه ای از تو می خواندم که گفته بودی برای تحصیل به آمریکا رفته ای و به زودی بر می گردی. هنوز جوهر آن مصاحبه خشک نشده بود که صدای اولین آهنگ های تو از آن سوی آب ها به گوش رسید. ترانه هایی که کم کم رو به سیاهی می رفت مدام از شک و بدبینی و ترک شدن و تنهایی می گفت. اولین کلیپ تصویری از تو منتشر شد.یک دختر در آن می رقصید.همه می گفتند شادمهر در کنار او نیست یا می گفتند منتاژ شده است و از این جور بهانه ها... همه این بهانه ها برای این بود که طرفدارانت نمیخواستند باور کنند شادمهر هم رنگ دیگری شده...رنگ همان تکرار! و اصلا یادشان نبود که فیلم تولد تو را هم دیده اند...

سال به سال می گذشت  و آثار دیگر تو یک به یک منتشر می شدند.ترانه هایی سیاه تر با ریتم های غربی تر و کلیپ های تصویری در خور!!! البته هنوز هم کار تو تک است! هیچ روزنامه ای این تیتر را نزد ؛ اما همه با یقین در دل گفتند شادمهر هم مثل آن ها شده.

در ایران چه خبر بود! از موقعی که تو رفتی  هر کس از راه رسید ترانه ای خواند. هر کس هم خواست مجوز پخش بگیرد ترانه ای برای ایران یا علی و زهرا و از این موضوعات خواند و مجوز گرفت و بعد فراموش کرد که باید از چه بخواند.مثل شما که فراموش کرده اید روزی ترانه یاس را اجرا کرده اید.

تعداد خوانندگان ایران سه رقمی شد!

امروز در کشور ما ترانه هایی سیاه تر و غمگین تر از ترانه های شما با ریتم هایی غربی تر از شما به بازار آمده که نیاز داخلی کشور را بر طرف می کند.دیگر نیازی به خوانندگان این چنینی در آن سوی آب ها نیست.

تو هم مثل آنها شدی. فیلم بدرقه ات را دیده ام.در فرودگاه چند نفر از دوستانت به بدرقه ات آماده بودند...

اما شادمهر عزیز! اگر امروز به ایران بیایی چند نفر به استقبالت می آیند...آیا همه طرفداران قدیمی ات امروز هم  عملکرد تو را قبول دارند ومشتاق بازگست تو هستند؟

شادمهر! امروز من به عنوان یک جوان ایرانی میگوثم حداقل من دیگر در انتظار بازگشت تو نیستم گرچه شاید در انتظار ظهور شادمهری دیگر در موسیقی ایران باشم.

راستی از آن روز که رفته ای چند نفر در ایران به تقلید صدای تو پرداخته اند؟ می گویند تو بهانه برای ایجاد مداحی پاپ هم شده ای؟

بگذریم...دست بالای دست بسیار است و صدایی  بهتر از صدایی دیگر بسیار.چیزی که می تواند هنرمندی را زنده نگه دارد رفتار و عملکرد و اخلاقیات اوست.

شادمهر! بهتر است در همین جای این مسیری که طی می کنی توقف کنی و به کارنامه ی گذشته ات بنگری. شاید دیگر بعید نباشد که ترانه ای سیاسی هم بخوانی تا کار را مشکل تر کنی!

بهتر است باز هم همان شادمهر قدیمی باشی با همان ترانه ها. کار سختی نیست؛ فقط برای باری دیگر ترانه یاس را بخوان...

با امید بهترین آرزو ها برای تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:51  توسط MARKZ  | 


پرده اول: کورش پادشاه بزرگ ایران...

همین طور که ساقی هم گفت ما ایرانی ها عادت داریم یا به گذشته افتخار کنیم یا به ایرانیان موفق در خارج کشور.البته هر دو مورد باعث فخر و افتخار است. اما...

چند روز پیش کارنامه ای از عملکرد های حکومتی پادشاه بزرگ ایران - کورش – دیدم که واقعا باعث افتخار است. شاید اگر تاریخ ایران فقط کورش را داشت هم برای نشان دادن عظمت تمدن ایران کفایت می کرد.

 

پرده دوم: فوتبال ، بازی کثیف...

من زیاد اهل فوتبال نیستم.همیشه با خودم فکر میکنم بازی فوتبال رو چه کسی طراحی کرده؟ تا آنجا که اطلاع دارم انگلیسی ها طراح فوتبالند. اما فوتبال را یک نفر که اهل ورزش بوده ابداع کرد یا یک سیاست مدار؟

با اولین سوت شروع مسابقات یورو 2008 اولین گلوله از سری جدید حملات اسراییل به فلسطینیان شلیک شد.

 

پرده سوم: افشین قطبی ، فرزندی از تبار ایران زمین...

 

شنیدم افشین قطبی جزء 10 آنالیزور برتر فوتبال دنیاست...

شنیدم افشین قطبی پسر خاله فرح  همسر شاه سابق ایران است...

شنیدم افشین قطبی وارد صدا و سیما نشده است چون می خواستند او را قبل از ورود بازرسی بدنی کنند...

 

پرده آخر در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:26  توسط MARKZ  | 


                                                      

می خواستم یه چیزی بنویسم.راستش موضوع کم آوردم. گفتم یه سر برم توی خیابون شاید یه موضوعی پیدا کنم. از خونه اومدم بیرون.تصمیم گرفته بودم با دقت به همه چیز نگاه کنم تا بهترین موضوع رو انتخاب کنم...

 

همین که در رو پشت سرم بستم ؛ دیدم آشغال هایی رو که دیشب گذاشتیم لب در، هنوز شهرداری نیومده ببره. در مورد آشغال ها بنویسم...نه بابا! همین طور که اسم آشغال رو گذاشتن طلای کثیف این موضوع هم کثیفه! حالا 1000 تا کتاب در این مورد بنویس؛ آخرش چی؟ نتیجه به جز اینه:

لطفا آشغال ها را ساعت 21 در کیسه های در بسته در محفظه های مخصوص زباله قرار دهید.با تشکر شهرداری.

 

بی خیال! اومدم سر خیابون.این خیابون  خط ویژه است و اکثرا تاکسی های ویژه توی اون تردد دارن. همیشه باید کلی وقت منتظر بمونی تا بیان. وقتی هم میان دو سه تایی با هم میان. نمی کنن یه برنامه بریزن که هر چند دقیقه ای یکی بیاد تا مردم تکلیف خودشون رو بدونن و بهتر سرویس دهی بشن.خلاصه تاکسی اومد.رفتم سوار تاکسی شم که منصرف شدم.آخه داشتم دنبال موضوع می گشتم؛ توی اتوبوس موضوع بهتر پیدا میشه. تاکسی ها یکی یکی رد شدن.راستی می شد در مورد تاکسی ها هم  نوشتا! در مورد این که به بهونه نداشتن پول خرد کرایه بیشتر می گیرن یا همین بی برنامگی زمانیشون!

بابا! برا تاکسی اگه چیزی بگم فردا که دیگه جلو پای من ترمز نمی زنه بی خیال این یکی  میشم!

به به به! اتوبوس آمد.سوار که میشی جولوت یه تابلو نوشته این اتوبوس از محل بودجه تبصره 13 خریداری شده.یه همچین چیزایی...

در مورد این اتوبوس فقط در حد دیر اومدنش میشه حرف زد؛ حرف دیگه ای بزنم فیلتر میشیم.مخصوصا در مورد تابلو.مثلا حق ندارم بگم ...خب حق ندارم بگم دیگه!

سوار اتوبوس می شوم جای نشستن نیست پس میله را می چسبم! میشه در مورد عدم وجود میله به اندازه کافی در اتوبوس ها هم نوشت! اما حیف که فعلا از خیر نوشتن در مورد اتوبوس گذشتم!

اتوبوس ترمز کرد...وای پرس شدم.توی این اتوبوس ها آدم یاد دو تا مطلب میوفته...

یکی اینکه قانون جاذبه دروغه یا شاید همه جا وجود نداره.چون شما در اتوبوس با اینکه جرم دارید اما نیروی جاذبه بهت اعمال نمیشه و در نتیجه پاهات رو زمین نیست و به صورت معلق در هوایی.

دوم یاد این کامیون های دو طبقه ی حمل گوسفند.مخصوصا زمانی که ترمز می گیرن  و گوسفند ها به سمت جلو فشرده میشن.

 

تو اتوبوس پیرمرده میگه :....... نون هم گرون شد .........! شرمنده این نقطه چین ها رو نمیشه بیان کرد. آقا دمت گرم! در مورد نان و قیمت نان صحبت کنم.آیا تولید نان صنعتی به صرفه هست؟ موضوعش عالیه!

نه بابا! خودت فکر کن!تا چای و برنج و سیمان هست آخه نوبت به نان میرسه؟

 

از اتوبوس پیاده شدم.

اینجا چهارراه اصلی شهر است و این هم یکی از خیابان های پر تردد.پیاده به راه می افتیم به دنبال سوژه!البته در این خیابان پسرهای زیادی برای پیدا کردن موارد دیگر پیاده روی می کنند.مثلا:...فکرت جای بد نره! مثلا گوشی مبایل، تی شرت ... بابا اصلا دختر توی این خیابون نیست!!!

اوه! My God !!! عدم وجود اماکن تفریحی برای جوانان.موضوع مناسبیه!

اما حیف تکراری و گفتن از اون بی ثمره.

همچنان میروم و زیر لب می خوانم:

می روم جایز نیست من رفتم!

 

مدارس غیر انتفاعی...دست فروش های خیابانی ...بچه های کار...همه این موضوعات هم تکراریه!

اوه اینجا رو! بابا این پدره چه باحاله.داره با آب سرد این منبع  هلو برای پسرش میشوره.اون پسرجلفه هم دنباله ...

مغازه داره چه چپ چپی بهش میره.نه به پسر جلفه ها! نه! به پدره! خب حق داره! اصلا نه به خاطر گرون شدن یخ ها! آب اصراف میشه!

اما یه چیزی...

این هلو چرا یه دونه بیشتر نیست؟ دست پدر که پاکت هلو نیست؟ واا...

رد شدم.جلوتر یه پسر بچه داشت هلو میفروخت.اون پدره از همین جا فقط یه دونه هلو برای پسرش خریده بود.شاید وقتی هم خریده به پسرش گفته رفتی خونه به آبجیت نگی برات هلو خریدم...

یا شاید هم فروشنده یه دونه هلو به این پسر بچه داده...

اعصابم به هم ریخت.سوژه خوبیه برای نوشتن؟ آره! اما راستش من نمی دونم اسم این سوژه رو چی بگذارم!

بی خیال!از همون جا سوار آژانس شدم برگردم خونه. پیاده که شدم کرایه ی راننده رو دادم.راننده گفت :کمه! گرون شده!

حال کل کل باهاش رو نداشتم پولش رو دادم واومدم توی خونه!

 

حالا توی اتاقم نشستم و به چیزهایی که امروز دیدم فکر میکنم و فقط به این نتیجه رسیدم...

وقتی سوژه ای نداری که در موردش بنویسی...بهتره به دنبال سوژه نگردی و خیلی راخت اصلا ننویسی!

 

 

پ . ن اول : ساقی جان! ادامه اش با تو...

پ . ن دوم : امتحانات شروع میشه یه مدت شاید....عرض کردم شاید آپ نکنم!

    

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط MARKZ  | 


دیشب برایم می گفت:

خیره خیره به او نگاه می کردم . به او که نه...به جای خالی او!

بعد از این که در انتظار دیدار او روزها را به شب و شب ها را به روز رساندم ؛ حالا... وقت، وقت دیدار است. دیدار جای خالی او...

می گفت:

اندیشه ای که دیروز همراه خیال بود امروز به تنهایی با من همراهی می کرد؛ چون خیال در حقیقت تعبیری یافته بود و اما اندیشه ...

اندیشه داستان دیگری داشت.او می گفت:این جا همان جای خالی دیروز است و فردا...

و فردا هم جای خالی امروز است.امروزی که برای فردا دیروز است! چیزی تغییر نکرده است!

اما همین جای خالی اگر چه  خیال در آن نشسته باشد دلیلی کافی برای خیره ماندن است. احساس امروز اگر نیک است نباید از احساس  دیروز کمتر باشد و باید بدانی که به پاس داشتن همین احساس باید ...

باید که نه! تا این احساس هست ؛دیگر احساس ها، رنگ می بازند و حتی در خیال هم مجالی برای تصور شدن نمی یابند.

به همین خاطر همین جای خالی اگر چه  خیال در آن نشسته باشد دلیلی کافی برای خیره ماندن به آن و چشم پوشی از دیگر زوایاست...

 

امروز او مرا غرق شادی کرد. به او گفتم: از شنیدن این حرف ها خوشحال شدم!ممنونم!

 

و او همچنان می گفت:احساسی به عظمت انسان و به پاکی عشق...

 

و من این بار با خنده ای شیرین اتاق او را ترک کردم و به این می اندیشیدم جای خالی او را با کدام قلم از خیال  باید رنگ کرد.

 

                            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط MARKZ 


دیروز بود یا پریروز ؛ دقیق نمی دونم. با یکی از دوستام رفتم نمایشگاه کتاب.مسئول نمایشگاه می گفت یک ماه دایر خواهد بود. جمعیت خوبی اومده بود اما...

پول زیادی همراهم نبود ولی دنبال چند تا کتاب می گشتم که اگه داشت یه دفعه دیگه بیام برای خرید.

این ردیف کتاب شعر بود.از دیوان نفیس حافظ گرفته تا نقد و بررسی اشعار سهراب.کلی آدم هم دورش ایستاده بودند.این طرف کتاب و سی دی برای کودکان بود.کس زیادی این طرف نیومده بود.آخه بچه ها امتحاناتشونه.

نمی خوام قسمت قسمت نمایشگاه رو بگم ....همه رو گفتم برای این قسمت:

اینجا خیلی شلوغ بود .رفتم ببینم چه کتاب هایی هست.فکر می کنید چی بود؟

راهنمای درمان جوش صورت

راهنمای مبارزه با چاقی

راهنمای رژیم غذایی

و...

و همین طور که حدس می زنید تمام افرادی که دور این کتاب ها بودند خانم های محترم بودن.برای من که خیلی جالب بود اما این موضوع برای من وقتی جالب تر شد که دیدم یه کتاب فوق العاده جالب در مورد مسائل اجتماعی زیر یکی از این کتاب های پرمخاطب تدفین شده. به دوستم که همراه من بود گفتم این کتاب رو حتما بخون خیلی خوبه.اون هم گفت :...

مهم نیست.

نمی خوام طولانی بشه.فقط:

کاشکی من یک کتاب بیشتر خوانده بودم!

 

پ. ن اول:امیدوارم این جور نمایبشگاه ها به صورت دائمی برگزار بشه. من کتابی که می خواستم رو نتونستم پیدا کنم اما برام جالب بود وقتی به مسئول نمایشگاه گفتم گفت هفته بعد براتون میارم.اون آقا به عناوین و موضوعات کتاب ها واقعا مسلط بود و می توانست راهنمای خوبی برای خریداران باشد.

 

پ. ن دوم : از نقشینه عزیز و سایر دوستان بابت تولد ممنونم.لازم دونستم به ساقی عزیز عرض کنم منم همون اشتباه رو نمی رفتم مرتکب بشم ؛منتظر خبر از تو بودم که می خوای چی کار کنی.بعد اون روز هم یادته من کجا بودم.فرصت نشد تل بزنم و از این بابت رو سیاهم. به هر حال از همه ممنونم!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8:40  توسط MARKZ  | 


پنج شنبه بود.بعد از ظهر رفتیم گلزار شهدا.خیلی وقت بود که نرفته بودم.اما این هفته از یه طرف برنامه خاصی نداشتم واز یه طرف سالروز آزادی خرمشهر بود…

رفتم گلزار شهدا

این هفته گلزار شهدا یه جور دیگه بود. خیلی شلوغ بود .شاید به خاطر سالگرد های شهدا بود.آخه برای آزادی خرمشهر هفت هزار نفر شهید دادیم. هر گوشه گلزار مراسم بود.مراسم های دسته جمعی . مداح ها می خوندند و برای ابنکه اشک ملت رو بیشتر در بیارن از علی اکبر می خوندند.

سر قبرها دیگر کمتر کسی گریه می کرد شاید که نه؛ مطمئنا دلیلش این بود که آن شهیدان مادر ندارند. زمانی که مادر و پدر شهیدی ملکوتی می شوند دیگر کسی نیست که شب جمعه  بیاید و شمع و گلاب بر شر قبر شهید بگذارد و چند خطی قرآن بخواند .

از اینها بگذریم…

 

گلزار شهدا- دارالسلام – این هفته رنگ دیگری داشت…

 

به مناسبت سالروز آزادی خرمشهر گروه ارکستر سپاه آماده بود و آهنگ های انقلابی را اجرا می کرد.عده ای هم با لباس فرم مسئولیت برقراری نظم را بر عهده داشتند.

هر گوشه هم یک مراسم برای سالگرد پرواز…

پدر افراد زیادی را دید و خوشحال شد. تنها پدر نبود.ظاهرا این غروب میعادگاه دوستان قدیمی بود.گرم و صمیمی و صادقانه.

بابا می گفت: این خیلی کارش درست بود از قافله شهدا جا مونده…

بابا راست می گفت. هنوزهم نور و معصومیت خاصی در چهره اش بود.

- این یکی الان معاون فلانی شده و این یکی شده رییس فلان جا.ایشونم که جناب سرداره…

اما اینجا همه یکرنگ شده بودند. اگر هم نمی خواستند مجبور بودند که یک رنگ شوند و به رنگ خاکی در بیایند. آخر امروز به ملاقات دوستانی آمده اند که شکوه امروزشان مدیون عروج دیروز آنهاست. 

و همه به دیدار دوستان قدیمی می رفتند…

 

گلزار شهدا- دارالسلام – این هفته رنگ دیگری داشت…

 

مداح از شهیدی بی سر می گفت که در همان لحظه زنی از جلوی قبر او گذشت. حیرت کردم! بغض اولین زن آزاد شد…آن زن زنی زاده دیروز بود که به رنگ امروز در آمده بود.به تمامی آزادی های فردی و اجتماعی اعتقاد و ایمان دارم اما اینجا…

کاش اینجا حجاب را فراموش نمی کردم!

برای من تعجب نداشت وقتی که سال نو به پابوس امام رضا رفتم و صحنه ای که سالها پیش کمتر می دیدم را آنجا عادی شده ببینم.

- چادرتویه کیفمه.نزدیک حرم که رسیدم چادرم رو سرمیکنم…

کاش اگر به احترام امام رضا هم قرار است چادر به سر کنیم چادر را از جایی که گنبد را دیدیم به سر می گذاشتیم تا فضای دور حرم رنگ دیگری داشته باشد و خیال کنیم که امام رضا فقط زیر همان گنبد است و جایی دیگر نیست...و خدا... 

 

گلزار شهدا- دارالسلام – این هفته رنگ دیگری داشت…

 

این قطعه از گلزار شهدا حس دیگری دارد.قطعه ایست که عمرش بیست و چند سال است اما…

این قطعه را سال 84 ساختند.این قطعه ، قطعه خالی ترین قبرهای دنیاست.قبر جاویدالاثرها! قبر عمو هم همین جاست. اما…

نه فقط این قطعه بلکه قطعه های دیگر هم چنین بود.به خاطر باد های چند روز گذشته  کلی خاک و گل بر روی سنگ ها نشسته بود.نمیدانم چرا برای امروز! کسی با ماشین آب پاش این سنگ ها را نشسته بود . نمی دانم!نمی دانم چرا فلانی که از پایتخت می آید همه جا را آب پاشی می کنند.نمی دانم ماشین های آب ژاش کجا مانده اند. فقط می دانم که شهردار و فرماندار پنج شنبه عصر آنجا نبودند.آن ها در محل کارشان جلسه ای برای رفع مشکلات شهر داشتند!

 

گلزار شهدا- دارالسلام – این هفته رنگ دیگری داشت…

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:37  توسط MARKZ  | 


پرسپولیس قهرمان شد!

کم کم نت شلوغ میشه و پرسپولیسی ها میان و آپ می کنن.استقلالی ها هم میان می گن فصل بعد جبران می کنیم و بهونه میارن ژنرالمون نبود و از این حرفا...

اتفاقا مارکز می گه امید آخرین چیزیست که میمیرد.

دوباره باید دفتر یادداشتم رو ورق بزنم و تیتر بزنم کاش همه چیز مثل فوتبال نود داشت و به محض وقوع نقدی بر آن گفته می شد و کاش حقایق پشت پرده همه امور مثل فوتبال بیان میشد و از این حرفا...

فقر، اقتصاد، زنان خیابانی و دختران فراری ، سیاست خارجه و از این حرفا...

باز هم همان حرف های تکراری ... شعار و از این حرفا...

 

بگذریم...

اما من اومدم تا سومین سالگرد روز امید رو اعلام کنم و اومدم تا به سراغ دوستان قدیمی برم. متاسفانه امسال کمتر به نام گذاری هایی که کرده بودیم اهمیت دادیم.به حدی که حتی یادمان رفت اعلام کنیم و خیلی از این مناسبت های زیبا رو از دست دادیم. به هر حال هرچه از یادمان رود روز امید از یادمان نمی روید...

آرزو دارم و از خدای بزرگ می خواهم تا هیچ وقت امید کسی نا امید نشود.امروز فرصتی پیدا شد تا به آرشیو وبلاگ سر بزنم و وبلاگ چند تا از دوستانم کامل تر مطالعه کنم.فقط می تونم بگم از خوندنشون لذت بردم.

به هر ترتیب ۳۰و۳۱ اردیبهشت برابر با ۲۰و۲۱ روز امید گرامی باد.

 

پ ن: نقشینه ظاهرا ورزشگاهه و ساقی مسافرت و الآن نمی تونن که آپ کنن. اما من میدان رو خالی میگذارم برای نقشینه و ساقی تا اینجا هم به جشن و پایکوبی بپردازند!!!

 

لینک سالهای قبل:

 

اولین سالگرد

 

دومین سالگرد

 

                                                   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:14  توسط MARKZ  | 


با تشکر از نقشینه عزیز:

 

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و

عمرم رو می گیرم ازت

 

در ازل خلق شدم. به دنیا آمدم. پاک و بی آلایش.عریان! در لحظه تولد پایم را به خون آغشته کردید! گرچه خودتان خون را شستید اما اولین ناپاکی همان بود. تنم را با پارچه ی سفیدی پوشاندید تا گناهتان را بپوشاند.

خدا ستار است! شما چرا نباشید؟ 

 

نمی دانستم دروغ چیست؟! برایم دروغ را معنا کردید!

دروغ گو نبودم ...دروغ گویم خواندید!

نخواستم اما دروغ گویم کردید!

 

نمی دانستم خیانت چیست؟! برایم خیانت را معنا کردید!

خیانت کردن را بلد نبودم ...خائنم خواندید!

نخواستم اما خائنم کردید!

 

چه اعتراف تلخیه

انگار رسیدم ته خط

وقت خلاصی از همه است

آی دنیا بیزارم ازت

 

می دانستم صداقت چیست؟! برایم معنای تازه ای کردید!

صادق بودم اما...

 

می دانستم رفاقت چیست؟! برایم معنای تازه ای کردید!

رفیق بودم اما...

 

می دانستم عشق چیست؟! برایم معنای تازه ای کردید!

عاشق بودم اما...

 

اما شما گفتید و به من آموختید که اختیار داشتم . حق انتخاب داشتم! آزاد بودم. مختار بودم! شما تبرئه می شوید.مجرم تنها منم!

 

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و

عمرم رو می گیرم ازت

 

می گویند در ابد محاکمه می شوم. در دادگاه عدالت.جرم من چیست؟ داشتن اختیار!

در دنیا تقاص جرم من مرگ است و حال اینکه در ابد مرگ وجود ندارد!

یک در جه تخفیف. حبس ابد!

 

چه لحظه های خوبی

ثانیه های آخره

فرشته مردن من

من رو از اینجا می بره

 

قاضی مختار بی اختیارست. مختار چون اختیار دارد و حرفش اولین و آخرین است و بی اختیار چون  باید حکمی داشته باشد...

 

این دادگاه تنفس ندارد و کسی هم برای شور با قاضی نیست!

 

حکم دادگاه: تنها تا ابد!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:39  توسط MARKZ  | 


بهم می گفت:

چند شب پیش سوار ماشین بابام بودم که بین راه به صورت اتفاقی دیدمش.بابا هم سوارش کرد.خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم.هم سن و سال خودمه.البته کوچکتره.باب بهش گفت آقای دکتر! من خبر نداشتم اما ظاهرا پزشکی قبول شده بود.

 

بهم می گفت:

بابام باهاش خیلی صمیمی شده بود و کلی باهاش حرف میزد.می پرسید: "الآن کدوم مرحله از درستی؟" و از این جور سوال ها ... بابام کلی می خندید و احوال سراغ می گرفت...

 

با خودم فکر کردم بابا چقدر دوست داشت پسرش دکتر باشه... یا شاید هم دکتر پسرش باشه!  

 

من هم فقط بهش نگاه کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط MARKZ  | 


نام کتاب: آمدی روزی به دیدارم که...

نویسنده : عزت شریف

انتشارات : نشر گل آفتاب

نوع کتاب : شعر

کمی در مورد نویسنده این اثر:

خانم عزت شریف ملخص به افروز متولد سال ۱۳۳۲می باشند. پدر ایشان ایرانی و مادرشان از خاندان حاکمان افغانستان هستند.این کتاب اولین مجموعه شعری است که در ایران چاپ شده.در مقدمه ناشر آمده که ایشان علاقه خاصی به وطن سان دارند به حدی که با وجود این که اقامت در آمریکا را دارند ولی ترجیح می دهند در میان مردم خودشان و در شهر مقدس مشهد زندگی کنند.
اولین شعر ایشان به نام اشک در سال ۱۳۳۷ در سالنامه نادر چاپ می شود.وی مدتی هم با مجله زن روز هم کاری داشته است.در سال ۱۳۵۰ در استخدام شرکت مخابرات به انجام وظیفه مشغول می شوند و تا هنگام بازنشستگی فرصت چاپ کتاب نمی یابند.
نکته جالب دیگری که در مقدمه ناشر آمده این است:
(در خاتمه لازم به ذکر می دانیم که اشعار ایشان با وجود این که بسیار تاثیر گرفته از حافظ است ولی حال و هوای خاص خود را دارد.)
بد نیست با هم شعر اشک را مرور کنیم:


اشک من بود که از دیده فرو می غلطید
از غم دوری او دیده من دریا بود

مرغ شب بود هم آهنگ غمم تا به سحر
هر دو بودیم غمین در دل من غوغا بود

مرو ای غنچه من تا بدهم جان به رهت
چون برفتی ز دلم از تو حکایت ها بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:52  توسط MARKZ  | 


نام کتاب: عطر سنبل، عطر کاج  Funny in Farsi: A Memoir of Growing up Iranian in American

نویسنده : فیروزه جزایری دوما

ترجمه : محمد سلیمانی نیا

انتشارات : قصه

نوع کتاب : داستانی و طنز

 

کمی در مورد نویسنده و داستان این اثر:

فیروزه از کودکی به همراه خانواده اش به آمریکا مهاجرت کرده است. "دوما" تحت تاثیر پدرش که برای او خاطرات کودکی اش را تعریف می کرده این کتاب که مجموعه ای از خاطرات وی در آمریکا می باشد را تالیف کرده است. البته زبان کتاب زبانی طنز گونه است. این اثر یکی از کتاب های پر فروش آمریکا بوده و جوایز متعددی را کسب کرده از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزه تربر( معتبرترین جایزه کتاب طنز آمریکا ) در سال 2005 و کاندیدای جایزه Pen آمریکا در بخش آثار خلاقه غیر تخیلی. اما نکته ای که ضرورت بیشتر مطالعه این کتاب را نشان می دهد این است که تعدادی از خاطرات در مورد وضعیت ایرانی های مقیم آمریکا در زمان پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران است.

نویسنده در یادداشت اول کتاب چنین می نویسد:"...اگر چه بیشتر عمرم را در خارج از ایران گذرانده ام ، ایران هنوز در رگ های من جاری است."

نکته پایانی اینکه نسخه از این کتاب را که بنده در اختیار دارم چاپ هشتم در زمستان 85 است در حالیکه چاپ اول این کتاب زمستان 84 بوده است که میزان فروش بالای این کتاب را نشان می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:51  توسط MARKZ  | 


نام کتاب: سرگذشت لافكاديو(شیری که جواب گلوله را با گلوله داد)  Lafcadio

نویسنده : شل سیلور استاین

ترجمه : رضی خدادادی(هیرمندی)

انتشارات : هوای تازه

نوع کتاب : داستان

 

کمی در مورد نویسنده :

شل سیلور استاین در سال 1932 در شیکاگو به دنیا آمد و از همان نوجوانی شروع به نوشتن کرد.فعالیت هنری اش در سال 1952 با سرودن شعر برای مجلات آغاز شد. با چاپ درخت بخشنده در سال 1964 به شهرت رسید.در طول حیات به عناوین و جوایز مختلفی دست یافت که از مهمترین آن ها نامزد جایزه اسکار به خاطرموسیقی فیلم کارت پستال هایی از لبه دنیا می باشد.

او با تخیل قوی طنز عمیق و سبک و زبان تازه خود حرف ها و نگاه های تازه ای به ادبیات کودکان عرضه کرد و بسیاری اوج هنر او را بیان مطالب با زبانی کودکانه برای کودکان و حتی بزرگتر ها می دانند.

وی در سال 1999 بر اثر ایست قلبی در گذشت. وی در محاسبه های مختلفی بیان کرده که در میان آثارش سرگذشت لافکادیو را از همه بیشتر دوست دارد.

 

داستان كتاب:

این کتاب از دید شخصی به نام عمو شلبی تعریف می شود:"خب! بچه ها! عمو شلبی می خواهد داستان شیر عجیبی را برایتان تعریف کند..." داستان خیلی ساده سروع می شود.روزی شکارچی ها برای شکار شیر به جنگل می آیند .شیر جوان قصه ما به یکی از شکارچی ها برخورد می کند و در نهایت بعد از دیالوگی او را می خورد و تفنگ او را برمی دارد. بعد از این برخورد او به تمرین تیر اندازی می پردازد و... بعدها او با انسانی به شهر می آید و در سیرکی مشغول به کار می شود و رنگ انسان ها را به خود می گیرد و داستان هایی پیش می آید که بهتر است خودتان بخوانید.

 

نكته پاياني:

نسخه دیگری از این کتاب با ترجمه حمید احمدی توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال 1374نیز منتشر شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:50  توسط MARKZ  | 


سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه.از چندروز پیش من شروع کردم به حذف چند تا از وبلاگ های خودم.نظر من بر تجمیع این وبلاگ ها در وبلاگ حرف های ته دل است.اصلی ترین تغییر حذف وبلاگ معرفی کتاب من و صادق است که ان شاءالله مطالب اون وبلاگ به همین وبلاگ منتقل می شود.برای  سهولت شما دوستان گرامی هم با طرح موضوعات وبلاگ سعی بر تفکیک مطالب داشتیم.امیدوارم نویسندگان وبلاگ هم به این مطلب دقت لازم را داشته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:49  توسط MARKZ 


نام کتاب: مزرعه حیوانات Animal Farm

نویسنده : جورج اورول

ترجمه : سید محمد صالحی

انتشارات : افراسیاب

نوع کتاب : داستانی

 

در مورد این کتاب و کتب دیگری که معرفی خواهد شد ؛ در ابتدا لازم است به این نکته اشاره کنم که اطلاعاتی از قبیل انتشارات و مترجم را بر اساس نسخه ای که در اختیار داریم بیان می شود و احتمال دارد که نسخ دیگری هم موجود باشد.

 

کمی در مورد نویسنده:

نویسنده این کتاب جورح اورل George Orwell که نام اصلی اش وی اریک بلر Erice Blaire است می باشد.او در سال 1903 در هندوستان به دنیا آمده و در نهایت در سال 1950 در لندن دیده از جهان فروبست.

از دیگر آثار این نویسنده می توان به : جاده ای به سوی اسکله ویگن ،ایام تنگدستی در پاریس و لندن،1984و کرنش به کاتولونیا را نام برد.

 

داستان این کتاب:

داستان این کتاب در مورد شورش حیوانات یک مزرعه است که می خواهند زمام امور خودشان را در دست بگیرند و در این راستا ارباب خود را – انسان ها - از مزرعه بیرون می کنند. بعد از انسان ها خوک ها زمام مزرعه را به دست می گیرند چرا که از بقیه حیوانات زیرک تر هستند ولی به دلیل شخصیتی که خوک ها دارند مزرعه پایانی  فاجعه آمیز برای مزرعه رقم می خورد.

در این کتاب روند تحولات در هر انقلاب مردمی به صورت سنبولیک نمایش داده شده که خواندن آن بر همه افراد واجب است.

نکته پایانی :

در ایران گهگاه این کتاب با نام " قلعه حیوانات " چاپ می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:49  توسط MARKZ  | 


دیروز امتحان داشتم.امتحان بتن....یه امتحان تکراری.آخه ترم قبل هم این درس رو داشتم .ترم قبل افتادم.باورم نمی شد اما افتادم!دفعه اولم بود که واحدی رو می افتم.احساس غیر قابل وصفی داره! البته یکی از دوستام می گفت نگو افتادم بگو انداختم.فرقی نداره.مهم نتیجه است.نتیجه هم چیزی نیست جز یه تکرار...

دیروز امتحان میانترم بود...

درسش رو خوب خونده بودم.مخصوصا دو روز آخر.به مطالب در حد مطلوب مسلط بودم.به قول دانشجو ها رفتم تا MAX بشم...اما...

استاد سبک امتحانش رو عوض کرد.برام زیاد مهم نبود.انقدر حالیم بود که بتونم این سبک سوالات رو هم جواب بدم... اما...

مفدار بار یه تیر میشد 1.6 اما من نوشته بودم 2.1 همین اشتباه باعث اتلاف وقتی در حدود یک ساعت شد. سر امتحان وقتی دیدم همچین اشتباهی کردم باور کنید می خواستم همون لحظه برگه رو تحویل بدم... نشستم کلی با اعداد مسئله بازی کردم ببینم چه جوری این عدد رو بدست اوردم؟ ماشین حساب اشتباه کرده یا...

مسئله رو اصلاح کردم...

استاد از آبا – آیین نامه بتن ایران – سوال داده بود.هیچ وقت این کار رو نمی کرد.توی این امتحان واقعا چیزی برای از دست دادن نداشتم... امتحان سخت نبود اما ظاهرا باید حالا بگم سخت بوده...

بعد از امتحان اعصابم خیلی بهم ریخته بود.رفقا اینحا هستند شاید درست نباشه این حرف رو بزنم اما...

اگه بعد از امتحان من بگم امتحانم رو خراب کردم همه می گن کلاس میذاره....البته جدیدا کمتر می گن.

بعد از امتحان اومدم خونه.خیلی عادی برخورد کردم که خانواده نفهمن.آخه راستش نمی دونستم باید چی بگم؟ واقعا نمی دونم کی مقصر؟ خودم؟ یعنی تلاش نکردم؟ یا تلاشم کافی نبود؟ کدوم؟ اما مهم اینه که کار رو سخت کرد... باز هم همه چیز موند برای پایان ترم.آخه قبلا توی امتحان میانترم تقریبا معلوم میشد که پاس میشم...

یادس بخیر استاتیک...با امتحان میانترم پاس شدم...یادش بخیر...

نمی دونم مقصر کیه...اما مهم اینه که پیامدش دامن من رو میگیره...

خدایا مددی!

 

پ.ن: واقعا نمی دونم چرا این حرف ها رو گفتم و نوشتم...!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:51  توسط MARKZ 


همه بهم می گفتن قبول شدنت در کارشناسی ارشد روی شاخه شه!!!

همون موقع هم زیاد برام فرقی نمی کرد….اما راستش الآن یه کم فرق می کنه…می دونین چرا؟

آخه همون هایی که این حرف ها رو می گفتن و صد تا قسم و از این حرفها…امروز می گن:

یکیشون تلفن زده خونه میگه فلان بانک استخدام می کنه.برو ثبت نام کن.سال دیگه درست تموم میشه بی کاری …فوقش هم باسد بری سر زمین… برو … دیگه سفارش نکنمآ

اون یکی می خواد بیزنس راه بندازه می گه بیا شریک شیم.وقتی می گم نه! می گه مطمئنی ارشد قبول میشی؟

 

حالا ما موندیم آخر قبول میشیم یا نه؟

اصلا قبول شدن ما با حرف اینا رابطه داره…

آخه قدیمی ها می گن یه حرف 40 زبون بچرخه درست میشه…

خلاصه ما موندیم…

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:36  توسط MARKZ 


رفتم توی اتاقش .امسال کنکوریه.برام از وضعیتش می گفت. دیدم  روی دیوار اتاقش رو پر کرد از جملات مشاوره ای. یه جا نوشته امید آخرین چیزی است که میمیرد یه جا دیگه نوشته امروز همان فردایی است که دیروز در انتظارش بودید و...پای هر کدوم از جمله ها هم یه اسم کله گنده نوشته بود.به من می گفت خوشت اومده؟ منم فقط یه خنده تحویلش دادم.

می گفت تازه دادن براش یه عکس طراحی کردن. عکس خودش در کنار سر در دانشگاه تهران. نشونم داد.خداییش آخره طراحی بود.

رفت سراغ کتاب تست هاش! کلی کتاب و جزوه خریده بود. البته می گفت همه رو از سال بالایی ها گرفته و پول زیادی بابتش نپرداخته.از ظاهر کتاب ها و تاریخ چاپ کتاب ها می شد صحت حرفش رو تایید کرد!!!

-         این هم فلاش کارت هام.شب قبل از خواب می خونم.

-         خوبه!

ازش پرسیدم چه خبر؟ اون هم گفت :  ...

فهمیدم به جای اینکه درس بخونه ساعت ها به این فکر می کنه که اگه دانشگاه تهران قبول شد باید چی کار کنه! چه جوری می تونه از دوست های قدیمیش جدا بشه؟ می گفت نمی دونم این جمله ها که روی دیوار زدم مناسبه یا نه...می گفت نمی دونی چقدر دنبال یه طراح خوب گشتم تا این نقاشی رو برام کشیده و ...

دفتر برنامه ریزیش رو برداشتم...اکثر هفته ها نیمه کاره پر شده بود.اما هفته هایی که کامل پر کرده بود عالی بود.یعنی ساعات مطالعه اش خیلی بالا بود.باور نمی کردم.مخصوصا وقتی  دیدم نمیشه با نتیجه آزمون هاش مقایسه کرد.ازش پرسیدم این تعداد ساعات راسته؟ منتظر جواب نبودم...

اون می گفت بین درس خوندن توی فکر می رم و نمی فهمم زمان چه جوری می گذره.پرسیدم ؛ گفتند اینها هم جزء ساعات مطالعه است.منتظر جواب نبودم اما اون بهترین جواب رو داد.

گفتم به همین چیزا فکر می کنی ؟گفت: فقط به همین ها هم نه...خودت که می دونی...اون...

دیگه لازم به پرسش و پاسخ نبود.همه حرف هاس رو می دونستم. بلند شدم و همه اون عکس ها و جمله ها رو از در و دیوار کندم و انداختم توی سطل.بنده خدا جرات اعتراض نداشت. یه تکه کاغذ برداشتم یه جمله روی اون نوشتم و زدم به دیوار.خیلی تعجب کرده بود.جمله عجیب و خاصی نبود. نوشته بودم از تو حرکت از خدا برکت! از این ساده تر نمی شد.بعد هم یه کاغذ تا کردم گذاشتم توی جیبش.گفتم هر وقت خواستی فکر کنی به این نگاه کن.

معنی حرفهام رو خیلی خوب فهمید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:41  توسط MARKZ  | 


دیشب عوضش کردم. یه جورایی عمرش رو کرده بود.گوشیم رو می گم.انقدر خورده بود زمین و به در و دیوار خورده بود که دیگه عادت کرده بود.هم اون عادت کرده بود هم من!دیگه تا می خورد زمین با خیال راحت برش می داشتم چون می دونستم نشکسته. خلاصه دیشب یه گوشی جدید خریدم...

باید اطلاعاتم رو از روی گوشیم پاک می کردم. نمی دونم این جور اتفاق ها براتون افتاده یا نه...

وقتی خواستم اطلاعاتم رو پاک کنم ...خب صداها و تصاویری که ضبط کرده بودم ریختم روی کامپیوترم...

رسیدم به پیامک ها...

چندتاش رو که میشد ریختم ری سیم کارت اما باقیش چی؟

چقدر از همین چند تا کلمه که یه پیامک رو ساخته بود خاطره داشتم. این رو یکی از مشهد زده بود این یکی رو بابا از کربلا! این رو یکی از بچه ها به مناسبت تولدم زده بود و این یکی...

وای! این رو ببین...اون روز خیلی عصبانی بود الکی به من بد و بیراه گفته بود!

حالا باید همه این ها رو پاک می کردم...

با خودم می گفتم توی این عصر ارتباطات خاطره ها چه جوری شدن؟

این رو تند تند توی کافی نت نوشتم....فقط قصدم از نوشتنش این بود که بگم مبایل نو خریدم

و دلیل دیگر:

این که رسما ورود خودم رو به جامعه بلوتوث داران اعلام کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:52  توسط MARKZ  | 


این پست سیصد و یکمین پست وبلاگ ماست...

 

با خودم فکر می کردم اگر خدا این اجازه رو بهم میداد که سفری در زمان داشته باشم و بتونم برگردم به گذشته به کی بر می گشتم؟

به همین امروز صبح که میخواستم درس بخونم اما نشد؟

به موقع سال تحویل امسال که توی  حرم آقا امام رضا (ع) بودم؟

به 25 بهمن که شروع ترم جدید بود؟ یا شاید به شروع ترم مهر ماه ؟

حالا که میشه برگشت عقب خوب بهتره برم ترم اول و از اونجا شروع کنم؟

کنکور رو می تونستم بهتر بدم.برم همون روز کنکور... نه! شروع تابستان سالی که کنکور داشتم بهتره!

سال سوم دبیرستان ...نه دوم ... نه نه ...سال اول دبیرستان. بهتره برم به شروع سال تحصیلی اول دبیرستان...

فکر نکنید حالا هی میگم نه و میرم عقب تر! همین اول دبیرستان خوبه! آره خوبه خوبه!

کاشکی میشد. اما نمیشه...

حدا میگه خیلی هنر داری امروزت رو خراب نکن ؛.بازسازی گذشته پیش کش!

یه چیز دیگه... من همیشه در حال فکر کردنم ... این خوبه؟ نه خیلی بده!

 

 

 

- فکر کردن یا خیال بافی؟

 -   بگو از چی بنویسم؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:5  توسط MARKZ  | 


می خواستم یه چیزی بنویسم...اما راستش نمی دونستم چی؟ نه که ندونم! می دونم! اما نمی دونم چه جوری باید بنویسم. یا شایدم نمی دونم چه جوری باید بنویسم یا حتی شاید نمی دونم چی باید بنویسم ... مهم اینه که الآن دارم می نویسم... یعنی واقعا مهم نیست چی دارم می نویسم؟

بازم دارم خط خطی می کنم . فقط همین! توقع ندارم کسی معنی این حرف ها رو بفهمه چون خودم هم نمی فهمم یا شایدم خودم می فهمم و قرار نیست کسی دیگه ای بفهمه... نه بعضی ها می فهمن!

 

خدایا...!

این منم! این منم! آره خدایا! این منم؟

بازم من و باز او...

دستش به کار نمی رفت. گله می کرد. از زمونه ...از من ...از او ....از تو... از همه. باز هم تنها کسی که مهمان تنهایی او و خدا بود من بودم. حرف هام همش تکراری بود....حرف های تکراری هم گفتن نداره.دلش پره اما من چی کار می تونم بکنم؟ اصلا به من ربطی داره؟

می گفت این بار اسمش به کمکش اومد تا به قول قدیمی ها خرش از پل رد بشه! اما حالا که این فرصت به دست اومده ازش خوب استفاده نکرده. کی می دونه چه خبره؟ اصلا خبری هست؟ گنگ نوشتن هم صفایی دارد...

فرصت ایجاد شد و حالا شمارش معکوس برای پایان آن شروع شده ...

باید کمکش کنم... اما نه ! به من ربطی نداره.شاید فکر می کنه باز هم اسمش خرش رو از پل رد کنه!

 

می خواستم یه چیزی بنویسم...اما راستش نمی دونستم چی؟ نه که ندونم! می دونم! اما نمی دونم چه جوری باید بنویسم. یا شایدم نمی دونم چه جوری باید بنویسم یا حتی شاید نمی دونم چی باید بنویسم ... به نظر شما من می تونم دوباره بنویسم؟ اگه نوشتم از چی بنویسم؟

 

 

                                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:55  توسط MARKZ  | 


از این به بعد یه سری از نوشته ها و خاطرات  خودم رو با عنوان "ماجراهای واقعی" خدمتتون ارائه می کنم. ان شاءالله دنباله دار خواهد بود. این داستان واقعی داستام من و راننده ناکسیه که امروز صبح اتفاق افتاده.بخونید:

 

امروز عجب روز جالبی بود. بذارین این جوری بنویسم:

 

ساعت 9:30 سر میدان – ایستگاه تاکسی های دانشگاه - فقط یک ماشین با دو سرنشین!

و من هم سر نشین سوم

سوار ماشین شدم.

دامپ! این صدای در عقب ماشین بود که من اینجوری بستم!

................................................. این هم فحشهایی که  راننده در دل به من می داد . آخ که چه جور به من نگاه می کرد. می خواست سر به تنم نباشه.

آقا شرمنده از دستم رد شد! این رو من به آقای راننده گفتم.

چرا راه نمی افته! این رو من توی دلم گفتم.

آقا چند نفر دیگه باید سوار کنی؟ این رو من به آقای راننده گفتم.

2 نفر! فکر کنم این رو به من گفت!

2 به اضافه1 می شود 3 و 3 یعنی خیلی ستمه! یعنی سه نفر رو حساب کنم؟ چشم خودم بینا! دفعه بعد زود تر راه می افتم.

از دور یکی از خواهران دینی افتان و خیزان می آید. در کنار من پیرمردی نشسته. جا باز می کند تا این خواهر در کنار او بنشیند.

3 منهای 1 می شود 2 و 2 یعنی چاره ای نداری خیلی دیر شده!

آقا دونفر رو من حساب می کنم! باز این رو من به آقای راننده گفتم .

.................................................. و این ها را در دل گفتم چون حسابی دیر شده بود.

خدا پدر و مادرت رو بیامرزد این را آن پیر مرد در دل گفت.

"چه پسر باکلاس و جنتلمنی! یعنی ازدواج کرده .حلقه که دستش نیست! کاشکی......"  این ها را آن خواهر دینی در دل با خود می گوید که از گفتن ادامه آن به دلیل وارد شدن در حریم خصوصی افراد معذورم . اصرار نکن دیگه!

ماشین استارت نمی خورد! آسمان چشم من ابری می شود. راننده پیاده می شود و ماشین را درست می کند. استارت می خورد و باز این خورشید امید است که طلوع می کند.

ماشین راه می افتد.ترافیک است . sms  های عذر خواهی به دلیل تاخیر ارسال می شود . دلیور ها نمی رسد و من در دل می گویم «این هم كه جوابی ننویسند جوابی ست» و باز آن که پیامک می فرستد منم و "هوا بس نا جوانمردانه سرد است." و من می گویم ترافیک بس ناجوانمردانه....بابا بی خیال دیر شده. ترافیک بده! جیزه!

به دانشگاه می رسیم. من کرایه دو نفر را حساب می کنم . از تاکسی پیاده می شوم  و ...

دامپ... پ پ پ ... پ...

 دامپ صدای دری بود که بسته شد و پ پ پ... پ امتداد صدای آن بود و این گوش من بود که این بار آماده شنیدن آن چند نقطه چین! همان حرف های ته دل راننده!

 آقا شرمنده از دستم رد شد! دفعه دوم بود! این رو من به آقای راننده گفتم و لبخندی "که گویای همه چیز است و خود ناچیز!!!"

و این بار نگاه راننده تکراری نیست. می گوید: آقا خواهش می کنم اشکال نداره و...

و من در دل میگویم : "چه می کند کرایه دو نفر را حساب کردن!"

و من می روم و از پشت سر همان طور که ماشین دور میشود صدایی از ته دل آن راننده میشنوم که میگوید:

"بچه مایه دار فلان فلان شده...در ماشین خودش که سهله در ماشین پدرش رو هم این جوری نمیبنده حالا..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:57  توسط MARKZ  | 


با اینکه امسال با قوانین ایجاد شده تبلیغات انتخاباتی به شکل سنتی کمتر شده بود اما همچنان کاغذ پاره ها کف خیابان را پوشانده است...

این جا ایران است...

آن چیز که زیر پای مردم است پرچم ایران است...

برای یاد آوری...

این پست قدیمی را بخوانید..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:37  توسط MARKZ 


 کم کم به عید نزدیک می شویم . همه دوستان به نوعی در گیر خانه تکانی عید شدند. از آن جایی که من واقعا کدبانو هستم دوستان امر کردند چند نکته ای را در مورد خانه تکانی عید خدمتتان عرض کنم. البته در مورد چگونه فرار کردن از خانه تکانی … نه خود خانه تکانی!

اولا من پیشنهاد می کنم حتما در خانه تکانی شرکت کنید ، مخصوصا آقا پسر های مجرد! چون در حین خانه تکانی از آنجا که مامانتون داره قربون صدقه شما میره می توانید گهگاهی به مقوله ازدواج اشاره ای داشته باشید و در مقابل به جای شنیدن دهنت بوی شیر می دهد مامانتون می گه ان شاءالله برات یه دختر خوب انتخاب می کنم!

از طرف دیگر پس فردا که ازدواج  و به مقام مهم "ز ذ" دست پیدا کردید؛ وقتی به صورت داوطلبانه به شرط عدم حضور کفگیر در کار، به همسر محترمه در امور مختلف همچون ظرف شستن و خانه تکانی عید کمک کردید کسی از شما خرده نمی گیرد و می گویند او در خانه مادرش هم این کارها را می کرده. به قول قدیمی ها به :"به دل زنش میرسد!"

در اینجا به موضوع جالبی اشاره کنم.یکی از مردهای فامیل با احساس خاصی می گفت: در خانه من ظرف ها و لباس ها را می شویم. اتاق را جارو می کنم و … در این حین همسر و مادر این فرد هر دو سرخ شده بودند… البته مادر از عصبانیت و همسر هم از تعجب! البته همگان می دانستند این آقا دست به سیاه و سفید نمی زند چه برسد به ظرف و لباس… ایشان در تکمیل فرمایشاتشان فرمودند: لباس را ماشین لباس شویی می شورد و ظرف ها را ظرف شوری!÷ول برقش را کی میده؟ من! پس من همه این کار ها را میکنم!

 

بگذریم …و اما بشنوید راه کارهای ما را برای فرار از خانه تکانی:

 

1- نزدیک به عید شده چند روزی دپرس شوید و بعد به مادرتان بگویید:"از درس و دانشگاه خسته شدم دلم هوای زیارت امام رضا را کرده. توی عید هم که شلوغه. من قبل از عید یه دو سه روزی برم و بیام!"

باور کنید این راه جواب می ده! باور نمی کنید از نقشینه بپرید که چند سالی هست به همین روش از خانه تکانی عید فرار میکند . تاکید می کنیم که در این روش از اماکن زیارتی استفاده کنید.البته این روش هزینه ی بالایی دارد و برای مشهدی های عزیز جواب نمی دهد .

 

2- راه بعدی را خیلی دقت کنید…البته فقط یکسال اعتبار دارد! خیلی ساده است! داماد بگیرید! وقتی داماد می گیرید بنده خدا در سال اول مجبور است به خاطر اثبات عرض ارادت خود به خانواده همسر محترمه در خانه تکانی شرکت کند.البته این طرح اشکالاتی دارد.اولا به حول و قوه الهی شما هم روزی داماد می شوید و این بلا سر شما می آید. ثانیا که مهمتر هم هست. وقتی داماد محترم در امور کمک می کند خواهر محترمه و مادر محترمه تر مشغول تعارف و "تو رو قرآن شما دست نزنید!" و "خسته شدین به خدا!" و از این حرف ها می شوند و عملا کاری را انجام نمی دهند.به این ترتیب یک نفر به صورت نصفه و نیمه کار میکند و عملا مادر و خواهر شما کاری انجام نمی دهند. در ضمن داماد گرفتن هم خرج دارد! در کل از دادن این پیشنهاد پشیمان هستم!

 

3- اگر نزدیک عید انتخاباتی برگزار میشود یا خودتان کاندیدا شوید یا یکی از نزدیکانتان . تا در نزدیک عید همیشه در ستاد باشید و نه در خانه! به دلیل رعایت بعضی مسائل از تشریح بیشتر این پیشنهاد معذوریم!

 

4- این روش می تواند کمی درد داشته باشد. یا مریض شوید یا خودتان را بزنید به مریضی.در مراحل بالا شکستن دست هم می تواند مفید باشد. باور کنید! پسر خاله بنده در این روز ها به بیماری بی ادبی دچار شده و همیشه در جوار سرویس های بهداشتی است. از چنین فردی چه کسی توقع کار دارد؟

 

5- اگر دانشجو در شهر غربت هستید نزدیک عید با منزل تماس بگیرید و های های گریه کنید و بگویید :"مامان استاد فلان فلان شده برامون 27 اسفند امتحان گذاشته مجبورم بمونم! من دوست دارم زودتر بیام خونه! آخه شما دست تنهاییت …" و باز های های گریه کنید. در این لحظه مادر شما در کنار قربان صدقه ها چند تا فلان فلان هم بار استاد می کند و شاید در این لحظه اگر عابر بانکتان را چک کنید می بینید مبلغی هم در حساب بانکی شما واریز شده است. البته یادتان باشد که اگر مادر شما در دانشگاه تحصیل کرده است این دروغ شما را باور نمی کند چون به خوبی می داند عملا دانشگاه ها از 20 اسفند به بعد تعطیل است! در این مورد می توانید به جای امتحان از بازدید علمی استفاده کنید.

6- روش خیلی ساده! کارگر بگیرید.از پدر محترم در خواست کنید تا مبلغی را تقبل کنند و شما هم مبلقی دیگر تا با حضور کارگر از وظائف شما کاسته شود.اما سعی کنید کارگر زن بگیرید و وقتی او آمد بگویید ما از خانه می رویم بیرون تا او بهتر و راحت تر کار کند! این گونه آن وظائف باقی مانده هم از دوش شما برداشته میشود.

 

 

راه کارهای زیادی وجود دارد که من به این چند مورد اکتفا می کنم. اما اینجانب MARKZ کلیه روش های فوق را تضمین می کنم!

 

اما همیشه این چند روش را در کنار هم اجرا کنید می دانید چرا؟

ما تصمیم گرفتیم روش 6 را انتخاب کنیم.باور کنید از 15 روز قبل هم وقت گرفته بودیم اما 2 روز به آمادن کارگر محترم ایشان گفت نوبت شما را دادم به کسی دیگر.

روش اول رو انتخاب کردیم بلیط ما افتاد برای 28 اسفند!

روش دوم را انتخاب کردیم که مشکلات حاشیه آن گریبان گیرمان شد!

در مورد روش سوم توضیحی نمی دهم!!!

روش چهارم برای من جواب گو نیست!!!

روش پنجم هم که ... متاسفانه دانشجوی شهر خودمان هستم!

روش ششم هم که عرض شد...

در مجموع شرکت در خانه تکانی مزیت های زیادی دارد! فراموش نکنید!

 

اومدم مامان اومدم! احضار شدیم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:47  توسط MARKZ  | 


داشتم با خودم فکر می کردم تا کی باید همچین جشن هایی توی مملکتمون باشه…اصلا تا کی باید توی دنیا چند تا ثروتمند دور هم جمع بشن و به خیال خودشون کار خیر کنن و صدقه بدن و اصلا یادشون نباشه این پولی که امروز دارن سهم همون فقراست که به ناحق به دست آوردن.البته در اکثر اوقات!

چند روز پیش روی یه سایت خوندم در بلاد کفر یکی از معروف ترین خواننده های زن دنیا یکی از لباس های خودش رو در حراجی به قیمت 3000 دلار برای کمک به کودکان یتیم فروخته !!! تازه فهمیدم که فقرا کجا باید به دنبال یه لقمه نون بگردند… من موندم کی آخه اومده این لباس رو خریده؟ اصلا خریده چی کارش کنه؟ به همسرش هدیه بده یا توی ویترین خونه ی خودش بگذاره؟

واقعا من که این خبر رو شنیدم داشت گریه ام می گرفت! دست به نقد 50 دلارش رو میداد به من تا با رفقا کتاب های این ترم دانشگاهمون رو بخریم! راستی ما توی خونه تکونی عید یه مشت شلوار و پیرهن کهنه داریم می خواین حراجی بزنیم بگیم اینها هم مال ناپلئونه؟ شاید بیان بخرن. اون وقت پولش رو بدیم جشن نیکوکاری! واقعا حقارت بشر رو ببینید؟ لباس یک زن به قول قدیمی ها رقاصه قیمتش برابری می کنه با اشک چند تا کودک فقیر و پدرانی که به خاطر بی پولی شرمنده خانواده های خودشون هستند.

یادش بخیر دیوید بکهام… می گفتن با خانومش که اسمش نمی دونم چیه دعواش میشه میره براش انگشتر الماس می خره تا خانمش از دستش راضی بشه. از طرف دیگه همین همسر دیوید بکهام که از دیگر خوانندگان بلاد کفر است برای ساخت شو های تصویری اش به مناطق فقیر نشین میره تا مثلا بگه من هم طرفدار اونها هستم! فکر کنم وقتی اونجا می رفته همون انگشتر هم دستش بوده….نه بابا حتما می ترسیده انگشتر دستش باشه فقرا ازش بدزدن!  

این همه رفتیم بلاد کفر یه سر هم بریم بلاد اسلامی . چند وقت پیش بود یه عرب اومد کلی پول داد برای خرید پلاک 1 . این همه پول داد تا رسما اعلام کنه در حماقت نفر اول خودمم ! آخه که چی ؟  

خدا رحمت کنه ناصر عبدالهی رو! یادش بخیر یه شعر برای بچه هایی که توی خیابون کار می کنند می خوند…

بگذریم… اما خلاصه ما نفهمیدیم چقدر باید پول چاپ بشه که این فقر نابود بشه ؟ هر سال توی جشن نیکو کاری پشت سر هم  نیکو می کاریم اما نمی دونم چرا این نیکو ها سبز نمیشن ؟ خدا به ما رحم کنه که حداقل بتونیم هر سال توی جشن نیکو کاری شرکت کنیم!

  

اما در یک جمله :

من فکر نکنم هیچ کدام از فقرای با شرف و با عزت کشورمون، حتی در اوج نداری چشمشون به دست ما کفتارها باشه تا کمکشون کنیم! اونها عزت دارند و آبرو…

داستان این عکس رو دنبال کنید...دردناکه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:23  توسط MARKZ 


سر میز قضای روزگار به پاس جمع بودن و به پاس خوش گذرانی ها جناقی شکستیم …

از آن ضیافت زمان زیادی نگذشته بود که مرگ آمد گفت: یادم تو را فراموش!

 

چقدر زود دیر میشود … و چقدر دیر سخت می شود … و چقدر دیر، دیر پایان می گیرد…

 

قافله تا کجا می رود آن گاه که قافله سالار هم از آن جا مانده!

 

باز هم چند جمله بی ربط در کنار هم و باز وقتی که بیهوده سپری کردم …

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:20  توسط MARKZ