تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










                                                      

می خواستم یه چیزی بنویسم.راستش موضوع کم آوردم. گفتم یه سر برم توی خیابون شاید یه موضوعی پیدا کنم. از خونه اومدم بیرون.تصمیم گرفته بودم با دقت به همه چیز نگاه کنم تا بهترین موضوع رو انتخاب کنم...

 

همین که در رو پشت سرم بستم ؛ دیدم آشغال هایی رو که دیشب گذاشتیم لب در، هنوز شهرداری نیومده ببره. در مورد آشغال ها بنویسم...نه بابا! همین طور که اسم آشغال رو گذاشتن طلای کثیف این موضوع هم کثیفه! حالا 1000 تا کتاب در این مورد بنویس؛ آخرش چی؟ نتیجه به جز اینه:

لطفا آشغال ها را ساعت 21 در کیسه های در بسته در محفظه های مخصوص زباله قرار دهید.با تشکر شهرداری.

 

بی خیال! اومدم سر خیابون.این خیابون  خط ویژه است و اکثرا تاکسی های ویژه توی اون تردد دارن. همیشه باید کلی وقت منتظر بمونی تا بیان. وقتی هم میان دو سه تایی با هم میان. نمی کنن یه برنامه بریزن که هر چند دقیقه ای یکی بیاد تا مردم تکلیف خودشون رو بدونن و بهتر سرویس دهی بشن.خلاصه تاکسی اومد.رفتم سوار تاکسی شم که منصرف شدم.آخه داشتم دنبال موضوع می گشتم؛ توی اتوبوس موضوع بهتر پیدا میشه. تاکسی ها یکی یکی رد شدن.راستی می شد در مورد تاکسی ها هم  نوشتا! در مورد این که به بهونه نداشتن پول خرد کرایه بیشتر می گیرن یا همین بی برنامگی زمانیشون!

بابا! برا تاکسی اگه چیزی بگم فردا که دیگه جلو پای من ترمز نمی زنه بی خیال این یکی  میشم!

به به به! اتوبوس آمد.سوار که میشی جولوت یه تابلو نوشته این اتوبوس از محل بودجه تبصره 13 خریداری شده.یه همچین چیزایی...

در مورد این اتوبوس فقط در حد دیر اومدنش میشه حرف زد؛ حرف دیگه ای بزنم فیلتر میشیم.مخصوصا در مورد تابلو.مثلا حق ندارم بگم ...خب حق ندارم بگم دیگه!

سوار اتوبوس می شوم جای نشستن نیست پس میله را می چسبم! میشه در مورد عدم وجود میله به اندازه کافی در اتوبوس ها هم نوشت! اما حیف که فعلا از خیر نوشتن در مورد اتوبوس گذشتم!

اتوبوس ترمز کرد...وای پرس شدم.توی این اتوبوس ها آدم یاد دو تا مطلب میوفته...

یکی اینکه قانون جاذبه دروغه یا شاید همه جا وجود نداره.چون شما در اتوبوس با اینکه جرم دارید اما نیروی جاذبه بهت اعمال نمیشه و در نتیجه پاهات رو زمین نیست و به صورت معلق در هوایی.

دوم یاد این کامیون های دو طبقه ی حمل گوسفند.مخصوصا زمانی که ترمز می گیرن  و گوسفند ها به سمت جلو فشرده میشن.

 

تو اتوبوس پیرمرده میگه :....... نون هم گرون شد .........! شرمنده این نقطه چین ها رو نمیشه بیان کرد. آقا دمت گرم! در مورد نان و قیمت نان صحبت کنم.آیا تولید نان صنعتی به صرفه هست؟ موضوعش عالیه!

نه بابا! خودت فکر کن!تا چای و برنج و سیمان هست آخه نوبت به نان میرسه؟

 

از اتوبوس پیاده شدم.

اینجا چهارراه اصلی شهر است و این هم یکی از خیابان های پر تردد.پیاده به راه می افتیم به دنبال سوژه!البته در این خیابان پسرهای زیادی برای پیدا کردن موارد دیگر پیاده روی می کنند.مثلا:...فکرت جای بد نره! مثلا گوشی مبایل، تی شرت ... بابا اصلا دختر توی این خیابون نیست!!!

اوه! My God !!! عدم وجود اماکن تفریحی برای جوانان.موضوع مناسبیه!

اما حیف تکراری و گفتن از اون بی ثمره.

همچنان میروم و زیر لب می خوانم:

می روم جایز نیست من رفتم!

 

مدارس غیر انتفاعی...دست فروش های خیابانی ...بچه های کار...همه این موضوعات هم تکراریه!

اوه اینجا رو! بابا این پدره چه باحاله.داره با آب سرد این منبع  هلو برای پسرش میشوره.اون پسرجلفه هم دنباله ...

مغازه داره چه چپ چپی بهش میره.نه به پسر جلفه ها! نه! به پدره! خب حق داره! اصلا نه به خاطر گرون شدن یخ ها! آب اصراف میشه!

اما یه چیزی...

این هلو چرا یه دونه بیشتر نیست؟ دست پدر که پاکت هلو نیست؟ واا...

رد شدم.جلوتر یه پسر بچه داشت هلو میفروخت.اون پدره از همین جا فقط یه دونه هلو برای پسرش خریده بود.شاید وقتی هم خریده به پسرش گفته رفتی خونه به آبجیت نگی برات هلو خریدم...

یا شاید هم فروشنده یه دونه هلو به این پسر بچه داده...

اعصابم به هم ریخت.سوژه خوبیه برای نوشتن؟ آره! اما راستش من نمی دونم اسم این سوژه رو چی بگذارم!

بی خیال!از همون جا سوار آژانس شدم برگردم خونه. پیاده که شدم کرایه ی راننده رو دادم.راننده گفت :کمه! گرون شده!

حال کل کل باهاش رو نداشتم پولش رو دادم واومدم توی خونه!

 

حالا توی اتاقم نشستم و به چیزهایی که امروز دیدم فکر میکنم و فقط به این نتیجه رسیدم...

وقتی سوژه ای نداری که در موردش بنویسی...بهتره به دنبال سوژه نگردی و خیلی راخت اصلا ننویسی!

 

 

پ . ن اول : ساقی جان! ادامه اش با تو...

پ . ن دوم : امتحانات شروع میشه یه مدت شاید....عرض کردم شاید آپ نکنم!

    

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط MARKZ  | 


از این به بعد یه سری از نوشته ها و خاطرات  خودم رو با عنوان "ماجراهای واقعی" خدمتتون ارائه می کنم. ان شاءالله دنباله دار خواهد بود. این داستان واقعی داستام من و راننده ناکسیه که امروز صبح اتفاق افتاده.بخونید:

 

امروز عجب روز جالبی بود. بذارین این جوری بنویسم:

 

ساعت 9:30 سر میدان – ایستگاه تاکسی های دانشگاه - فقط یک ماشین با دو سرنشین!

و من هم سر نشین سوم

سوار ماشین شدم.

دامپ! این صدای در عقب ماشین بود که من اینجوری بستم!

................................................. این هم فحشهایی که  راننده در دل به من می داد . آخ که چه جور به من نگاه می کرد. می خواست سر به تنم نباشه.

آقا شرمنده از دستم رد شد! این رو من به آقای راننده گفتم.

چرا راه نمی افته! این رو من توی دلم گفتم.

آقا چند نفر دیگه باید سوار کنی؟ این رو من به آقای راننده گفتم.

2 نفر! فکر کنم این رو به من گفت!

2 به اضافه1 می شود 3 و 3 یعنی خیلی ستمه! یعنی سه نفر رو حساب کنم؟ چشم خودم بینا! دفعه بعد زود تر راه می افتم.

از دور یکی از خواهران دینی افتان و خیزان می آید. در کنار من پیرمردی نشسته. جا باز می کند تا این خواهر در کنار او بنشیند.

3 منهای 1 می شود 2 و 2 یعنی چاره ای نداری خیلی دیر شده!

آقا دونفر رو من حساب می کنم! باز این رو من به آقای راننده گفتم .

.................................................. و این ها را در دل گفتم چون حسابی دیر شده بود.

خدا پدر و مادرت رو بیامرزد این را آن پیر مرد در دل گفت.

"چه پسر باکلاس و جنتلمنی! یعنی ازدواج کرده .حلقه که دستش نیست! کاشکی......"  این ها را آن خواهر دینی در دل با خود می گوید که از گفتن ادامه آن به دلیل وارد شدن در حریم خصوصی افراد معذورم . اصرار نکن دیگه!

ماشین استارت نمی خورد! آسمان چشم من ابری می شود. راننده پیاده می شود و ماشین را درست می کند. استارت می خورد و باز این خورشید امید است که طلوع می کند.

ماشین راه می افتد.ترافیک است . sms  های عذر خواهی به دلیل تاخیر ارسال می شود . دلیور ها نمی رسد و من در دل می گویم «این هم كه جوابی ننویسند جوابی ست» و باز آن که پیامک می فرستد منم و "هوا بس نا جوانمردانه سرد است." و من می گویم ترافیک بس ناجوانمردانه....بابا بی خیال دیر شده. ترافیک بده! جیزه!

به دانشگاه می رسیم. من کرایه دو نفر را حساب می کنم . از تاکسی پیاده می شوم  و ...

دامپ... پ پ پ ... پ...

 دامپ صدای دری بود که بسته شد و پ پ پ... پ امتداد صدای آن بود و این گوش من بود که این بار آماده شنیدن آن چند نقطه چین! همان حرف های ته دل راننده!

 آقا شرمنده از دستم رد شد! دفعه دوم بود! این رو من به آقای راننده گفتم و لبخندی "که گویای همه چیز است و خود ناچیز!!!"

و این بار نگاه راننده تکراری نیست. می گوید: آقا خواهش می کنم اشکال نداره و...

و من در دل میگویم : "چه می کند کرایه دو نفر را حساب کردن!"

و من می روم و از پشت سر همان طور که ماشین دور میشود صدایی از ته دل آن راننده میشنوم که میگوید:

"بچه مایه دار فلان فلان شده...در ماشین خودش که سهله در ماشین پدرش رو هم این جوری نمیبنده حالا..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:57  توسط MARKZ  |