تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي


تو نميدانستي


تو نمي فهميدي


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت


ليك بعد از ان شب

 
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد


بر غمم مي افزود


جاي خالي تو را ميديدم


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم


به وفاي دل تو


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود


ناگهان ياد تو مي افتادم


باز مي لرزيدم


گريه سر مي دادم


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي


تا سر انجام شبي سرد و بلند


اشك چشمان سياهم خشكيد


آتش عشق تو خا كستر شد


ياد تو در دل من پرپر شد


اندكي بعد گذشت


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم


گر چه تنها هستم


نه به دنبال توام


نه تو را مي جويم


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را


و چه آسان رفتي...


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را


آه...افسوس چه سود


قصه اي بود و نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:46  توسط takta  | 


از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 20:57  توسط takta  | 


آروم آروم اشکام میاد پایین

و من دوباره در خاطراتم گم میشم و میسوزم....

یاد گذشته تلخم همیشه داره روحم رو سوهان میده

خدایا منو رها کن

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:3  توسط takta  | 


صادق عزیزم برادر کوچولو و مهربون من

از تنهایی ناراحت نباش..... آدمها  تنها به دنیا میان تنها زندگی میکنن و تنها میمیرن پس همه ما همیشه تنهاییم

زندگی آدما متعلق به خودشونه

مهمترین تصمیمات این زندگی مال تو و برای تو و به دست خودته

همیشه برای آدمها یه شروع هست شروع یک مرحله جدید که جزئی از تقدیر نوشته شده برای ما و بخشی از آینده و سرنوشت روبهروی ماست

ازش نترس باهاش نجنگ چون تو میدونی و دعای خیر مادرت

هر کجا که باشی چه توی شهر خودت چه شهر و یا حتی کشور دیگه توی تموم لحظه ها قرین لحظه های توئه پس سعی کن بدون ترس و واهمه  بری دنبال مرحله جدید زندگیت

موفق باشی

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:10  توسط takta  | 


همه روزهام مثل همن

امروز مثل دیروز و دیروز مثل فرداست

همه روزها میگذرن و به عمر ما اضافه میشه غافل از دیروز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:17  توسط takta  | 


خورشید خانوم ! خورشید خانوم ! شب اومده خواستگاری
 ما رو فراموش نکنی ! رو عهدمون پا نذاری
خورشید خانوم یه وقتنری کنیز دیو شب بشی
ساده نشی گول نخوری همسر میر غضب بشی
تو قصر دیو شب باید با بی چراغی سر کنی
این همه عاشق باید دوباره در به در کنی
ما عمریه خاطر خواه نور شماییم به خدا
دنبال یه رشته از اون موی طلاییم به خدا
 خورشید خانوم ! خورشید خانوم
 خواستگارات قلابیه
به فکر قیچی کردن
 اون موهای آفتابیه
میگن شما منتظرین که شب ستاره دار بشه
دل سیاهش مثه ما عاشق و بی قرار بشه
خورشیدخانوم ! باور نکن این کلک دوباره رو
ما خیلی وقته می شناسیم این شب بی ستاره رو
حتی اگه بگین : بمیر !‌ شب جواب رد نمیده
این شب تاریک کلک هفتاد و هفتا جون داره
می میره اما دوباره تو قصه مون پا می ذاره
خورشید خانوم طلوع کنین
 تا این شب اینجا نمونه
خروس واسه طلوعتون
 دوباره آواز بخونه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:45  توسط takta  | 


برگشتم

به خاطر خودم و به خاطر خیلی ها یگه نمیرم

تحمل اینجا با تمام سختی هاش آسون تر از تحمل غربت و تنهایی

با اینکه تو این یک هفته چند دوست پیدا کدم ولی هیچ کجا خاک خودم

نمیشه.....حالا فعلا که برگشتم

نمیدونم.....شاید دوباره برم .....ولی نه حالا.....چند وقت دیگه....

ولی فعلا که ماندگار شدم

از همتون هم ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 18:24  توسط takta  | 


پر کشیدنت را باور نمیکنم

حتی این سنگ سرد را و خاکی را که تورا در آغوش دارد

و تاریخ حک شده بر آن

که آخرین لحظه دیدارمان بود

..................................................................................

خداحافظی خیلی سخته

همه چیز یک دفعه ای شد...... انقدر که حتی نتونستم این خبر رو به علیرضا برادرم بدم.....

خوب خداحافظی هم سخت بود....

من فردا خاکم رو ترک میکنم

نمیدونم تا کی

حتی نمیدونم برگشتی هست یا نه

همه چیز یک دفعه ای جور شد

برای من سخته ولی با سرنوشت نمیشه جنگید

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:38  توسط takta  | 


خیلی وقته که بی بهانه زندهام

بی بهانه نفس میکشیم

کار میکنم

درس میخونم

حتی بی بهانه عاشقم

تازگی فهمیدم که زندگی بهانه نمی خواد.....زندگی انگیزه می خواد.....و من انگیزه زندگیم رو پیدا کردم....

انگیزه ام بی بهانه زندگی کردن.....

حتی بی بهانه مردن.... بهانه داشتن غم به همراه داری چون بعضی اوقات بهانت آزارت میده

من بی بهانه زنده ام..... تو هم بی بهانه زندگی کن دوست من

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:14  توسط takta  | 


جوان هستیم و جوانی میکنیم و تمام آرزوهایمان در همین جوانی کردن است

آرزویم مادی نیست فرا تر از دنیاست و همین آزارم می دهد.......

آرزوی معنوی و دست نیافتنی....

پس آرزوی دیگری میکنم که دست یافتنی است ولی زمانش را نمی دانم....

آرزوی مرگم را

این آرزو نیز خود به خود به فنا رفت تا روزی رسد که زمانش بیاید

دو آرزویم را باختم ودر رویا غرق شدم...

چشم باز کردم...... دنیای ما چه متفاوت از با رویایمان....

و ما سوختیم و هرروز افسرده تر از روز قبل......

دیگر هیچ آرزویی نکردیم....

از هراس از دست دادنش

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 19:9  توسط takta  | 


چقدر با کودکیم فاصله گرفتم......

چقدر رویاهام عوض شده...... اون موقع  ها آرزوهای بزرگ داشتیم ولی امیدمون خیلی زیاد بود......

حالا آرزوهامون کوچیک شدن و امیدمون کم.......دنیای بچگی چه دنیای قشنگی بود... به نظرمون

همه چیز رنگی بود.....نه مثل الان خاکستری......اون زمان ناراحتیامون با یه بستنی یا شکلات

از بین میرفت.....ولی حالا؟.....حالا همیشه ناراحتیم ....چون تا مشکل قبلیمون حل نشده

یه مشکل جدید میاد....هر روزی که به عمرمون اضافه میشه.....بیشتر زشتی ها و نامردمی ها رو

میبینیم ...... کاش کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 20:3  توسط takta  | 


توی چشماش یه غم بود

یه درخواست واسه کمک.....

ولی هیچ کمکی نمی شد کرد.....

دیگه از دست هیچ کس هیچ کمکی بر نمیامد......

زمان به نقطه پایان خودش رسیده بود......

به یک نقطه خیره شد.....نمیدونم شاید به دنبال نقطه پایانش بود

بعد از چند لحظه بلند شد و پیش همسرش رفت

دستش رو گرفت و بوسید

دیگه هیچ کس اون رو ندید

بعد  از یه مدت خبر مرگش با یه نامه دستم رسید:

من به نقطه آخر زندگی رسیدم من پایان زندگیم را در چشمان بسته او و پایان زندگی او را در چشمان غمگین تو دیدم

تو نقطه شروع یک پایان هستی......مراقب خودت باش و چشمانت را مایه حیات کن......

که زیباییش هر آدم نامید را وادار به زندگی میکند

درست مثل من که با دیدنت برای مدتی هرچند کوتاه امید زندگی گرفتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:2  توسط takta  | 


خدایا

این چه حسیه؟

چرا باید منتظر رسیدن مرگ عزیزترین فرد زندگیم باشم؟

باید بشینم و ببینم که هر روز آب میشه و باید لبخند بزنم.....لبخندی که از صدتا گریه بدتره من این احساسو نمی فهمم خدا....نمیفهمم که از بین این همه آدم چرا اون؟

لابد حکمتی هست

حکمتشم لابد تو شکستنه منه؟ یا توی سنگ قبر؟

شنیده بودم اونهاییو که دوست داری زود می بری یکی دوتا دیدم ولی باورم نشد.....خدایا خدای مهربونم

حالا هم نمی خوام باور کنم

نمیخوام باور کنم که شاید کاخ آرزوم فرو بریزه

نمیخوام باور کنم که شاید رویاهای قشنگم تباه بشه

نمیخوام باور کنم خوشی ای که تازه وارد قلبم شده بود به این زودی پرپر بشه

خدایا صدامو میشنوی؟ دارم گریه میکنم و تمنا میکنم

جلوی همه اینا جلوی مردم

ازت خواهش میکنم این حس غریب و از من بگیر و رویامو خراب نکن

بچه ها دعا کنید یکی از بهنرین آدمای دنیا که از دوستان منه ۵ شنبه یه عمل داره که عمل سختیه براش دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط takta  | 


توی گورستان ایستاده ام

باد است و خاک و نگاهم.....به جسد کسی که تمام زندگیم بود.....کسی نابودم کرد.....غرور چندین و چند ساله ام را باد داد...... با او بودن یک بازی بود و من باختم.....

نه باختن خیال بود.....حالا بعد از چند سال.....که از رفتنش میگذرد......

من برنده میدانم.............

اما به چه بهایی؟

من که هر آنچه داشتم در قمار زندگیم باخته بودم

ولی طاقت باختنش را ندارم

لبخند میزنم.....به بازنده بازی......این بازی هیچ برنده ای ندارد

همه باختند

خداحافظ آخرین بازنده

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:55  توسط takta  | 


خیلی ها میپرسند که چرا غمگین می نویسی؟

یا اینکه میگن به راه ادامه بده نگذار که غمت جلو پیشرفتت رو بگیره.....

اگر از غم مینویسم......اگر تمام متن های من بوی نا امیدی داره...

یه نگاه به اطراف بنداز.....رنگی به جز خاکستری هست؟......چشمان من باز شد واقعیت دنیا رو دید.....

و منو غمگین کرد....هر روز بیشتر از دیروز....از دلم نوشتم تا آروم بشه..... از چیزهایی که می شنیدم و میدیدم.....

از خاطراتی که برام گفته میشد.....آدمایی که دیگه نیستن

ولی........... جلو پیشرفتم رو هیچ چیز نگرفت.....من به خاطر فراموشی بیشتر در کار و درس غرق شدم

حالا به جایی رسیدم که تو دو دانشگاه درس میخونم........

عضو یک گروه طراحی دکوراسیون و سرپرست یک گروه از طراحانم

من  از غم به اینجا رسیدم

به یک جا در اوج توی سن ۱۹ سالگی

من مدیون غمهام هستم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:22  توسط takta  | 


دارم باهات حرف میزنم به  حرفام گوش میدی؟

آره بازم داری لبخند میزنی مثل همیشه

منم شروع میکنم به دردودل

به اینکه از غم دوریت چه میکشم

به اینکه از نبودنت دارم نابود میشم ذره ذره آب شدم

هی من میگم و تو گوش میدی

هنوزم لبخند میزنی

خیلی وقته به حرف زدن با عکست عادت کردم

و تو باز لبخند میزنی

و شاید داری به من می خندی و میگی دیوانه به چی دل خوش کردی

برام خبر اوردن که یا یکی دیدنت

باور نکردم عکست به من لبخند میزد

گفتی که قصه ما تموم شده

باور نکردم عکست به من لبخند میزد

حالا خیلی وقته که به عکست دلخوشم

من به عکست لبخند میزنم

                

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 0:31  توسط takta  | 


چند  وقتیه که مینویسم

نمیدونم یه سال دو سال سه سال..... نوشتم ک دلم خالی بشه....یه متن دو متن سه متن...اما.... نه دلم خالی شد و نه روحم آرامش گرفت....و هر روز بیشتر و بیشتر توی این دنیای نامرد غرق شدم و سوختم.....

سوختم از چیزایی که تو این دنیا دیدم و از بدی ها و بد بختی هایی که شاهدش بودم......

بیخیال شدم حتی دیگه ننوشتم.....نشد.....روحم آروم نمی گرفت......

برای آرامش روحم نوشتم.....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:22  توسط takta  | 


میدونم که باید ازت دلخور باشم ولی من ازت ممنونم

چون از بعد از رفتنت روزا رو شمردم با این حس که شاید برگردی....دیگه حساب روزا رو از دست ندادم

روزها رو شمردم و عدد های بیشتری رو یاد گرفتم عددهایی رو که شاید با هیچ حساب کتاب ریاضی به اون نرسیده بودم

راستی ادبیاتمم قوی تر شد......چون احساسات رو درک کردم از ته دلم...احساس غم جدائی فراق

نقاشیامم رنگ واقعیت گرفت...یادته اون آدم تنها؟

کارمم رونق گرفت چون بدون تو برای فراموش کردنت ....فقط کار کردم کار

آره به خیلی چیزا رسیدم ولی.....

من این چیزا رو نمی خواستم..... میخواستم روزا رو نشمرم...چون با تو روزا ارزش نداشت....ریاضی قوی نمیخواستم چه حسابی بالاتر از عاشقی؟

ادیبات رو نمی خواستم تو معنای تمام شعرام بودی ساده و بی ریا

میخواستم نقاشیام انتزاعی باشه....طبیعت کار همه بود.....

و به کارم راضی بودم چون بیشتر وقتم با تو بود.....

و تو تمام زندگیم رو دگرگون کردی....بی دل....بی احساس

ولی برای دگرگونی ازت ممنونم....ممنونم که به من یاد دادی دنیا رو باور نکنم....که عشق یه دروغه...

من نیرنگ و دروغ رو از تو یاد گرفتم....یه چیز جدید

پس ازت ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 23:11  توسط takta  | 


مرا یادم کنید هر دم در این آشفته حالم...

که از یادم رود آنچه در این دنیا کشیدم....

که از یادم رود درد دلم را.....

که از یادم رود آهی کشیدم......

.............

مرا  از این قفس آزاد سازید....

که روحی خسته و آزرده دارم....

تنم سالم و آزاد است ولیکن

غمی جانکاه من در سینه دارم....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:12  توسط takta  | 


میدونم که برادر عزیزم این روز رو روز امید نامگذاری کرده ...... ولی من برای کسانی نوشتم که نا امیدند.... شاید یکی مثل خودم:

و من.....

به جرم عاشقی محکومم

محکوم زندان تن.....با مجازاتی سنگین.....ندیدن تو تا ابد......و زجر کشیدن از غم دوریت........

مرا به جرم عاشقی از تو جدا کردند........ و تورا به از من دور......تو را فرستادند به جایی که دیگر

دستانم دستان تورا لمس نکند....که دیگر چشم هایم چشمان زیبایت را نبیند....صدایت را نشنود....

و من محکومم به جدائی ..... محکوک به اشک.... به حسرت.....محکوم به مرور خاطرات.... من تقاص

روزهای زیبای با تو بودن را......در این زندان پس میدهم......در پرونده عاشقیم.....یا همان قصه عشق

نوشته اند محکوم به جرم عاشقی...حبس تا ابد و تا لحظه مرگ.....

و من به جرم عاشقی محکومم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:46  توسط takta  | 


چندی است که زندگیم.......

شده است مرور خاطرات تلخ گذشته...... و چه پوچ و تو خالیست این خاطرات.......

و لحظه های تلف شده با تو بودنم..... و من از زندگی خسته ام.... و از تو ..... که تمام زندگیم بودی........که در تار و پود هستیم بافته شدی.... و با رفتنت...... تمام وجودم از هم گسست و من نابود شدم در خاطرات تلخ با تو بودنم

و اکنون با وجودی از هم گسیخته در انتظارم.......

در انتظار لحظه پایان........

با مرور آنچه در این دیر بر من گذشت......و تو که خورشیدی بودی در شب های سیاهم

ولی غافل از غروبی غم انگیز....وتو رویای شبانه ام که کابوسی وهم انگیز بود و بس.....و تو ای فرشته شیطان صفت.....

من تمامی این لحظات آخر را به مرور تو می گذرانم......مرور کسی که وجودم هستیم و زندگیم را به تاراج برد....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط takta  | 


روز وداع بود و جان سوز.....

با غمی که در دلم چون کوهی بزرگ بود......

و لحظات خوشی که رو به اتمام بود......

۶۰ ثانیه تا پایان و لحظه.......

لحظه غمگین وداع......

چشم در چشمانم دوخته بود.......

اما من او را نمیدیدم.......

تنها گذر خاطرات بود و بس.....

خاطرات تلخ و شیرین با هم بودن.......

و اندشیدن به اینکه....

کاخ رویاهایم چه آسان فرو ریخت....

ثانیه ... ثانیه آخر بود....و صدایی از درونم چون آه و اشک هایم که قطره قطره فرو ریخت......

آخرین آجر کاخ رویاهایم فرو ریخت....

و او رفتوو بی آنکه به من نگاهی بیاندازد برای بدرود

.......

و ما آرام زمزمه کردم.....

خداحافظ لحظات خوش زندگیم.......

و برای دفن شدن قلب عاشق و مرده ام گریستم..............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:0  توسط takta  | 


من یک ایرانیم....ایرانی میمانم.....ایرانی میمیرم.....

اینجا خاک من است

این ها یادگار نسل ماست

یادگار آریا.....عیلام.....آشور......

اینها......گذشته من است...... شجره نامه بودنم......

من در اینجا زاده شده ام..... پس اینجا خاک من است..... و تنها دلیل بودنم

من برای این خاک می جنگم میمیرم..... و برای حفظ آریا....عیلام....آشور.....

من برای حفظ تاریخ آریایی...... برای تنها یادگار عیلام......برای یادبود آشور... بابل......و هر آنچه بر این خاک بوده و گذشته میمانم میمیرم و زنده میمانم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:36  توسط takta  | 


دارم از نفس میافتم

ثانیه های آخره.......قلمم آخرین تلاشش رو برای نوشتن میکنه.....دیگه نه جونی برای نوشتن داره.... و نه بهانه ای.... تنها بهانه نوشتنم.....بودنم....پر کشید....رفت......

حالا دارم از نفس میافتم.....

نفسام نفسای آخره

قلمم نای نوشتن نداره....

منم دارم پر میکشم

                               

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:43  توسط takta  | 


دستان سردش در دستم بود نگاه گرمش به آسمان.........

و پرواز به سوی ابدیت........

اخرین آرزوی مادر بعد از اون روزهای سخت.......

بعد رفتن پدر......

قسمت بود یا تقدیر یا گوشه ای از سرنوشت..... نمی دانم..... زندگیم تنها زمستان بود و بس..... بعد رفتن پدر بهار به خانه کوچک ما سر نزد.... صدای خنده نپیچید.... و غم از تمام لحظه هایمان می بارید......

مادر ..... دیگر مادر نبود

جسمی بود بی روح ٬ بی حس٬ افسرده و غمگین

در آرزوی پرواز به ابدیت..... به همانجا که پدر بود......

و افسوس....که آرزوی مادر ..... چقدر زود بر آورده شد.....

و من به یاد آوردم کسی را که میگفت.....

آرزویی که از دل باشد برآورده می شود.....

و مادر رفت...

با دستان سردش در دستم و نگاه گرمش به آسمان ..... با شوق دیدن معبود....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:58  توسط takta  | 


نمی دانم برای چه زنده ام.....

نمی دانم دلیل نفس کشیدنم چیست؟ و یا به چه بهانه ای عشق می ورزم؟..........

خدایا بر سر دوراهی رفتن و ماندن گیر کرده ام.......

دل کندن سخت است و دوباره دل بستن دشوار........

تمام وجودم شده است اشک و آه......

و از این دوراهی..... لحظه های شیرین زندگیم بر باد رفت....

خدایا یاریم کن تا بتوانم...... بتوانم ببینم آنچه که هست....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:39  توسط takta  | 


دقایق رو به پایانند و ثانیه ها نفس های آخر را میکشند

 و من .......

هنوز در انتظارم

منتظر آنکه با آمدنش زندگی دوباره یافتم و با رفتنش.......

هستیم به تاراج رفت

و من......

مردم

برای آغاز سفر طولانیم تا ابدیت

برای رفتنم تا اوج.....تا آنجا که خاطراتم به فراموشی سپرده شود....و روح خسته ام از کالبد جسم رها گردد.........

تنها آرزویم.....دیدن اوست و بس

و من.....

آرزو به دل خواهم رفت.......خواهم مرد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:23  توسط takta  | 


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود
:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد
.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را
.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد
.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت
:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم
.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم
.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌
:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم
.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:9  توسط takta  | 


اول: معذرت میخوام نقشینه عزیز و هم بقیه دوستان که بی نوبت آپ کردم ولی....

دوم:

این روزا خبر مرگ خیلی می شنوم.... وقتی خبر مرگش رو شنیدم یه شوک بزرگ بود برام.... یه چیز باور نکردنی... الانم حال خودم رو نمی فهمم از دیروز.... یه تصادف بود... یک آن یک لحظه... قبل از اون به چی فکر میکرد؟......شاید به یه آینده روشن در کنار کسی که دوستش داشت...اشکام مجال نوشتن بهم نمیدن....هنوز باورم نشده..... فکر میکنم یه کابوس بده که باید ازش فرار کرد .... جدا شد...خدایا شنیدم بندگان خوبت رو زودتر میبری.... ولی اون سنی نداشت..... زندگی نکرده بود.....هنوز خیلی راه داشت تا به آخر برسه...... ولی همه چیز تموم شده.... ما موندیم و داغ رفتنش.... پروازش.... رسیدن به آرزوش..... یادمه تو آخرین حرفامون ... دم از خستگی می زد.. بهش گفتم قول و قرارت با فلانی چی.....گفت اون می بخشتم....حالا اون بخشیدتت؟ خدایا ...... دیگه نمیتونم بنویسم بچه ها معذرت میخوام....

دوست عزیزم فقط میتونم بگم حسین عزیز برادر مهربون و دوست با وفام روحت شاد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:11  توسط takta  | 


یادمه تو قصه های مادر بزرگ دنیای آدما دنیای قشنگی بود نه دروغ بود نه ریا همه چی واقعی بود  هرچقدر هم.....

یادمه همیشه از مادر بزرگ میپرسیدم این دنیایی که میگی کجاست؟

با  لبخند قشنگش میگفت همین جایی که تو هستی

من توی دنیای قصه ها غرق شدم ولی...... دنیای ما آدما با دنیای قصه ها خیلی فرق داشت... هرسال که می گذشت میگفتم شاید سال دیگه بهش برسم به قشنگی هاش به واقعیت هایی که توی قصه ها بود ولی افسوس......

من گشتم و گشتم زمان هم با من گذشت حالا دیگه نه مادربزرگ هست نه قصه هاش نه لبخند قشنگش ..... اون این دنیای زشت و دیگه ندید ... حالا نوبت من قصه بگم ولی هرکی ازم پرسی این دنیا کجاست ...... میگم همان جا که او بود و او رفت ....

دنیای ما دنیای زیبایی نیست برای قصه شدن ..... برای رویا بودن..... دنیای پر از دروغ پر از زیا٬ نیرنگ٬ و من هیچ وقت از این نیا قصه نخواهم گفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 21:22  توسط takta  | 


سلام دیگه طاقت نیاوردم....

تمام كه شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم.
راهی به رهایی می‌جستم.
كدام راه؟
نمی‌دانستم.
ستم
بر سرزمین سرنوشتم
پایدار ماند.
از بند نرستم.
اینك
از اندكی بودن آمده‌ام،
از روزهای گرفته بارانی
و رطوبت مهلك تنی
در پیچ و تاب،
از شب بلند التهاب
كه روز ناغافل
به رویمان افتاد.
حال
سفری به انتهای شب
به غروبی ممتد
به روزی بی‌رمق و آفتابی
كه بوی خاطرات كهنه می‌دهد.
سفری به یادبود بودن‌ها
به سرزمین آرزوهای محال.
بدرود،
آغوش باز نیاز!
بدرود،
تندیس باران خورده انتظار
در پیچ خیابان!
بدرود،
مسیر خیس كوهستانی!
بدرود،
احساس خوش سرگردانی
در پس كوچه‌های پرسه‌ای ناگهانی!

روبرو
لحظه‌های كشدار دلمردگی
در چین و چروك این به اصطلاح زندگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:12  توسط takta  | 


چند روز پیش یه پست خداحافظی گذاشتم توی این وبلاگ

ولی اونروز به هیچ وجه قصد رفتن نداشتم

ولی حالا.......

روزی که به این وبلاگ پا گذاشتم و شدم تنها دختر این گروه به قصد موندگاری اومدم و رونق بخشیدن به وبلاگ دوستانم و به خواست خودشون

حالا این وبلاگ به حدی رسیده که دیگه نیازی به کمک تنها دختر گروه نداره حالا واقعا شدن پسرای بد البته پسرای بدی که هیچ کدومشون بد نبودن توی این مدت که من باهاشون بودم واقعا خوب بون و من تنها آرزو میکنم که بچه های خوب این وبلاگ به هر آنچه که میخوان برسن و هم در زندگی و هم در وبلاگ نویسی موفق باشن .....از اینکه یه مدت اینجا خط خطی کردم معذرت میخوام از اینکه  چشمای قشنگتون رو با خوندن متن ها و شعرها خسته کردم معذرت می خوام ..... ولی خوشحالم که این بچه ها با مهربونیشون به من هم فرصتی دادن که حرف های دلم رو بزنم

و خلاصه آخر اینکه تکتا میخواد بره و فقط یه حرف میزنه

اگر بار گران بودیم رفتیم     

اگر نامهربان بودیم رفتیم

باز هم ممنون همتون رو دوست دارم و امیدوارم در همه چیز موفق باشین

علیرضا عزیز ٬ صادق عزیز٬معین عزیز و نقشینه عزیز از همه چیز ممنون و خداحافظ......

اینم از آخرین شعر:

قصه شهر سکوت

 روزي دل من كه تهي بود و غريب
 از شهر سكوت به ديار تو رسيد
 در شهر صدا كه پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد
در سينه ي سردم ، اين شهر سكوت
ديوار سكوت به صداي تو شكست
 شد شهر هياهو ، اين سينه ي من
فرياد دلم به لبانم بنشست
 خورشيد مني ،‌ منم آن بوته ي دشت
من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور
درياي مني ، منم آن قايق خرد
با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور
اكنون تو مرا همه شوري و صدا
 اكنون تو مرا همه نوري و اميد
 در باغ دلم بنشين بار دگر
 اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 23:29  توسط takta  | 


 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمهام


خداحافظ، کمی غمگین، به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید


خداحافظ،


اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست


نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده ست


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها


واسه اینکه بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ


خداحافظ


خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 20:57  توسط takta  | 


مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
 آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
 سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
آه
 مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
 مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
 من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:47  توسط takta  | 


قفسي بايد ساخت
هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست
با پرستوها
و كبوترها
همه را بايد يكجا به قفس انداخت
روزگاري است كه پرواز كبوترها
در فضا ممنوع است
كه چرا
به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و هياهوي قناري ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را مي خواندم
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
تا به آنجا كه وصيت مي كرد
گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك
از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
دلم از نام مسيحا لرزيد
از پس پرده اشك
من مسيحا را بالاي صليبش ديدم
با سرخم شده بر سينه كه باز
به نكو كاري پاكي خوبي
عشق مي ورزيد
و پسر هايش را
كه چه سان پاك و مجرد به فلك تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند
و برادرها را خانه برانداخته اند
دود در مزرعه سبز فلك جاري است
تيغه نقره داس مه نو زنگاري است
و آنچه هنگام درو حاصل ماست
لعنت و نفرت و بيزاري است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و غزل هاي قناري ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را مي بندم
از پس پرده اشك
خيره در مزرعه خشك فلك مي نگرم
مي بينم
در دل شعله و دود
مي شود خوشه پروين خاموش
پيش خود مي گويم
عهد خودرايي و خود كامي است
عصر خون آشامي است
كه درخشنده تر از خوشه پروين سپهر
خوشه اشك يتيمان ويتنامي است

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:47  توسط takta  | 


به من خوب نگاه کنید

مرا می شناسید...؟

من همانم که می خواستم احساس را ترمیم کنم

می خواستم به روی قلب های خاکستری گلهای سرخ عشق بکارم

می خواستم باشم و بودن را یاد بدهم

می خواستم به درون ششهای تنهایی هوای همدلی را بدمم

می خواستم................

اما اکنون....در این زمان واپسین ............در این ثانیه های آخر تیک تاک ساعت

در این لحظه که سیم های گیتار هنوز در لرزش آخرین نت مانده اند........

مرا ببینید که چه بی توان در گوشه تاریک این زندگی چشم در چشم تنهایی هایم نشسته ام

دست در دستان خاموشی گذاشته ام

آه.........تمام رهگذرانی که از میان خیابانهای زندگی ام عبور می کنند

حتی آنهایی که قاب عکسی از خود به جای گذاشته اند

مرا نمی بینند...................احساس نمی کنند

و من .............کسی که می گفت می خواهد احساس را ترمیم کند

دیگر برای همیشه بی احساس شدم...............وآنچه من برای خود ترمیم کردم............مرگ بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:35  توسط takta  | 


 من مرغ آتشم
 مي سوزم از شراره اين عشق سركشم
 چون سوخت پيكرم
 چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
 آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر تولد من
 آغاز مي شود
و من دوباره زندگيم را
 آغاز مي كنم
پر باز مي كنم
 پرواز مي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 19:14  توسط takta  | 


من تمنا كردم
 كه تو با من باشي
 تو به من گفتي
 هرگز هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مراغصه اين هرگز كشت
 

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:24  توسط takta  | 


لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاي دور
در گوشه اي ز خلوت اين دشت هولناك
 جوي غريب مانده ي بي آب و تشنه كام
افتاده سوت و كور
بس سالها گذشته كز آن كوه سربلند
پيك و پيام روشن و پاكي نيامده ست
 وين جوي خشك ، رهگذر چشمه اي كه نيست
در انتظار سايه ي ابري و قطره اي
چشمش به راه مانده ، امديش تبه شده ست
 بس سالها گذشته كه آن چشمه ي بزرگ
 ديگر به سوي معبر ديرين روانه نيست
 خشكيده است ؟ يا ره ديگر گرفته پيش ؟
 او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت
 و اكنون كه نيست ، ساز و سرود و ترانه نيست
در گوشه اي ز خلوت دشت اوفتاده خوار
 بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ
با آن يگانه همدم ديرين دير سال
 آن همنشين تشنه ، چنار كهن ، كه نيست
 بر او نه آشيانه ي مرغ و نه بار و برگ
آنجا ، در انتظار غروبي تشنه است
كز راه مانده مرغي بر او گذر كند
چون بيند آشيانه بسي دور و وقت دير
بر شاخه ي برهنه ي خشكش ، غريب وار
سر زير بال برده ، شبي را سحر كند
 اين است آن يگانه نديمي كه جوي خشك
 همسايه است با وي و همراز و همنشين
 وز سالهاي سال
در گوشه اي ز خلوت اين دشت يكنواخت
گسترده است پيكر رنجور بر زمين
اي جوي خشك ! رهگذر چشمه ي قديم
 وقتي مه ، اين پرنده ي خوشرنگ آسمان
گسترده است بر تو و بر بستر تو بال
 آيا تو هيچ لب به شكايت گشودهاي
 از گردش زمانه و نيرنگ آسمان ؟
من خوب يادم آيد ز آن روز و روزگار
 كاندر تو بود ، هر چه صفا يا سرور بود
 و آن پاك چشمه ي تو ازين دشت ديولاخ
بس دور و دور بود ، و ندانست هيچ كس
 كز كوهسار جودي ، يا كوه طور بود
آنجا كه هيچ ديده نديد و قدم نرفت
 آنجا كه قطره قطره چكد از زبان برگ
آنجا كه ذره ذره تراود ز سقف غار
روشن چو چشم دختر من ، پاك چون بهشت
دوشيزه چون سرشك سحر ، سرد چون تگرگ
من خوب يادم آيد ز آن پيچ و تابهات
 و آنجا كه آهوان ز لبت آب خورده اند
 آنجا كه سايه داشتي از بيدهاي سبز
 آنجا كه بود بر تو پل و بود آسيا
و آنجا كه دختران ده آب از تو برده اند
و اكنون ، چو آشيانه متروك ، مانده اي
 در اين سياه دشت ، پريشان وسوت و كور
آه اي غريب تشنه ! چه شد تا چنين شدي
 لبها پريده رنگ و زبان خشك و چاك چاك
رخساره پر غبار غم از سالهاي دور ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:13  توسط takta  | 



خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو مي دوم گريان
 در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
 و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
 همچنان مي سوزد اين آتش
 نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
 در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گ
گريان ازين بيداد
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
 واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
 و آنچه دارد منظر و ايوان
 من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
 خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
 مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:13  توسط takta  | 


سلام بچه ها من تکتا هستم عضو جدید این گروه و از طرفی تنها دختر این گروه اومدم تا در کنار این بچه ها آپ کنم میدونم که از نظر کیفیت کارم به پای این بچه ها نمیرسه ولی بنا به قولی که دادم از این به بعد در خدمت این گروه هستم .
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:46  توسط takta  |