تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










از بس که درازه
امشب شبِ رازه
بدجوری می‌چسبه...
چون غیر مجازه!
اینطوری که پیداس
امشب شبِ یلداس
***
هی بریز-بپاچ کن
هندونه رو قاچ کن
بی شرم و خجالت
سیب‌ ْ سرخه‌رو ماچ کن
بدجوری فریباس
امشب شبِ یلداس
***
باز انارُ  دون کن
دســتُ پُر ِ خون کن
امشب به رفیقت
حتما تلفون کن
شاید تک و تنهاس...
امشب شبِ یلداس
***
هی شعار ِ زیبا
هی طرح ِ معما
هی حرفای خوشگل
هی وعده‌ی فردا
فردا مثه رویاس
امشب شبِ یلداس
***
وقتی که اداره
قانونی نداره
اربــاب رجوعُ
با سه‌تّا شماره
هی می‌دن به‌هم پاس
امشب شبِ یلداس
***
هر مشکلی شد حل
نیس هیشکی معطل
هستن همه راحت
مونده اگه معضل
این چکمه بلنداس!
امشب شبِ یلداس
***
سرمای زمستون
زد به سفره‌هامون
جز "طعم ِ عدالت"
چی هس واسه مهمون؟
بی رحم ِ بی احساس!
امشب شبِ یلداس
***
میوه نرخ ِ خونه
پسته نرخ ِ جونه
تخمه‌های ژاپن(!)
وقتی که گرونه
تقصیر اروپاس؟!
امشب شبِ یلداس
***
فردا سر ِ ماهه
صابخونه تو راهه
واسه من ِ بدبخت
امشب چه کوتاهه
یا حضرت عباس!
امشب شبِ یلداس
***
 شعر از مهدی استاد احمد.

www.mehdigital.com

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:49  توسط ساقی  | 


یادم باشد جز هیچ ٬

                       چیزی ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:14  توسط ساقی  | 


نگاهت همان رنگ دیروز را داشت ، وقتی از من به اطراف می گشت.

 

خودت را مرتب نکن از روبرو که می آیم.

 

آشفته با دلم همخوان تری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:16  توسط ساقی  | 


به من میگه یکی طلبت.

 

نمی دونه من از دنیا بیش تر از این حرفا طلب دارم. 

 

اینم روش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:16  توسط ساقی  | 


من ٬

تو ٬

او ٬

همه و همه و همه ٬

همه خوبیم .

فقط گاهی یادمان می رود و...

 بد می شویم .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:6  توسط ساقی  | 


امسال فرشته های آسمون و زمین با هم دیگه دست به قلم و دفتر می برن.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:3  توسط ساقی 


 

2..1..0

دینگ...طبقه ی همکف

از آسانسور خارج شدیم .

- سلام .خسته نباشید.

- سلام ، ممنون.بفرمایید.

- این کلید اتاق 201.اگر همراهای ما اومدن لطفا بهشون بگید ما داریم میریم بیرون.نمی دونن.

- چشم .

- مرسی ، خدا فظ.

- خدا نگه دارتون باشه.

ساعت 2 نصف شب. وارد خیابون شدیم.

وای خدا ، چقدر شلوغه.اصلا حال و حوصله ی راه رفتن تو شلوغی رو ندارم ولی به قول یکی از دوستان می روم و نمی روم جایز نیست ، باید رفت(البته با اندکی دخل و تصرف).

بین جمعیت، بین کلی صدای جور واجور  ، بین کلی مهمون ، منم یکی از اونام.

همه سرشون به کار خودشونه .

ای بابا این کی بود دیگه ، خانوم ببخشید که زدید به من!

چی گفت ؟ مثل اینکه عرب .برو بابا...

...

- یادگاری از امام هشتم.

- یعنی چی؟

- جوونا یادگاری از آقا نمی خواید؟

- خوب چی هست؟

- عکس ، عکس کنار ضریح.

برو خدا پدر و مادرت رو بیامرزه.عکس به چه دردم می خوره.تازه اوناییم که دوست دارن خودشون می گیرن ، کنار ضریح ، به زور. شمام باید به فکر یه کار جدید تر باشید دیگه.

از شلوغی اومدیم بیرون.تازه گنبد پیدا شد.

- السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی.

چند قدم دیگه ...

- بسم الله الرحمن الرحیم

- اللهم  ادخلنی ...

 - برحمتک یا ارحم الراحمین.

بازرسی بدنی و بعدش ورود به حرم.

یا امام رضا چطوری جواب این همه آدم و می خوای بدی.تازه هر کدومشونم حتما نایب الزیاره واسه چند نفر دیگن با کلی خواسته های مختلف.

آقا جون من یکی خیالتون رو راحت کنم.نیومدم ازت حاجت بگیرم.اگه قبولم کنی اومدم ببینمت اما کسایی که هی تو فکرم رژه می رنو نمی دونم. لابد خودتون اونارو یادم میارید دیگه.پس جوابشونم با خودتون.من این وسط هیچ کارم.

...

انگار مردم یادشون رفته ساعت چنده.چرا انقدر شلوغه.

...

کفشداری 8

- سلام ، خسته نباشید.بفرمایید .

- سلام ، خوش آمدید.خدمت شما.

خوش به حالشون . برای چندمین بار آرزو می کنم منم یه روزی یکی از خدام امام رضا بشم.

...

رسیدم دم در ورودی.

یه بار دیگه اذن دخول.آخه خجالت می کشم بدون اجازه برم تو.راسیاتش تو این زمینه یه خورده وسواسیم.

بازم سلام.

آقا چقدر دلم برات تنگ شده بود.

چند قدم رفتم جلو.میگن بهترین جا برای زیارت نامه خوندن بالاسره.ولی شلوغه من از همین جا می خونم .یعنی امام رضا حرف اونایی که اونجا زیارت می خونن رو بیشتر گوش میده.

زیارت نامه رو خوندم و آروم رفتم به طرف ضریح.یکم خلوت تر شده بود.

....

- برای خشنودی آقا امام زمان صلوات.

- اللهم صل علی محمد و آل محمد.

- آقای عزیز عکس نگیر.مگه با شما نیستم.

- آقای محترم اون بچه رو از رو سر مردم بیار پایین.

- نثار روح آقا امیر المومنین صلوات.

- اللهم صل علی محمد و آل محمد.

...

آخه ارزششو داره برای گرفتن ضریح مهمونای آقارو اذیت کنی؟

اصلا خود آقا راضیه؟

چه صدای جیغی از طرف زنونه میاد.خدایا مردم چرااینجوری زیارت میکنن؟

...

از جلوی ضریح رد شدم.نماز خوندم .

وای که چقدر این دعای بعد از زیارت قشنگه.

دوباره برگشتم به طرف ضریح.به یکی از ستونای نزدیک ضریح تکیه دادم و تا تونستم یا امام رضا حرف زدم.

به من که خیلی حال داد ولی امام رضا رو نمی دونم.

نمی دونم آقا باید بگه بازم از این کارا بکن و به ما سر بزن یا من باید به آقا بگم بازم از این کارا بکن و مارو بیار اینجا.     

...

اومدم بیرون. رفتم تو صحن گوهر شاد. زیر آسمون خدا ، کنار قبر محبوب خدا، بین جماعت زائرا ، نماز صبح خوندن عجب لطفی داره.

نمازو خوندم و با دوستم برگشتیم هتل.

حالا مگه خوابم می بره. همش تو فکرم که با معرفت زیارت کردن یعنی چی؟

فکر اینکه زیارت درست چطوریه؟

زائر خوب کیه؟

آقا دلش واسه کدوم مهموناش بیشتر تنگ میشه؟

چطوری میشه از اون دسته از مهمونا بود؟

....

الان که دارم می نویسم دلم بد جوری هوای حرم کرده.

هنوزم بعضی شبا از فکر خوابم نمی بره.

ولی مگه اینجا و حرم داره وقتی نمیشه ... ؟

آقا جون از همین جا میگم.

السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:25  توسط ساقی  | 


هرچه می نویسم پاره می کنم.

هیچ کدام دلگفته های من نیستند.آنقدر دلم مبهم حرف می زند که نانوشتنی شده.گفتنی هم نیست مگر آنکه تو بپرسی ، درست مثل آن روزها ، در پی سلامی و لبخندی.

این روزها خدا هم در جستجوی من است.

خدایا نگرد ، ارزشش را ندارم. جز بنده ای شکسته چیزی نخواهی یافت هر چند که گفته ای عاشق دلهای شکسته ای ، اما دیگر دلی برایم باقی نمانده که شکسته باشد.

گل من ...

آن روز که بودی ، دلم را ربودی و

اکنون که نیستی

تنها می دانم دلم هر کجا که هست

نزد توست.

یادش بخیر روزی که با تو مقدمۀ عشق را نوشتم. در حال خواندن فصل هایی بودم که روزگار برایمان می نوشت که بی خبر به پایان رسیدم.

چون مقدمه را می نوشتم با خود می گفتم ، چون تو هستی حتماَ پایان زیباست اما نمی دانستم که در پایان نخواهی بود و آغازم چنین زیر سوال خواهد رفت.

 

چه پایانی که آغازش تو باشی       چه آغازی که در پایان نباشی؟

 

با این همه من هنوز با تو زنده ام  

و تنها خواب هایم زیباست ، اگر خوابی باشد.

 

کاش بتوانی از حرف هایم دلم را بخوانی

و چشمان نگرانم را بخوابانی.

به خدا قسم که یک لبخند از تو برایم کافیست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:41  توسط ساقی  | 


یادش بخیر اون روزایی که با بدبختی تموم کتاب تاریخ و دستم می گرفتم .صفحه های کتاب و هزار بار تا جایی که قرار بود تو امتحان بیاد ورق می زدم تا ببینم چقدر دیگه باقی مونده تا از دست این حفظ کردنا راحت بشم.اون وقتا همش به خودم می گفتم آخه که چی؟ چرا باید این چیزارو حفظ کنم؟ آخه به چه دردی می خوره؟

الان بیشتر دارم می فهمم که واقعا انگار این خوندن گذشته به هیچ دردیم نخورده.

چرا که با این همه کتاب تاریخی که خوندیم نه تنها پیشرفت نکردیم بلکه از تاریخ هم عقب موندیم.

تاریخی که پر بود از بزرگی ملت و بزرگانش.

چقدر با صلابت بود وقتی می خوندی میرزای شیرازی فتوای تحریم تنباکو رو داد و قلیونها...

 شکسته شد.

چقدر غرور انگیز بود وقتی می خوندی که امام فرمان داد حکومت نظامی رو بشکنید و...

 شکسته شد.

چقدر با عظمت بود وقتی می خوندی ایران و ایرانی متحد تصمیم گرفت حرص آبادان شکشته بشه و...

شکسته شد.

اما الآن جنس شکستنیا عوض شده. هر روز داره کمر قشر کم در آمد شکسته می شه.هر روز داره دل بچه ها ی فقیر شکسته می شه. هر روز داره رکورد کلاه برداری و احتکار شکسته می شه.هر روز داره رکورد قیمت بعضی از اجناس شکسته می شه و با تصمیمات نا درست خود مردم هر روز داره عهد و پیمان یه مسلمون با دینش و یه ایرانی با کشور و آرمان های کشورش شکسته می شه.

 با تاسف باید اعتراف کنم که ما مسلمونا فقط از اتحاد حرف می زنیم چیزی که امروز عامل اصلی قدرت گرفتن دشمنامونه.کی گفته چیزای خوبو باید از آدمای خوب یاد گرفت.

ما مسلمونیم ولی یهودیه صهیونیست متحده.

ما مسلمونیم ولی کره ای مسیحی و بودایی و ... برای جلوگیری از واردات گوشت امریکایی اتحادشو به رخ می کشه و تظاهرات می کنه.

ما مسلمونیم ولی یه ایرانی که با مسلمونا بزرگ نشده باید برخورد با دیگران و به ما یاد بده و بشه محبوب ترین چهره ی ورزشی حال حاضر ایران و رفتارش بشه یه الگوی  رفتاری مناسب برای همه ی مردم.ما مسلمونیم ولی ...

ما مسلمونیم ولی احتکار می کنیم درست در اوج نیاز مردم.ما مسلمونیم ولی با خرید جنسی که قیمتش در اثر احتکار چندین برابر شده، سرمایه دارای خالی از سرمایه انسانی رو بیشتر به این کار دعوت می کنیم.ما مسلمونیم ولی...

به دلم موند یه بار از تلویزیون یا رادیو ببینم و بشنوم که با فتوای یه عالم بزرگ مردم ایران دوباره متحد شدن تا مثلا با نخریدن یه کالا قیمتش رو بشکونن. شکستنی از نوع تاریخ.اما انگار نه مردم ، اون مردم قدیمن و نه...    

کجان میرزای شیرازی ها؟ ، کجان امام ها؟ و کجان مردم تاریخ ساز؟ تا فتوا بدن و بشکنن این خواب با قرص مسلمونی اسمی رو.

وای از ما مردمی که مسلمونیم ولی

مسلمونی نمی کنیم.

ما فقط کتاب تاریخ و حفظ کردیم . ما فقط اسم اسلام و مسلمونو حفظ کردیم.ما اسم خدا رو هم حفظ کردیم.

ما به هر ترتیبی شده فقط ژست مونو حفظ کردیم.

واقعا باید خجالت بکشیم از خدایی که با این حال هنوز ما رو حفظ کرده. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:28  توسط ساقی  | 


بغض من ساکت بمان...

ساکت بمان که نا مربوطان خوابند.

آنکه باید مست نغمه ی دیگریست لابد سزاوار تر از صدای سکوت تو.

ساکت بمان که نه خوابی را بیدار کنی

نه نغمه ای را زنگدار

و نه مستی را هوشیار.

سکوت کن که حیات من و تو به سکوت گره خورده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:3  توسط ساقی  | 


همه چی از یه اتفاق ساده شروع شد.از ورود یه غریبه به شهر.

ورودی که شهرو به آشوب کشید. برو بیا ، هفت تیرو هفت تیر کشی، خون و خون ریزی و خلاصه یه عالمه گرد و خاک. وسط این همه هیاهو یه دفعه قهرمان داستان عاشق شد. از اونجایی این آقای قهرمان درست مثل معشوقه اش آخر هفت تیرکش بود و دوئل کردن خوراکش بود با همۀ رقبا قرار دوئل گذاشت و همونطوری که پیش بینی می شد همرو شکست داد.

با خودش فکر کرد که دیگه همه چی تموم شد ، ولی با یه اتفاق سادۀ دیگه همه چی به هم ریخت و کار به اونجا کشید که قرار شد عاشق و معشوق داستان ما در عین ناباوری با هم دوئل کنن.

اونا با هم قرار گذاشتن توی یه روز بارونی ، تو یه نقطۀ دور افتاده و پنهون از چشم مردم ، با هفت تیری که فقط یه تیر توش گذاشته شده  سخت ترین دوئل زندگیشونو انجام بدن.

روز موعود رسید.هر دو آماده دوئل شدن.قرار بود هر کدوم ده قدم بشمرن ، بعد برگردنو شلیک کنن.

هر دو بهم پشت کردن و دوئل شروع شد.

1...2...3...4...5...6...7...8...9...

10

قهرمان برگشت اما...

عشقش هنوز داشت می شمرد.

11...12...13... ... ...

مونده بود چکار کنه ، آخه اون به دشمناشم از پشت شلیک نمی کرد.

صداش کرد!!!

آهای کابوی...

ولی فایده ای نداشت.

بازم صدا زد و بازم بی نتیجه بود.

دوباره و دوباره و دوباره... ولی شمارش هنوز ادامه داشت و با هر شماره ، اونا یه قدم ازهم دورتر می شدن.

 وقتی که دیگه از فریاد زدن نا امید شد دست به کار شد و با هفت تیرش روی خاک این چند جمله رو نوشت.

"بالاخره شکست خوردم اما نه با شلیک بلکه با قدم. کاش با صدای شلیک نمی اومدی."

تق...

صدای شلیک بلند شد.اما هنوز تک تیر قهرمان توی هفت تیرش بود.صدا از چندین متر اون طرفتر اومده بود.

قهرمان به طرف صدا رفت.

شوکه شده بود!

اونجا یه چهرۀ آشنای غرق به خون بود با یه هفت تیر خالی.

بارون بیشتر نوشته های روی زمینو از بین برده بود و فقط این جمله رو به زحمت می شد خوند:

... کاش نمی اومدی.

تقققق.....

و بارون همه چیزو شست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:57  توسط ساقی  | 


 می گم بوی عیدو حس می کنید؟

تا حالا از خودتون پرسیدین عید چه بویی داره؟

برا بعضیا بوی تازگی داره ، واسه یه عدۀ دیگه بوی مهمونی ، واسه یه عده بوی مسافرت ، ...

خلاصه هرکی یه جوری بوی عید به دماغش می خوره.بعضیام که اصلا بوی عیدو نمی فهمن فقط الکی برای اینکه از قافله عقب نمونن از اون صحبت می کنن. آخه براشون عید و غیر عید فرقی نمی کنه که.

اما عید یه بوی دیگم داره که شاید تا حالا به دماغ خیلیامون خورده ، ولی تا بوش (بخوانید بوی عید) میاد دماغمونو می گیریم ، سعی می کنیم فرار کنیم. آخه اصلا ازش خوشمون نمیاد، اذیتمون می کنه ، از بوش سر درد می گیریم ، تا میاد غر خونمون میزنه بالا:"اه این چه بوییه دیگه ، حالم به هم خورد."

ولی یه عده از آدما هستن که با این بو زندگی می کنن ، غذا می خورن و شکم بچه هاشونو سیر می کنن.

متوجه شدین که چه بویی رو می گم.

بوی جوهر نمک ، وایتکس و کلی مواد شویندۀ دیگه که ما تا جایی که ممکنه بهشون نزدیک نمی شیم آخه می گن خطر داره ، پوست دستو خراب می کنه ، گازش سمیه ، یه دفه بو نکنیا ، سرطان می گیری ...

نمی دونم تا حالا با چند تا از این آدمایی که تو خونه ها کار می کنن سرو کار داشتینو چقد از زندگیشون می دونید.

کسایی که احتمالا نظرشون با ما فرق می کنه ، شاید اونا عاشق بوی جوهر نمک باشن.

آخه یه مادر حاضر دشتاش پر از ترک باشه ولی بچش شب سر گرسنه رو بالش نذاره.

آخه یه پدر حاضر ریه هاش داغون باشه اما چشم بچش به لباس نوای تن هم سنو سالاش نباشه .

و از همه بدتر

نه نمی دونم شاید از همه قشنگتر؛

آخه یه پدر یا یه مادر حاضر غرورش شکسته بشه تا دل بچش نشکنه.

واسه همینه که می گم شاید اونا عاشق این بو هستن.

خوش به حالشون ، بازم بهتر از اونایین که عید هیچ بویی براشون نداره.حتی بویی از انسانیت.  

یه بار که رفتید بالا شهر گوش کنید ، بالاخره یه خونه پیدا میشه که این صدا ازش بیاد:

خب پولتو می گیری ، وظیفته ، نمی تونم نداره ، اصلا نمی خوام کار کنی ، به یکی دیگه می گم بیاد...

چقد دوست دارم این جور موقعا جوابشونو بدم:

بابا بی معرفت این بنده خدام قبل از اینکه کارگر باشه آدمه

کاش توام قبل از اینکه پولدار باشی آدم باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:41  توسط ساقی  | 


به نام خداوند آموزگار    نگارندۀ نامۀ روزگار

به دور و برت نگا کن اینجا که نه... تو خیابون بابا . از همین الان بگم ، ماشالله یادت نره.

آخه هر جا رو که نگا می کنی تابلوی کارگران مشغول کارند میبینی.همه اکتیییییییو...همه زحمت کش... واقعا چه می کنن این ارگان های عزیز.

فقط وسط این همه تکاپو و هیاهو یه سوال برام پیش اومده.

تو بقیۀ ماه های سال که نزدیک عیدی ، اومدن مسئولی ، چه می دونم انتخا... اوهوم ... اینایی چیزی نیست این کارگرا کجان ؟ داستان این بنده خداها هم شده مثل داستان پشه ها . با این تفاوت که پشه ها موقعی میان بیرون که ما نبینیمشون ولی این قشر مظلوم موقعی میان بیرون که همه ببیننشون.

میگم حالا خدایی نکرده به ارگانی چیزی بر نخوره وا که اونوقت باید کلا دنبال کارگران محترم بگردیم.

البته الانم که همچین فعالن از صدقه سر مسافرین محترم.

بازم دم مسافرا گرم. اجرکم عندالله.سفرتون رنگین ، باکتون پر بنزین.انشالله سالی شونصد بار از این صد لیترا بهتون بدن.

بلکه از گل روی شما ما این  عزیزان زحمت کش رو بیشتر ببینیم.

البته یه چیزیم بگم... درسته خون شما اینجا از ما رنگین تره ولی خیلی ام خودتونو نگیرید آخه تو شهر شما هم خون ما همین برتریو نسبت به خون شما داره.

به هر حال چه شما مسافر شهر ما ، چه ما مسافر شهر شما ، فرقی نمی کنه .مهم اینه که حنای آدم تو شهر خودش رنگی نداره.

با همۀ این حرفا بازم گلی به جمالت مسافر.

بیا بابا... بیا... قربون قدمت...

قشنگیه شهر ما به رنگ جدولاش نیس ، به دل آدماشه. بیا که دلمونو تو باید رنگ مجدد بزنی نه شهرداری.

از اولش که شروع کردم به نوشتن هی خواستم یه چیزیو نگم ولی انگار نمی شه همچین مونده رو دلم ، نمی تونم نگم.

شمام گوش بدین واسه آیندتون خوبه.

آقای رئیس هر جوری حساب کنی ، چه مادی چه معنوی

                                                                            توام مسافری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:6  توسط ساقی  |