تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










راستش موندم که موقع اون رسیده که بگم عمر این وبلاگ هم به آخر رسیده یا نه؟

وبلاگ دوستای قدیمیمون هم بسته شده...

شاید به خاطر همینه که غریب موندیم...

فکر می کنم سوال بالا نیاز به جواب دادن نداره...

حال و روز اینجا جواب سوال بالاست

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:45  توسط پسرای بد  | 


باورم نمیشد یه روز نامه به تو اون هم  اینجا بنویسم...اما امان از وقتی که ناباوری ها بشه باور...

سلام!سلام به تو! به تو یار چندین ساله ! به تو رفیق دیرینه! چرا میگم دیرینه ؟! آخه اگه من و تو چند سال عمر کردیم؟ حالا حساب کن مهمترین سال های عمرمون رو با هم بودیم... نوجوونی و  جوونی!

تو این مدت هر حرفی داشتم به تو گفتم! مخصوصا حرفهایی که به هر کسی نمی شد گفت! به تو گفتم...

نمی دونم می فهمی چقدر مهمه یا نه....منظورم اینه می فهمی شنیدن حرفهای یه نفر که فقط به تو میگه چقدر مهمه!

رفیق! این همه از این نامه گذشت و هنوز نپرسیدم حالت چطوره؟ بی معرفت شدم ؟آره؟

شاید آره!

رفیق گلم! شنیدم حالت خرابه! البته هم شنیدم و هم دیدم!آخه می گن شنیدن کی بود مانند دیدن!

یادته تو این چند سال خودمو به آب و آتیش می زدم تا تو رو ببینم؟ حالا فکر می کنم دلخوری که چرا وقت دیدارتم انقدر سردم!نمی دونم واژه سرد درسته یا نه؟ شاید واژه خنثی بهتر باشه!

آره! خنثی بهتره! راستش این چند وقت فرصت زیادی نداشتم!سعی کردم بیام ببینمت هر روز!به بهونه های مختلفم دیدمت اما نتونستم کاری کنم....نتونستم چیزی بگم...گرچه خیلی خرف داشتم...

راستش چند وقته پنچرم...

تو که میشناسی منو!می دونی چی چیزایی می تونه پنچرم کنه!

رفیق خوبم ! همیشه سعی کردم  تو رو تغییر بدم... به خیال خودم بهترت کنم...راستش هنوزم فکر می کنم اون تغییرها درسته اما...

یه اعتراف!

آدم نمی تونه همه چیز رو تغییر بده....آدم باید یاد بگیره نمی تونه بعضی چیزا رو تغییر بده!

تو داری راه خودتو ادامه می دی. البته منم شاید بتونم کمی موثر باشم ...نمی دونم!

خلاصه وبلاگ عزیزم! ازت ممنونم که این مدت ناگفته هام رو برای بقیه گفتی!

خیلی از سختی ها رو برام آسون کردی...

همیشه برام گوشی شنوا بودی!

نمی دونم می دونی چقدر دیگه زنده ای یا نه!؟ راستش دیگه حوصله ام به نوشتن ادامه نامه نمی رسه.

بی معرفت شدم؟!

فقط بدون که شنیدم 2 سال بعد از آخرین پست وبلاگ ها رو حذف می کنن!

وبلاگ عزیزم! همه تلاشمو می کنم که حالا حالاها زنده باشی!

فعلا!

تا فرصتی دیگر برای نوشتن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط پسرای بد  | 


سلام!

سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط پسرای بد 


                      

 

                         میان دو چراغ چیزی بجز روشنایی نیست

                                                                                  صادق

                                                                                                    ۲۶/۶/۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:11  توسط پسرای بد  | 


به این فکر می کردم آدم بهتره با چه کسی زندگی کنه؟کسی که دوستش داره یا با کسی که دوستت داره؟

جواب این سوال راحته؟ چون اگر کسی حتی جواب سوال رو ندونه دو تا گزینه مطرح شده که اتفاقی جواب بده....چه خوب بود به صورت اتفاقی کسی رو که دوست داری با کسی که دویتت داره یکی باشه!

 اما یه سوال سخت! آدم با چه کسی زندگی کنه اگه نه کسی دوستش داشته باشه و نه اون کسی رودوست داشته باشه؟

* این ژست خیلی طولانی بود.برق رفت همه متنم پرید منم دیگه از سر ننوشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:14  توسط پسرای بد 


سلام!

اینجا یه جور نظر سنجی در مورد وبلاگ هاست! ما رو هم دعوت کردند که در این نظر سنجی شرکت کنیم.هر کس می خواد می تونه از اینجا به ما رای بده! بعد ما اول می شیم

البته زیاد برای ما مهم نیست ولی حتما به ما رای بدین!

 http://www.khoshshans.com/

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:36  توسط پسرای بد  | 


 

 

 

                 اگر   خواستی قدم بزنی مسیر خاکی را انتخاب کن تا چاله چوله ها تو را

                                          در اوج خیال بافی هوشیار کند  

                                                                                                      صادق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:15  توسط پسرای بد  | 


به دنبال یه جای خلوت یا بهتر بگم یه جایی که هیچ کس نباشه می گردم تا چند دقیقه ای خلوت کنم.اما خلوت با چه کسی؟

 

اولین چیزی که به ذهن می رسد خلوت کردن با خداست! اما نه! من به دنبال خلوت کردن با خدا نیستم.من نمی خواهم با خدایی خلوت کنم که لخظهای دیگر در یک شلوغی او را فراموش می کنم…با او بسیار خلوت کرده ام؛ گرچه بسیار دیگر هم مورد نیاز است اما حالا زمان این خلوت نیست!

 

به دنبال خلوت کردن با خودم هم نیستم.خلوت کردن با خود چه معنایی دارد؟و اگر معنا دارد چه ثمری دارد؟ با خود بسیار خلوت کرده ام اما…"خلوت با خود" این فقط یک تعبیر زیباست نه چیز دیگر! "خود" را معنا کن بعد به خلوت کردن با "آن" بیاندیش!

 

به دنبال خلوت کردن با "تو" هم نیستم. نمی خواهم ضمیر "تو " یا "او" به کار برم و بعد از آن به مخاطب بگویم به دنبال صاحب ضمیر نگردد و از او توقع این کار را هم داشته باشم !!! شاید عشق در این خلوتکده راهی نداشته باشد گرچه زیباترین خلوتکده ها را خلوتکده عشق نامیده ایم.

 

نیاز به خلوت کردن با دوستی قدیمی یا دوستی که این روزها از من دور میشود را هم ندارم! اگر من هم نیاز داشته باشم آنها نیاز ندارند و به چنین خلوتکده ای پا نمی نهند.

 

نیاز من به خلوت کردن با چیز دیگریست. شاید ارزشش از تعابیر بالا کمتر باشد.کاش در شروع جمله قبل به جای "شاید" از "حتما" استفاده می کردم؛ گرچه این "شاید" ارزشش از "حتما" بیشتر است و در معنا گویاتر.

 

اما من …

ادامه مطلب رو بخونید!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:39  توسط پسرای بد  | 


             اگر خورشید بودنت را فراموش کردی ماه بودنت را فراموش نکن

                                   تا خورشیدی بودن فراموش نگردد.               

                                                                                                                                  صادق

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:57  توسط پسرای بد  | 


 

 

 

                                بیچاره آهوی گشنه ایی که شکار شیر می شه

                                                             !!!

 

 

                                                                                                                صادق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:8  توسط پسرای بد  | 


از فرمایشات حضرت علی ع

 بزرگترین گناه---------->تر س است

بزرگترین تفریح-------->کار است

بزرگترین بلا-------->نومیدی است

بزرگترین شجاعت------->صبر است

بزرگترین استاد--------->تجربه است

بزرگترین اسرار -------<مرگ است

بزرگترین افتخار --------->ایمان است

بزرگترین سود------------->فرزند نیک است

بزرگترین هدیه------------>گذشت است

بزرگترین سرمایه-------------->اعتماد بنفس است

انچه بر قضا وقدر فائق اید ------------>صبر است

انچه که ادمی را صیقل می دهد--------->کار است

 انچه که کهنه اش بهتر است---------->دوست است

انچه که از علم بهتر است-------->تجربه است

انچه که برای مرد ننگ است------------>غصه است

انچه که بیش از مرگ ادمی را می کشد----------->نومیدی است

انچه که هر قدر دراز باشد کوتاه است------------->عمر است

انچه که کمش زیاد است--------->دشمن است

انچه که زیادش هم کم است----->ایمان وجوانمردی است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:31  توسط پسرای بد  | 


THE INTERVIEW WITH GOD
مصاحبه با خدا











I dreamed I had an interview with God.
در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم


 So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟



If you have the time? I said.


گفتم ....اگر وقت داشته باشید....



God smiled. ?My time is eternity.


لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?


چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟




What surprises you most about humankind?


پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  می کند؟

God answered...


پاسخ داد:

That they get bored with childhood,


آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

they rush to grow up, and then


عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.


آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند




That they lose their health to make money...


سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

and then lose their money to restore their health.


و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....
 


That by thinking anxiously about the future,


چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.
they forget the present,


که از حال غافل می شوند

such that they live in neither the present nor the future.


به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده 




 "That they live as if they will never die,


آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند

and die as though they had never lived.


و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 




we were silent for a while.
ما برای لحظاتی سکوت کردیم

And then I asked.


سپس من پرسیدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn


مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ 


 
To learn they cannot make anyone love them.


پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do


ولی می توانند
is let themselves be loved.


طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
To learn that it is not good to compare themselves to others.


یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند


 

To learn to forgive by practicing forgiveness.


یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی




To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
 یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید


and it can take many years to heal them.


ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید


 
 To learn that a rich person


 یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد

is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد


 To learn that there are people who love them dearly,


یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.


ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
 
To learn that two people can


یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند  به یک چیز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
 




To learn that it is not enough that they


یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند



forgive one another, but they must also forgive themselves.


بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
 
"Thank you for your time," I said


سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم




"Is there anything else you would like your children to know"


آیا چیز دیگری هم وجود دارد  که مایل باشی فرزندانت بدانند؟


 


 God smiled and said,Just know that I am here... always. 


خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 8:18  توسط پسرای بد  | 


نمیدوونم این ماجرا راست هست یا نه..اما بخونید جالبه!

این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است.

اینشتین در این رساله «نظریه نسبیت» خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از کتاب‌های شریف نهج

البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت

نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده «نسبیت» را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.

یکی از این حدیث‌ها حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم (ص) نقل

 می‌کند که: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف

 واژگون می‌شود. اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌کنند که

 پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است».

اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه «نسبیت زمان» دانسته و

 شرح فیزیکی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله «معاد جسمانی» را از راه

 فیزیکی اثبات می‌کند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی»

 می‌داند: E = M.C2 >> M = E /C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا به تبدیل به ماده و زنده شود.
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ «بروجردی بزرگ» یاد کرده و از

 شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ «حسابی عزیز» یاد کرده است.

اصل نسخه این رساله اکنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات

 پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.

این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل‌سازی بنز و به

 بهای 3 میلیون دلار از یک عتیقه‌فروش یهودی خریداری کرد.

دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط‌ شناسی رایانه‌ای چک شده و تأیید گشته

 است.

منبع خبر: شيعه نيوز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:11  توسط پسرای بد 


 

خدایا به همه همه قدرت حقیرم نیاز دارم ...

به نام خالق جان

این مطلب رو هزار بار گفتم و شنیدید اما این بار هم بهانه ای شد تا بگویم :

خونه ی بابابزرگ ها و مادربزرگ ها همه خاطرات ماست.همه کودکی ماست.خونه ی اونها جایی است که همه لحظه های با هم بودن ها در اون جا شکل گرقته.

هنوز هم بوی عید به مشام میرسه. نمی دونم بابا باید چند تا اسکناس سبز و آبی کنار هم بگذاره تا طعم صد تومنی ای که بابابزرگ موقع سال تحویل از لای قرآن در میاره و بهت می ده رو داشته باشه. از بابا بزرگ کسی هم توقع نداره. این همه نوه و نتیجه نفری صد تومن هم بده می دونی میشه چند؟ تازه  بابا بزرگ بازنشسته است و...

 

بابا بزرگ من همیشه میگه پدر اصلی آدم بابابزرگ آدمه! حالا که فکر می کنم میبینم بد هم نمی گه.

بیشتر از این حرف نزنم.

آلان با خبر شدم که امروز پدر بزرگ همراه عزیزمان یاس بر اثر تصادف فوت کرده اند . امروز که این خبر رو شنیدم یاد چند سال پیش افتادم که مادر بزرگم فوت کرد. به نظر من یدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها فرشته های خدا هستند که روی زمین جا مانده اند.نمی دونم خدا تا کی اجازه میده این فرشتگان بر روی زمین بمانند.

 

لازم می دونم از طرف خودم و دوستانم خدمت یاس تسلیت عرض کنم . امیدوارم غم آخرشون باشه و در آینده از شادی های خانواده ی ایشان مطلع بشیم. راستش نمی دونم چی دیگه باید بگم. فقط از دوستانی که تا اینجای مطلب من رو همراهی کردند خواهش می کنم تا با نثار فاتحه برای شادی روح این تازه گذشته دعا کنند.

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

روحش شاد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:56  توسط پسرای بد  | 


اگه مطمئني كليك كن اولش گفتم كه بعدا ازم ناراحت نشي اگه كليك كردي نظر يادت نره و به توصيه ها به دقت عمل كن !!!

 

 

 

برین هرچی می خواین بگین به صاحبش بگین ما هیچکاره ایم.

منبع 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:20  توسط پسرای بد  | 


نمی دونم برای شما چند تا پیامک نوروزی اومده؟

معمولا کاسب ها شب عید کارشون رونق می گیره اما این مخابرات از دوسه روز به عید تا سیزده به در کار و بارش رونق که داشت روغن هم می گیره و حسابی چرب میشه!

اما خداییش بعضی از این پیامک ها خیلی قشنگ بود. مثلا:

مثل ماهی زنده

مثل سبزه سبز

مثل سمنو شیرین

مثل سنبل خوش بو

مثل سیب خوش رنگ

و مثل سکه با ارزش باشی .

 

 نشستیم با خودمان اندیشیدیم که این دوستم چه آرزو های زیبایی برای من کرده است...

مثل ماهی ای زنده باشم که اگر خیلی زنده بماند  تا سیزده به دره! از اون به بعد اگه زنده هم باشه یه جوری از دستش خلاص میشن!

مثل سبزه ای سبز باشم که تا قبل از سفره مراقب اون هستیم و همیشه مرتیش می کنیم و آبش می دهیم. اما حداکثر عمر سبزه هم تا سیزده به در است.

مثل سمنو شیرین. برای این چی میشه گفت؟ خب! شیرینی هم که زیادیش حوب نیست و آدم رو به اصطلاح میزنه!

مثل سنبل خوش بو! مثل سنبلی که فقط شب عید برایش ارزش قایلیم چون بهش نیاز داریم و می بوییمش.تازه همین سنبل هم وقتی توی گلدون می پوسه بوی گندش تمام خونه رو بر میداره و بنابرین میره توی سطل آشغال!

مثل سیب خوش رنگ! آره! تعبیر قشنگیه؟ اما همین سیب هم اگه نپوسه که بخواهیم بندازیم قاطی آشغال ها حتما جلوی یک مهمان یا رفیقی قربانی اش می کنیم!

و مثل سکه با ارزش باشی ! ارزش سکه هم که خودتان بهتر می دانید؟ نان به نرخ روز خور است.یک روز با ارزش است و یک روز بی ارزش...

خوب حالا خودمونیم!خودم رو بگذارم جای این هفت سینی که برام آرزو کردن!

نتیجه میشود:

مثل ماهی ان شاءالله تا سیزده بدر زنده باشی و مثل سبزه آخرای عمرت زشت سده باشی و ضعیف و قدتم خمیده باشه. وقتی با ما هستی شیرین باش و البته فقط شیرین!

بابا بی خیال ببین فکر من تا کجا رفت.این فقط یه پیامک بود انقدر حرف و حدیث نداره دیگه! بذار جوابش رو بدم:

 

من هم سال نو را خدمت شما تبریک عرض میکنم.سال خوبی داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 8:40  توسط پسرای بد 


عضو دیگری هم به خانواده پسرای بد اضافه شد:

دوست عزیزم ساقی که به زودی بیشتر با خودش و کار هاش آشنا می شوید.

اجازه بدین بیشتر از این توضیح ندهم....به زودی بیشتر باهاش آشنا خواهید شد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:0  توسط پسرای بد 


 این مطلب را یکی از دوستان برای ما ارسال کرده...جالب بود برای شما هم گذاشتیم:

ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل

. بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است
 
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟ 
 
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند
 
اما يکی از آنها چنين نوشت
 
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد
 
۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود
۲ (اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند
 
اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است
 
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:1  توسط پسرای بد  | 


یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند .
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.» پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد .
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:43  توسط پسرای بد 


تولدت مبارک

یادش بخیر قوانین مان : اینجا من وجود ندارد همه چیز ما است . هیچکس دیگر نباید تنها باشد اینجا کسی از کسی ناراحت نمی شود و کسی هم نباید از دست کسی ناراحت بماند . هر کس فهمید اشتباه کرده باید قبول کند و بگوید معذرت و آخرین بند قانونمان که بود « ... » وحالا خوب که نگاه می کنم جاری می بینم قوانینمان را :« اینجا منع وجود ندارد همه چیز ماه است و تن ها هستند که معنا می بخشندبودن مان را در مجاز ها

امدیم تا بدانیم و بگوییم که عشق و عاشقی هامان چه رنگ اند و نترسیم از بیان دل نگرانی ها و   شرمندگی هایمان . تا آنجا که داد زدیم مبارک مبارک و قرار گذاشتیم که روز های عزیز مان را نامی   کنیم و روز امید را به شادمانی جشن گرفتیم به عنوان نخستین ( ۲۸/۲/۸۵)

و امیدوار شدیم آن روز که :

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی    می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

درست همان موقع هایی که دلتنگی هایمان را در کوچه پس کوچه ها نم می کشیدیم و به آینده امیدوار بودیم

عصر ها پول هایی را که با پیاده طی کردن مسیر خانه به کتابخانه و دانشگاه  جمع کرده بودیم با میل خرج می کردیم به امید واقع شدن حقیقت حتی اگر شده در دنیایی کاملا مجازی چرا که واقعیت به کام مان خوش نمی نمود

با هم عاشقی ها را فریاد زدیم و خواندیم و تجربه کردیم مرضی است که مریض از آن لذت می برد ( افلاطون )

و بعد صدای فریادی بلند شد :    دارم از تو می نویسم

آمدیم تا روز عدالت و برابری ۴/۵/۸۵

دنیا می رفت و می رفت و ما هم مات و مبهوت از آن . نوشتیم :

نامه ای  به دختری که نامش را نمی دانم فقط دیدم خودم دیدم که جنازه اش به دو نیم تقسیم شد .

آمدیم تا آمد و آمد ها شروع شد . دلمان نمیخواهد بگوید آمدو رفت ها چرا که اول آخرین بند قانون مان بود « ... » تا در پاتوق مان به روی همه باز باشد و قانون مان نا محدود . تکتا آمد و اولین پست اش را در روز دوشنبه ۶/۶/۸۵ ساعت ۱۱:۴۶ روی وبلاگ گذاشت و بلند فریاد زد خانه ام آتش گرفته آتشی جان سوز .... و ما هم با فریادی بلند  طلوع خورشید را اعلام کردیم و خوش حال بودیم از اینکه ۲ بیش شده بود .غم دل را زدودیم و فهمیدیم : ما خورشید زادگانیم و با خورشید طلوع خواهیم کرد .

آمدیم و آمد  دوباره عطر گلی دیگر تا نقش و نگاری بیانگارد بر قلب هایی که دزدیده بودیم ۴/۷/۸۵ نقشینه اولین پست اش را روی وبلاگ گذاشت ساعت ۲۰:۵۱ و ما در جاده ی مسیر بی پایانمان چهار نفری گام برمیداشتیم تا هدف تا روز آرزو ها ۲۴/۸/۸۵ .با آرزوی سبز بودن و شاد و خوش بودن همه ی زندگی ها و گاه به ان می اندیشیدیم که زندگی می تواند مدادی باشد و گاه رنجور و آزرده خاطر از اینکه ثانیه ها چقدر بی رحمن گفته بودن بر می گردن ولی برنگشتن و پس از رفتنشون عقربه ها بی جهت می چرخند .

مسیح متولد شد و ما در روز حل اختلاف ها ورفع کدورت ها دوباره گرد هم آمدیم تا با انرژی فراوان حاصل از طلوع دوباره خورشید فریاد بزنیم :

ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت       یکی هم پیدا بشه بذز محبت بکاره

گذشت چه خوش گذشت و باز همراهانمان افزوده گشتند و جمعمان همراز یافت و به عطر یاس خوش بو گشت

تا یک ساله شدی و برایمان از ۱۰ دی ۸۴ تا ۱۰ دی ۸۵ عمری گذشت به اندازه یک سال و سالی گذشت به اندازه عمری که نوید دهنده بود شمارش جمعی که آغازش شروع عمری را می سرود .

یک ساله بودیم که برایمان جالب بود بدانیم چه کسی اول وارد جهنم خواهد شد و یا اینکه آیا نفر دوم که وارد خواهد شد او را از دلتنگی رها خواهد کرد ؟

بگذریم چرا که اگر بخواهم باز هم در مسیر بودن هایت گذر کنم و گذر هایت را نشان دهم رمانی می شود بلند از حرف های ته دل .

دیشب بودنت را مرور می کردم و خاطراتت را از چشمانم جاری می کردم و راهت را آب می زدم که خدا پشت و پناهت باد تا شمارگانی دیگر .

                     و امروز دو ساله شدنت را به شادمانی بر پا بودنت جشن می گیریم

                                                                 یکی از پدرانت و فرزندانت / صادق

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:3  توسط پسرای بد  | 


باز هم یه مناسبت دیگه از پسرای بد....سالگرد...

ببینید یادتون میاد؟

این پست سال قبله:

 

سلام!همين طور كه مي دونيد امروز روز تولد عيسي بن مريم (ع) پياو آور صلح و رحمت است.از همين جا اين روز را به تمامي مردم جهان و مخصوصا مسيحيان تبريك عرض مي كنم.مخصوصا آن دسته از مسيحيان و ارامنه كه در كشور عزيزمان ايران زندگي مي كنند. ددر روز" آرزوها" يكي از دوستان پيشنهاد قشنگي داد .در مورد نامگذاري اين روز.اين دوستمان پيشنهاد دادند روز تولد مسيح را روز "حل اختلافات و رفع كدورت ها" نام گذاري كنيم و ما هم از اين پيشنهاد استقبال كرديم.البته يه كم اسمش طولاني شد اما براي من كه اين مقوله مقدسه!

راست ميگويد.بياييم به احترام مسيح امروز اختلافات كهنه را كنار بگذاريم.اختلافاتي كه بيهوده ايجاد شده.... بياييد فاصله را كاهش دهيم .به قول بزرگي:"فاصله دستها...قلبها"البته بعضي مواقع دلايل اين اختلافات موجه است.گاه بعضي گناه ها را نمي شود بخشيد.اما بياييد تا آنجا كه ممكن است اين مشكلات را حل كنيم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:19  توسط پسرای بد  | 


شب ها تنها می نشینم

و از اینکه تنها با خودم هستم می ترسم و هیچ فکر کردنی را دوست ندارم

نه تفکر عاشقانه و نه عارفانه

نه مادی و نه معنوی

خوابم هم نمی برد چرا که از این همه چیز ها که فرار میکنم

از صبح زود تا نخوابیدنی دیگر

در گیرم

با سپیده صبح عهد هایم را می چسبانم و با آسمان نارنجی رنگ غروب آن را دوباره میشکنم

و تنها امید حرکتم یک جمله است

که همیشه با خودم مرور می کنم 

آدمی که می خواهد در مرداب دیر تر غرق شود تکان نمی خورد

ولی من هنوز شاخه ی خشکی  امیدم میدهد  « صادق»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 1:3  توسط پسرای بد  | 


سلام

سلام ای همان که وقتی دل گویه هایم را برایت می خوانم در تنهایی ها دلم اوج می گیرد به بالاتر از تاریکی ها

و ندای سکوت ات در گوشم می شود آشنا ترین نوا که پر است از حس بودن ات

سلام منم یکی از همان دل شکسته های غمگینت یکی از همان از عشق دور افتاده ها

یکی از همان هایی که در این حالات قلم در دست می گیرد و می گرید و می گوید:

 چرا چرا چرا ؟؟

از آنها که فراموش می کند فراموش کردن هایت را

گم می کند پیدا کردن هایت را

گمان می کند یقین هایت را

و مگر می کند اگر هایت را

سلام منم همان که خط خطی ترین چوب خط را پیش ات دارد و هنوز نان می خورد تا فراموش نکندجود و کرمت را

سلام ای اهدا کننده اختیار

                                        سلام   

                                     دوستدار شما صادق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 14:50  توسط پسرای بد  | 


روی پاکت نوشتم برسد به دست آن که همه جا هست!
خدایا!سلام!حالت چطور است؟میدانم که در این روز ها حال خوشی نداری!می دانم این روز ها خیره به دنیا ماندهای.به این اوضاع!
خدایا!روزی دنیا را خلق کردی و روزی دیگر انسان ها را آفریدی و انسان را راهی دنیا کردی.عقل فهم عدالت برادری دوستی محبت و همه خوبی ها و زیبایی ها را در کوله بارشان گذاشتی تا در دنیا-در این غربت و تنهایی-اندوهگین نباشد.
انسان ها به دنیا آمدند!با عقل و فهم خود محیط اطراف را شناختند و آن را ساختند.و چه زیبا ساختند.با هم از خود دفاع می کردند باهم کار می کردند با هم غذا تهیه می کردند و با هم غذا می خوردند.هر روز بیشتر می شناختند و بهتر می ساختند.نوبت به ساخت اولین خانه رسید.وقتی اولین خانه را ساختند دیگر فراموش کردند که مسافرند!فراموش کردند از کجا آمده اند هدف چیست؟ دیوار اولین خانه اولین مرز بین"با"و"هم"بود و عجیب آن که اولین خانه را هم با هم ساختند.
بازهم دنیا را ساختند. هر روز بیشتر می شناختند و بهتر می ساختند.اما این بار انسان ها بهتر را چیز دیگر معنا می کرند!بهتر را در تنها بودن غذای بهتر را تنها خوردن تنها از خود دفاع کردن و هزاران تنهای از این نوع می دانستند.انسان ها دیگر عدالت و برادری و دوستی و محبت-آن خورجین و توشه هایش-را فراموش کردند و هرچه به میلشان بود را خوب و زیبا می دانستند و هر چه بر خلاف میلشان بود بد و زشت!
یارب!خوب که فکر می کنم تو در کوله بار انسان توشه ای دیگر گذاشتی که او توانست این گونه شود.توانست به واسطه آن توشه در مقابل عدالت نابرابری در مقابل برادری دشمنی و در مقابل دوستی و محبت قهر را بسازد.خدایا!آن توشه اختیار بود!توشه برای انتخاب بین خوب و بد!توشه ای برای آزمایش!
خدایا!سوالی دارم.در آن لحظه که انسانی برای اولین بار انسان دیگری را کشت چه احساسی داشتی؟آیا آن لحظه پایان عمر انسانیت نبود؟
خدایا!کاش انسان اختیار نداشت!کاش قرار نبود آزمایش شود!کاش انسان فقط می توانست خوب باشد!نمیدانم دیگر چه بگویم.شاید همین یک جمله کافیست.کاش انسان انسان می ماند!
خدایا!دیگر سرت را درد نیاورم!تو به دنیا خیره بمان.شاید من هم توانستم در گوشه ای از دنیا شاید به کمک همین توشه-اختیار-خوبی ها را حاکم کنم. گوشه ای از این دنیا!دلم را می گویم!

MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:6  توسط پسرای بد 


هیچ کی نگفت برای یه لحظه بیشتر بمون...

بزودی ادیت می شود

MARKZ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:21  توسط پسرای بد 


این بار هم می نویسم باز مثل قدیم... پر از رمز ....پر از راز! می نویسم و اجازه می دهم تا همگان بخوانند...اما کسی هست تا تفسیرش کند؟! من از سرزمینی آمدم که سرزمین باد بود. سرزمین بی سرزمین ها! آنجا که اوج و قعر یکی بود و زشت... زیبا!آنجا که همه "مگر می شود" ها "می شد" و همه "شد"ها نمی شد."نا باوری" و "باور" یکی است.
در آنجا...
-بد و خوب؟...
-معنا ندارد!
-نتیجه عمل؟...
-ندیدم باشد!
-صدا؟
-نبود که بشنوم!
-پس چه دیدی؟
-دیدم که چشمی هم برای دیدن نیست!
من آمده ام! آمده ام از جایی که خدا خلقش نکرده است!

من کیم؟
مستم....گرچه عاقل ترینم!
کذابم.....گرچه صادق ترینم!
کافرم .... گرچه موحدترینم!
خدایم.....گرچه بنده ترینم!

برایتان گفتم!خندید! "فریاد بر آمد آن که خاموش!"
اما این بار هم می نویسم باز مثل قدیم... پر از رمز ....پر از راز! می نویسم و اجازه می دهم تا همگان بخوانند...اما کسی هست تا تفسیرش کند؟!

MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:49  توسط پسرای بد  | 


فکر کنم هیچ کس باورش نشد که امثال انقدر زود گذشت و دوباره نوبت شبای احیا شد... با همون حال و هوای خاص خودش...
دوباره نوبت خالی شدن شد... دوباره به قول رفیقم نوبت کنتور صفر کردن شد ... نمی خوام دوباره مثا سال قبل بنویسم... این بار می خوام از یه تجربه شخصی بگم:
سال قبل آخرین شب احیا وقتی مراسم ها تموم شد یه اتفاقی برای من افتاد تا شاید معنی واقعی این شب ها رو فهمیدم... فهمیدم اون همه دعا و گریه برای چیه؟ بگذریم .... یه تجربه شخصی بذار برای خودم بمونه! منظورم به تو رفیق شفیق که فردا گیر ندی ماجرا چی بوده؟
سر بسته بگم.وقتی برای یه نفر که قبولش دارم تعریف کردم گفت خیلی عالیه و ... در های رحمت به سویت باز شده و ... و ...و ..... اگه می گم و و و چون حوصله شنیدن دوباره اون حرف ها رو ندارم. تو اون حقیقت چیزهایی دیدم که او ندید!
نه تنها من بلکه همه توی این شب ها عهد هایی بین خودمون و خدا می بندیم... ساده ترینش اینه که خدایا دیگه گناه نمی کنم... بعضی ها مونم که خیلی از خود متشکریم با خدا معامله ها می کنیم...!
هیچ کس نمی تونه منکر بشه که این یک سال خیلی زود گذشت... نمیشه گفت قدیمی ها میگن برکت عمر ها از بین رفته خرافاته! هر چی هست باید حواسمون باشه اگه امسال میگیم این یه سال چقدر زود گذشت پس فردا نگیم این هفتاد سال چقدر زود گذشت... فردا شب وقتشه!
من امسال با دلی آلوده تر و با کارنامه ای سیاه تر به استقبال این شب ها می روم ... اما با خواسته هایی بیشتر! خدایا! گرچه بسیار می خواهم اما باطن کلام را فقط تو می دانی!
از همه جا گفتم و از همه چیز نوشتم تا بهانه ای باشد که بگویم:

 التماس دعا!

MARKZ

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:59  توسط پسرای بد  | 


کاشکی می شد

يواشکی خستگی تابلو های راهنمايی و رانندگی را ببينم ،آنها که

 نمی توانند هميشه همين طور استوار و محکم بايستند و از 50متری داد بزنند :

-آقا سبقت نگير !

-عزيز اين جا پارک نکن ،

- ايستگاه اتوبوس !

و گاهی با عصبانيت فرياد بزنند ، می ميری ، خطر مرگ! حمل با جرثقيل ،بوق زدن ممنوع.

هميشه اين طور نيستند می خواهم ببينم خستگی تابلو های شهر و دارودرخت ها را که ازشدت خستگی و يکنواختی روزگار قوز کرده و زانوی غم بغل می کنند. وآن وقت با يک دوربين جلو بروم و گزارشي تهيه کنم . آرام آرام به تابلو ها و درخت ها نزديک می شوم همراه با ترس از اينکه مبادا از شدت خستگی چيزی بارم کنند .

می روم ومی پرسم از تابلوی عبور ممنوع که راست و حسينی چند بار در روز هوس می کند از سر خيابانی که ايستاده به ته اش برود. و يا تابلوی سبقت ممنوع را ببينم و بپرسم چند بار تصميم گرفته از تابلوی سبقت آزاد سبقت بگيرد ،

از تير لامپ های شهرداری بپرسم که چند با هوس کرده روزها در برابر بی توجهی افراد شهر چراغ هايش را روشن کند و خودی نشان بدهد ، چند بار خواسته چشمش را بروی حقه و کلک های ما انسان ها ببندد و چند بارش را موفق شده و اصلا چه حسی دارد از نگاه های زورکی بعضی ها که به هوای ديدن ستاره ها مجبورند آن ها راببينند

سراق کاج ها بروم و بپرسم که چند بار آرزو کرده اند و حاضر شده اند با تمام وجود مانند بقيه فقط در يک فصل سبز باشند ولی بتوانند ميوه و ثمره ای داشته باشند تا يک بار هم که شده پسر بچه هاو دخترک ها وقتی از مدرسه می آيند با کوله پشتی هاشان که از کتف شان آويزان است و يا در دستشان روی زمين کشيده می شود به جای رفتن زير سايه ی درخت توت و از سر کله ی آن بالا رفتن و توت خوردن ،زير سايه او بروند و با او بازی کنند .

به سراق تابلوهای ايستگاه اتوبوس بروم و بپرسم چند بار هوس کرده يکی در روز به خاطره خودش کنارش بايستد و يا شبی فردی لا اقل به اميد اتوبوسی هم شده او را از تنهايی در بياورد .

                                                                .: صادق:.

                                                                 ۸۶/۷/۶

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 18:9  توسط پسرای بد  | 


چقدر دلتنگه تنهایی!

چه ایثاری؟ چه فرجامی؟

صدایی از ته بودن

فغان از بی سرانجامی

شکوه شعر دیگر مرد

صدای من کنون خاموش

قلم دیگر نمی رقصد

دلم دل تنگ یک آغوش!

فقان و ناله شبگیر

تنها مانده در گوشم

ندیدم آشنایی را

که اکنون من ... خاموشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:5  توسط پسرای بد  | 


نشسته ام

 زیر درخت انار

ماه نور افشانی میکند 

 برای گل انار سایه می پروراند

                                            تا به او بزرگ شدنش را القا کند

صدای مظلومانه سگ در سکوت شب دلم را آشوب می کند

 تنهای تنهایم

معنای غریب بودن توی شهر خود را خوب می فهمم

صدای سفر کردنم در دشت پیچیده است

 و آزارم می دهد تصور نگاه های مادرم به خیال بودن هایم

غزل خداحافظی ام را تا چند روز دیگر باید از حفظ باشم 

غزلی متضاد

 شعر نوعی از زندگی

عاشق بزرگی شدن

                                  هرچند می دانم نکیر هم به بازی ام میگیرد و منکرم می شود

                                           و من همان کسی هستم که تنها به درد خاطره شدن می خورد

             

                                                                                              .: صادق :. 

                                                                                               ۲۶/۶/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:31  توسط پسرای بد  | 


طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان!!!!

توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب.


الف: خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.

ب : فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.

ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران است.

د: او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد.

ه : او فردی است که همیشه اطرافیان را امر و نهی کند و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد.

و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند.

ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود.

ت: او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی ان است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود دارد.

ث: فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد.

ح: او فردی زیبا و خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ به سر میبرد.

خ: فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر بلند شود.

ر: او فردی است خوش اخلاق میانه رو و اتشی و همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او فردی است طمعکار و زیبا چهره وخوش گذران و اگر ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است.

س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور ومتکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل واعیان پر هیبت به چشم میاید.

ش: او فردی است مشفق ومهربان و جنگجو و عصبانی و خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است.

ص : فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی و فکر میباشد.

ض : او فردی است خوش اخلاق و زیرک ودانا وکینه توز و همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است.

ط :او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش گذران و خو نگرم و پیراهن سیاه براو خوشایند نیست و دوستی بسیار میکند.

ظ : او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و خشک ومقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و خواهان ان است که با دوستان تفریح کند.

ع : او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و بخشنده و مقرراتی وخشک و او هرگز قدر مال دنیا را نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند.

غ: زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا امیدی کند در فکر میرود و به گذشته واینده خود می اندیشد دانا وعالم است و زندگی را با صلح وصداقت دوست دارد.

ف : او فردی است اتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار شکست میخورد ولی در اینده به مقام و منزلت خوبی میرسد.

ق: فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد میکند.

ک: او فردی است زیبا وخوش اخلاق و زیرک و دانا و زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت باشد.

ل: فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرا فیان نزدیک خود میباشد.

م : خوش اخلاق و با محبت و خون گرم ونترس و همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند.

ن: او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات بسیار بد و مقرراتی وخشک میشود همچون قاضی میباشد ودر حقوق خود ودیگران به میزان برخورد کند.

ی :او فردی است پر فکر وزیبا و با هر کس در افتد بر او غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:18  توسط پسرای بد 


سلام! آخر یه جایی برای فارسی نوشتن پیدا شد. خدا را شاکریم!
بازم ماه مبارک رمضان از راه رسید. نمی خواستم دوباره یکی دو تا متن مثل سال قبل جمع و جور کنم! فکر کنم به جای نوشتن بهتر باشه لااقل خودم اون متن ها و  مخصوصا متن نقشینه رو دوباره مرور کنم. چون چه من و چه علیرضا اگه بخواهیم دوباره بنویسم حرف تازه ای نخواهیم داشت ... راستش چون اوضاع فرقی نکرده! باید دعا کنیم این ماه مبارک رو مثل سال قبل از دست ندیم! شاید این حرف من هم بی ربط باشه! آدم هر کاری توی این ماه انجام بده باز هم می تونسته بهتر باشه! قشنگی های این ماه مثل بارونه! ما هم آدمای زیر بارون! هر کس به اندازه مشتش قطره ها رو جمع می کنه ... به اندازه فهمش درک میکنه! ان شا’الله آخر این ماه از خودمون و رفتارمون در این ماه راضی باشیم و دیگه تو دلمون نگیم اگه سال دیگه ماه مبارک زنده بودم...
حرفم تموم شد...!
وای به حال آدم هایی که زیر این بارون چتر باز میکنن!
                                                                                                                                MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:30  توسط پسرای بد 


به دلیل شروع سال تحصیلی جدید

تا اطلاع ثانوی عاشقی

                     

تردد بی جا مانع كسب است

لطفا مزاحم نشوید

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:40  توسط پسرای بد 


کاشکی این خونه مال من بود اون وقت ....

کاشکی این ماشین مال من بود اون وقت .....

کاشکی من انقدر پول داشتم اون وقت ....

کاشکی  فلان پست مال من بود اون وقت....

اون وقت چی ؟

هیچی ! با این امکاناتم به بقیه کمک می کردم. به فقرا کمک می کردم. با اون ماشین توی خیابون ها دنبال بچه های فقیرمی گشتم  و همه اون ها رو جمع می کردم توی همین خونه ویلایی . پول هام رو بین همه فقرا تقسیم می کردم!خلاصه  دیگه نمی گذاشتم فقر بمونه! تازه ...

جالبه!

چی؟

من هم همچین آرزو هایی دارم!

چه جالب!

اما جالب تر این که همه ما ها یادمون رفته که الان هم خیلی چیز ها داریم که می تونیم به دیگران ببخشیم! الان هم خیلی کار ها هست که می تونیم برای بقیه انجام بدیم! یادمون رفته اگه حالا نمی تونیم کل فقر رو نابود کنیم حداقل می تونیم یه 100 تومنی بگذاریم کف دست اون پسر بچه که گوشه خیابون با ترازوش نشسته! شاید این جوری حداقل دل اون رو خوش کنیم!

جالبه! حالا خدا این ثروت رو به من میده تا ......!!!

MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:42  توسط پسرای بد  | 


از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی

I asked God to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است

I asked God to make my handicapped child whole
God said, no
His spirit is whole, his body is only temporary

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است

I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned

گفتم: مرا خوشبخت کن
فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو

I asked God to give me happiness
God said, no
I give you blessings; happiness is up to you

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنيايی جدا و به من نزديکترت میکند

I asked God to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me

از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود: نه، تو خودت بايد رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میکنم تا بارور شوی

I asked God to make my spirit grow
God said, no
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود: برای اين کار من به تو «زندگی» داده ام

I asked God for all things that I might enjoy life
God said, no.
I will give you life. So that you may enjoy all things

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد

I asked God to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea

منبع

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:7  توسط پسرای بد 


کودکی کتاب لغت نامه را گشود و به دنبال معنی کلمه عدالت گشت !

کودکم! عدالت واژه ایست خیالی که در لغت نامه از تاریخ قدیم به جای مانده! اگر می شد یا بهتر بگویم اگر خجالت نمی کشیدیم در نسخه های جدید این لغت و امثال آن را حذف می کردیم .

شاید هم گذاشته ایم تا بدانیم می تواند چنین واژه ای هم در دنیایی خیالی باشد ... تا نویسنده ای از آن الهام بگیرد!

نمی دانم باید توضیح و معنای این لغت را چه دانست ؟

برابری! مساوات ! پاداش در قبال عمل ! مجازات به مکافات جرم ! نمی دانم!

کودکان ما عدالت را ندیده اند! شاید آنها باید در دنیای خیال به دنبال آن بگردند و شاید در قصه ای همچون هری پاتر و آن هم در کتاب جادو به دنبال سحر عدالت باشند!

کودکان می بینند آسمان خراش را!

کودکان می بینند آن مرد فراش را!

کودکان می بینند کودکان گرسنه را!

کودکان می بینند کولی سر کوچه را!

کودکان می بینند آن بزهکار را!

کودکان می بینند بچه های کار را!

و من می خوانم:

"بشر دوباره به جنگل پناه خواهذ برد!

به کوه خواهد زد!

به غار خواهد رفت!"

کودک کتاب لغت را بست اما همچنان مشتاق پیدا کردن معنای کلمه عدالت است...

شاید اگر من لغت نامه را می نوشتم در مقابل کلمه عدالت دو نقطه می گذاشتم و فقط می نوشتم علی!

این متن بهانه ای بود برای بزرگداشت روز "برابری و عدالت" این رو رو گرامی میداریم البته در کلام نه عمل!

قسمتي پست سال گذشته:

" اما در راستاي اهداف نام گذاري ايام،پسراي بد تصميم گرفتند تا 14و15مرداد ماه را روز"عدالت وبرابري" نام گذاري كنند.و باز در پايان بگذاريد آن دعاي هميشگي،آن دعاي مردان آزاده،را زير لب زمزمه كنيم:

"خداوندا!اي مهربان ترين خالق!اي خالق هر خالق!ظهور ناجي آخرالزمان،آن مرد آسماني را هر چه زودتر ميسر گردان."وباز در پايان روز "عدالت و برابري"گرامي باد."

MARKZ

 

لینک پست سال گذشته به همین مناسبت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:52  توسط پسرای بد  | 


چنین امروزی بود... خورشید زودتر طلوع کرد... همه پرنده های محل اومده بودن روی شاخه ی درخت نشسته بودن و منتظر خبر بودن ... زمان گذشت و گذشت تا رسید به اون ثانیه... حتی زمان هم یک لحظه ایستاد تا این ثانیه بیشتر ثبت شود.آری تو متولد شدی!

امروز 12 مرداد تولد تکتا است که تبریک میگم.البته این متن یه متن طولانی تره که من اردیبهشت ماه نوشتم!!!

به هرحال هم تولد و هم بازگشت تکتا رو تبریک می گم.

تکتا تولدت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 8:51  توسط پسرای بد  | 


سلام! راستش يه پست نوشتم خواستم بگذارم كه چشمم افتاد به اين متن! يكي از هواداران همیشگی وبلاگ ما برای من فرستاده ."خدا به من رحم کنه!" به هر حال متن جالبيه و جالب تر اينكه اين همه وقت من اين متن رو نخوندم! باور کن! فرستنده فرموده كه از مرحوم ویکتورهوگوست. راستش من نمي دونم! خب! ضمن تشكر از اين هوادار عزيز با هم اين متن را مي خوانيم ...

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانه‌ای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:8  توسط پسرای بد  | 


دوباره ....دوباره ... دوباره .... دوباره داشتم از جلوی اون کوچه رد می شدم . بازم همون صحنه همیشگی! دیگه برای اهل محل این صحنه عجیب نیست! آخه توی محله قدیمی ما هر وقت سر کوچه یه حجله می ذاشتن همه جمع می شدن و می پرسید کی مرده؟ اما سر این کوچه....

کسی نمی پرسه کی مرده؟ می گن کدومشون مردن؟ آره ! آخر این کوچه چند تا آپارتمان  شصت هفتاد متری وجود داره که برای جانبازاست. هر چند وقت یه بار یه حجله سر کوچه می ذارن تا مردم بفهمند یه پرنده دیگه هم پرید! این بار هم نوبت شهید توکلیان بود.

صدا از بلندگو پخش میشه : خطر ...خطر ...خطر .... استفاده از سلاح های ش.م.ر... کمتر از 10 ثانیه ماسک های خودتون رو بگذارید!

این جمله هرشب توی گوش جانبازها می پیچه قاطی صدای همون سرفه ها که امون خودش و خونوادش رو بریده.

پسر از بابا می خواد خاطره بگه. خاطره هایی از جنگ!

- نه ! بابا این خاطره رو نه؟! خاطره اون روز رو بگو!؟ اون روز که شیمیایی شدی ... همون روز که ماسک خودت رو دادی به رفیقت تا شیمیایی نشه...

- این خاطره که تکراری شده! خودت که همش رو از حفظی!

- نه بابا ! تکراری نیست ! با هر سرفه ای که میکنی این خاطره هم تازه میشه! با هر دفعه که ماسک اکسیژن می گذاری ... اگه همون یه دفعه ماسک می گذاشتی دیگه لازم نبود هر شب موقع خواب ماسک بگذاری ...

 

باز هم یه نفر رفته بالا منبر: تو رو خدا ببین ! چقدر امکانات به این جانباز ها میدن؟ حقوق ماهانه...ماشین ....خونه ... سهمیه کنکور به بچه هاشون و هزار تا دیگه....

 من میگم: آقا! ما هم کور نیستیم! می بینیم ...آره امکانات دارن ... عده ای بودن که از این طریق هم به جاهایی رسیدن... اما....اما اگه به تو همه این امکانات رو بدن حاضری شیمیایی بشی ؟

آقا از منبر میاد پایین.

باید دوباره برم اون مقاله رو پیدا کنم، اطلاعات هفتگی نوشته بود:

من جانباز شیمیایی هستم...اعصاب... با توجه به شرایطم نمیتونم کار کنم ، درصد جانبازیم تایید نشده.میگن...

من جانباز شیمیایی هستم...قصاب بودم....یهو دستم تاول زد...عوارض همون شیمیایی...اداره بهداشت اومد پروانه کسبم رو باطل کرد و خونه نشین شدم... حالا زنم داره می ره خونه مردم کلفتی ...

خب! دیگه لازم نیست دنبال مقاله بگردم همین قدر هم که یادمه کافیه...کافیه واسه از خجالت مردن...

 

راستی! الهی لال شم ! گفتم آخر کوچه آپارتمان های جانبازانه! آپارتمان که نه ! یه سری زمین بود لب رودخونه که با کوچک ترین سیل نابود میشه.هیچ کس حاضر نشد بخره.اومدن روی رودخونه براشون خونه ساختن. خیلی ساده! بد تازه منت گذاشتن که خونه ساختیم!

 

صدا از بلندگو پخش میشه : بازهمایشی دیگر برای محکوم کردن استفاده از سلاح های ش. م . ر

صدا از بلندگو پخش میشه : بازهمایشی دیگر برای قدر دانی از جانبازان.

صدا از بلندگو پخش میشه : بازبخشنامه ای دیگر برای حمایت کردن از جانبازان.

اما همه این ها صداست...!

 

دوباره ....دوباره ... دوباره .... دوباره از جلوی اون کوچه رد می شم . بازم همون صحنه همیشگی!

باز به پرنده پر کشید!

دوسه روز دیگه روز پدره! پسر شهید میره سر قبر پدر...شاید بگه :"بابا باز هم همون خاطره قدیمی رو تعریف کن" ... اما می دونم این بار هزار تا سوال هم داره که از بابا بپرسه... گه اول همه ی اون ها یه "چرا" است و آخر همه اون ها یه "بقض"

برای شادی روح شهدا صلوات

MARKZ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:42  توسط پسرای بد  | 


بعضي وقت ها توي دنيا يه اتفاق هايي مي افته که اسمش رو میگذاریم قسمت اما اگه یه کم حواسمون رو جمع کنیم این قسمت میشه فرصت...

امروز مطلع شدم تکتا از ایران خارج شد.مقصد کجاست و مدت سفر چقدره اصلا نمی دونم... خیلی بی خبر بود و خیلی زود ... به خدا نمی دونم چی باید بگم. من خیلی اذیتش کردم اما اون هیچ وقت تلافی نکرد. اوایل که اومد وبلاگ خیلی ها به من انتقاد کردن ولی من فکر می کنم اون با هنرش جواب همه رو داد...پست های اون برای کسانی که او رو می شناختند و داستان زندگی او رو می دونستند خیلی حرف ها داشت. یادم میاد از 4 سال پیش همیشه من حرف از سفر می زدم اما هنوز راهی نشدم ولی اون بی خبر رفت. تکتا سختی های زیادی رو در ایران تحمل کرد که شاید این مهاجرت برای او یه آغازی دوباره باشه.واقعا نمی دونم چی باید بگم فقط :

تکتا! خواهر عزیزم!

امیدوارم هر جا که باشی سالم باشی و ما و خونه ات رو فراموش نکنی.امیدوارم هر چه زودتر به ایران عزیز برگردی.فقط یه تقاضا...ایرانی بمون!

داداشی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:54  توسط پسرای بد 


با کتابام داشتم سرو کله می زدم که یهو دیدم صدای ویز ویز می یاد و کاغذ ها داره می لرزه... کاغذ ها رو این ور اون ور کردم دیدم مبایلم روی ویبره است. گوشی رو سریع برداشتم و جواب دادم.

- جانم!                  -الو!شما MARKZ هستین؟

- نه عزیزم اشتباهه.

گوشی رو قطع کردم. تا گوشی رو قطع کردم یهو دو ریالیم افتاد . خواستم خودم باهاش تماس بگیرم دیدم شماره شماره تلفن همگانیه! اینم از شانس ما! دیگه حوصاه هیچ کاری رو نداشتم .فکرم مشغول بود تا بفهمم این کیه که من رو با این نام خطاب کرده؟! صدای طرف هم که اصلا آشنا نبود...از فکر کردن به جایی نرسیدم...

ویز... ویز ... ویز... دوباره مبایلم لرزید. شماره همون شماره بود. این بار با خوشحالی گوشی رو برداشتم.

- الو! بفرمایید؟

گفت: الو! سلام! شما MARKZ نویسنده وبلاگ thiefyourheart نیستین؟

گفتم : بله خودم هستم... ببخشید من شما روبه جا نمیارم . شما؟

- من اگه تو رو نمی شناختم اشکال نداشت اما زشته تو من رو نشناسی... من فرهادم!
- کدوم فرهاد؟                           - فرهاد...فرهاد کوه کن... بازم نشناختی؟

- نه...شرمنده!                          - شوخی میکنی...بابا کل دنیاست و یه فرهاد...اونم کوه کن!

- شرمنده نمی شناسم ....یه لحظه صبر کن...نه! نکنه تو همون فرهادی؟فرهاد کوه کن معروف؟ نه بابا ما رو سر کار گذاشتی؟

- آره ! من همونم مگه اشکالی داره؟

خب! باید برای پست بعد هم وطلب داشته باشیم...پس بقیه اش باشه واسه بعد.

MARKZ

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:45  توسط پسرای بد  | 


پرده اول: محیط دانشگاه - ساعت 10 صبح

- سلام بچه ها!                         - سلام!

- دکتر اومده؟                           - آره!

- خب پس من رفتم!                   - الکی زحمت بالا رفتن از پله ها رو به خودت نده! نمره نزده...

- چرا؟ یعنی چی؟                      - گفته ظهر می زنم!

- الآن چهار روزه داره همین رو میگه..صبح می گه ظهر ...ظهر می گه عصر ...عصر هم می گه فردا !

- خوب دیگه کاری که نمی شه کرد...

- برا امتحان پایانی چیزی گفته....هیچی اش که از جزوش نبود!

- دلت خوشه!

پرده دوم : دفتر آموزش و گفتگو با مسئول مربوطه

- سلام!آقای دکتر نمره نزدن کی می خواد بزنه؟

- چرا از من می پرسی؟

- مگه اینجا آموزش نیست ...پس از کی بپرسم؟

-از خودش بپرس... توی دفترشه

- نیستن...

- توی سالن XY جلسه داره...تا 12 طول میکشه...برو اونجا!

- برم اونجا میگه ظهر می زنم ....ظهر هم می گه عصر عصر هم میگه فردا!

- خوب فردا بیا!

- فردام بیای همین رو می گه!        - می دونم همین رو میگه!!!!!

- 12 حتما میان؟

- بله!
- ممنون!

پرده سوم : پشت سالن XY ساعت 12:15

پشت در سالن کلی دانشجو منتظر استاد ها ایستادن ...در سالن باز میشه و اولین استاد خارج می شود.

استاد: دانشجویان عزیز جلو نیاید نمره ها نهایی شده دیگه نمی شه کاری کرد!

- بچه ها پس دکتر کو؟

- داره با یکی حرف می زنه...اومد!

آخرین نفر دکتر خارج می شود  و همراه دانشجویان به سمت دفترش حرکت می کند.

پرده چهارم: جلاوی دفتر دکتر:

دکتر: حالا فعلا برید! من برم ناهار بخورم برمی گردم...

و همه دانشجو ها منظور دکتر را به خوبی فهمیدند.

پرده آخر: خونه ی ما ساعت 13:45 تماس با دانشگاه.

- آقا سلام من امروز خیلی تماس گرفتم آخر آقای دکتر کی تشریف میارن؟

- اساتید و کارکنان ساعت 3 تشریف میارن.

- آموزش چی؟

- اونها هم همین طور!

- ممنون!

نتیجه: تلفن رو که قطع کردم با خودم فکر کردم که چرا باید این جوری باشه! فقط میشه گفت: بیچاره من! بیچاره دانشجو! من یکی که دیگه نمی خوام دکتر بشم!

پشت پرده: ساعت 4 با دانشگاه تماس گرفتم و این جواب رو شنیدم : دکتر ساعت 2 از دانشگاه خارج شده!

MARKZ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:29  توسط پسرای بد  | 


من این داستان تاثیر گذار را از مجله اطلاعات هفتگی انتخاب کردم.لازم به گفتن است اطلاعات هفتگی با 65 سال سابقه قدیمی ترین مجله ایران است . من که همیشه به دوستانم پیشنهاد می کنم هر هفته این مجله رو تهیه کنند. خب پس به شما دوستان هم پیشنهاد می کنم ... با هم می خونیم :

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود، ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دوش در گذر است. کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طناب ها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد! طناب های نازک برای انسان های ضعیف النفس و سست ایمان و طناب های کلفت برای آنانی که دیر وسوسه می شوند. سپس از کیسه خود، طناب های پاره شده ای را بیرون ریخت و گفت: این ها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس دارند، پاره کرده و اسارت را نپذیرفتند .

مرد گفت : طناب من کدام است؟

ابلیس گفت: اگر کمک کنی که این ریسمان های پاره را به هم گره بزنم ، خطای تو را به حساب دیگر می گذارم...

مرد قبول کرد.

ابلیس خنده کنان گفت : چقدر جالب! حتی با این ریسمان های پاره می شود ، انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

 

حالا راستی اگه من و شما شیطان رو ببینیم چه سوالی ازش می کنیم؟

MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:52  توسط پسرای بد  | 


                                       

- چیه پریشونی؟ گم شدی؟

- نه!

- پس چی؟

- گم نشدم اتفاقا یه گم شده دارم!

- خوب اسمش چیه؟

- نمی دونم!

- یعنی چی نمی دونم؟ خوب حداقل بگو چه شکلیه؟

- نمی دونم!

- خوب اهل کجاست؟ کجا زندگی می کنه؟

- نمی دونم!

- تو داری یا من رو مسخره می کنی یا خودتو؟

- نمی دونم!

- خیلی آدم .... هستی! اصلا تو از اون چی میدونی؟

- نمی دونم!

- اه! سر کار گذاشتی ما رو....اصلا به من چه؟!

- نمی دونم! لطف کن تنهام بذار

- اسمش رو می دونم و آدرسشم دارم تازه کلی هم ازش خاطره دارم...اما هیچ کدوم از این نشونی ها به زبان آدمها نیست... شما نمی فهمید! یه قلب مهربون ، یه سنگ صبور ، یه نگاه معصوم ، یه عالمه صداقت و یک رنگی... نمی دونم شاید دیگه پیداش نکردم....فقط  می دونم باید بلند بشم و از امروز تو صورت همه آدمها نگاه کنم شاید یه روزی چشمهای آشناش رو دیدم...یا شاید هم باید منتظر بشینم تا اون بیاد و من رو پیدا کنه آخه اون نشونی من رو به زبون آدمها بلده!

MARKZ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:31  توسط پسرای بد  | 


سلام!در ابتدا پیشاپیش میلاد دخت نبی- فاطمه زهرا – را خدمت همه دوستان عزيز تبريك عرض مي نمایم و روز زن و بزرگداشت مقام مادر رو به تمام زنان ومادران ایران زمین تبریک عرض مي نمايم .از همین جا دست تمام مادران را بوسه می زنم و خاک پایشان را سرمه چشم خود می کنم. همین طور میلاد بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی را خدمت تمام آزادی خواهان جهان تبریک عرض می نمایم. 13 تیر یه مناسبت دیگه هم داره و اون هم تولد رفیق شفیق خودم صادق آقایی عزیزه! البته متنی که در پایین می خونید اصلا ربطی به این مناسبت ها نداره ان شاءالله به جای خودش پست های مربوطه قرار داده خواهد شد. بعضي وقتا فقط می خوای کاغذو خط خطی کنی و کار نداری معنی چیز هایی که می نویسی چیه...این پست از همون پست هاست.البته از پست "چهرا زشت حقیقت" نوشته شده توسط همراز کمک گرفته شده.

MARKZ  

بازی بازی بازی

اما این بار دل بازی

بازی می کردیم اما یه بازی از یه جنس دیگه.از جنس دل. قانون بازی چی بود.شاید بی قانونی...اما نه فقط یه قانون داشت...اعتماد و صداقت.

صادق بودیم با هم

اعتماد داشتیم بهم

شروع بازی یه "سلام خودم!" بود و آخر بازی یافتن حقیقت...دل بازی بهونه ای بود برای یافتن حقیقت...اما حقیقت بهونه ای بود برای شناختن...شناختن هم وسیله ای بود برای نزدیک تر شدن...

تو حقیقت را یافتی ... چه بود نمی دانم؟! و در نتیجه این بازی هم همچون هزاران بازی و واقعه دیگر به پایان رسید...و صد البته با برد تو چون تو حقیقت را یافتی ... و این بار من بازی رو باختم... چون آخر بازی حقیقت رو نیافتم ...

اما آخر نفهمیدم دل بازی بهانه ای است برای یافتن حقیقت یا بهانه ای بود برای یافتن حقیقت!!!

و اما

یکی بود یکی نبود

 من بودم و او بود  و اعتماد

ما بودیم و پیمان و قسم 

با هم نبودیم اما بودیم با هم

معصوم بود معصومیت نبود

ما بودیم و حرفهای نگفته ی زیبا ،رازهای پنهانِ پیدا

او من می شد.من اومی شدم.

نقشها  را بازیچه کرده بودیم ....

قرار رفتنمان شد آخر بودن

تا آخر بودن قرار گذاشته بودیم اما ...

اون تنهام گذاشت خيلي راحت

 

گرچه...

يكي بود اون يكي هم بود

يكي موند اون يكي هم موند

يكي خوند اون يكي ساكت موند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:13  توسط پسرای بد 


نگذاریم هدیه دیگر زهره شود!

سلام!توی سایت های خبری و جراید چند روزی که خبری منتشر شده که مبنی بر سرقت لب تاب هدیه تهرانی در تهران است. ظاهرا خانم تهرانی طی شکایت اعلام کرده که در کامپیوتر شخصی اش فیلم شخصی ای –ظاهرا فیلم عروسی ایشان- بوده...

 پس این جور که پیش بینی میشه فیلم دیگری امسال وارد بازار خواهد شد. فیلم منسوب به زهره با 4 میلیارد تومان فروش – بنا به گفته رییس منکرات - پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شد!!! این فیلم متاسفانه باعث نابودی زندگی هنری و شخصی یک هنرپیشه شد و این بار نوبت تهرانی است.عقاید من رو در مورد این صنف افراد به خوبی می دونید و می دونید من دل خوشي از این دسته افراد ندارم و میدونم الآن میگین چشم خودش کور نمی خواست این کار رو بکنه که ابروش بره.اما این دلیل نمیشه! او اشتباه اول رو کرد و ما هم اشتباه دوم! نمی خوام این پست مثل پست نقشینه در اون ایام باشه...اما شخصا معتقدم بازنده در ماجرای زهره ما مردم بودیم که این فیلم رو دیدیم و کمک به پخش شدنش کردیم. فقط خواستم بگم بیایید این باردیگه بازنده نباشیم! این بار اگر فیلمی آمد ما نبینیم! نگذاریم این بار باز آبروی دیگری ریخته شود! اگر یک لحظه خودمان را جای او بگذاریم و از چشمان او نگاه کنیم ...آنگاه نخواهیم باخت! بیایید دست به دست هم بدهیم تا این بار نوبت تهرانی نباشد و باز نوبت باختن ما!

MARKZ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:19  توسط پسرای بد  | 


در سراشیبی تقدیر

   نام مرا

      با نام تو تشنه کرده اند

          و رفتنت را

             بر دلم داغ نهاده اند

                دریغ

                   از دریایی که در چشمهایت نشسته است

                       بی آنکه بخواهد

                           آیینه ها را آبی ببیند

                              یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

                                  که تکرار آبی ترین زلال ها

                                      در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

                                           تو را تداعی می کند

                                               برو به فکر من نباش

                                                   برو به پای من نسوز

                                                       برو به فکر من نباش

                                                           من یه جوری سر میکنم

                                                               زندگی رو با سختیاش........ا

                                                                   با که درددل کنم؟

                                                                       با کسی که پرنده بود برام؟

                                                                          با کسی که اشیانه بود

                                                                             دلم به چه خوش بود

                                                                                 کاشکی  پرنده پر نداشت

                                                                                     از پریدن خبر نداشت

                                                                                         درخت باغ آرزوش

                                                                                            دغدغه تبر نداشت

www.mosaferkoochoolu.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:14  توسط پسرای بد 


دیروز داشتم از تلویزیون یه برنامه که در مورد حیات وحش بود می دیدم ... با خودم گفتم این چه خصلت زیبایی هست که این حیوانات وحشی دارند... هر روز به اندازه نیازشان غذا می خورند و وقتی به اندازه کافی غذا خوردند حتی اگر شکاری در کنارشان باشد دیگر به آن حمله نمی کنند ... اما ما انسان ها!!! بگذریم...

اجازه بدید از نقشینه و تکتا بابت آپ زود هنگامم عذر خواهی کنم. متن زیراولین پست در جواب سوال "5 تا بهونه که برای اون زندگی میکنی؟" همون سوال كه حتي ... بماند! اميى وارم كه خوشتون بياد.

MARKZ 

می نويسيم اما هميشه غمگين!

می خوانيم ولی هميشه سياه!

می بينيم اما هميشه تار!

مي خنديم ولي هميشه تلخ!

بهانه زندگی کردن را بی بهانه می دانيم ولی برای هر شکست هزاران بهانه می آوريم و حتی برای اين ادعا هم ...

به بهانه ادامه زندگی عاشق می شويم اما بی بهانه عاشق می مانيم !

بهانه چيست؟

بهانه برای زندگی کردن چيست؟

اگر بهانه زندگی کردنمان را بهانه ای از جنس دنيا قرار دهيم ... آری! روزی بی بهانه خواهيم شد...

اما اگر بهانه را از جنسی الهی قرار دهيم ...آن موقع چه؟ بدان كه هيچ گاه بی بهانه نخواهيم ماند!

آن موقع است که زندگی زيبا خواهد شد و همه چيز رنگ خدايی خواهد گرفت ...

آن موقع است که انسان خواهيم شد و بها خواهيم يافت و چه خوش گفت که "بهشت را به بها دهند نه به بهانه"

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:27  توسط پسرای بد  | 


سلام!یه سوال خیلی ساده...

۵ تا بهونه که برای اون زندگی میکنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:24  توسط پسرای بد  | 


با طوع خورشید متولد شدیم . متولد شدیم و از همان اغاز تولد گریستیم گرچه بسیاری در تولد ما خندیدند. زمان گذشت...

کودکی شدیم با هزاران آرزو، سرشا ر از امید و غرق در صداقت . آری ! یک آبنیات یا یک بستنی چوبی آخر دنیایمان بود و بازی با بچه ها از صبح تا شب توی کوچه اوج لذتمان ! در آن ایام دنیایمان برایمان زیبا بود. اگر کسی در آن دوره از ما می پرسید پس چرا موقع تولد گریستی پاسخی برایش نداشتیم و فقط در جوابش می گفتیم :" توپم رو بده!"

و باز زمان گذشت ...

کودک نبودیم و بزرگ هم نبودیم . پیشینیان نامش را گذاشتند نوجوان . دیگر آخر دنیایمان آبنبات و بستنی چوبی نبود. حالا چیزهای بزرگ تری را آرزو می کردیم. کامپیوتر یا ... ! اما هم چنان اوج لذتمان "بازی با بچه ها از صبح تا شب توی کوچه " بود اما از نوعی دیگر..."بودن با هم سالان". دنیا کمی پیش چشممان جلوه کرد و ذاتش را نشان داد. بدی دیدیم و فهمیدیم خوبی چیست ؛ خوبی ندیدیم و فهمیدیم بدی چیست. و کم کم ما هم رنگ تازه ای گرفتیم که لازمه دنیای جدید بود. نوجوانی شدیم با هزاران آرزو، با امید و با صداقت.

و باز زمان بود که گذشت...

بزرگ شده ایم. جوان هستیم ! آرزوهایمان بیشتر رنگ مادی می گیرد. بسیار داریم اما همیشه می گوییم که هیچ نداریم . کامپیوتر داریم شاید حالا نوبت ماشین شده باشد! وباز اوج لذتمان "بازی با بچه ها از صبح تا شب توی کوچه " است اما از نوعی دیگر..."بودن با جوانان". دیگر دنیا را به خوبی می شناسیم. دنیایمان را زشت میدانم اما خودمان هم از حنس دنیا می شویم.حالا شاید جواب سوال قدیمی را یافته باشیم که چرا در هنگام تولد گریستیم.شاید آن روز آن کودک به حال امروزمان میگریست. جوانی هستیم با هزاران خواسته و آرزو، نا امید و به دنبال صداقت. خواسته هایمان از جنس دنیای کنون است که به آن ها دست خواهیم یافت و آرزوهایمان از جنس دنیای کودکیمان است که هرگز به آن دست نخواهیم یافت.

و هم چنان زمان می گذرد...

تا آخر این داستان را نیک می دانم اما تا اینجایش را خود پیموده ام . اما قانون اول حیات این است:"هر اتفاقی که بیافتد چاره ای جز زیستن نداری ! پس سعی کن به بهترین شکل زندگی کنی."

آخر این داستان فقط یک نقطه است ... .

MARKZ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:58  توسط پسرای بد  | 


دلم میخواست پاک کنی جادوئی داشته باشم. اگر داشتم به همه جا سر میزدم و هر جا اسم و خاطره ای از من  وجود دارد را پاک می کردم . شب نشده اسم و خاطرات و گفته هایم را از ذهن همگان پاک می کردم تا فردایش  وقتی خورشید طلوع کرد و همه بیدار شدند دیگر کسی مرا به خاطر نداشته باشد. نه اسمی مانده باشد نه صدایی و نه حتی خاطره ای .

اما می دانم بعد از آن روز , روزی فرا خواهد رسید که کسی مرا یاد خواهد کرد . او کسی را یاد خواهد کرد که نه نامش را میداند و نه از آن خاطره ای! شاید فقط در دل احساسی نسبت به این  غریبه داشته باشد؛ احساسی از جنس محبت و یا از جنس تنفر و یا شاید هم از جنس ترحم!!!

کاش من این پاک کن را داشتم ...

می گویند هرچه انسان به آن فکر میکند و در ذهن تصور می کند قبل از آن خدا آن را خلق کرده است. خدا این پاک کن را هم خلق کرده است . نامش را گذاشته مرگ و آن را سپرده به دست زمان ... !!!

 

شاید قشنگ تر بود این متن رو این جوری ننویسم و یه جوری دیگه بنویسم...شما اگه پاک کن جادویی رو داشتین چی کار میکردین؟ شاید:

دلم میخواست پاک کنی جادوئی داشته باشم. اگر داشتم به همه جا سر میزدم و تمام بدی ها زشتی ها را پاک می کردم  و  ...

MARKZ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:40  توسط پسرای بد  | 


_ـمشکلات را مانند بدی ها رها کن و به راه حل ها بیاندیش.(منتخبی از سخنان مسعود صفائی)

قوانین برتر برای زندگی بهتر

قانون انتظار:

اگر انتظار وقوع چيزي را در جهان پيرامونمان داشته باشيم آن چيز به وقوع مي پيوندد . ما هميشه هماهنگ با انتظارات مان عمل مي كنيم و اين انتظارات بر رفتار و چگونگي برخورد اطرافيانمان تأثير مي گذارد.

قانون تمركز:

هر چيزي را كه روي آن تمركز كرده و به آن فكر كنيم در زندگي واقعي، شكل گرفته و گسترش پيدا مي كند. بنابراين بايد فكر خود را بر چيزهايي متمركز كنيم كه واقعاً خواهان آن هستيم.

قانون عادت:
كارهايي كه انجام مي دهيم از روي عادت است. پس مي توانيم عادت هايي را كه موفقيت مان را تضمين مي كنند در خود پرورش دهيم؛ و تا هنگامي كه رفتار مورد نظر به صورت اتوماتيك و غير ارادي انجام نشده، به تمرين و تكرار آگاهانه آن ادامه دهيم.


قانون انتخاب:
زندگي ما نتيجه انتخاب هاي ما تا اين لحظه است. كنترل زندگي و تمامي آن چه برايمان اتفاق مي افتد در دست خودمان است.

قانون تفكر مثبت:

براي رسيدن به موفقيت و شادي، تفكر مثبت امري ضروري است. شيوه تفكر ما نشان دهنده ي ارزش ها، اعتقادات و انتظارات ماست.


قانون مسؤوليت:
هر چه و هر كجا كه هستيد به خاطر آن است كه خودتان اين طور خواسته ايد. مسووليت كامل آن چه كه هستيد ، آن چه كه به دست آورده ايد و آن چه كه خواهيد شد بر عهده خود شماست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 7:17  توسط پسرای بد  | 


با عرض معذرت از تکتا و همین طور آرزوی سلامتی برای دوست عزیزش:

این پست به دلائلی شخصی ادیت شد.

MARKZ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:38  توسط پسرای بد  | 


حادثه می آيد و خاطره می سازد. حادثه می رود و خاطره می ماند.

در کوچه پس کوچه های ذهن؛ خاطره می ماند؛ خاطره جاودان می شود. خاطره می خواند ؛ خاطره سکوت می کند. خاطره زشت می شود؛ خاطره زيبا می شود. خاطره تلخ می شود ؛ خاطره شيرين می شود. خاطره می ميرد؛ خاطره متولد می شود. خاطره می سوزد؛ خاطره می رويد. خاطره مي جوشد ؛ خاطره مي پوسد .خاطره غبار می گيرد ؛ خاطره تازه می شود.

خاطره می رقصد ؛ خاطره می بوسد؛ خاطره می خوابد؛ خاطره بيدار می شود . خاطره می رنجد خاطره دلگير می شود ...

 

خاطره می رود و خاطره می ماند .... يادش بخير باد!

من می روم و خاطره می ماند... يادش بخير باد!

MARKZ

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:43  توسط پسرای بد 


هرچه خواستم بنویسم را در شنیده ای خلاصه و بیان کردم:

مثل پروانه ای در مشت چه آسون ميشه ما رو کشت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:26  توسط پسرای بد 


سلام!اين متن رو توي يه وبلاگ خوندم.جالبه! البته ميشد جالب تر طراحی کرد.اما از اونجا که ما به حقوق نویسنده اعتقاد داریم هیچ تغییری در اون ایجاد نمی کنیم.راستی آدرس منبع رو هم نداریم دیگه واقعا شرمنده خوب بخونید:

۱ـ در سال ، ۵۲ جمعه داریم و می دانید جمعه ها فقط برای استراحت است . به این ترتیب ۳۱۳ روز می ماند .

۲ـ حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل استبنابراین ۲۶۳ روز دیگر ، باقی می ماند .

۳ـ در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعاً ۱۲۲ روز می شود . بنابراین ۱۴۱ روز باقی می ماند .

۴ـ اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد که جمعا ۱۵ روز می شود . پس ۱۲۶ روز باقی می ماند .

 ۵ ـ طبیعتاً  ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه ، نهار و شام لازم است که در کل ۳۰ روز می شود . پس ۹۶ روز دیگر باقیست .

۶ ـ یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است . چرا که انسان موجودی است اجتماعی و این خود ۱۵ روز از کل سال است . بنابراین ۸۱ روز از سال باقی می ماند .

 ۷ـ روزهای امتحان دست کم ۴۵ روز از سال را به خود اختصاص می دهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان ، ۳۶ روز دیگر باقی می ماند .

 ۸ ـ تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم ۳۰ روز در سال است . مگر می تواندر این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند ؟ پس ۶ روز باقیست .

۹ـ در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی می شود و ۳ روز دیگر باقی می ماند .

۱۰ـ سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل ۲ روز از سال را در بر می گیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست .

۱۱ـ یک روز باقیمانده همان روز تولد است ، چگونه می توان در آن روز بخصوص درس خواند !!!

      پس یک داوطلب نرمال (!) نمی تواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد     !!!

                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:38  توسط پسرای بد  | 


باز روزگار چرخيد وباز دستی در دستی فشرده شد و قلب هايی به هم نزديک گشتند و عهدهايی برقرار شد؛اعتماد ها شکل گرفت و دوستی متولد شد.

 باز تن ها با هم بودند و قلب ها هم به ظاهر با هم . هيچ کس نمی داند از ديگری چه می خواهد و هيچ کس نمی داند ديگری از او چه می خواهد. وفا،صداقت،رفاقت يا... .اينها واژه هايی هستند مقدس و طاهر. گفتن همه آنها در کلام فقط چند لحظه به طول می انجامد ولی در عمل حداقل يک عمر.عمری که از لحظه تولدت شروع شده و تا امروز ادامه دارد و فردا هم به طول آن می افزايد.

اما گاه سرها در گريبان می رود و ديگر چشمها هيچ نمی بينند و آن گاه است که به بهانه  نديدن  بر روی تمام بود و نبودها پا می گذاريم و بهانه می آوريم كه ... و نفهميدیم که دروغ گفته ايم...

گاه در زمان طوفان حوادث گوشهايمان  را می گيريم و فرياد کمک او را نمی شنويم .صداقت داشتيم . اما پس رفاقت و وفايمان کجاست؟

                                         

صداقت را چه شد؟

رفاقت را چه شد؟

ياران را چه شد؟

 

باز روزگار چرخيد وباز دستی از دستی جدا شد و قلب هايی از هم دور گشتند و عهد هايی شکست؛ کينه شکل گرفت و دشمنی متولد شد. و در گوشه ای ديگر باز دستی در دستی فشرده شد و قلب هايی به هم نزديک گشتند و عهدهايی برقرار شد؛ اعتماد ها شکل گرفت و دوستی متولد شد... و باز روزگار مي چرخد ...

MARKZ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:42  توسط پسرای بد  | 


نسیم خنکی صورتم را نوازش می کند تقریبا دیر وقت است تنها و خسته توی پیاده رو قدم هایم را می شمارم . درخت ها وتابلو ها ی راهنمایی و رانندگی به صورتم زل زده اند .

خیلی دوست دارم یک بار خستگی شان راببینم و من به ان ها زل بزنم در حالی که روی زمین نشسته اند و زانو هاشان را بغل کرده اند . انها که نمی توانند همیشه اینطور محکم و استوار بایستند و از ۵۰ متری داد بزنند

 اقا سبقت نگیر !

ایستگاه اتوبوس .

بوق زدن ممنوع ...

 

و ان وقت ارام ارام جلو بروم و  با انها  کمی صحبت کنم

و بپرسم ...

از تابلو عبور ممنوع که راست و حسینی چند بار در روز هوس کرده از سر خیابانی که  ایستاده تا ته اش را برود .

از تابلو سبقت ممنوع بپرسم چند بار هوس کرده از تابلوسبقت ازاد سبقت بگیرد .

از تابلو بوق زدن ممنوع .از همه شان .

کنار تابلو ایستگاه اتوبوس بایستم و بپرسم جند بار هوس کرده یکی به خاطر خودش کنارش بایستد و اصلا چه شب هایی را به امید امدن مسافری تا صبح ایستاده است .

از کاج ها بپرسم چند بار ارزو کرده اند  که فقط در سال یک بار سبز باشند اما بتوانند مانند بقیه درخت ها میوه و ثمره بدهند تا یک بار هم شده پسر یچه ها و دخترک ها یی که از مدزسه بر میگردند و از شدت خستگی کیف ها شان از کتف شان اویزان  است و روی زمین کشیده می شود به جای رفتن زیر سایه درخت توت و توت خوردن زیر سایه انها  بازی کنند.

                                                                                                           

                                                                                        دوست دار شما - صادق

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 13:15  توسط پسرای بد  | 


سلام!يه سلام از جنس نمی دونم چی چی.باورم نمیشه که به همین راحتی یک سال دیگه هم گذشت.پارسال که به این تاریخ رسیدیم  وعده کردیم که اسم این روز رو بگذاریم روز "امید" اونجا نوشتیم:

"اما اولین مناسبت که با توافق همه ی اعضا تصویب شده. از این پس ۳۰و۳۱ اردیبهشت برابر با ۲۰و۲۱ می به عنوان روز امید نام گذاری شده."

 و نوشتیم که:

 "هر کس تولدشه تولدش مبارک ... تولد تو هم مبارک.            

هر کس ازدواج می کنه پیوندشان مبارک... پیوندشان مبارک"

  

خلاصه يك سال گذشت و به عبارتی دوباره باید ما سالگرد روزهایی رو که نام گذاری کردیم رو جشن بگیریم . روزها همین طور تند تند میان و میرن و مناسبت ها هم همين طور. خلاصه روز امید رو خدمت همه پسرای بدی ها  تبریک می گم .

در مورد امید فقط همین رو بگم کافیه: تا امید نباشه حتی آدم ها صبح از خواب بیدار نمی شن. حداقلش اینه که صبح به امید دیدار خورشید از خواب بیدار میشویم. من که نمیتونم دنیا رو یک روز بدون امید تصور کنم. نمی تونم دنیایی رو ببینم که هیچ کس توی اون بدون هیچ امیدی زندگی کنه.شما می تونید؟ راستی به نظر شما امید چه رنگیه؟

یه متن کوتاه هم در مورد روز امید نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاید:

به من نگویید دنیا زشت است که دنیای من زشت ترین است. اما باید زیست. این قانون اول حیات است.قانون اول: تا نفس می کشی زنده محسوب میشوی و فرض می کنیم نخوانده ایم که حادثه ای انسان را می کشد گر چه انسان نفس میکشد و نشنیده ایم که چه جوان هایی که در جوانی پیر شدند.

چاره ای نیست. باید زیست. بار ها نوشته ایم که هر معلولی را علتی است و زیستن هم علت میخواهد. زیستن دلیل می خواهد؛ زیستن چرا می خواهد؛ زیستن هدف می خواهد و امید تنها همراه توست تا رسیدن به آن هدف...به آن آرزو.همیشه با امید باید زیست اما نه با امید واهی.و یادمان باشد که هیچ گاه امید کسی را نا امید نسازیم.شاید امید آخرین داشته او باشد.

در پایان باز هم روز 30و31 اردیبهشت روز امید رو خدمت همه شما تبریک عرض می کنیم.

 برای اینکه پست سال گذشته روز امید را ببینید.اینجاکلیک کنید.

MARKZ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:6  توسط پسرای بد  | 


سلام! دیگه همه می دونید نظر من در مورد ورزش چیه. اما این متن رو توی مجله اطلا عات هفتگی خوندم و گفتم که اینجا هم بگذارم تا شما هم بخونید.جالبه!

این نامه سهراب سپهری به کیهان ورزشی در سال 51 بوده. او هم مثل خیلی از شما یک عاشق واقعی فوتبال بوده.

MARKZ

و اما نامه:

هفته نامه محترم کیهان ورزشی :

به اندازه کافی با کتاب ها و مجلات فرنگی سروکار دارم.آنچه می خوانم به قلمروی دیگر مربوط است،چون کارم چیز دیگری است.حاشیه نروم، حرفهایی دارم.از حرف ها شروع میکنم, آ« هم به ترتیب در پی ارقام:

1-     کلمه "فوتبالیست" را از کجا آورده اید.در فارسی کلماتی ساخته ایم مثل فیلمساز. در اینجا ریشه یک فعل را گرفته ایم و دنبال یک واژه فرنگی گذاشته ایم, اما در ترکیب این کلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ایم.شما فوتبالیست را از فرنگی ها گرفته اید یا با ابتکار خود ساخته اید؟برای ما ساخته اید یا برای آنان؟و با چه دستوری؟ همین طور واژه "گلر" را ؟

2-     آیا بهتر نیست پاره ای از اسامی را با حروف لاتین بنویسیم؟البته خوانندگان شما می دانند جرج بست را چگونه تلفظ کننداما EVERTONرا چه طور؟ بارها شنبدم این نام را "ارتون"(به ضم الف و سکون ر)تلفظ کردند.

3-     نویسندگان شما گاه می نویسند"سنتر فوروارد" و گاهی"سانتر فوروارد" یک بار "بریان کید" و بار دیگر"برایان کید" آیا تلفظ کلمه ای واحد-آن هم در این گونه موارد- همیشه همان نیست؟

4-      صبح روز شنبه در کیهان ورزشی می خوانیم که روز پیش تماشاگران امجدیه 25هزار نفر بوده اند.عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان سخن از 20 هزار نفر در میان است.آیا برای تعیین ارقامم درست راهی نیست؟ مگر تعداد بلیت های فروش رفته را نمی توان پرسید؟

5-     قیمت بلیت های امجدیه بر چه مبنایی بالا و پایین می روند؟یک روز پنج شنبه بهای بلیت زیر جایگاه صد ریال است و درست فردای آن روز به دویست ریال می رسد. چه حسابی در کار است؟اگر اهمیت مسابقه در کار باشد که با این همه تیم که بازی هر کدام از آنها در سطح خاصی است قیمت بلیت زیر جایگاه باید از پنج ریال تا پانصد ریال  نوسان پیدا کند.نکند عوامل جوی هم موثر است؟ خودتان می دانید که در سرزمین های دیگر بلیت مسابقات نمی تواند چنین نوسانات تند و نا بهنگامی داشته باشد.

6-     چه میشود اگر ما بهای اشتراک بلیت های مسابقات را به فدراسیون و یا باشگاه ها می پرداختیم و آن ها بلیت هر مسابقه را برای ما می فرستادند. چه موانعی بر سر راه موضوع اشتراک است؟ در کشورهای پیشرفته چه می کنند؟

7-     چرا بلندگوی امجدیه قبل از شروع هر مسابقه(چه بزرگ و چه کم اهمیت) اسامی بازیکنان و داوران را اعلام نمی کند.مگر این کار چقدر وقت گوینده را می گیرد؟ این را چه طور باید به او یاد آوری کرد؟

8-     جمعه درست در همان وقتي كه در امجديه مسابقه فوتبال در جريان است، تلويزيون ملي فيلم مسابقه فوتبال را پخش مي كند.آیا مسوول برنامه ورزشی تلویزیون تا این حد از آن چه در زمین ورزش میگذرد بی خبر است؟ و نمی داند که علاقه مندان واقعی برنامه او همان تماشاگران امجدیه اند؟اگر میسر است این را از راه مجله به او گوش زد کنید؟

9-     آیا بهتر نیست کیهان ورزشی هر هفته برنامه مسابقات فوتبال رابه اطلاع خوانندگان خود برساند؟ این کاری بود که در گذشته می کرد و کار درستی بود،انگار باید جواب خود را در بی نظمی کار فدراسیون جستجو کنیم.

10- مفسرین ورزشی که زیر جایگاه امجدیه می نشینند تا آنجا که ما دیده ایم, کمتر به جریان بازی توجه دارند.حرف میزنند،شوخی می کنند و می خندند.تفسیر و گزارش آنان تا چقدر می تواند دقیق باشد؟

11- چرا هیچ وقت کار یک داور را بررسی نمی کنید و همه جنبه های خوب و بدمان را باز نمی نمابید؟ مگر انتقاد درست از داوری مجاز نیست؟

12- جزو مبتنی انتخاب مرد فوتبال سال, اخلاق و نیک رفتاری را نیز به حسابآورید, اما فکر نمی کنید مرد فوتبال نمی تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد؟ چه بهتر که یک بازیکن خوب خصایص اخلاقی خوب هم داشته باشد، اما شما می خواهید عرصه فوتبال، قهرمان و اسطوره انتخاب کنبد. توجه به شایستگی اخلاقی انتخاب شما را مشکوک می کند. درست مثل آن خواهد بود که تابلوی بد یک نقاش را به خاطر اخلاق پسندیده نقاش آن در خور ستایش بدانید.

13- با تعصب بی پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار پرسپولیس است و هم شاگرد بقال.هم دانشجو و هم کارمند یک ادره بسیار خوب.هر کس می تواند علا قه اش را به چیزی ببندد, اما علا قه داشتن هم دلیل و منطقی می خواهد.

زیاد نوشتم.این را میدانم اما اگر بگویم این تنها نامه ای است که در تمام عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته ام، شاید مرا از اطناب معذور دارید.

دوستدار شما- سهرای سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:58  توسط پسرای بد  |