تبليغاتX
حرف های ته دل
می خواهیم حرف های دلمون رو بزنیم.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


حرف های ته دل










سلام!خوبي؟اين آخرين پست من قبل از شبهاي قدر است.گفتم به اين بهونه ازت بخوام كه توي اين شبها به ياد من هم باشي.شايد به واسطه ي پاكاني مثل تو ، خدا من رو هم ببخشه.اين متن رو هم چند ماه پيش نوشته بودم  كه حالا توي وبلاگ قرار ميدم.اميدوارم لذت ببري.موفق باشي.التماس دعا.

"عليرضا"

آن روزها چشماني باز بود و نگاهم مي كرد.دستاني آرام بود و نوازشم مي كرد. گوش هايي امين بود و به حرف هايم گوش ميداد.آغوش گرمي بود كه مامنم مي گشت.همه اينها آن سوي پنجره بر روي آن ديوار سنگي، در آن زمستان سخت بود كه به سوي من گشوده بود.اما امروز آن پنجره بسته است. آن چشمهايي كه منتظرم بود، نگاهم مي كرد و گاه به اندازه يك قطره براي من مي باريد، از من خسته شده اند. آن گوشها هم ديگر امين نيستند و اگر مي توانستند فرياد مي زدند.آن آغوش هم ديگر مامني براي من نيست؛ شايد خود خواهان پناهگاه ديگري است.

و اما آن دست ها...همان دست هاي آرام كه مرا نوازش مي كرد...همان دست ها پنجره را بستند...خودم ديدم!

                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20:33  توسط پسرای بد